جورج لوکاس توی The Empire Strikes Back یکی از رباتهای توی گرافیک ناول رو بازسازی کرد و میشه توی فیلم دیدش. البته این تنها باری نیست که از The Long Tomorrow توی استاروارز استفاده شده، بعدتر توی سهگانهی دوم (یا اول، بستگی داره چطور حساب میکنین) هم چندتایی شهر هست که خیلی شبیه شهرِ توی گرافیک ناولن.
سال ۱۹۸۱ فیلم Escape From New York از جان کارپنتر هم از The Long Tomorrow استفاده کرد. دکوپاژ صحنهای که شخصیت اصلی فیلم با یک موجود دیگه که خودش رو شبیه یک زن در اورده مواجه میشه، کموبیش مو به مو از روی صحنهی مشابهی توی گرافیک استفاده کرده. من همیشه حس کردم مودِ کلی فیلم هم خیلی به این گرافیک ناول نزدیکه، یجوری که شاید نشه گفت مستقیم شبیهن به هم دیگه، اما خیلی راحت میتونین توی یک شب جفتشونو ببینین/بخونین و این شباهت رو حس کنین.
با اینکه یکم سخته Escape From New York رو سایبرپانک دونست، اما فیلمیه که جلوتر تاثیر زیادی روی ویژوالهای سایبرپانک میذاره.
با اینکه یکم سخته Escape From New York رو سایبرپانک دونست، اما فیلمیه که جلوتر تاثیر زیادی روی ویژوالهای سایبرپانک میذاره.
شاید جالبترین تاثیرش، یکی از چیزهاییه که اونقدر کسی ازش حرف نمیزنه. آکیرا از لحاظ داستانی خیلی نزدیکه به The Long Tomorrow، شاید این اونقدر مستقیم نباشه اما یه نفر دنبالش بگرده میشه به راحتی پیداش کرد. توی مانگای آکیرا با یه خط داستانی (که مهم نیست اونقدر) داریم که یک کاراگاه داره دنبال آکیرا و بقیه میگرده تا بفهمه چی شده. این کاراگاه و اتفاقاتی که براش میوفته توی The Long Tomorrow هم هست. تا حدودی این داره تکرار میشه اونجا.
با توجه به محبوبیتِ موبیوس توی ژاپن، من حدس میزنم این تصویرها و طراحیهای با جزئیات بالا از شهر، وسایل نقلیه و حتی لباسِ شخصیتها به نوعی میرسن به The Long Tomorrow. با اینکه نمیتونم با اطمینان بگم. یه چیزی در مورد آکیرا هست که هنوز من رو گیج میکنه. خیلی تصورش سخته که یک دفعه کاری با این جزئیات پخته شده به وجود بیاد، از اون سمت قبلش "تقریبا" هیچی توی مدیای کمیک/مانگا نباشه که حداقل یک بخشی از مسیر رو رفته باشه. تقریبا هر چیزی که توی اینترنت به عنوان منبع الهام آکیرا ازش صحبت میشه به نظر من حداقل درست نیست، چون آکیرا ادامهی مسیر هیچ کدومشون نبوده. نزدیکترین چیزی که بهش پیدا کردم توی این سمت از سایبرپانک، همین The Long Tomorrow بود.
با توجه به محبوبیتِ موبیوس توی ژاپن، من حدس میزنم این تصویرها و طراحیهای با جزئیات بالا از شهر، وسایل نقلیه و حتی لباسِ شخصیتها به نوعی میرسن به The Long Tomorrow. با اینکه نمیتونم با اطمینان بگم. یه چیزی در مورد آکیرا هست که هنوز من رو گیج میکنه. خیلی تصورش سخته که یک دفعه کاری با این جزئیات پخته شده به وجود بیاد، از اون سمت قبلش "تقریبا" هیچی توی مدیای کمیک/مانگا نباشه که حداقل یک بخشی از مسیر رو رفته باشه. تقریبا هر چیزی که توی اینترنت به عنوان منبع الهام آکیرا ازش صحبت میشه به نظر من حداقل درست نیست، چون آکیرا ادامهی مسیر هیچ کدومشون نبوده. نزدیکترین چیزی که بهش پیدا کردم توی این سمت از سایبرپانک، همین The Long Tomorrow بود.
حس میکنم جزو چیزهاییه که ارزش خوندن داره. شاید همهپسندترین گرافیک ناول نباشه، اما اگه با سای فای نسبتا آشنایین و یکسری جاها براتون سوال شده که چرا فلان فیلم یا کتاب یک ایده رو اورده و توضیح چندانی نداده براش، شاید خوندن این گرافیک ناول بد نباشه.
Moebius_The_Collected_Fantasies_of_Jean_Giraud_4_The_Long_Tomorrow.pdf
70.1 MB
The Long Tomorrow - Dan O'Bannon, Moebius (1976)
من چند وقته دارم تمرین میکنم برای تصویرسازی توی یه استایل خاص (برای یه پروژهی شخصی/ویدیوهای آموزشی) و امروز گفتم بد نیست مراحلش رو بیام اینجا بگم. میتونین این پیامای بعدی رو معادل یه ویدیوی ۴۰ دقیقهای پروسهی تصویرسازی در نظر بگیرین. چون در حال حاضر میکروفون، دوربین و حال ندارم با متن و عکس پیش میریم. مشخصا یکسری از جزئیات رو واردشون نمیشم، اونا میمونن برای کلاس.
اولین چیز توی این تمرین/مطالعه، رفرنسمه. من چند وقته که خیلی آبسسد شدم با بوردگیم Root. جز گیم پلی فوقالعاده جالبش، تصویرسازیهاش هم خیلی خوبن. طراحش هم آقاییه به اسم Kyle Ferrin. توی یوتیوب میتونین مراحل کار اون رو هم ببینین.
یه استایل مشخصی توی تصویرسازی داره. من هم اصلا قصد ندارم ازش کپی کنم، پس بهتره جزئیاتش رو نگاه کنیم.
معمولا طراحیها سادن، تا جایی که ممکنه جزئیات رو کم کرده و رنگها تختن. از جوهر و قلم برای طراحی استفاده کرده. این تقریبا همهی چیزهاییه که برای شروع دونستنشون لازم بود.
یه استایل مشخصی توی تصویرسازی داره. من هم اصلا قصد ندارم ازش کپی کنم، پس بهتره جزئیاتش رو نگاه کنیم.
معمولا طراحیها سادن، تا جایی که ممکنه جزئیات رو کم کرده و رنگها تختن. از جوهر و قلم برای طراحی استفاده کرده. این تقریبا همهی چیزهاییه که برای شروع دونستنشون لازم بود.
منم عادت دارم توی اسکچ بوکم اتودهای الکی بزنم. چند شب پس همینطور از حوصله سر رفتن یکسری حیوون مختلف کشیدم (خوب نشدن، من آدم اسکچ زدن نیستم). بین اینایی که کشیدم یه کرکس که ذهنی کشیده بودم برام از همه جالبتر بودن. بین این و سهتا اسکچ دیگه که قبلا زده بودم، همین رو انتخاب کردم برای اینکه روش کار کنم. مشخصا خیلی بهش فکر نکرده بودم، زاویهای که ایستاده برام خیلی جالب نیست و مایل نیستم اینقدر کارتونی باشه. از اون سمت دوست نداشتم خودمو تو این مرحله از تمرین درگیرِ شخصیتسازی و قصهگویی کنم، نمیخوام کرکسم چیزی جز یه کرکس باشه، ولی این اتودم مشخصا یه شخصیتی توی خودش داره که ممکنه توی پروسهی مطالعه یکم حواسمو پرت کنه.
برای همین دوباره طراحی کردم، سعی کردم یه کرکس ساده بکشم (نمیخواستم کچل باشه) و نمیخواستم هم کامل برم سمت آرت Root. این اتودیه که توی ۵ دقیقه زدم، خیلی مشخصه که تمرکزم روی شکلهای هندسیه و به چیزایی که مهمن اونقدر دقت نکردم. اتود برای اینه که من کلیت ایدهم رو درک کنم، عیبها رو همیشه جلوتر میگیرم.
این مرحله رو بسته به نوع تمرین هر بار تغییر میدم. خیلی وقتا که قصد رنگ کردن ندارم روی همون دفتر با قلم سر فلزی و جوهر کار رو میبرم جلو (از سر تنبلی)، اما وقتایی که زمان کافی دارم دوست دارم دیجیتال کار کنم. باز توی دیجیتال کار کردن هم سه مسیر برای شروع هست:
اولی اینه که از روی کاغذ عکس بگیرم، روی همون کار کنم کنم و ادامه بدم. اما این خیلی روی یادگیری تاثیری نداره. از اون سمت زمانی که روی اتودِ روی کاغذم خیلی وقت نذاشتم دوست ندارم این کار رو بکنم.
دومی اینه که اتود رو روی آیپد دوباره بکشم، خیلی وقتا کمک میکنه برای جلو بردن ایده.
سومی (راهی که الان رفتم) اینه که همینطور با براشِ ink شروع کنم بکشم، تمرکزمو بذارم روی وزن خطها و جز وقتی که دستم میلرزه یا اشتباهِ بدی میکنم، هیچ جایی برنگردم عقب. این روش به نسبت قبلیها سختتره، مشخصا یه تسلط زیادی نیاز داره روی مدیوم و نرمافزار. اگه الان اول تمرین و طراحیتونه، به این روش فکر هم نکنین. چون اثر آموزشی خاصی نداره برای اوایل کار.
اولی اینه که از روی کاغذ عکس بگیرم، روی همون کار کنم کنم و ادامه بدم. اما این خیلی روی یادگیری تاثیری نداره. از اون سمت زمانی که روی اتودِ روی کاغذم خیلی وقت نذاشتم دوست ندارم این کار رو بکنم.
دومی اینه که اتود رو روی آیپد دوباره بکشم، خیلی وقتا کمک میکنه برای جلو بردن ایده.
سومی (راهی که الان رفتم) اینه که همینطور با براشِ ink شروع کنم بکشم، تمرکزمو بذارم روی وزن خطها و جز وقتی که دستم میلرزه یا اشتباهِ بدی میکنم، هیچ جایی برنگردم عقب. این روش به نسبت قبلیها سختتره، مشخصا یه تسلط زیادی نیاز داره روی مدیوم و نرمافزار. اگه الان اول تمرین و طراحیتونه، به این روش فکر هم نکنین. چون اثر آموزشی خاصی نداره برای اوایل کار.
زمانی که حس میکنم بخش طراحی حدود ۸۰ درصد پیش رفته، همیشه دوست دارم ولش کنم و برم سراغ رنگ کردن. همیشه روی رنگ یکسری از اشتباهها (که وقت زیادی نیاز دارم برای درست کردنشون) خود به خود درست میشن، از اون سمت یکسری جاهایی که اشتباه کردم و ندیدم اینجا خودشونو نشون میدن. معمولا رنگ اصلی کارم رو میذارم تا ببینم چی میشه. من دوست دارم از پالتهای محدود به ۳ یا ۴ رنگ استفاده کنم (باید یه ویدیو ضبط کنم در مورد رنگ و انتخاب پالت، اگه یادم رفت بهم بگین) و این مرحلهایه که رنگها رو انتخاب میکنم.
بعد سری دوم رنگها رو میذارم. اینجا چندتا نکتهی مهم هست. اولینش اینه که من پالت رنگِ چهارتایی رو انتخاب کردم، ولی رنگِ چهارمم که آبیه رو الان اینجا نداریم و قرار هم نیست به این زودیا بیارمش. از اون سمت سهتا طیفِ مختلف از بنفش هست (این دوتا رنگ حساب میشه، ولی سهتا طیفه. توضیحش سخته و الان وقتش نیست).
چیزی که باز خیلی خیلی مهمه و اصلا درست هم نیست، فقط من دوست دارم انجامش بدم، اینه که من این مرحله منبع نور اصلیم رو مشخص میکنم ولی نور و سایه رو نمیکشم. یا نور، یا سایه اینجا هستن. من دوست ندارم که هر دوتاشون رو توی یه استایل توی کارم بیارم. مثلا اینجا من نور رو خیلی شارپ کشیدم، تمام جاهایی که نور بهشون خورده مشخصن. اما سایه رو بعدا با یک براش متفاوت میکشم تا کار از یکنواختی در بیاد.
چیزی که باز خیلی خیلی مهمه و اصلا درست هم نیست، فقط من دوست دارم انجامش بدم، اینه که من این مرحله منبع نور اصلیم رو مشخص میکنم ولی نور و سایه رو نمیکشم. یا نور، یا سایه اینجا هستن. من دوست ندارم که هر دوتاشون رو توی یه استایل توی کارم بیارم. مثلا اینجا من نور رو خیلی شارپ کشیدم، تمام جاهایی که نور بهشون خورده مشخصن. اما سایه رو بعدا با یک براش متفاوت میکشم تا کار از یکنواختی در بیاد.
اگه ویدیو گرفته بودم، این بخش طولانیترینش میشد. من میام هر کدوم از رنگهایی که جدا کردم رو رنگ میکنم. برای تصویرسازی من همیشه دوست دارم از براشهایی که حالت آبرنگ دارن استفاده کنم چون بهم تکسچری که دوست دارم رو میدن. خیلی سخته زمانی که کار تموم شده توضیح بدم که چرا هر بخش رو به یه شکلی رنگ کردم یا تکنیکم چی بوده. اما به طور کلی من خیلی دوست ندارم بعد از مشخص کردن منبع نور، خیلی بهش وابسته باشم. به نظرم زمانی که نمیخوام کاملا رئال کار کنم یا قصدم "نقاشی" نیست، خیلی اهمیتی نداره که با سایههام چیکار کنم. من به راحتی منطق و فیزیک رو جلوی پای زیبایی سر میبرم.
این مرحله با اختلاف زیادی مهمترین بخشه. جاییه که کار یا مسیر درستشو پیدا میکنه، یا باید کلا بخش رنگ رو از اول برم. اگه هنوز سالهای اول تمرینتون برای تصویرسازیه خیلی عادیه که این بخش رو مجبور باشین ده بار انجام بدین و حالتون از خودتون بهم بخوره. به مرور میفهمین که چطور ایدهای که دارین رو پیدا کنین. همش هم مهارت رنگ کردن نیست، یه بخش بزرگیش ابزار و وسایلیه که دارین.
این مرحله با اختلاف زیادی مهمترین بخشه. جاییه که کار یا مسیر درستشو پیدا میکنه، یا باید کلا بخش رنگ رو از اول برم. اگه هنوز سالهای اول تمرینتون برای تصویرسازیه خیلی عادیه که این بخش رو مجبور باشین ده بار انجام بدین و حالتون از خودتون بهم بخوره. به مرور میفهمین که چطور ایدهای که دارین رو پیدا کنین. همش هم مهارت رنگ کردن نیست، یه بخش بزرگیش ابزار و وسایلیه که دارین.
و توی آخرین مرحله من برگشتم سراغ رفرنسهام. به نظرم یکی از قشنگیهای تصویرسازیهای کایل فِرین اینه که نترسیده outline رو توی رنگ متفاوتی کار کنه. من قصد ندارم اینجا دقیقا همون رو اجرا کنم، ولی اضافه کردن یکسری خط سفید و زرد ایدهی بدی نیست. از اون سمت، زیرِ کرکس هم یه سایه نیاز داره.
اگه این کار تمرین نبود و قصدِ تصویرسازی کامل داشتم، هنوز چندتا مرحلهی دیگه مونده بود. مثلا اینکه کار رو ببرم توی ai و سعی کنم یکسری از بخشها رو بهتر کنم، روی نور و رنگ بیشتر کار کنم و تنظیمش کنم که یکم "حرفهایتر" به نظر بیاد. ولی این تمرینه و خیلی اهمیتی نداره برام که حرفهای باشه. فقط میخوام ببینم محدودیتهام برای ایدهای که توی ذهنم دارم کجاست.
پس این کارِ نهاییه!
اگه این کار تمرین نبود و قصدِ تصویرسازی کامل داشتم، هنوز چندتا مرحلهی دیگه مونده بود. مثلا اینکه کار رو ببرم توی ai و سعی کنم یکسری از بخشها رو بهتر کنم، روی نور و رنگ بیشتر کار کنم و تنظیمش کنم که یکم "حرفهایتر" به نظر بیاد. ولی این تمرینه و خیلی اهمیتی نداره برام که حرفهای باشه. فقط میخوام ببینم محدودیتهام برای ایدهای که توی ذهنم دارم کجاست.
پس این کارِ نهاییه!
Visual Alchemist
بعد سری دوم رنگها رو میذارم. اینجا چندتا نکتهی مهم هست. اولینش اینه که من پالت رنگِ چهارتایی رو انتخاب کردم، ولی رنگِ چهارمم که آبیه رو الان اینجا نداریم و قرار هم نیست به این زودیا بیارمش. از اون سمت سهتا طیفِ مختلف از بنفش هست (این دوتا رنگ حساب میشه،…
اگه بخوام مثل خیلی از کارهام یه سری به Ai هم بزنم، اصولا توی این مرحله میرم سراغش. اینطوریه که بخشِ سختِ سایه و تکسچر رو به مراتب سریعتر میکنه. مثلا اینجا من حدود ۲ ساعت وقت گذاشتم تا اون مرحله رو انجام بدم، ولی اگه میبردمش توی میدجورنی احتمالا توی بیست دقیقه یه نتیجه نزدیک به همین گرفته بودم و ادیتش هم کرده بودم.
به طور کلی Ai برای من اینطوری نیست که مرحلهای رو حذف کنه، فقط میاد و سختترین مرحله که بیشترین زمان رو میگیره ازم رو یکم سریع میکنه.
به طور کلی Ai برای من اینطوری نیست که مرحلهای رو حذف کنه، فقط میاد و سختترین مرحله که بیشترین زمان رو میگیره ازم رو یکم سریع میکنه.