اول همه باید توضیح بدم که این جستار بیشتر از اینکه نقد یا معرفی باشه، صحبتهای زیدی اسمیت در مورد آثار والاسه. سعی کرده ساختارمند باشه ولی یکسری جاها از دستش در رفته (این تعریفه، کار رو بهتر کرده) و مشخصه که داره از تردیدهاش حرف میزنه و از اون سمت یه غم هم از خودکشی والاس (یک سال قبل از انتشار این جستار) هست توی متنش. جستار جالبیه برای درک بهتر کارهای والاس و شاید بشه گفت برای شروع هم جای درستیه.
اما چیزی که مهم بود برام یکی از بخشهای کوتاه این جستاره که به نظرم بحث مهمی رو مطرح کرده. شما وقتی والاس رو بخونین، یک چیزی بهتون اضافه میشه چون به نظر میاد که والاس داره در مورد خود شما مینویسه، نه شخصیتها، نه داستانها، نه حتی خودش. شما اصولا وقتی یک اثر ادبی رو میخونین، یا با یک اثر هنر مواجه میشین، چیزی که میبینین (اگه کار خوبی باشه) تجربهی زیستهی اون شخصِ مولف اثره. اما یکسری اثر هستن (چیزهایی که به سختی میشه پیداشون کرد) که میان و تجربهی زیستهی مخاطبشون رو شرح میدن. واقعا سخته توضیح اینکه چی میشه و چه اتفاقی میوفته که یک داستان دیگه در مورد شخصیتهای اون داستان و تجربههای نویسندش نیست و تبدیل میشن به تجربههای من که مخاطبش هستم. اما زمانی که این اتفاق میوفته حسش مثل هیچ چیز دیگهای نیست.
من بیشتر تصمیمهای مهم زندگیم رو زمانی گرفتم که با یکی از این اثرها مواجه شدم. با یکی از آهنگهای کَمل من راضی کرد که باید برم هنرمند بشم و هیچچیز دیگهای مناسب من نیست. یکی از فیلمهای وس اندرسن من رو کشید سمت اینکه دنبالِ چیزی که دوست دارم برم و همین امسال، مزاح بیپایان (که نتونستم تمومش کنم) تا حدودی قانعم کرد که ترس از تغییرات بزرگ رو بذارم کنار و دوباره کاری که دلم میخواد رو بکنم. این چیزی نیست که صحبت کردن ازش راحت باشه (متنفرم از زندگی شخصیم حرف بزنم) یا حتی بتونم توضیحش بدم. حدس میزنم زیدی اسمیت هم درست نمیفهمیده باید در موردش چی بگه، چون توی متنش گیج به نظر میاد. شاید اگه والاس زنده بود بهتر از بقیه اینو میتونست باز کنه و بگه چرا هیچ "خودنمایی" توی یکسری از آثار نیستن. چرا دیوید لینچ سعی نمیکرد که نبوغشو به رخ کسی بکشه، صرفا چیزهایی که حس میکرد برای مخاطبش درسته رو نشونش میداد یا چرا اندرو لاتیمر مهارت گیتار زدنشو توی چشم و گوش تمام طرفدارهای راک فرو نکرد تا تبدیل به بزرگترین بند پراگرسیو راک بشه (میتونستن، کاری هم نداشت براشون)؟
در کل، خوندن این جستار کمک نکرد که این سوال رو جواب بدم. حدس میزنم از اون سوالهاییه که من تا روزی که زندهم بهش فکر میکنم و جوابی براش نمیتونم پیدا کنم. یه بخشِ بزرگی از علاقهم به هنر و ادبیات به خاطر همین جستوجوییه که برای پیدا کردن آثار "این شکلی" دارم، هیچ وقت پیدا کردنشون راحت نیست ولی زمانی که بهشون میرسم مثل اینه که گنج پیدا کردم.
از اینجا میتونین این جستار رو بخونین.
اما چیزی که مهم بود برام یکی از بخشهای کوتاه این جستاره که به نظرم بحث مهمی رو مطرح کرده. شما وقتی والاس رو بخونین، یک چیزی بهتون اضافه میشه چون به نظر میاد که والاس داره در مورد خود شما مینویسه، نه شخصیتها، نه داستانها، نه حتی خودش. شما اصولا وقتی یک اثر ادبی رو میخونین، یا با یک اثر هنر مواجه میشین، چیزی که میبینین (اگه کار خوبی باشه) تجربهی زیستهی اون شخصِ مولف اثره. اما یکسری اثر هستن (چیزهایی که به سختی میشه پیداشون کرد) که میان و تجربهی زیستهی مخاطبشون رو شرح میدن. واقعا سخته توضیح اینکه چی میشه و چه اتفاقی میوفته که یک داستان دیگه در مورد شخصیتهای اون داستان و تجربههای نویسندش نیست و تبدیل میشن به تجربههای من که مخاطبش هستم. اما زمانی که این اتفاق میوفته حسش مثل هیچ چیز دیگهای نیست.
من بیشتر تصمیمهای مهم زندگیم رو زمانی گرفتم که با یکی از این اثرها مواجه شدم. با یکی از آهنگهای کَمل من راضی کرد که باید برم هنرمند بشم و هیچچیز دیگهای مناسب من نیست. یکی از فیلمهای وس اندرسن من رو کشید سمت اینکه دنبالِ چیزی که دوست دارم برم و همین امسال، مزاح بیپایان (که نتونستم تمومش کنم) تا حدودی قانعم کرد که ترس از تغییرات بزرگ رو بذارم کنار و دوباره کاری که دلم میخواد رو بکنم. این چیزی نیست که صحبت کردن ازش راحت باشه (متنفرم از زندگی شخصیم حرف بزنم) یا حتی بتونم توضیحش بدم. حدس میزنم زیدی اسمیت هم درست نمیفهمیده باید در موردش چی بگه، چون توی متنش گیج به نظر میاد. شاید اگه والاس زنده بود بهتر از بقیه اینو میتونست باز کنه و بگه چرا هیچ "خودنمایی" توی یکسری از آثار نیستن. چرا دیوید لینچ سعی نمیکرد که نبوغشو به رخ کسی بکشه، صرفا چیزهایی که حس میکرد برای مخاطبش درسته رو نشونش میداد یا چرا اندرو لاتیمر مهارت گیتار زدنشو توی چشم و گوش تمام طرفدارهای راک فرو نکرد تا تبدیل به بزرگترین بند پراگرسیو راک بشه (میتونستن، کاری هم نداشت براشون)؟
در کل، خوندن این جستار کمک نکرد که این سوال رو جواب بدم. حدس میزنم از اون سوالهاییه که من تا روزی که زندهم بهش فکر میکنم و جوابی براش نمیتونم پیدا کنم. یه بخشِ بزرگی از علاقهم به هنر و ادبیات به خاطر همین جستوجوییه که برای پیدا کردن آثار "این شکلی" دارم، هیچ وقت پیدا کردنشون راحت نیست ولی زمانی که بهشون میرسم مثل اینه که گنج پیدا کردم.
از اینجا میتونین این جستار رو بخونین.
Telegram
والاس در فارسی
🔹 زیدی اسمیت، نویسندهی برجستهی بریتانیایی، در این جستار خواندنی به دنیای پیچیدهی دیوید فاستر والاس، نویسندهی درخشان و جریانساز آمریکایی، میپردازد. این جستار حالا برای اولین بار به فارسی منتشر شده است!
🖋 با نثری پرحرارت و تحلیلی دقیق، اسمیت به سراغ…
🖋 با نثری پرحرارت و تحلیلی دقیق، اسمیت به سراغ…
Visual Alchemist
اول همه باید توضیح بدم که این جستار بیشتر از اینکه نقد یا معرفی باشه، صحبتهای زیدی اسمیت در مورد آثار والاسه. سعی کرده ساختارمند باشه ولی یکسری جاها از دستش در رفته (این تعریفه، کار رو بهتر کرده) و مشخصه که داره از تردیدهاش حرف میزنه و از اون سمت یه غم هم…
بعد توی این جستار از داستان "آن بالا، تا ابد" صحبت کرده (بخشی از کتاب مصاحبه با مردان کریه). این یکی از بهترین داستان کوتاههاییه که خوندم. حدود دو سال پیش با چندتا از دوستام تصمیم گرفتیم که انیمیشنش رو بسازیم ولی متاسفانه مشکلات زندگی و گرم شدن سرمون اصلا اجازه نداد کار رو پیش ببریم. فکر کنم یه استوری بورد کامل و اسکریپت رو دارم (مشخصا تنظیم شده برای انیمیشن). اگه تیم انیمیشن دارین یا قصد دارین فیلم کوتاه بسازین، میتونین بهم بگین تا دکوپاژشو هم بزنم و برین بسازین XD
برای داشتن نسخهی دیجیتال یا پرینت شدش هم میتونین بهم پیام بدین.
@hoseinghazi
@hoseinghazi
حدود یک هفتهای هست که فرصت نشده اینجا چیزی بنویسیم (فکر کنم بیشتر زمان توی یک سال اخیر باشه) و اصلیترین دلیلش این بود که تقریبا تمام وقت آزادم رو درگیر طراحی جلد Empire of the Vampire بودم، فکر کنم دستکم سه چهار برابر یه جلد عادی براش وقت گذاشتم و احتمالا بیشتر از هر کار دیگهای که برای کتابها کردم بهش فکر کردم.
اگه نمیدونین Empire of the Vampire چیه، فقط باید در این حد بگم که یکی از مهمترین آثارِ گاثیک ادبیات فانتزی توی دهههای اخیره و از لحاظِ تم و ساختار، کار به شدت قدرتمندیه. من همون سالی که اومد خوندمش و جز فضای کلی و نقطهی اوجش، اونقدر ازش یادم نمیاد. بیشتر ازش یه "وایب" کلی توی ذهنمه. مسئلهای که هست اینه که اون زمانی که خوندمش توی eraی گاثیکم بودم و همزمان باهاش هر چی فیلم و کتاب و کمیک شبیه بهش که دستم اومد رو هم مصرف کردم و همین باعث شد که بخوام برای این کتاب یه ترکیب از همشون آماده کنم.
اگه نمیدونین Empire of the Vampire چیه، فقط باید در این حد بگم که یکی از مهمترین آثارِ گاثیک ادبیات فانتزی توی دهههای اخیره و از لحاظِ تم و ساختار، کار به شدت قدرتمندیه. من همون سالی که اومد خوندمش و جز فضای کلی و نقطهی اوجش، اونقدر ازش یادم نمیاد. بیشتر ازش یه "وایب" کلی توی ذهنمه. مسئلهای که هست اینه که اون زمانی که خوندمش توی eraی گاثیکم بودم و همزمان باهاش هر چی فیلم و کتاب و کمیک شبیه بهش که دستم اومد رو هم مصرف کردم و همین باعث شد که بخوام برای این کتاب یه ترکیب از همشون آماده کنم.
به نظرم کتاب Empire of the Vampire به شدت تحت تاثیر چندتا چیز مختلف بود، اول همه سری Vampire Hunter D بود. مشخصا من تمامِ ۴۳تا رمان این سری رو نخوندم، اما تا جایی که خوندم این دوتا سری از لحاظ شخصیتها، تم و دنیای داستانی به شدت نزدیکن. هر دوتاشون توی یه دنیایی میگذره که از لحاظ زمانی جلوتر از زمان ما. داستان Vampire Hunter D توی سال ۱۲۰۹۰ میلادیه و Empire of the Vampire سالِ ۲۶۶۶ بعد از سقوطِ خورشید، اما هر دوتاشو معماری گاثیک رو استفاده کردن و دنیاش پر موجوداتیه که دقیقا مشخص نیست از کجا اومدن. ظاهرِ شخصیتها هم به شدت بهم دیگه نزدیک میشن، از بدنِ پر از تتوی شخصیت اصلی Empire of the Vampire گرفته تا لباسهای گاثیکی که میپوشن، این دوتا کتاب خیلی نزدیکن به هم دیگه.
برای این بخش سعی کردم از کارهای Yoshitaka Amano (قبلا نوشتم در موردش) الهام بگیرم. اما به خاطر اینکه خودِ کتاب ربطی به ژاپن نداره و کارهای آمانو احتمالا یکسری از ژاپنیترین آثارِ چند دههی اخیرن، فقط میتونستم از چندتا مورد استفاده کنم. مثلا حالتِ صورت شخصیتهایی که آمانو کشیده معمولا هیچ حسی ندارن، تمرکزشون روی چشم و پوستِ سفیده. مویِ شخصیت اصلی معمولا اطرافش معلقه، انگار که توی آب باشه و مهمتر از همه، توی ترکیب بندی خیلی وقتها شخصیت به سمتِ تقارن رفته و با اِلِمانهای مختلفی سعی کرده اون رو بهم بریزه.
نمیخواستم برای این جلد سراغ تکنیک جوهر و آبرنگِ آمانو برم، دوتا دلیلِ مهم هم براش داشتم:
- اول همه اینکه حس میکنم آبرنگ خیلی به Empire of the Vampire نمیاد. اون شاعرانگیِ Vampire Hunter D توی Empire of the Vampire نیست، یه جلدِ ملایم و پر از جزئیات دقیقا حسِ کتاب رو نمیداد.
- بعدشم من قصد داشتم این جلد اولین جلدم باشه که حتی براش اتود روی کاغذ نزدم و کلِ ابزار اجرایی کار ai باشه (جلوتر دلیل اینم میگم)، اما اگه میخواستم شبیه آمانو کار کنم حتی باید سراغ ابزارهای دیجیتال میرفتم، همون جوهر و آبرنگ روی کاغذ تنها راهشه.
برای این بخش سعی کردم از کارهای Yoshitaka Amano (قبلا نوشتم در موردش) الهام بگیرم. اما به خاطر اینکه خودِ کتاب ربطی به ژاپن نداره و کارهای آمانو احتمالا یکسری از ژاپنیترین آثارِ چند دههی اخیرن، فقط میتونستم از چندتا مورد استفاده کنم. مثلا حالتِ صورت شخصیتهایی که آمانو کشیده معمولا هیچ حسی ندارن، تمرکزشون روی چشم و پوستِ سفیده. مویِ شخصیت اصلی معمولا اطرافش معلقه، انگار که توی آب باشه و مهمتر از همه، توی ترکیب بندی خیلی وقتها شخصیت به سمتِ تقارن رفته و با اِلِمانهای مختلفی سعی کرده اون رو بهم بریزه.
نمیخواستم برای این جلد سراغ تکنیک جوهر و آبرنگِ آمانو برم، دوتا دلیلِ مهم هم براش داشتم:
- اول همه اینکه حس میکنم آبرنگ خیلی به Empire of the Vampire نمیاد. اون شاعرانگیِ Vampire Hunter D توی Empire of the Vampire نیست، یه جلدِ ملایم و پر از جزئیات دقیقا حسِ کتاب رو نمیداد.
- بعدشم من قصد داشتم این جلد اولین جلدم باشه که حتی براش اتود روی کاغذ نزدم و کلِ ابزار اجرایی کار ai باشه (جلوتر دلیل اینم میگم)، اما اگه میخواستم شبیه آمانو کار کنم حتی باید سراغ ابزارهای دیجیتال میرفتم، همون جوهر و آبرنگ روی کاغذ تنها راهشه.
Telegram
Visual Alchemist
مورد بعدی هم که به نظرم خیلی وایبِ شبیه به Empire of the Vampire داره، جلدهای دههی نود نشر Vertigo بود. به نظرم ورتیگو و به طور کلی کارهایی که اون موقع چاپ میکرد، یکسری از بهترین نمونههای گاثیک توی قرن بیستم بودن. از خجالت توی استفاده از اجسام و عکسها (سندمن) گرفته تا رفتاری که با تایپوگرافی داشتن، همشون خیلی زیباییشناسی مخصوص خودشون رو داشتن. خیلی سخته که بگم ورتیگو و طراحهاش بودن که این ایده رو دادن، اما در اصل این کاورها آخرین مرحله از تکمیلِ جریانی بودن که از حدود ۱۹۱۰ شروع شده بود (یه روز در موردش مینویسم).
چیزی که توی این جلدها برام جالبه، اینه که چطور اون حالتِ Dreamlike و رویاییای که جنبشِ رمانتیک و گاثیک داشتن اینجا یه دفعه کامل میچرخه و میره سمتِ کابوس. خیلی سخته که یک نفر بگه جلدِ سندمن یا کنستانتین بهش استرس نمیدن. برای من دقیقا شبیه چیزهایین که توی بدترین کابوسهام، زمانی که نمیدونم درست خوابم یا بیدار میبینم.
از این استایل، من اون حالتِ کابوسمانندش رو میخواستم، اما فرصت نبود که از عکس و اجسامِ اسکن شده استفاده کنم (حیف واقعا). همینطور باید از لیاوت شبیه اونا تا حد ممکن دور میموندم چون حس میکنم مخاطبِ سالِ ۲۰۲۵ اونقدر باهاشون ارتباط برقرار نمیکنه. برای همین در حد یکسری پترن، نورپردازی و حسِ کلی رو فقط ازش گرفتم. اینکه بفهمم چطور با فتوشاپ و میدجورنی این حس رو در بیارم، حدود چهار روز ازم وقت گرفت و مجبور شدم تمام تکسچرها، براش و حرکاتِ نور رو دستی به میدجورنی بفهمونم و کدها و میزان choas رو تنظیم کنم. صادقانه بخوام بگم این یکی از سختترین کارهایی بود که تا حالا با میدجورنی انجام دادم، اینقدر که وسطش میگفتم اگه میخواستم کلش رو دستی بکشم احتمالا وقت کمتری ازم میگرفت.
چیزی که توی این جلدها برام جالبه، اینه که چطور اون حالتِ Dreamlike و رویاییای که جنبشِ رمانتیک و گاثیک داشتن اینجا یه دفعه کامل میچرخه و میره سمتِ کابوس. خیلی سخته که یک نفر بگه جلدِ سندمن یا کنستانتین بهش استرس نمیدن. برای من دقیقا شبیه چیزهایین که توی بدترین کابوسهام، زمانی که نمیدونم درست خوابم یا بیدار میبینم.
از این استایل، من اون حالتِ کابوسمانندش رو میخواستم، اما فرصت نبود که از عکس و اجسامِ اسکن شده استفاده کنم (حیف واقعا). همینطور باید از لیاوت شبیه اونا تا حد ممکن دور میموندم چون حس میکنم مخاطبِ سالِ ۲۰۲۵ اونقدر باهاشون ارتباط برقرار نمیکنه. برای همین در حد یکسری پترن، نورپردازی و حسِ کلی رو فقط ازش گرفتم. اینکه بفهمم چطور با فتوشاپ و میدجورنی این حس رو در بیارم، حدود چهار روز ازم وقت گرفت و مجبور شدم تمام تکسچرها، براش و حرکاتِ نور رو دستی به میدجورنی بفهمونم و کدها و میزان choas رو تنظیم کنم. صادقانه بخوام بگم این یکی از سختترین کارهایی بود که تا حالا با میدجورنی انجام دادم، اینقدر که وسطش میگفتم اگه میخواستم کلش رو دستی بکشم احتمالا وقت کمتری ازم میگرفت.
توی این کار، به جای اینکه مثل همیشه اسکچ رو دستی بزنم و رنگ کنم، بعد ببرم توی میدجورنی و کار رو تموم کنم، این دفعه سعی کردم از شروع با میدجورنی پیش برم و سعی کردم هر چیزی که توی ذهنمه رو اونجا به لایبرری اضافه کنم. دلیل اصلی هم این بود که میخواستم ببینم "میشه" یا نه. من نزدیک دو ساله که دارم هر روز با همون تکنیک قبلی پیش میرم، روش کار تقریبا همیشه ثابته و راستش از هر چالشی قبلا رد شدم. الان انجام دادنش تبدیل شده به یه روتین، چیزی نیست که بابتش بخوام خیلی اذیت بشم یا حتی فکر کنم. مخصوصا توی این مورد که قبلا هم شبیهش کار کردم و کشیدن یه نقاشی شبیه کارهای قبلیم توی استایلی که به فضای گاثیک/خونآشامی بخوره واقعا چیز چندان سختی نبود.
اما همش با میدجورنی؟ این واقعا سخته. بر خلاف تصور مردم اصلا اینطوری نیست که یکسری کلمه بنویسم و یه کار خوشگل ساخته بشه، مخصوصا وقتی چیزی که میخوام رو اینقدر دقیق میدونم. برای طراحی جلد کتاب، زمانی که تمرکز روی یه شخصیته باید حواسم باشه که فقط تصورات ذهنی من مطرح نیست. اون شخصیت ظاهر مشخصی داره و فیچرهای مختلفی مثل زخم، نوع چشم، حالت چهره و... هم مطرح میشن که متاسفانه "صرفا" با کلمات نمیشه همشونو به میدجورنی فهموند. از اون سمت اضافه کردن تکسچرها، رنگ و لیاوت به میدجورنی با کلمات تقریبا غیرممکنه، باید به مرور و به کمک کدهای مختلف اون رو وارد کرد تا یک کدِ نهایی (SREF) رو بهم تحویل بده. این اولین باری بود که سعی میکردم بدون کمترین ادیتِ دستی توی فتوشاپ، طراحی دوباره یا هر چیزی، خروجی خامِ ai رو بگیرم و برای یک کار استفاده کنم و تجربهی خوبی بود (اشکم در اومد، تقریبا کل هفته رو سوزوند) و حدس میزنم باز هم سعی کنم انجامش بدم.
به نظرم الان میدجورنی از صرفا یک ابزار بیشتر شده، یک کتابخونهی پیچیدهس که نیاز داره پر بشه تا بقیه هم بتونن استفاده کنن. من کاملا قبول دارم که توی دورانِ ظهورش خیلی وابسته بود به کپی کردن از بقیه، اما الان اون هنرمندی که باهاش کار میکنه ناچاره که خیلی از چیزها رو خودش بسازه تا بتونه در نهایت خروجی مورد نظرش رو بگیره. توی این زمان (زمستون ۲۰۲۵) به نظرم دیگه بحثِ کپی کردن مطرح نیست، چون میدجورنی به حدی لایبرری قدرتمندی داره و توی اینترنت کامیونیتیهاش فعالن که شکل متفاوتی از آموزش براش اتفاق افتاده. خیلی لذت بخشه که سعی کنم بخشی از این جریان باشم، از ابزاری استفاده کنم که هنوز به تکامل نرسیده و داره با سرعت زیادی تغییر میکنه رو به شکلی که میخوام استفاده کنم.
اما همش با میدجورنی؟ این واقعا سخته. بر خلاف تصور مردم اصلا اینطوری نیست که یکسری کلمه بنویسم و یه کار خوشگل ساخته بشه، مخصوصا وقتی چیزی که میخوام رو اینقدر دقیق میدونم. برای طراحی جلد کتاب، زمانی که تمرکز روی یه شخصیته باید حواسم باشه که فقط تصورات ذهنی من مطرح نیست. اون شخصیت ظاهر مشخصی داره و فیچرهای مختلفی مثل زخم، نوع چشم، حالت چهره و... هم مطرح میشن که متاسفانه "صرفا" با کلمات نمیشه همشونو به میدجورنی فهموند. از اون سمت اضافه کردن تکسچرها، رنگ و لیاوت به میدجورنی با کلمات تقریبا غیرممکنه، باید به مرور و به کمک کدهای مختلف اون رو وارد کرد تا یک کدِ نهایی (SREF) رو بهم تحویل بده. این اولین باری بود که سعی میکردم بدون کمترین ادیتِ دستی توی فتوشاپ، طراحی دوباره یا هر چیزی، خروجی خامِ ai رو بگیرم و برای یک کار استفاده کنم و تجربهی خوبی بود (اشکم در اومد، تقریبا کل هفته رو سوزوند) و حدس میزنم باز هم سعی کنم انجامش بدم.
به نظرم الان میدجورنی از صرفا یک ابزار بیشتر شده، یک کتابخونهی پیچیدهس که نیاز داره پر بشه تا بقیه هم بتونن استفاده کنن. من کاملا قبول دارم که توی دورانِ ظهورش خیلی وابسته بود به کپی کردن از بقیه، اما الان اون هنرمندی که باهاش کار میکنه ناچاره که خیلی از چیزها رو خودش بسازه تا بتونه در نهایت خروجی مورد نظرش رو بگیره. توی این زمان (زمستون ۲۰۲۵) به نظرم دیگه بحثِ کپی کردن مطرح نیست، چون میدجورنی به حدی لایبرری قدرتمندی داره و توی اینترنت کامیونیتیهاش فعالن که شکل متفاوتی از آموزش براش اتفاق افتاده. خیلی لذت بخشه که سعی کنم بخشی از این جریان باشم، از ابزاری استفاده کنم که هنوز به تکامل نرسیده و داره با سرعت زیادی تغییر میکنه رو به شکلی که میخوام استفاده کنم.
و اینم جلد نهایی، چیزی که میتونین روی نسخهی هاردکاورِ مجموعه داشته باشینش.
دقیقا همون چیزیه که توی ذهنم داشتم + راهنماییهای مترجمِ این مجموعه که دقیقا شبیه به دنیای داستان و شخصیتِ اصلیش بشه. حدس میزنم دقیقا سلیقهی خیلیها نباشه، این استایل توی ۳۰ سال اخیر زیاد استفاده نشده و مشخصا توی ایران اونقدر شناخته شده نیست. درست نمیدونم که چطور ازش استقبال بشه. ولی جزو کارهاییه که خیلی خیلی دوستش دارم، حسی که موقع تموم کردنش داشتم احتمالا شبیه همون حسیه که دوندههای ماراتن بعد از تموم ماراتن دارن (حدس میزنم، من هیچ وقت دونده نبودم. در اصل از دویدن بدم میاد).
از اینجا میتونین بخرین.
دقیقا همون چیزیه که توی ذهنم داشتم + راهنماییهای مترجمِ این مجموعه که دقیقا شبیه به دنیای داستان و شخصیتِ اصلیش بشه. حدس میزنم دقیقا سلیقهی خیلیها نباشه، این استایل توی ۳۰ سال اخیر زیاد استفاده نشده و مشخصا توی ایران اونقدر شناخته شده نیست. درست نمیدونم که چطور ازش استقبال بشه. ولی جزو کارهاییه که خیلی خیلی دوستش دارم، حسی که موقع تموم کردنش داشتم احتمالا شبیه همون حسیه که دوندههای ماراتن بعد از تموم ماراتن دارن (حدس میزنم، من هیچ وقت دونده نبودم. در اصل از دویدن بدم میاد).
از اینجا میتونین بخرین.
Death to the Holy
Zeal & Ardor
موقع طراحیشم این آلبوم از Zeal & Ardor رو خیلی گوش کردم. به نظرم کانسپتِ آلبومش و داستانی که میگه خیلی شبیهه به Empire of The Vampire.
یه ترول جنگلی که کسب و کارِ خودش رو راه انداخته، ولی چون نوشیدنیهاش مزهی لجن و جسد میده مشتری نداره.
اجرا شده با پروکریت، فتوشاپ و میدجورنی D:
این رو چند روز پیش توی توییتر گذاشتم (یادم رفت اینجا پست کنم)، بعد یک نفر بهم پیام داد و براش داستان نوشته بود. این اولین باری نیست که این اتفاق میوفته، ولی بعد از این همه سالی که از "آخرین" بار گذشته خیلی حس خوبی داشت برام. داستان رو توی کامنتها میذارم.
اجرا شده با پروکریت، فتوشاپ و میدجورنی D:
این رو چند روز پیش توی توییتر گذاشتم (یادم رفت اینجا پست کنم)، بعد یک نفر بهم پیام داد و براش داستان نوشته بود. این اولین باری نیست که این اتفاق میوفته، ولی بعد از این همه سالی که از "آخرین" بار گذشته خیلی حس خوبی داشت برام. داستان رو توی کامنتها میذارم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفتم شاید تایم لپس طراحیش هم جالب باشه🌚 اون بخش آخرش تست رنگشه.
اولین باری که فیلم Labyrinth رو دیدم، حدودِ سال ۲۰۱۱ یا ۲۰۱۲ بود که تازه از دیوید بویی خوشم اومده بود و داشتم دیسکوگرافیشو شخم میزدم، هایلایتِ اصلی فیلم هم برام خود دیوید بویی و بخش موزیکالش بود و تو این سالهایی که گذشت بیشترش از ذهنم پاک شده بود. هفتهی پیش داشتم یه مقاله در مورد جیم هنسون میخوندم که میگفت چطور کارهای فوقالعادهش برای سری Muppets باعث شد دوتا فیلمی که ساخته خیلی وقتا بهشون توجه نشه و به طور کلی، Labyrinth و The Dark Crystal بهترین جلوههای ویژهی تاریخ سینما (با توجه به سال انتشار) رو دارن.
بهونهی خوبی بود که یه نسخهی ۳۶ گیگی ازش دانلود کنم و برم سراغش. بعد از این همه سال واقعا تعجب کردم که چطور اون موقع من متوجه نشدم این فیلم چهقدر ساختار پیچیدهای داره و چطور تمام الگوهای اصلی قصهی پریان رو توی هر بخش تکرار کرده، چهقدر اجرای جلوههای ویژهش برای من قابل فهم نیست و مهمتر همه... عجب داستان مریضی داره. یعنی کل کشمکش فیلم بین یه دختر زیر سن قانونی و دیوید بویی به عنوان یه شاهِ گابلین چند صد سالهس که به هر روشی میخواد جنیفر کانلی پونزده ساله رو اغوا کنه و تنگترین شلوار تاریخ سینما رو پوشیده.
کافیه یکم با قصههای پریان آشنا باشین تا متوجه بشین چطور الگوهای مختلف اینجا هستن. مثلا جایی که شخصیت اصلی یک هلو (توی نمونه سفید برفی، سیب) رو از کسی که تصور میکنه دوستشه میگیره، بعد از خوردنش پرت میشه داخل یه فضای رویا مانند که یه ترکیبیه از خودِ هزارتوی سرزمین گابلینها و دنیای آلیس در سرزمین عجایب، بعد مجبور میشه یه از یک کهن الگو به یه کهن الگوی دیگه تغییر پیدا کنه و بالغ بشه (این میشه شکستن فرمِ متداولِ قصهی پریان، اونجا هیچوقت این سوییچ کردن رو نداریم) تا بتونه چیزی که براش مهمه رو نجات بده. از اون سمت مثلا شخصیت اصلی به شدت درگیر همون فرمهای داستان کودکانه، حتی توی اتاقش اول فیلم کتابهای کودک معروف هستن، برای همین تصوراتی که از زندگی داره شبیه اونهاست و به مرور با رشدش، تصوراتش هم درست میشن و میفهمه که کدوم بخش از این داستانها میتونن اتفاق بیوفتن، ولی کدوم بخشها حتی توی یک فانتزی هم اشتباهن و نباید پیش بیان.
بعد من متوجه نمیشم اصلا چطور یکسری از ویژوالهای این فیلم توی دههی هشتاد بدون کامپیوترهای پیش رفته در اوردن. درسته که بودجهی زیادی داشتن ولی کلا از لحاظ تکنولوژی سینما توی اون دهه هنوز یکسری موارد رو نداشته. یعنی یکسری از چیزهایی که همیشه میگفتن دههی نود اتفاق افتاده، توی این فیلم بودن و اتفاقا خوب هم در اومدن. مسئله اینه که جایی درست نوشته نشده که دقیقا چیکار کردن، حتی توی مستندش هم از روی بخش "ساخت" کاملا میپریدن. اما بخش جالبش اینه که کلیتِ فیلم، کانسپت و وایبش دقیقا شبیه کتاب Faeries از برایان فراد و الن لی بود. اون گابلینها دقیقا همون لباسهایی رو داشتن که توی این کتاب براشون نوشته بود. خیلی بامزهس که سال ۱۹۷۸ یه کتاب به عنوان field guide پریان و گابلینها چاپ شده، بعد سال ۱۹۸۵ جیم هنسون اون کتاب رو گذاشته جلوش، باهاش یجوری رفتار کرده که مستندسازها با field guideهای دنیای واقعی رفتار میکنن و اینو ساخته. حتی دیشب چک کردم، توی کتاب Faeries یک دستور زبان نوشته که گابلینها برای جملهبندی استفاده میکنن، بعد توی فیلم همون بود. حتی توضیحاتش در مورد موسیقی گابلینها هم توی فیلم استفاده شده بود.
و مهمتر از همه داستانشه. شاید Labyrinth (اگه فیلم رو در نظر بگیریم) رو نشه توی دستهی دارک فانتزی با معیارهای قرن ۲۱ گذاشت. اما با تعاریفِ دههی هشتاد این یه دارک فانتزی خیلی خیلی خوبه. مسئلهای که هست اینه که Lore داستانی Labyrinth توی فیلمش اصلا نشون داده نمیشه. همون دههی هشتاد چندتا رمان و کتاب تصویری ازش چاپ میشه که تا یه حد قابل توجهی دنیاسازیش رو گسترش میده. بعد توی این چهل سال به طور خیلی مرتبی ما مدیاهای مختلف از Labyrinth رو داشتیم و بخش بزرگی از تمرکزشون روی کمیک و مانگا بوده. این هفته سعی کردم همشونو بخونم. به نظرم مانگای Return to Labyrinth خیلی جالب بود، با اینکه حس میکنم کَنون داستان اصلی نیست و بیشتر حالت فن فیکشن داره. بین کمیکها هم من از Labyrinth: Coronation خوشم اومد، خیلی خوب عمقِ دنیای داستانش رو نشون میداد. اما در کل هیچ کدوم از مدیاهایی که ازش پیدا کردم به اندازهی فیلم عمیق نمیشد و ساختارِ داستانی خوبی نداشت. فیلمش واقعا منو سورپرایز کرد با این نوع از روایت و نمادگرایی.
بهونهی خوبی بود که یه نسخهی ۳۶ گیگی ازش دانلود کنم و برم سراغش. بعد از این همه سال واقعا تعجب کردم که چطور اون موقع من متوجه نشدم این فیلم چهقدر ساختار پیچیدهای داره و چطور تمام الگوهای اصلی قصهی پریان رو توی هر بخش تکرار کرده، چهقدر اجرای جلوههای ویژهش برای من قابل فهم نیست و مهمتر همه... عجب داستان مریضی داره. یعنی کل کشمکش فیلم بین یه دختر زیر سن قانونی و دیوید بویی به عنوان یه شاهِ گابلین چند صد سالهس که به هر روشی میخواد جنیفر کانلی پونزده ساله رو اغوا کنه و تنگترین شلوار تاریخ سینما رو پوشیده.
کافیه یکم با قصههای پریان آشنا باشین تا متوجه بشین چطور الگوهای مختلف اینجا هستن. مثلا جایی که شخصیت اصلی یک هلو (توی نمونه سفید برفی، سیب) رو از کسی که تصور میکنه دوستشه میگیره، بعد از خوردنش پرت میشه داخل یه فضای رویا مانند که یه ترکیبیه از خودِ هزارتوی سرزمین گابلینها و دنیای آلیس در سرزمین عجایب، بعد مجبور میشه یه از یک کهن الگو به یه کهن الگوی دیگه تغییر پیدا کنه و بالغ بشه (این میشه شکستن فرمِ متداولِ قصهی پریان، اونجا هیچوقت این سوییچ کردن رو نداریم) تا بتونه چیزی که براش مهمه رو نجات بده. از اون سمت مثلا شخصیت اصلی به شدت درگیر همون فرمهای داستان کودکانه، حتی توی اتاقش اول فیلم کتابهای کودک معروف هستن، برای همین تصوراتی که از زندگی داره شبیه اونهاست و به مرور با رشدش، تصوراتش هم درست میشن و میفهمه که کدوم بخش از این داستانها میتونن اتفاق بیوفتن، ولی کدوم بخشها حتی توی یک فانتزی هم اشتباهن و نباید پیش بیان.
بعد من متوجه نمیشم اصلا چطور یکسری از ویژوالهای این فیلم توی دههی هشتاد بدون کامپیوترهای پیش رفته در اوردن. درسته که بودجهی زیادی داشتن ولی کلا از لحاظ تکنولوژی سینما توی اون دهه هنوز یکسری موارد رو نداشته. یعنی یکسری از چیزهایی که همیشه میگفتن دههی نود اتفاق افتاده، توی این فیلم بودن و اتفاقا خوب هم در اومدن. مسئله اینه که جایی درست نوشته نشده که دقیقا چیکار کردن، حتی توی مستندش هم از روی بخش "ساخت" کاملا میپریدن. اما بخش جالبش اینه که کلیتِ فیلم، کانسپت و وایبش دقیقا شبیه کتاب Faeries از برایان فراد و الن لی بود. اون گابلینها دقیقا همون لباسهایی رو داشتن که توی این کتاب براشون نوشته بود. خیلی بامزهس که سال ۱۹۷۸ یه کتاب به عنوان field guide پریان و گابلینها چاپ شده، بعد سال ۱۹۸۵ جیم هنسون اون کتاب رو گذاشته جلوش، باهاش یجوری رفتار کرده که مستندسازها با field guideهای دنیای واقعی رفتار میکنن و اینو ساخته. حتی دیشب چک کردم، توی کتاب Faeries یک دستور زبان نوشته که گابلینها برای جملهبندی استفاده میکنن، بعد توی فیلم همون بود. حتی توضیحاتش در مورد موسیقی گابلینها هم توی فیلم استفاده شده بود.
و مهمتر از همه داستانشه. شاید Labyrinth (اگه فیلم رو در نظر بگیریم) رو نشه توی دستهی دارک فانتزی با معیارهای قرن ۲۱ گذاشت. اما با تعاریفِ دههی هشتاد این یه دارک فانتزی خیلی خیلی خوبه. مسئلهای که هست اینه که Lore داستانی Labyrinth توی فیلمش اصلا نشون داده نمیشه. همون دههی هشتاد چندتا رمان و کتاب تصویری ازش چاپ میشه که تا یه حد قابل توجهی دنیاسازیش رو گسترش میده. بعد توی این چهل سال به طور خیلی مرتبی ما مدیاهای مختلف از Labyrinth رو داشتیم و بخش بزرگی از تمرکزشون روی کمیک و مانگا بوده. این هفته سعی کردم همشونو بخونم. به نظرم مانگای Return to Labyrinth خیلی جالب بود، با اینکه حس میکنم کَنون داستان اصلی نیست و بیشتر حالت فن فیکشن داره. بین کمیکها هم من از Labyrinth: Coronation خوشم اومد، خیلی خوب عمقِ دنیای داستانش رو نشون میداد. اما در کل هیچ کدوم از مدیاهایی که ازش پیدا کردم به اندازهی فیلم عمیق نمیشد و ساختارِ داستانی خوبی نداشت. فیلمش واقعا منو سورپرایز کرد با این نوع از روایت و نمادگرایی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در کل خیلی پیشنهاد میشه. مخصوصا الان که به نظر میاد روی Labyrinth و The Dark Crystal سرمایهگذاری شده و قراره احتمالا یه پامپ درست داشته باشن، بد نیست یکم باهاشون آشنا بشین. چون خیلی زود اینقدر معروفتر از الان میشن که احتمالا طرفدارهای جدید تجربهشو خراب میکنن (ببینین چه بلایی سر Wicked اومد، این سرنوشت تمام چیزهایی قدیمیایه که حس میکنین خیلی دوستشون دارین و شاید اگه ادامهشو میساختن خوب میشد).
Visual Alchemist
کتاب Faeries از برایان فراد و الن لی
پریروز نوشتم که چهقدر فیلم Labyrinth تحت تاثیر کتاب Faeries بود. الان یادم اومد که هیچ وقت این کتاب رو اینجا نذاشتم. خیلی کتاب مهمیه توی این سبک از کارها (حالت Field Guide برای چیزهای غیرواقعی) و تا حدودی از اولین نمونههاشه. خیلی متن خوبی هم داره، از لحاظ دقت به جزئیات و قصهگویی سطحش واقعا بالائه. من یه بار این کتاب رو حدود ۸ سال پیش خوندم، یک بار هم پارسال. به نظرم جزو کارهاییه که قابلیت این رو داره که چند بار خونده بشه و جالب بمونه.
متاسفانه این فایلی که ازش دارم اسکن شدس و کیفیتش معمولیه (اگه کیفیت خوبش رو داشتم هزاربار چاپش کرده بودم)، اما میشه خوندش و از تصاویر هم لذت برد.
متاسفانه این فایلی که ازش دارم اسکن شدس و کیفیتش معمولیه (اگه کیفیت خوبش رو داشتم هزاربار چاپش کرده بودم)، اما میشه خوندش و از تصاویر هم لذت برد.