Visual Alchemist
2.22K subscribers
1.9K photos
18 videos
241 files
208 links
بیشتر در مورد چیزهایی که دوست دارم و سرم بهشون گرم بوده حرف می‌زنم + نسخه‌ی دیجیتال کارهام که توی پیجم می‌ذارم.

https://instagram.com/hoseinghazii_?igshid=MzMyNGUyNmU2YQ==

همیشه هم می‌تونین برای صحبت و هر سوالی که داشتین بهم پیام بدین.
@hoseinghazi
Download Telegram
چند وقته دنبال کتاب در مورد "دوران طلایی تصویرسازی" می‌گشتم، خیلی جاها این رو معرفی کرده بودن به عنوان یک منبع قابل اعتماد و خوب. تا حدودی هم با اون حرف موافقم، جزو معدود جاهاییه که اینقدر تصویرسازی خوب از اون دوره رو با بالاترین کیفیت گذاشته بود. اما دوتا مشکل خیلی بزرگ داشت:

اول اینکه اگه مثل من به متن نیاز دارین و از کتاب انتظار دارین بهتون اطلاعات خاصی بده، یکسری بخش‌های تاریک رو براتون تحلیل کنه و در مورد تکنیک‌ها حرف بزنه، این کتاب قرار نیست اون کار رو بکنه. بیشتر رویکرد متن روی تاریخ‌نگاریه، اینکه کار به سفارش کی بوده یا توی بازار چه تاثیری داشته. ممکنه مثل من این بخش ناامیدتون کنه.

مورد بعدی هم محدود بودن کتاب به یکسری موارد خاصه. مثلا خیلی به تصویرسازی برای تبلیغات سیرک پرداخته، اما برای تصویرسازی‌های تئاتر، اپرا یا نمایش‌های مشابهشون تقریبا هیچ‌چیزی نیست. به نظر میاد خیلی تمرکزشون روی بخش‌هاییه که در دسترسشون بوده، چون طبق منابعی که دیدم تقریبا تمام تصویرسازی‌های توی کتاب از چهارتا منبع مختلفن. متاسفانه بخش‌های مهمی جا موندن که باید برای خوندن و دیدنشون دوباره دنبال منبع باشم.

از اینجا می‌تونین دانلود کنین.
چند روزه فید توییتر و اینستاگرامم پر کسایی شده که میرن سراغ ChatGPT و بهش یه پرامپت ساده می‌دن، یه عکسم میدن و میگن برامون فلان رو بکن، اونم یه چیز درست و حسابی میاره میده بهشون. اینا هم با نوشتن پرامپت و ضبط ویدیو چند میلیونی ویو می‌گیرن.

امروز دیگه یکیشون خیلی برام جالب شد. همینطور یه تایپوگرافی از فیلم Tangled (گیسوکمند) رو داد بهش و یه تایپوگرافی خیلی خوب گرفت (اینجا). جدا وسوسه‌کننده بود. من سال‌هاست که از لوگوی The Spiderwick Chronicles خوشم میاد و اتفاقا برای یکی از پروژه‌های شخصیم می‌خواستم یه کار نزدیکش طراحی کنم (کل پروژه تحت تاثیر اسپایدرویکه، بیشتر شاملِ متن میشه تا تصویر ولی خب...).

دقیقا تمام اون مراحل رو رفتم، ولی تهش الان وسط یه بحثم با ChatGPT. همش بهش می‌گم اینو درست کن بهم بده، اصلا سخت‌گیری هم نکن، همه چیزش اوکیه. اونم میگه آره آره، میدونم، فلان کار رو باید بکنم و الان دارم انجامش میدم. چند دقیقه بعد مینویسه شرمنده نشد، به نظرم خودت انجامش بده بیا بهت میگم چیکار کنی. محض احتیاط توی ادامه‌ی اون مکالمه بهش گفتم که باشه، من الان نرم افزار ایلستریتور رو باز کردم، بیا حداقل بهم بگو چه فونتی استفاده کرده (با یه سرچ ساده توی گوگل پیدا می‌شه)، اونم گفت آره من الان رفتم دنبالش، فعلا با فونت ساده بنویس. ادامه‌ی مراحلی که گفت هم دقیقا اشتباه‌ترین روش بود که به نتیجه نمی‌رسه.

خلاصه که الان وسط یه بحث با رباتم، دارم سعی می‌کنم راضیش کنم که یه تستی بزنه شاید بتونه انجامش بده، اونقدرم سخت نیست. اونم همینطور داره منو راضی می‌کنه که اصلا سخت نیست و قطعا خودمم بلدم انجامش بدم و کاری نداره.
من از قبل می‌دونستم که درست کردن تایپوگرافی با هوش مصنوعی نزدیک غیرممکنه، هیچ وقت کار ساده‌ای نبوده که کلا برای خوب شدنش کسی که انجامش می‌ده باید خیلی مسلط باشه بهش.
مسئله‌ای که هست چیزهاییه که توی ده روز اخیر دارم می‌بینم، یه حجم ترسناکی از دروغ‌هایی که در مورد Ai گفته می‌‎شه و نسبت دادن کارهایی بهش که مشخصا خارجه از محدوده‌ی توانایی‌هاش. از اون سمت استرس دادن به تمام مردم بابت "از دست دادن کارشون" به خاطر پیشرفت Ai توی بالاترین حدشه.

من نمی‌دونم که کی داره دقیقا سود می‌بره. مطمئنم که Open Ai با این بودجه‌ی جدیدی که دستشو گرفته داره توی بازار یورتمه می‌ره، اما با تمام ابعادِ منطقی که من دارم می‌دونم این کار تف سر بالا می‌شه براشون. ولی نمی‌تونم بفهمم کی از این ترسیدنِ مردم سود می‌کنه، در حالی که حداقل الان (و چند سال آینده) هیچی برای ترسیدن نیست. مخصوصا برای گرافیک دیزاینرها.
خیلی خوب شروع شد، هم آرت استایل هم داستانش حسابی جذبم کرد. اما به مرور که جلو رفت جذابیتشو از دست داد، اینقدری که انگار محوریت از داستان به روابط بین شخصیت‌ها تغییر کرد، این تغییر اولش خوب بود ولی انگار نویسنده توانایی کنترلشو نداشت و به مرور شروع کرد به مانور دادن اطراف کلیشه‌ها. به هر حال فان بود خوندنش، ازش لذت بردم. حدس میزنم به محض اومدن جلد بعدی برم سراغش. خیلی چیل بود همه چیزش با وجود اینکه لحظه‌های احساسی و تاریک هم داشت.

در کل نشر Dargaud چند ساله افتاده توی یه چاله‌ای که طراح‌هاش خیلی سَر تر شدن به نسبت نویسنده‌هاش. مثلا اینطوریه که شما می‌تونین هر کمیکی از این نشر که از ۲۰۱۸ به بعد چاپ شده رو باز کنین، نگاهش کنین و لذت ببرین. ولی متنشو بخونین ناامید می‌شین.

از اینجا می‌تونین دانلود کنین.
Forwarded from Kyrovert (Hamidreza)
در راستای قضایایی که با چت جپت و استایل جدید استودیو جیبلی اش پیش اومد (و حتی خود میازاکی هم اعلام ناراحتی کرد) دیگه تصمیم گرفتم برم سراغ مبحث ممنوعه و درمورد هوش مصنوعی (generative ai art)، اخلاقیات و حق کپی رایت صحبت کنم.

قبلش یه توضیحی بدم به کسایی که نمیدونن: استایل هنری به روش فرماتیک هر طراحی میگن. مثلا شما وقتی کارای ون گوک رو نگا میکنید یه وحدت بصری ای بینشون میبینید، اون استایل ون گوک توی نقاشی هست.

اول با مبحث کپی رایت استایل شروع میکنم: استایل کپی رایت نخورده و نخواهد خورد. تنها چیزی که کپی رایت میخوره «خود اثر» هست. مثلا من این نقاشی رو کشیدم و یچیزی بکشی که به حد کافی واضح باشه کپی از کار منه، این دزدی هنری حساب میشه. ولی اگه با استایل من یچی دیگه بکشی ابدا دزدی نیس. چون اگه بخوان روی استایل قانون بذارن با یه جهنم رو به رو میشیم. اولندش که باید تعریف دقیق و قانونی و measurable از استایل تعریف بکنیم. بگیم آره این آقا ون گوکه، استایلش به این صورت و این صورته، هیچکس قبل از این آقا استایلی این شکلی نساخته و این خیلی فرق داره با قبلیا، و الان یکی یه نقاشی کشیده که این ویژگیای مشترک رو داره. تقریبا غیرممکنه. بتونیمم احتمالا تمام اوریجینال ها برمیگردن چندصد سال قبل و بقیه همینجوری به صورت زنجیره ای دزدی کردن از هم. من یادمه تا قبل از هوش مصنوعی همه میگفتن «یه آرتیست خوب یه دزد خوبه». هنوزم کلی ویدئو با تایتل steal like an artist هست. همین دزدیا باعث میشه استایلای جدید پیدا بشن یا یه استایل اصن مشهور بشه و اینجوری بشه که وقتی میگیم رنسان یا باروک یاد یه سری سبکای طراحی و رندرگیری بخصوص بیوفتیم.

و حالا بحث خودش هوش مصنوعی. ببینید، تا وقتی که نتونید اثبات کنید وجود یک روح متافیزیکی رو، نمی‌تونید ادعا کنید هوش مصنوعی تفاوت ذاتی با انسان داره و هیچوقت نمیتونه بهش برسه. برای اینکه نشون بدید هوش مصنوعی تفاوت اساسی با هوش طبیعی داره، باید اثبات کنید که انسان یک «روح» یا نیرویی داره که منشا این روح «متافیزیک» هست. به عبارتی دنیای physicalای که ما میبینیم منشأ اش نیس. باید اثبات کنید انسان دارای یک جوهره ای هست که از دنیای معنوی یا هرچی که اسمشو می‌ذارید نشئت میگیره، و این جوهره/روح منشا خلاقیت ورزی هست، نه مغز.
من نمیخوام هیچ نظری بدم درمورد اینکه آیا روح داریم یا نه، چون بحثش ازین بحث جداس، طولانیه، و اصلا مایل هم نیستم درمورد عقایدم صحبت کنم. من فقط میخوام یه نتیجه ای رو بهتون نشون بدم:
این مسئله حل نخواهد شد. تا ابد انسانهایی وجود خواهند داشت که میگن ما روح داریم، هوش مصنوعی داره از خلاقیتی که روح انسان میورزه کپی میکنه و در نتیجه دزده. یه عده هم وجود خواهند داشت که ذره ای اعتقاد به روح و حتی بعضا اختیار ندارن، و میگن خلاقیت همه ش از توی مغز میاد بیرون. و میگن هوش مصنوعی مث هوش طبیعی داره میبینه و یادمیگیره. حالا برای ادامه جامعه باید حرف کودوم رو بپذیریم؟ حرف اونی که بیشتر توی دادگاه اثبات میشه: ینی حرف نامعتقد. بپذیرید و بگذرید. هوش مصنوعی از نظر خیلیا صرفا داره همون کاری که مغز انسان انجام میده رو اتوماتیک انجام میده. چطور میخوایید بهشون اثبات کنید اشتباه میگن؟ اونا چیزی به اسم روح تا حالا با چشمون ندیدن و نمیشه سرزنششون کرد که بهش اعتقاد ندارن. همونطور که خداناباور ها رو نمیتونید پاکسازی کنید.

ریشه ی اختلاف نظر تو اینه، نه تو نحوه ی train شدن مدل ها. هوش مصنوعی تا وقتی یه اثر بخصوص رو کپی نکنه، دزد نیس. صرفا داره با استایل مدنظرت یه نقاشی جدید تولید میکنه. مث این میمونه که به یه هنرمند خیابونی پول بدید تا با یه استایل کاریکاتوری که هزاران نفر قبل از اون انجام دادنش، برای شما پرتره تون‌ رو بکشه

در ضمن پیشنهاد میکنم این رشته مطلب رو اگه نخوندید بخونید:
https://t.me/VisualAlchemist/1797
همینطور که احتمالا خیلی‌هاتون (که با هم در ارتباطیم) خبر دارین، من قصد کردم که کلا مسیر رو ببرم به سمت ساختن بازی و انیمیشن، احتمالا ریسکی‌ترین تصمیمیه که تا الان گرفتم و قراره بگیرم. در حال حاضر تیممون کموبیش تکمیل شده، بازی اول مراحل پیش تولیدش رو داره طی می‌کنه و یکسری قول و قرار هم برای پخشش گذاشته شده.

ولی همیشه آغوش ما برای افراد جدید بازه، هنوز بخش‌هایی هست که ما توی اون‌ها به کمک نیاز داریم. در حال حاضر برای مارکتینگ، جذب سرمایه‌گذار و... نیاز داریم که چند نفری به تیممون اضافه بشن. اگه از کریپتو و بازی‌های Web3 سر رشته دارین حضورتون توی این تیم قراره به ما و خودتون کمک زیادی بکنه. توی بخش هنری هم هر مهارتی که بلد هستین و مایل هستین به کار کردن روی ویدیو گیم، احتمالا در آینده می‌تونیم همکاری داشته باشیم.

به هر حال، اگه می‌بینین که کمکی ازتون برمیاد بهم بگین:
@hoseinghazi
من و اشکان قراره چهارشنبه‌ی این هفته یک نشست داشته باشیم و در مورد لیبرتو در اپرای فرانسه صحبت کنیم. در کل اپرا و مباحثِ مربوط بهش توی ایران خیلی مسکوت موندن و این قطعا فرصت خوبیه برای آشنا شدن با یکسری از مواردی که بهش مربوطن.

این جلسه ساعت هفت قراره برگزار بشه، توی آموزشگاه تفسیر.
حضور هم برای همه رایگان و آزاده،

خوشحال می‌شم ببینمتون.
چند روز پیش ما It Takes Two رو تموم کردیم و هم خیلی راضی بودم، هم نمی‌تونم از زیادی طولانی شدن بازی شاکی نباشم. حسی بازی کردن It Takes Two کموبیش شبیه بازی کردن بازی‌های پلی‌استیشن یک بود، با اینکه تقریبا تمام مکانیک‌ها نزدیکن ولی اونقدری تنوع هست که لذت بخش باشه و هر مرحله یه هویت مخصوص خودشو داره. به طور کلی خوش می‌گذشت توی تمام مراحلش، مخصوصا اینکه خیلی جاها درست شده بود برای اینکه خنده‌دار باشه (برای پلیرها این سمت چون هماهنگی سخته). در کل تجربه‌ی جالبی بود به عنوان بازی دو نفره. اولین باریه که بازی دو نفره اون حالت رقابتی و گیم‌نتی (مثل مورتال کمبت) رو نداره و واقعا راضی بودم.

اما... این بازی به نظرم اگه سینگل پلیر بود زمان مناسبی داشت. تا جایی که می‌دونم حدود پونزده ساعت گیم‌پلی داره که منطقیه. اما توی بازی دو نفره که خیلی اشتباه پیش میاد این زمان تقریبا دو برابر می‌شه و ما حدود سی و دو ساعت براش تموم کردنش وقت گذاشتیم. مشکل من اصلا با گیم‌پلی نبود، اما داستان از یک جایی جذابیتشو کامل از دست میده. یعنی ما از کشتن اون فیل کوچولوئه به بعد رو به زور داشتیم می‌رفتیم تا تموم بشه. بیشتر شبیه رفع تکلیف بود. چون داستان انگار فقط تا همونجا کشش داشت، کانسپت چیزهایی که در ادامه میومدن خوب بودن ولی با توجه به چیزهایی که توی اینترنت خوندم به نظر میاد بقیه هم براشون تموم کردن یک سوم انتهایی بازی بیشتر رفع تکلیف بود تا لذت بردن از گیم‌پلی. مخصوصا اینکه میوفتاد توی کلیشه‌ای‌ترین صحبت‌ها.

در کل راضی بودم، قطعا قراره Split Fiction رو بعد از این بازی کنیم و ببینیم همونقدری که هایپ شد خوبه یا نه.
الان داشتم یه کتاب در مورد تاریخ تصویرسازی می‌خوندم که رسیدم به سال‌های آخر قرن نوزدهم و نسخه‌ی تصویرسازی شده‌ی دیو و دلبر (یکی از قشنگ‌ترین ترجمه‌های انگلیسی به فارسی همین اسمه). ظاهرا توی دهه‌ی ۱۸۷۰ والتر کرین یکسری از اولین نمونه‌های تصویرسازی کودک رو انجام می‌ده که دیو و دلبر یکی از اون‌ها بوده.

تونستم این کتاب رو توی آرشیو اینترنت پیدا کنم و واقعا به نظرم جالب بود. این به نظرم دقیق‌ترین تصاویریه که تا حالا از دیو و دلبر داشتیم، خیلی نزدیک به اون محتوای داخلش و پیامی که می‌خواست برسونه (بعدا شاید در موردش بنویسم). متاسفانه من هیچ‌وقت انیمیشن دیزنی از این داستان و فیلمی که ۲۰۱۷ ساختن رو نپسندیدم، به نظرم خیلی ساده تقلیلش داده بودن به مفاهیم کلیشه‌ای و رمنس آبکی، در حالی که دیو و دلبر از لحاظ داستانی و درون‌نما خیلی جای کار داره.
1