اگه ویدیو گرفته بودم، این بخش طولانیترینش میشد. من میام هر کدوم از رنگهایی که جدا کردم رو رنگ میکنم. برای تصویرسازی من همیشه دوست دارم از براشهایی که حالت آبرنگ دارن استفاده کنم چون بهم تکسچری که دوست دارم رو میدن. خیلی سخته زمانی که کار تموم شده توضیح بدم که چرا هر بخش رو به یه شکلی رنگ کردم یا تکنیکم چی بوده. اما به طور کلی من خیلی دوست ندارم بعد از مشخص کردن منبع نور، خیلی بهش وابسته باشم. به نظرم زمانی که نمیخوام کاملا رئال کار کنم یا قصدم "نقاشی" نیست، خیلی اهمیتی نداره که با سایههام چیکار کنم. من به راحتی منطق و فیزیک رو جلوی پای زیبایی سر میبرم.
این مرحله با اختلاف زیادی مهمترین بخشه. جاییه که کار یا مسیر درستشو پیدا میکنه، یا باید کلا بخش رنگ رو از اول برم. اگه هنوز سالهای اول تمرینتون برای تصویرسازیه خیلی عادیه که این بخش رو مجبور باشین ده بار انجام بدین و حالتون از خودتون بهم بخوره. به مرور میفهمین که چطور ایدهای که دارین رو پیدا کنین. همش هم مهارت رنگ کردن نیست، یه بخش بزرگیش ابزار و وسایلیه که دارین.
این مرحله با اختلاف زیادی مهمترین بخشه. جاییه که کار یا مسیر درستشو پیدا میکنه، یا باید کلا بخش رنگ رو از اول برم. اگه هنوز سالهای اول تمرینتون برای تصویرسازیه خیلی عادیه که این بخش رو مجبور باشین ده بار انجام بدین و حالتون از خودتون بهم بخوره. به مرور میفهمین که چطور ایدهای که دارین رو پیدا کنین. همش هم مهارت رنگ کردن نیست، یه بخش بزرگیش ابزار و وسایلیه که دارین.
و توی آخرین مرحله من برگشتم سراغ رفرنسهام. به نظرم یکی از قشنگیهای تصویرسازیهای کایل فِرین اینه که نترسیده outline رو توی رنگ متفاوتی کار کنه. من قصد ندارم اینجا دقیقا همون رو اجرا کنم، ولی اضافه کردن یکسری خط سفید و زرد ایدهی بدی نیست. از اون سمت، زیرِ کرکس هم یه سایه نیاز داره.
اگه این کار تمرین نبود و قصدِ تصویرسازی کامل داشتم، هنوز چندتا مرحلهی دیگه مونده بود. مثلا اینکه کار رو ببرم توی ai و سعی کنم یکسری از بخشها رو بهتر کنم، روی نور و رنگ بیشتر کار کنم و تنظیمش کنم که یکم "حرفهایتر" به نظر بیاد. ولی این تمرینه و خیلی اهمیتی نداره برام که حرفهای باشه. فقط میخوام ببینم محدودیتهام برای ایدهای که توی ذهنم دارم کجاست.
پس این کارِ نهاییه!
اگه این کار تمرین نبود و قصدِ تصویرسازی کامل داشتم، هنوز چندتا مرحلهی دیگه مونده بود. مثلا اینکه کار رو ببرم توی ai و سعی کنم یکسری از بخشها رو بهتر کنم، روی نور و رنگ بیشتر کار کنم و تنظیمش کنم که یکم "حرفهایتر" به نظر بیاد. ولی این تمرینه و خیلی اهمیتی نداره برام که حرفهای باشه. فقط میخوام ببینم محدودیتهام برای ایدهای که توی ذهنم دارم کجاست.
پس این کارِ نهاییه!
Visual Alchemist
بعد سری دوم رنگها رو میذارم. اینجا چندتا نکتهی مهم هست. اولینش اینه که من پالت رنگِ چهارتایی رو انتخاب کردم، ولی رنگِ چهارمم که آبیه رو الان اینجا نداریم و قرار هم نیست به این زودیا بیارمش. از اون سمت سهتا طیفِ مختلف از بنفش هست (این دوتا رنگ حساب میشه،…
اگه بخوام مثل خیلی از کارهام یه سری به Ai هم بزنم، اصولا توی این مرحله میرم سراغش. اینطوریه که بخشِ سختِ سایه و تکسچر رو به مراتب سریعتر میکنه. مثلا اینجا من حدود ۲ ساعت وقت گذاشتم تا اون مرحله رو انجام بدم، ولی اگه میبردمش توی میدجورنی احتمالا توی بیست دقیقه یه نتیجه نزدیک به همین گرفته بودم و ادیتش هم کرده بودم.
به طور کلی Ai برای من اینطوری نیست که مرحلهای رو حذف کنه، فقط میاد و سختترین مرحله که بیشترین زمان رو میگیره ازم رو یکم سریع میکنه.
به طور کلی Ai برای من اینطوری نیست که مرحلهای رو حذف کنه، فقط میاد و سختترین مرحله که بیشترین زمان رو میگیره ازم رو یکم سریع میکنه.
و بهتره یه چیز مهم رو هم توضیح بدم، محض احتیاط:
از روی مراحلی که نوشتم تمرین نکنین. من خیلی از بخشهای مهم رو توی یکی دوتا جمله خلاصه کردم، اگه اوایل تمرین و تصویرسازی هستین، ممکنه اشتباه متوجه بشین و اشتباه یاد بگیرین، این از بلد نبودن بهتون بیشتر آسیب میزنه.
توی اینترنت خیلی ویدیو هست از تصویرسازهای بهتر از من که تمرین میکنن یا کارِ فاینال رو انجام میدن، چیزهای زیادی ازشون میتونین یاد بگیرین. اگه هم دوست دارین روش کار من رو ببینین (مشخصا همراه با توضیح خیلی طولانی) احتمالا چند ماه دیگه دورهی آموزشی رو ضبط میکنم و یه جایی میذارمش.
ممنون که خوندین 🥂
از روی مراحلی که نوشتم تمرین نکنین. من خیلی از بخشهای مهم رو توی یکی دوتا جمله خلاصه کردم، اگه اوایل تمرین و تصویرسازی هستین، ممکنه اشتباه متوجه بشین و اشتباه یاد بگیرین، این از بلد نبودن بهتون بیشتر آسیب میزنه.
توی اینترنت خیلی ویدیو هست از تصویرسازهای بهتر از من که تمرین میکنن یا کارِ فاینال رو انجام میدن، چیزهای زیادی ازشون میتونین یاد بگیرین. اگه هم دوست دارین روش کار من رو ببینین (مشخصا همراه با توضیح خیلی طولانی) احتمالا چند ماه دیگه دورهی آموزشی رو ضبط میکنم و یه جایی میذارمش.
ممنون که خوندین 🥂
دیشب خیلی با عجله یه پوستر برای اجرای Komitas folk dances زدم. قطعا بهترین کارم نیست، اما هر چی این کاردینالهای قرمز که مشکل کنترل خشم دارن (اگه ویدیوهاشونو دیده باشین میدونین چه قدر جدیه این) رو میبینم خندهم میگیره.
راستی من این اجرا رو قبلا دیدم، یکی از بهترینهاییه که فرصت تجربهش رو داشتم. اگه اصفهان هستین احتمالا برای شما هم جالب باشه. از پیجشون هم میتونین ثبت نام کنین.
راستی من این اجرا رو قبلا دیدم، یکی از بهترینهاییه که فرصت تجربهش رو داشتم. اگه اصفهان هستین احتمالا برای شما هم جالب باشه. از پیجشون هم میتونین ثبت نام کنین.
مجموعه Empyrean فکر کنم یکی از مهمترین و پرفروشترین مجموعههای فانتزی این دههس (دیگه وسطای این دههایم، باید در موردش حرف بزنیم). حالا قراره ترجمهی خیلی خوبی ازش توی ایران چاپ بشه و طراحی جلدش با من بود، امروز بالاخره دیزاینشون قطعی شد.
تقریبا تمام نسخههایی که توی کشورهای مختلف چاپ شده جلدشون یکیه، منم سعی کردم اون اِلِمان وسطی که تایتل هم میاد داخلش رو مثل همه جا طراحی کنم ولی پشتش رو تغییر بدم تا اژدهاهایی که توی کتاب هستن روی جلد هم بیان... چون اژدها واقعا خوشگله و من خیلی دوستشون دارم (شبیه طوطین).
من از این سری حدود ۱۵۰ صفحه خوندم، متاسفانه اینقدری دستم بند بوده چند ماه اخیر که نشده کامل بخونمشون (مجموعه دو جلد حدود ۲۰۰۰ صفحهس). به نظرم جالب بود، خیلی منو یاد هریپاتر و هانگر گیم میندازه و با توجه به این استقبالی که ازش شده حدس میزنم به سلیقهی خیلیها بیاد. حدس میزنم توی چند روز آینده بتونین از پیج آرلین بوک شاپ سفارشش بدین.
تقریبا تمام نسخههایی که توی کشورهای مختلف چاپ شده جلدشون یکیه، منم سعی کردم اون اِلِمان وسطی که تایتل هم میاد داخلش رو مثل همه جا طراحی کنم ولی پشتش رو تغییر بدم تا اژدهاهایی که توی کتاب هستن روی جلد هم بیان... چون اژدها واقعا خوشگله و من خیلی دوستشون دارم (شبیه طوطین).
من از این سری حدود ۱۵۰ صفحه خوندم، متاسفانه اینقدری دستم بند بوده چند ماه اخیر که نشده کامل بخونمشون (مجموعه دو جلد حدود ۲۰۰۰ صفحهس). به نظرم جالب بود، خیلی منو یاد هریپاتر و هانگر گیم میندازه و با توجه به این استقبالی که ازش شده حدس میزنم به سلیقهی خیلیها بیاد. حدس میزنم توی چند روز آینده بتونین از پیج آرلین بوک شاپ سفارشش بدین.
امروز تولد دیوید فاستر والاسه و اگه زنده بود ۶۳ سالش میشد. تصورِ فاستر والاس توی دههی هفتم زندگیش واقعا جالبه، کسی که اون صحبتها رو توی سنِ کمتر میزد احتمالا "واقعا" با بالاتر رفتن سنش خردمندتر هم میشد. ولی خب تصمیم گرفت نذاره کار به اونجاها بکشه و ما الان اینجاییم، با کلی سوال که با "چی میشد اگه..." شروع میشن.
یکسری از دوستدارهای والاس یه کانال براش زدن، ظاهرا قراره که یکسری از کارهاییش که به فارسی موجود نیست رو اونجا بذارن و بیشتر در موردش بنویسین. این از نظر من اتفاق بزرگیه، والاس مال اون بخشی از ادبیاته که توی ایران بیشتر از همه بهش نیاز داریم و کمتر از هر چیزی میتونین پیداش کنین. اینکه یکسری تصمیم گرفتن اون بخش رو تا جایی که میتونن پوشش بدن به نظرم ارزشمنده و حداقل من قراره که ازشون با تمام توانم حمایت کنم، حس میکنم این وظیفهی من (و تمام دوستدارهای ادبیات) خواهد بود که از تمام این جریانها و بخشهای آلترنتیو حمایت کنیم تا مطمئن بشیم سالم و فعال میمونن. به نفع همهی ماهاست. این آیدی کانالشونه: @DFWinFarsi
و خوشبختانه این کانالِ والاس در فارسی، امروز یکی از جستارهای زیدی اسمیت در مورد والاس رو با ترجمهی فارسی (و جلد/گرافیک خیلی خوب) گذاشته. جستار خیلی خیلی قویای بود، اینقدری که دوست دارم امروز در موردش صحبت کنم.
یکسری از دوستدارهای والاس یه کانال براش زدن، ظاهرا قراره که یکسری از کارهاییش که به فارسی موجود نیست رو اونجا بذارن و بیشتر در موردش بنویسین. این از نظر من اتفاق بزرگیه، والاس مال اون بخشی از ادبیاته که توی ایران بیشتر از همه بهش نیاز داریم و کمتر از هر چیزی میتونین پیداش کنین. اینکه یکسری تصمیم گرفتن اون بخش رو تا جایی که میتونن پوشش بدن به نظرم ارزشمنده و حداقل من قراره که ازشون با تمام توانم حمایت کنم، حس میکنم این وظیفهی من (و تمام دوستدارهای ادبیات) خواهد بود که از تمام این جریانها و بخشهای آلترنتیو حمایت کنیم تا مطمئن بشیم سالم و فعال میمونن. به نفع همهی ماهاست. این آیدی کانالشونه: @DFWinFarsi
و خوشبختانه این کانالِ والاس در فارسی، امروز یکی از جستارهای زیدی اسمیت در مورد والاس رو با ترجمهی فارسی (و جلد/گرافیک خیلی خوب) گذاشته. جستار خیلی خیلی قویای بود، اینقدری که دوست دارم امروز در موردش صحبت کنم.
اول همه باید توضیح بدم که این جستار بیشتر از اینکه نقد یا معرفی باشه، صحبتهای زیدی اسمیت در مورد آثار والاسه. سعی کرده ساختارمند باشه ولی یکسری جاها از دستش در رفته (این تعریفه، کار رو بهتر کرده) و مشخصه که داره از تردیدهاش حرف میزنه و از اون سمت یه غم هم از خودکشی والاس (یک سال قبل از انتشار این جستار) هست توی متنش. جستار جالبیه برای درک بهتر کارهای والاس و شاید بشه گفت برای شروع هم جای درستیه.
اما چیزی که مهم بود برام یکی از بخشهای کوتاه این جستاره که به نظرم بحث مهمی رو مطرح کرده. شما وقتی والاس رو بخونین، یک چیزی بهتون اضافه میشه چون به نظر میاد که والاس داره در مورد خود شما مینویسه، نه شخصیتها، نه داستانها، نه حتی خودش. شما اصولا وقتی یک اثر ادبی رو میخونین، یا با یک اثر هنر مواجه میشین، چیزی که میبینین (اگه کار خوبی باشه) تجربهی زیستهی اون شخصِ مولف اثره. اما یکسری اثر هستن (چیزهایی که به سختی میشه پیداشون کرد) که میان و تجربهی زیستهی مخاطبشون رو شرح میدن. واقعا سخته توضیح اینکه چی میشه و چه اتفاقی میوفته که یک داستان دیگه در مورد شخصیتهای اون داستان و تجربههای نویسندش نیست و تبدیل میشن به تجربههای من که مخاطبش هستم. اما زمانی که این اتفاق میوفته حسش مثل هیچ چیز دیگهای نیست.
من بیشتر تصمیمهای مهم زندگیم رو زمانی گرفتم که با یکی از این اثرها مواجه شدم. با یکی از آهنگهای کَمل من راضی کرد که باید برم هنرمند بشم و هیچچیز دیگهای مناسب من نیست. یکی از فیلمهای وس اندرسن من رو کشید سمت اینکه دنبالِ چیزی که دوست دارم برم و همین امسال، مزاح بیپایان (که نتونستم تمومش کنم) تا حدودی قانعم کرد که ترس از تغییرات بزرگ رو بذارم کنار و دوباره کاری که دلم میخواد رو بکنم. این چیزی نیست که صحبت کردن ازش راحت باشه (متنفرم از زندگی شخصیم حرف بزنم) یا حتی بتونم توضیحش بدم. حدس میزنم زیدی اسمیت هم درست نمیفهمیده باید در موردش چی بگه، چون توی متنش گیج به نظر میاد. شاید اگه والاس زنده بود بهتر از بقیه اینو میتونست باز کنه و بگه چرا هیچ "خودنمایی" توی یکسری از آثار نیستن. چرا دیوید لینچ سعی نمیکرد که نبوغشو به رخ کسی بکشه، صرفا چیزهایی که حس میکرد برای مخاطبش درسته رو نشونش میداد یا چرا اندرو لاتیمر مهارت گیتار زدنشو توی چشم و گوش تمام طرفدارهای راک فرو نکرد تا تبدیل به بزرگترین بند پراگرسیو راک بشه (میتونستن، کاری هم نداشت براشون)؟
در کل، خوندن این جستار کمک نکرد که این سوال رو جواب بدم. حدس میزنم از اون سوالهاییه که من تا روزی که زندهم بهش فکر میکنم و جوابی براش نمیتونم پیدا کنم. یه بخشِ بزرگی از علاقهم به هنر و ادبیات به خاطر همین جستوجوییه که برای پیدا کردن آثار "این شکلی" دارم، هیچ وقت پیدا کردنشون راحت نیست ولی زمانی که بهشون میرسم مثل اینه که گنج پیدا کردم.
از اینجا میتونین این جستار رو بخونین.
اما چیزی که مهم بود برام یکی از بخشهای کوتاه این جستاره که به نظرم بحث مهمی رو مطرح کرده. شما وقتی والاس رو بخونین، یک چیزی بهتون اضافه میشه چون به نظر میاد که والاس داره در مورد خود شما مینویسه، نه شخصیتها، نه داستانها، نه حتی خودش. شما اصولا وقتی یک اثر ادبی رو میخونین، یا با یک اثر هنر مواجه میشین، چیزی که میبینین (اگه کار خوبی باشه) تجربهی زیستهی اون شخصِ مولف اثره. اما یکسری اثر هستن (چیزهایی که به سختی میشه پیداشون کرد) که میان و تجربهی زیستهی مخاطبشون رو شرح میدن. واقعا سخته توضیح اینکه چی میشه و چه اتفاقی میوفته که یک داستان دیگه در مورد شخصیتهای اون داستان و تجربههای نویسندش نیست و تبدیل میشن به تجربههای من که مخاطبش هستم. اما زمانی که این اتفاق میوفته حسش مثل هیچ چیز دیگهای نیست.
من بیشتر تصمیمهای مهم زندگیم رو زمانی گرفتم که با یکی از این اثرها مواجه شدم. با یکی از آهنگهای کَمل من راضی کرد که باید برم هنرمند بشم و هیچچیز دیگهای مناسب من نیست. یکی از فیلمهای وس اندرسن من رو کشید سمت اینکه دنبالِ چیزی که دوست دارم برم و همین امسال، مزاح بیپایان (که نتونستم تمومش کنم) تا حدودی قانعم کرد که ترس از تغییرات بزرگ رو بذارم کنار و دوباره کاری که دلم میخواد رو بکنم. این چیزی نیست که صحبت کردن ازش راحت باشه (متنفرم از زندگی شخصیم حرف بزنم) یا حتی بتونم توضیحش بدم. حدس میزنم زیدی اسمیت هم درست نمیفهمیده باید در موردش چی بگه، چون توی متنش گیج به نظر میاد. شاید اگه والاس زنده بود بهتر از بقیه اینو میتونست باز کنه و بگه چرا هیچ "خودنمایی" توی یکسری از آثار نیستن. چرا دیوید لینچ سعی نمیکرد که نبوغشو به رخ کسی بکشه، صرفا چیزهایی که حس میکرد برای مخاطبش درسته رو نشونش میداد یا چرا اندرو لاتیمر مهارت گیتار زدنشو توی چشم و گوش تمام طرفدارهای راک فرو نکرد تا تبدیل به بزرگترین بند پراگرسیو راک بشه (میتونستن، کاری هم نداشت براشون)؟
در کل، خوندن این جستار کمک نکرد که این سوال رو جواب بدم. حدس میزنم از اون سوالهاییه که من تا روزی که زندهم بهش فکر میکنم و جوابی براش نمیتونم پیدا کنم. یه بخشِ بزرگی از علاقهم به هنر و ادبیات به خاطر همین جستوجوییه که برای پیدا کردن آثار "این شکلی" دارم، هیچ وقت پیدا کردنشون راحت نیست ولی زمانی که بهشون میرسم مثل اینه که گنج پیدا کردم.
از اینجا میتونین این جستار رو بخونین.
Telegram
والاس در فارسی
🔹 زیدی اسمیت، نویسندهی برجستهی بریتانیایی، در این جستار خواندنی به دنیای پیچیدهی دیوید فاستر والاس، نویسندهی درخشان و جریانساز آمریکایی، میپردازد. این جستار حالا برای اولین بار به فارسی منتشر شده است!
🖋 با نثری پرحرارت و تحلیلی دقیق، اسمیت به سراغ…
🖋 با نثری پرحرارت و تحلیلی دقیق، اسمیت به سراغ…
Visual Alchemist
اول همه باید توضیح بدم که این جستار بیشتر از اینکه نقد یا معرفی باشه، صحبتهای زیدی اسمیت در مورد آثار والاسه. سعی کرده ساختارمند باشه ولی یکسری جاها از دستش در رفته (این تعریفه، کار رو بهتر کرده) و مشخصه که داره از تردیدهاش حرف میزنه و از اون سمت یه غم هم…
بعد توی این جستار از داستان "آن بالا، تا ابد" صحبت کرده (بخشی از کتاب مصاحبه با مردان کریه). این یکی از بهترین داستان کوتاههاییه که خوندم. حدود دو سال پیش با چندتا از دوستام تصمیم گرفتیم که انیمیشنش رو بسازیم ولی متاسفانه مشکلات زندگی و گرم شدن سرمون اصلا اجازه نداد کار رو پیش ببریم. فکر کنم یه استوری بورد کامل و اسکریپت رو دارم (مشخصا تنظیم شده برای انیمیشن). اگه تیم انیمیشن دارین یا قصد دارین فیلم کوتاه بسازین، میتونین بهم بگین تا دکوپاژشو هم بزنم و برین بسازین XD
برای داشتن نسخهی دیجیتال یا پرینت شدش هم میتونین بهم پیام بدین.
@hoseinghazi
@hoseinghazi
حدود یک هفتهای هست که فرصت نشده اینجا چیزی بنویسیم (فکر کنم بیشتر زمان توی یک سال اخیر باشه) و اصلیترین دلیلش این بود که تقریبا تمام وقت آزادم رو درگیر طراحی جلد Empire of the Vampire بودم، فکر کنم دستکم سه چهار برابر یه جلد عادی براش وقت گذاشتم و احتمالا بیشتر از هر کار دیگهای که برای کتابها کردم بهش فکر کردم.
اگه نمیدونین Empire of the Vampire چیه، فقط باید در این حد بگم که یکی از مهمترین آثارِ گاثیک ادبیات فانتزی توی دهههای اخیره و از لحاظِ تم و ساختار، کار به شدت قدرتمندیه. من همون سالی که اومد خوندمش و جز فضای کلی و نقطهی اوجش، اونقدر ازش یادم نمیاد. بیشتر ازش یه "وایب" کلی توی ذهنمه. مسئلهای که هست اینه که اون زمانی که خوندمش توی eraی گاثیکم بودم و همزمان باهاش هر چی فیلم و کتاب و کمیک شبیه بهش که دستم اومد رو هم مصرف کردم و همین باعث شد که بخوام برای این کتاب یه ترکیب از همشون آماده کنم.
اگه نمیدونین Empire of the Vampire چیه، فقط باید در این حد بگم که یکی از مهمترین آثارِ گاثیک ادبیات فانتزی توی دهههای اخیره و از لحاظِ تم و ساختار، کار به شدت قدرتمندیه. من همون سالی که اومد خوندمش و جز فضای کلی و نقطهی اوجش، اونقدر ازش یادم نمیاد. بیشتر ازش یه "وایب" کلی توی ذهنمه. مسئلهای که هست اینه که اون زمانی که خوندمش توی eraی گاثیکم بودم و همزمان باهاش هر چی فیلم و کتاب و کمیک شبیه بهش که دستم اومد رو هم مصرف کردم و همین باعث شد که بخوام برای این کتاب یه ترکیب از همشون آماده کنم.
به نظرم کتاب Empire of the Vampire به شدت تحت تاثیر چندتا چیز مختلف بود، اول همه سری Vampire Hunter D بود. مشخصا من تمامِ ۴۳تا رمان این سری رو نخوندم، اما تا جایی که خوندم این دوتا سری از لحاظ شخصیتها، تم و دنیای داستانی به شدت نزدیکن. هر دوتاشون توی یه دنیایی میگذره که از لحاظ زمانی جلوتر از زمان ما. داستان Vampire Hunter D توی سال ۱۲۰۹۰ میلادیه و Empire of the Vampire سالِ ۲۶۶۶ بعد از سقوطِ خورشید، اما هر دوتاشو معماری گاثیک رو استفاده کردن و دنیاش پر موجوداتیه که دقیقا مشخص نیست از کجا اومدن. ظاهرِ شخصیتها هم به شدت بهم دیگه نزدیک میشن، از بدنِ پر از تتوی شخصیت اصلی Empire of the Vampire گرفته تا لباسهای گاثیکی که میپوشن، این دوتا کتاب خیلی نزدیکن به هم دیگه.
برای این بخش سعی کردم از کارهای Yoshitaka Amano (قبلا نوشتم در موردش) الهام بگیرم. اما به خاطر اینکه خودِ کتاب ربطی به ژاپن نداره و کارهای آمانو احتمالا یکسری از ژاپنیترین آثارِ چند دههی اخیرن، فقط میتونستم از چندتا مورد استفاده کنم. مثلا حالتِ صورت شخصیتهایی که آمانو کشیده معمولا هیچ حسی ندارن، تمرکزشون روی چشم و پوستِ سفیده. مویِ شخصیت اصلی معمولا اطرافش معلقه، انگار که توی آب باشه و مهمتر از همه، توی ترکیب بندی خیلی وقتها شخصیت به سمتِ تقارن رفته و با اِلِمانهای مختلفی سعی کرده اون رو بهم بریزه.
نمیخواستم برای این جلد سراغ تکنیک جوهر و آبرنگِ آمانو برم، دوتا دلیلِ مهم هم براش داشتم:
- اول همه اینکه حس میکنم آبرنگ خیلی به Empire of the Vampire نمیاد. اون شاعرانگیِ Vampire Hunter D توی Empire of the Vampire نیست، یه جلدِ ملایم و پر از جزئیات دقیقا حسِ کتاب رو نمیداد.
- بعدشم من قصد داشتم این جلد اولین جلدم باشه که حتی براش اتود روی کاغذ نزدم و کلِ ابزار اجرایی کار ai باشه (جلوتر دلیل اینم میگم)، اما اگه میخواستم شبیه آمانو کار کنم حتی باید سراغ ابزارهای دیجیتال میرفتم، همون جوهر و آبرنگ روی کاغذ تنها راهشه.
برای این بخش سعی کردم از کارهای Yoshitaka Amano (قبلا نوشتم در موردش) الهام بگیرم. اما به خاطر اینکه خودِ کتاب ربطی به ژاپن نداره و کارهای آمانو احتمالا یکسری از ژاپنیترین آثارِ چند دههی اخیرن، فقط میتونستم از چندتا مورد استفاده کنم. مثلا حالتِ صورت شخصیتهایی که آمانو کشیده معمولا هیچ حسی ندارن، تمرکزشون روی چشم و پوستِ سفیده. مویِ شخصیت اصلی معمولا اطرافش معلقه، انگار که توی آب باشه و مهمتر از همه، توی ترکیب بندی خیلی وقتها شخصیت به سمتِ تقارن رفته و با اِلِمانهای مختلفی سعی کرده اون رو بهم بریزه.
نمیخواستم برای این جلد سراغ تکنیک جوهر و آبرنگِ آمانو برم، دوتا دلیلِ مهم هم براش داشتم:
- اول همه اینکه حس میکنم آبرنگ خیلی به Empire of the Vampire نمیاد. اون شاعرانگیِ Vampire Hunter D توی Empire of the Vampire نیست، یه جلدِ ملایم و پر از جزئیات دقیقا حسِ کتاب رو نمیداد.
- بعدشم من قصد داشتم این جلد اولین جلدم باشه که حتی براش اتود روی کاغذ نزدم و کلِ ابزار اجرایی کار ai باشه (جلوتر دلیل اینم میگم)، اما اگه میخواستم شبیه آمانو کار کنم حتی باید سراغ ابزارهای دیجیتال میرفتم، همون جوهر و آبرنگ روی کاغذ تنها راهشه.
Telegram
Visual Alchemist
مورد بعدی هم که به نظرم خیلی وایبِ شبیه به Empire of the Vampire داره، جلدهای دههی نود نشر Vertigo بود. به نظرم ورتیگو و به طور کلی کارهایی که اون موقع چاپ میکرد، یکسری از بهترین نمونههای گاثیک توی قرن بیستم بودن. از خجالت توی استفاده از اجسام و عکسها (سندمن) گرفته تا رفتاری که با تایپوگرافی داشتن، همشون خیلی زیباییشناسی مخصوص خودشون رو داشتن. خیلی سخته که بگم ورتیگو و طراحهاش بودن که این ایده رو دادن، اما در اصل این کاورها آخرین مرحله از تکمیلِ جریانی بودن که از حدود ۱۹۱۰ شروع شده بود (یه روز در موردش مینویسم).
چیزی که توی این جلدها برام جالبه، اینه که چطور اون حالتِ Dreamlike و رویاییای که جنبشِ رمانتیک و گاثیک داشتن اینجا یه دفعه کامل میچرخه و میره سمتِ کابوس. خیلی سخته که یک نفر بگه جلدِ سندمن یا کنستانتین بهش استرس نمیدن. برای من دقیقا شبیه چیزهایین که توی بدترین کابوسهام، زمانی که نمیدونم درست خوابم یا بیدار میبینم.
از این استایل، من اون حالتِ کابوسمانندش رو میخواستم، اما فرصت نبود که از عکس و اجسامِ اسکن شده استفاده کنم (حیف واقعا). همینطور باید از لیاوت شبیه اونا تا حد ممکن دور میموندم چون حس میکنم مخاطبِ سالِ ۲۰۲۵ اونقدر باهاشون ارتباط برقرار نمیکنه. برای همین در حد یکسری پترن، نورپردازی و حسِ کلی رو فقط ازش گرفتم. اینکه بفهمم چطور با فتوشاپ و میدجورنی این حس رو در بیارم، حدود چهار روز ازم وقت گرفت و مجبور شدم تمام تکسچرها، براش و حرکاتِ نور رو دستی به میدجورنی بفهمونم و کدها و میزان choas رو تنظیم کنم. صادقانه بخوام بگم این یکی از سختترین کارهایی بود که تا حالا با میدجورنی انجام دادم، اینقدر که وسطش میگفتم اگه میخواستم کلش رو دستی بکشم احتمالا وقت کمتری ازم میگرفت.
چیزی که توی این جلدها برام جالبه، اینه که چطور اون حالتِ Dreamlike و رویاییای که جنبشِ رمانتیک و گاثیک داشتن اینجا یه دفعه کامل میچرخه و میره سمتِ کابوس. خیلی سخته که یک نفر بگه جلدِ سندمن یا کنستانتین بهش استرس نمیدن. برای من دقیقا شبیه چیزهایین که توی بدترین کابوسهام، زمانی که نمیدونم درست خوابم یا بیدار میبینم.
از این استایل، من اون حالتِ کابوسمانندش رو میخواستم، اما فرصت نبود که از عکس و اجسامِ اسکن شده استفاده کنم (حیف واقعا). همینطور باید از لیاوت شبیه اونا تا حد ممکن دور میموندم چون حس میکنم مخاطبِ سالِ ۲۰۲۵ اونقدر باهاشون ارتباط برقرار نمیکنه. برای همین در حد یکسری پترن، نورپردازی و حسِ کلی رو فقط ازش گرفتم. اینکه بفهمم چطور با فتوشاپ و میدجورنی این حس رو در بیارم، حدود چهار روز ازم وقت گرفت و مجبور شدم تمام تکسچرها، براش و حرکاتِ نور رو دستی به میدجورنی بفهمونم و کدها و میزان choas رو تنظیم کنم. صادقانه بخوام بگم این یکی از سختترین کارهایی بود که تا حالا با میدجورنی انجام دادم، اینقدر که وسطش میگفتم اگه میخواستم کلش رو دستی بکشم احتمالا وقت کمتری ازم میگرفت.
توی این کار، به جای اینکه مثل همیشه اسکچ رو دستی بزنم و رنگ کنم، بعد ببرم توی میدجورنی و کار رو تموم کنم، این دفعه سعی کردم از شروع با میدجورنی پیش برم و سعی کردم هر چیزی که توی ذهنمه رو اونجا به لایبرری اضافه کنم. دلیل اصلی هم این بود که میخواستم ببینم "میشه" یا نه. من نزدیک دو ساله که دارم هر روز با همون تکنیک قبلی پیش میرم، روش کار تقریبا همیشه ثابته و راستش از هر چالشی قبلا رد شدم. الان انجام دادنش تبدیل شده به یه روتین، چیزی نیست که بابتش بخوام خیلی اذیت بشم یا حتی فکر کنم. مخصوصا توی این مورد که قبلا هم شبیهش کار کردم و کشیدن یه نقاشی شبیه کارهای قبلیم توی استایلی که به فضای گاثیک/خونآشامی بخوره واقعا چیز چندان سختی نبود.
اما همش با میدجورنی؟ این واقعا سخته. بر خلاف تصور مردم اصلا اینطوری نیست که یکسری کلمه بنویسم و یه کار خوشگل ساخته بشه، مخصوصا وقتی چیزی که میخوام رو اینقدر دقیق میدونم. برای طراحی جلد کتاب، زمانی که تمرکز روی یه شخصیته باید حواسم باشه که فقط تصورات ذهنی من مطرح نیست. اون شخصیت ظاهر مشخصی داره و فیچرهای مختلفی مثل زخم، نوع چشم، حالت چهره و... هم مطرح میشن که متاسفانه "صرفا" با کلمات نمیشه همشونو به میدجورنی فهموند. از اون سمت اضافه کردن تکسچرها، رنگ و لیاوت به میدجورنی با کلمات تقریبا غیرممکنه، باید به مرور و به کمک کدهای مختلف اون رو وارد کرد تا یک کدِ نهایی (SREF) رو بهم تحویل بده. این اولین باری بود که سعی میکردم بدون کمترین ادیتِ دستی توی فتوشاپ، طراحی دوباره یا هر چیزی، خروجی خامِ ai رو بگیرم و برای یک کار استفاده کنم و تجربهی خوبی بود (اشکم در اومد، تقریبا کل هفته رو سوزوند) و حدس میزنم باز هم سعی کنم انجامش بدم.
به نظرم الان میدجورنی از صرفا یک ابزار بیشتر شده، یک کتابخونهی پیچیدهس که نیاز داره پر بشه تا بقیه هم بتونن استفاده کنن. من کاملا قبول دارم که توی دورانِ ظهورش خیلی وابسته بود به کپی کردن از بقیه، اما الان اون هنرمندی که باهاش کار میکنه ناچاره که خیلی از چیزها رو خودش بسازه تا بتونه در نهایت خروجی مورد نظرش رو بگیره. توی این زمان (زمستون ۲۰۲۵) به نظرم دیگه بحثِ کپی کردن مطرح نیست، چون میدجورنی به حدی لایبرری قدرتمندی داره و توی اینترنت کامیونیتیهاش فعالن که شکل متفاوتی از آموزش براش اتفاق افتاده. خیلی لذت بخشه که سعی کنم بخشی از این جریان باشم، از ابزاری استفاده کنم که هنوز به تکامل نرسیده و داره با سرعت زیادی تغییر میکنه رو به شکلی که میخوام استفاده کنم.
اما همش با میدجورنی؟ این واقعا سخته. بر خلاف تصور مردم اصلا اینطوری نیست که یکسری کلمه بنویسم و یه کار خوشگل ساخته بشه، مخصوصا وقتی چیزی که میخوام رو اینقدر دقیق میدونم. برای طراحی جلد کتاب، زمانی که تمرکز روی یه شخصیته باید حواسم باشه که فقط تصورات ذهنی من مطرح نیست. اون شخصیت ظاهر مشخصی داره و فیچرهای مختلفی مثل زخم، نوع چشم، حالت چهره و... هم مطرح میشن که متاسفانه "صرفا" با کلمات نمیشه همشونو به میدجورنی فهموند. از اون سمت اضافه کردن تکسچرها، رنگ و لیاوت به میدجورنی با کلمات تقریبا غیرممکنه، باید به مرور و به کمک کدهای مختلف اون رو وارد کرد تا یک کدِ نهایی (SREF) رو بهم تحویل بده. این اولین باری بود که سعی میکردم بدون کمترین ادیتِ دستی توی فتوشاپ، طراحی دوباره یا هر چیزی، خروجی خامِ ai رو بگیرم و برای یک کار استفاده کنم و تجربهی خوبی بود (اشکم در اومد، تقریبا کل هفته رو سوزوند) و حدس میزنم باز هم سعی کنم انجامش بدم.
به نظرم الان میدجورنی از صرفا یک ابزار بیشتر شده، یک کتابخونهی پیچیدهس که نیاز داره پر بشه تا بقیه هم بتونن استفاده کنن. من کاملا قبول دارم که توی دورانِ ظهورش خیلی وابسته بود به کپی کردن از بقیه، اما الان اون هنرمندی که باهاش کار میکنه ناچاره که خیلی از چیزها رو خودش بسازه تا بتونه در نهایت خروجی مورد نظرش رو بگیره. توی این زمان (زمستون ۲۰۲۵) به نظرم دیگه بحثِ کپی کردن مطرح نیست، چون میدجورنی به حدی لایبرری قدرتمندی داره و توی اینترنت کامیونیتیهاش فعالن که شکل متفاوتی از آموزش براش اتفاق افتاده. خیلی لذت بخشه که سعی کنم بخشی از این جریان باشم، از ابزاری استفاده کنم که هنوز به تکامل نرسیده و داره با سرعت زیادی تغییر میکنه رو به شکلی که میخوام استفاده کنم.