Visual Alchemist
هنوز حدود ۲۵-۳۰ درصدش مونده، فکر کنم یکسری از رنگها رو به خاطر محدودیتای پرینترم باید عوض کنم. ولی خب... احتمالا قراره یه تقویم با رنگای خیلی روشن و کاراکترهای با جزئیات زیاد داشته باشیم!
🌚هنوز کامل نشده، ولی اینقدری خوبه که بشه نشونشون داد
بعد حدود ۶۵ روز خوندن، بالاخره The Way of Kings رو تموم کردم (۱۵۷۸ صفحه بود) و اگه حالشو ندارین بقیهی متن رو بخونین، باید فقط بگم یکی از بدترین تجربههای کتاب خوندنم بود.
بیایین اول براتون در مورد خود فانتزی، یا حداقل فانتزی مورد علاقهم، بگم. توی فانتزی من مخالف قوانین زیاد، سیستم جادویی پیچیده و چیزای شبیه اینم. کل زیبایی آثار فانتزی توی اینه که من به عنوان مخاطب بتونم فکر کنم، حدس بزنم و یه تعاملی حداقل بین من و داستان باشه. مثلا موقع خوندن هری پاتر خیلی چیز بود توضیح داده نمیشد، من ذوق اینو داشتم که توی صفحهی بعدی چه بخشی از هاگوارتز رو قراره ببینم. یا توی خیلی از داستانها نویسنده آروم آروم دنیا رو گسترش میده، میذاره مخاطب خودش هم فکر کنه. ولی اینجا از این خبرا نیست، توی همون صد صفحهی اول فکر کنم چهارتا سیستم جادو معرفی میشه، بعد مشخصا نویسنده نمیفهمه باید چیکار کنه، به زور داستانشو میذاره توی یه چارچوب (که واقعا سادس) و سعی میکنه یه کاری کنه که بخشای مختلف بهم بیاد و تا حد ممکن منطقی بشه.
مشکل اصلی از اینجا شروع میشه، برندون سندرسون به حدی گیج شده (توی متن مشخصه) که همینطور نوشته... و نوشته... و نوشته و تموم نکرده. ساب پلاتها میان و میرن، ربطشون بهم منطقی نیست. هزارتا شخصیت معرفی میشن و به معنی واقعی کلمه، همشون یک مدل شخصیتن. یعنی کلا از تیپهای شخصیتی ما یکی داشتیم، اگه بخوایم سختگیر نباشین شاید بشه گفت دو سه تا تایپ بودن. یعنی یه شخصیتِ رندوم توی مجموعهی دریای زمین که شخصیت اصلی فقط باهاش چهارتا خط مکالمه داره از راویهای "طریق شاهان" عمیقتر بودن. داستان توی هزار صفحهی اول واقعا "هیچی" نداره، با سرعت کمی میره جلو و مشخص نیست از جون مخاطبش چی میخواد. این کتاب طولانیه for sake of طولانی بودن. نه ایده اینقدری کشش داشت، نه توانایی نوشتن سندرسون، نه خودِ روایتش.
بدتر از همه، چیزی که منو شکنجه داد توی تمام صفحات، باعث شد به خودم بگم کتاب خوندن برام ضرر داره و بهتره برم به دیوار زل بزنم، شخصیتپردازیهاست. زمانی که سندرسون نشسته اینو بنویسه، کل اطلاعاتش در مورد develope کردن شخصیتها رو از پنجره پرت کرده بیرون. توی حدود ۱۶۰۰ صفحه (بازم تاکید میکنم روش، این بیشتر از مجموع صفحات یکسری از بهترین مجموعههای فانتزیه) اون شخصیتهای اصلی یک ذره تغییر نکردن. یعنی اگه یک پیش فرضی دارن، این میمونه. حالا مهم نیست چطور پدرشون در بیاد یا چه بلایی سرشون بیارن، این شخصیت یک بند انگشت پیشرفت نمیکنه. من نمیتونم هیچ دلیلی براش پیدا کنم جز ضعف نویسنده توی درک "نویسندگی".
در کل من هنوز سر حرفم در مورد برندون سندرسون هستم. کاملا industry plant ـه ادبیات فانتزیه، یک صدم چیزی که مردم میگن خوب نیست و صرفا مارکتینگ قدرتمندی داره. من پیش خودم خیلی متاسفم که این همه وقت گذاشتم برای خوندن این آشغال.
بیایین اول براتون در مورد خود فانتزی، یا حداقل فانتزی مورد علاقهم، بگم. توی فانتزی من مخالف قوانین زیاد، سیستم جادویی پیچیده و چیزای شبیه اینم. کل زیبایی آثار فانتزی توی اینه که من به عنوان مخاطب بتونم فکر کنم، حدس بزنم و یه تعاملی حداقل بین من و داستان باشه. مثلا موقع خوندن هری پاتر خیلی چیز بود توضیح داده نمیشد، من ذوق اینو داشتم که توی صفحهی بعدی چه بخشی از هاگوارتز رو قراره ببینم. یا توی خیلی از داستانها نویسنده آروم آروم دنیا رو گسترش میده، میذاره مخاطب خودش هم فکر کنه. ولی اینجا از این خبرا نیست، توی همون صد صفحهی اول فکر کنم چهارتا سیستم جادو معرفی میشه، بعد مشخصا نویسنده نمیفهمه باید چیکار کنه، به زور داستانشو میذاره توی یه چارچوب (که واقعا سادس) و سعی میکنه یه کاری کنه که بخشای مختلف بهم بیاد و تا حد ممکن منطقی بشه.
مشکل اصلی از اینجا شروع میشه، برندون سندرسون به حدی گیج شده (توی متن مشخصه) که همینطور نوشته... و نوشته... و نوشته و تموم نکرده. ساب پلاتها میان و میرن، ربطشون بهم منطقی نیست. هزارتا شخصیت معرفی میشن و به معنی واقعی کلمه، همشون یک مدل شخصیتن. یعنی کلا از تیپهای شخصیتی ما یکی داشتیم، اگه بخوایم سختگیر نباشین شاید بشه گفت دو سه تا تایپ بودن. یعنی یه شخصیتِ رندوم توی مجموعهی دریای زمین که شخصیت اصلی فقط باهاش چهارتا خط مکالمه داره از راویهای "طریق شاهان" عمیقتر بودن. داستان توی هزار صفحهی اول واقعا "هیچی" نداره، با سرعت کمی میره جلو و مشخص نیست از جون مخاطبش چی میخواد. این کتاب طولانیه for sake of طولانی بودن. نه ایده اینقدری کشش داشت، نه توانایی نوشتن سندرسون، نه خودِ روایتش.
بدتر از همه، چیزی که منو شکنجه داد توی تمام صفحات، باعث شد به خودم بگم کتاب خوندن برام ضرر داره و بهتره برم به دیوار زل بزنم، شخصیتپردازیهاست. زمانی که سندرسون نشسته اینو بنویسه، کل اطلاعاتش در مورد develope کردن شخصیتها رو از پنجره پرت کرده بیرون. توی حدود ۱۶۰۰ صفحه (بازم تاکید میکنم روش، این بیشتر از مجموع صفحات یکسری از بهترین مجموعههای فانتزیه) اون شخصیتهای اصلی یک ذره تغییر نکردن. یعنی اگه یک پیش فرضی دارن، این میمونه. حالا مهم نیست چطور پدرشون در بیاد یا چه بلایی سرشون بیارن، این شخصیت یک بند انگشت پیشرفت نمیکنه. من نمیتونم هیچ دلیلی براش پیدا کنم جز ضعف نویسنده توی درک "نویسندگی".
در کل من هنوز سر حرفم در مورد برندون سندرسون هستم. کاملا industry plant ـه ادبیات فانتزیه، یک صدم چیزی که مردم میگن خوب نیست و صرفا مارکتینگ قدرتمندی داره. من پیش خودم خیلی متاسفم که این همه وقت گذاشتم برای خوندن این آشغال.
❤1
توی روم یه مجازاتی داشتن به اسم Damnatio Memoriae، اینطوریه که یک شخصی بعد از مرگش به طور کامل از محیط فیزیکی پاک میشد و سعی میکردن از ذهن و خاطرات هم پاکش کنن. کسی که این مجازاتش بود یا "خیانت مهیب" انجام داده بود یا "خیانت بلندپایگان"، که جلوتر فهمیدن راحت تره کلا بهش بگن "خیانت" و هر کاری که امپراتور خوشش نمیاومد رو شامل میشد.
همین باعث شد که ما الان یک تعداد قابل توجهی مجسمه، نقاشی و حتی سکه داشته باشیم که تلاش کردن Damnatio Memoriae رو براشون اجرا کنن. چیزی که خیلی برام این مورد رو جالب کرد، تلاششون برای از بین بردن خاطراته. اینطوریه که انگار سعی کردن "وجود" رو انکار کنن، دیدشون به مفهوم خاطرات به نسبت ما متفاوت بوده. ما خاطرات رو از گذشته میبینیم، اما اونا داشتن خاطراتِ آینده رو پاک میکردن تا اون شخص به معنی واقعی کلمه فراموش بشه. توی یکسری منبعهایی که دیشب چک کردم به نظر میرسید که رومیها کاملا میدونستن توی زمانِ خودشون خاطرات نمیتونن از بین برن، مردم مشخصا توی همون نسل یادشون میاومد که پادشاهِ قبلی هلیوگابال بود اسمش و ترور شد. اما الان بعد از حدود دو هزار سال ما داریم هر بار شک میکنیم که این مجسمهی شکسته و بی سر، مربوط میشه به هلیوگابال (به عنوان خادم سول اینویکتوس) یا نه.
مشخصا این نمونههایی که ما الان میدونیم شامل Damnatio Memoriae شدن، اونایین که موفق نبودن. چون الان باستان شناسها یه تعداد قبل توجهی مصنوعات از روم باستان دارن که مشخصه برای ستایش یک شخص ساخته شدن، بعد خیلی با دقت حضورِ اون شخص ازش پاک شده یا با یک نفر دیگه جایگزین شده.
خیلی دوست دارم بدونم این "ممنوعیت استفاده از یک اسم" که ما سالهاست داریم توی ادبیات میبینیم به نوعی ایدهش برمیگرده به Damnatio Memoriae یا نه. ولی در کل، این مفهوم پاک کردن کامل یک شخص مهم از تاریخ به نوعی که کسی بعد از چند قرن اسمشو یادش نیاد واقعا برام جالبه. چه مجازاتی بهتر از این برای فردی که مُرده (مشخصا سنگینترین مجازات همین الان هم سرش اومده)؟
همین باعث شد که ما الان یک تعداد قابل توجهی مجسمه، نقاشی و حتی سکه داشته باشیم که تلاش کردن Damnatio Memoriae رو براشون اجرا کنن. چیزی که خیلی برام این مورد رو جالب کرد، تلاششون برای از بین بردن خاطراته. اینطوریه که انگار سعی کردن "وجود" رو انکار کنن، دیدشون به مفهوم خاطرات به نسبت ما متفاوت بوده. ما خاطرات رو از گذشته میبینیم، اما اونا داشتن خاطراتِ آینده رو پاک میکردن تا اون شخص به معنی واقعی کلمه فراموش بشه. توی یکسری منبعهایی که دیشب چک کردم به نظر میرسید که رومیها کاملا میدونستن توی زمانِ خودشون خاطرات نمیتونن از بین برن، مردم مشخصا توی همون نسل یادشون میاومد که پادشاهِ قبلی هلیوگابال بود اسمش و ترور شد. اما الان بعد از حدود دو هزار سال ما داریم هر بار شک میکنیم که این مجسمهی شکسته و بی سر، مربوط میشه به هلیوگابال (به عنوان خادم سول اینویکتوس) یا نه.
مشخصا این نمونههایی که ما الان میدونیم شامل Damnatio Memoriae شدن، اونایین که موفق نبودن. چون الان باستان شناسها یه تعداد قبل توجهی مصنوعات از روم باستان دارن که مشخصه برای ستایش یک شخص ساخته شدن، بعد خیلی با دقت حضورِ اون شخص ازش پاک شده یا با یک نفر دیگه جایگزین شده.
خیلی دوست دارم بدونم این "ممنوعیت استفاده از یک اسم" که ما سالهاست داریم توی ادبیات میبینیم به نوعی ایدهش برمیگرده به Damnatio Memoriae یا نه. ولی در کل، این مفهوم پاک کردن کامل یک شخص مهم از تاریخ به نوعی که کسی بعد از چند قرن اسمشو یادش نیاد واقعا برام جالبه. چه مجازاتی بهتر از این برای فردی که مُرده (مشخصا سنگینترین مجازات همین الان هم سرش اومده)؟
اواخر اون هفته تصمیم گرفتم بخش اول از کتاب سه برخوانی از بهرام بیضایی، اژدهاک، رو تصویرسازی کنم. کوتاهترین بخش کتابه و حدود سیزدهتا تصویر نیاز داره. هنوز نمیدونم برای انتشارش باید چیکار کنم، چون بعید میتونم نشرِ اصلی این کتاب (روشنگران و مطالعات زنان) چندان اهل چاپ کارهای تصویرسازی شده باشه، از اون سمت هم احتمالا خیلی خوشحال نمیشن که کلش رو رایگان توی اینترنت بذارم.
پس بیایین صفحهی اولش (که تسته) رو ببینین. احتمالا از فونت گرفته تا استایل کلی تصویر قبل از اینکه پروژه به نیمه برسه تغییر میکنن. هنوز خیلی باهاش راحت نیستم و حس میکنم جا داره بهتر بشه. اجرا شده با میدجورنی، فتوشاپ و پروکریت.
پ.ن: خدا پدر و مادرِ اونی که بهم یاد داد چطور براش و تکسچر بوم رو بسازم رو بیامرزه، نجاتم میده هر بار.
پس بیایین صفحهی اولش (که تسته) رو ببینین. احتمالا از فونت گرفته تا استایل کلی تصویر قبل از اینکه پروژه به نیمه برسه تغییر میکنن. هنوز خیلی باهاش راحت نیستم و حس میکنم جا داره بهتر بشه. اجرا شده با میدجورنی، فتوشاپ و پروکریت.
پ.ن: خدا پدر و مادرِ اونی که بهم یاد داد چطور براش و تکسچر بوم رو بسازم رو بیامرزه، نجاتم میده هر بار.
سه بر خوانی - اژدهاک - بند اول.png
11.8 MB
سه برخوانی - اژدهاک - بند اول
نوشتهی بهرام بیضایی
نوشتهی بهرام بیضایی
Visual Alchemist
جمعهی این هفته قراره با اشکان در مورد بالهی فندق شکن از چایکوفسکی و در کل اقتباس در موسیقی صحبت کنیم. خیلی خوشحال میشم اگه حضور داشته باشین، ساعت شش عصر توی کتابفروشی اردیبهشتِ خانه اصفهان منتظرتونم 🥂
جلسهی خیلی خوبی بود! میتونین از اینجا همشو ببینین:
https://www.instagram.com/reel/DE7q3OOt9kY/?utm_source=ig_web_copy_link
https://www.instagram.com/reel/DE7q3OOt9kY/?utm_source=ig_web_copy_link
Dinosaurs Attack! (1988)
چند سالی هست که با سری کارتهای (واقعا ترجمهی درستی برای کلمهی Trading Cards توی فارسی نداریم، بهتره همون کارت بگیم) Dinosaurs Attack! آشنام، ولی همیشه در حد دیدنشون توی میمها بوده. امروز پیگیرش شدم و ظاهرا این سری کارتها (به صورت اورجینال) سال ۱۹۸۸ به بازار اومدن و به خاطر شکست تجاری ادامهای نداشتن. خودِ کارتها یه رفرنسن به Mars Attacks که دههی ۶۰ میلادی یکی از موفقترین سریهای Trading Cards شده بود. استایل کلیش دقیقا شبیه B Movieهای سایفای و وحشتِ دههی هفتاد و هشتاد میلادیه. دایناسورها هر چیزی هستن جز واقعی، همهی رنگها زیادی روشنن اونقدری که توی پرینت مشخصا یکسریهاش خراب شدن. به طور کلی خیلی خشنن، اما اون مدل خشن بودنی که کارتونیه و واقعا بعیده برای کسی اذیت کننده باشه. حتی یکسری از کارتهاش به نظرم dark humor خیلی بامزهای دارن.
اما چیزی که جالبترش میکنه برام پشتِ کارتهاس. هر کدومشون شبیه یه صفحه از روزنامهس که بریده شده و داره داستانِ Dinosaurs Attack! رو میگه که به معنی واقعی کلمه B Movie Codedترین چیزیه که دیدم. یه دانشمند ماشین زمان میسازه تا بفهمه چه بلایی سر دایناسورها اومده که منقرض شدن، بعد اشتباه تایملاینها ترکیب میشه و انواع هیولاها وارد زمین میشن. حتی دایناسورها یه چیز شبیه ایزدِ دایناسوری دارن (کارتِ ۴۷، Supreme Evil) که قصد داره بشریت رو نابود کنه. کلا خیلی توی حالت سگ صاحبشو نمیشناسه میگذره داستانش، مخصوصا اینکه محدوده به یکسری پشتِ کارت. حدود سی سال طول کشید که بتونن کمیکهاشو منتشر کنن و یکم داستانشو مرتب کنن (من کمیک رو نخوندم).
از اون سمت، کسایی که پشتشن هم خیلی جالبن. آرت اسپیگلمن (کمیک ماوس رو نوشته، یکی از مهمترین چهرههای تاریخ کمیکه) و لِن براون (سازندهی اصلی مارس اتک) با هم روی این کار کردن، به نظرم بعد از حدود پنج دهه و این حجم از موفقیتی که این دو نفر تو کریرشون داشتن، یکم عجیبه که Dinosaurs Attack! معروف و شناخته شده نیست. ظاهرا چندباری برنامه داشتن برای ساختن فیلم/انیمیشنش ولی هر بار به دلیلی کنسل شده.
میتونین با یه سرچ توی اینترنت تمام کارتهای Dinosaurs Attack! رو ببینین، یه کالتِ خیلی کوچیک داره که واقعا پیگیرش و هر اطلاعاتی داشتن توی اینترنت گذاشتن. چندتایی ویدیوی جالب هم ازش توی یوتیوب بود.
چند سالی هست که با سری کارتهای (واقعا ترجمهی درستی برای کلمهی Trading Cards توی فارسی نداریم، بهتره همون کارت بگیم) Dinosaurs Attack! آشنام، ولی همیشه در حد دیدنشون توی میمها بوده. امروز پیگیرش شدم و ظاهرا این سری کارتها (به صورت اورجینال) سال ۱۹۸۸ به بازار اومدن و به خاطر شکست تجاری ادامهای نداشتن. خودِ کارتها یه رفرنسن به Mars Attacks که دههی ۶۰ میلادی یکی از موفقترین سریهای Trading Cards شده بود. استایل کلیش دقیقا شبیه B Movieهای سایفای و وحشتِ دههی هفتاد و هشتاد میلادیه. دایناسورها هر چیزی هستن جز واقعی، همهی رنگها زیادی روشنن اونقدری که توی پرینت مشخصا یکسریهاش خراب شدن. به طور کلی خیلی خشنن، اما اون مدل خشن بودنی که کارتونیه و واقعا بعیده برای کسی اذیت کننده باشه. حتی یکسری از کارتهاش به نظرم dark humor خیلی بامزهای دارن.
اما چیزی که جالبترش میکنه برام پشتِ کارتهاس. هر کدومشون شبیه یه صفحه از روزنامهس که بریده شده و داره داستانِ Dinosaurs Attack! رو میگه که به معنی واقعی کلمه B Movie Codedترین چیزیه که دیدم. یه دانشمند ماشین زمان میسازه تا بفهمه چه بلایی سر دایناسورها اومده که منقرض شدن، بعد اشتباه تایملاینها ترکیب میشه و انواع هیولاها وارد زمین میشن. حتی دایناسورها یه چیز شبیه ایزدِ دایناسوری دارن (کارتِ ۴۷، Supreme Evil) که قصد داره بشریت رو نابود کنه. کلا خیلی توی حالت سگ صاحبشو نمیشناسه میگذره داستانش، مخصوصا اینکه محدوده به یکسری پشتِ کارت. حدود سی سال طول کشید که بتونن کمیکهاشو منتشر کنن و یکم داستانشو مرتب کنن (من کمیک رو نخوندم).
از اون سمت، کسایی که پشتشن هم خیلی جالبن. آرت اسپیگلمن (کمیک ماوس رو نوشته، یکی از مهمترین چهرههای تاریخ کمیکه) و لِن براون (سازندهی اصلی مارس اتک) با هم روی این کار کردن، به نظرم بعد از حدود پنج دهه و این حجم از موفقیتی که این دو نفر تو کریرشون داشتن، یکم عجیبه که Dinosaurs Attack! معروف و شناخته شده نیست. ظاهرا چندباری برنامه داشتن برای ساختن فیلم/انیمیشنش ولی هر بار به دلیلی کنسل شده.
میتونین با یه سرچ توی اینترنت تمام کارتهای Dinosaurs Attack! رو ببینین، یه کالتِ خیلی کوچیک داره که واقعا پیگیرش و هر اطلاعاتی داشتن توی اینترنت گذاشتن. چندتایی ویدیوی جالب هم ازش توی یوتیوب بود.