Forwarded from Seraphic diaries
Seraphic diaries
قیمت همه ی کارها هشتاد هزارتومنه میتونید برای داشتنشون بهم تو شخصی پیام بدید @watdefaats
تمام این پرینت ها رو من قراره چاپ کنم، کیفیتشون اینقدر بالائه که خوش به حال خریدارشون.
Visual Alchemist
"خشمگین بود، او پلیدی را در قلبش بها داد. گفت: «بیا تا هیولاهایی بسازیم، و بیا برای نبرد آماده شویم.»" - انوما الیش تیامات اولین نقاشیم از اساطیر بینالنهرینه، خیلی سعی کردم وحشتی که توی داستانهاشون هست رو توی کارهام هم بیارم. امیدوارم فرصت بشه و باز ادامه…
از این به بعد نسخهی پرینت شدهی کارهام رو میتونین از سایت https://newtsbox.ir/ بخرین. یک هفته بعد از سفارش دادنش به دستتون میرسه.
لینک خرید
توی چند هفتهی آینده تمام کارهام (کارت پستال، استیکر، بوک مارک و پرینتهای عادی) توی سایتشون موجود میشه، به جز من خیلی آرتیستهای خوب دیگهای هم کارهاشون رو اونجا گذاشتن، میتونین یه نگاهی هم به اونا بندازین.
لینک خرید
توی چند هفتهی آینده تمام کارهام (کارت پستال، استیکر، بوک مارک و پرینتهای عادی) توی سایتشون موجود میشه، به جز من خیلی آرتیستهای خوب دیگهای هم کارهاشون رو اونجا گذاشتن، میتونین یه نگاهی هم به اونا بندازین.
Visual Alchemist
"خشمگین بود، او پلیدی را در قلبش بها داد. گفت: «بیا تا هیولاهایی بسازیم، و بیا برای نبرد آماده شویم.»" - انوما الیش تیامات اولین نقاشیم از اساطیر بینالنهرینه، خیلی سعی کردم وحشتی که توی داستانهاشون هست رو توی کارهام هم بیارم. امیدوارم فرصت بشه و باز ادامه…
بازی رئال خیلی جالب پیش نمیره، منم همینطور جلوی مانیتور نشستم و دیگه حوصلهم داره سر میره، پس شاید بد نباشه یکم توضیح بدم در مورد تیامات و اینکه چرا برام خیلی جالبه.
اول همه اینکه اساطیر بین النهرین یه دوران طلایی داشتن، اونم توی دوران شکوفایی خود بین النهرین بود و چند هزار سالی ازش گذشته. از اون موقع تا حالا همیشه یک بخشی از زندگی انسانها توی دورههای مختلف بودن، همینطور تغییر شکل دادن و اومدن جلو. از تاثیرات زیادی که روی اساطیر آفرینش مختلف داشتن گرفته تا توی دوران مدرنتر که کانسپتهای اساطیریشون همینطور تکرار شدن. حالا اینکه چرا بازنمایی شدنشون یا حتی کردیت گرفتن به عنوان منبع اقتباس، همیشه نادیده گرفته شده دلیلهای زیادی داره.
اما به عنوان یکی که آشنایی نسبتا خوبی با اساطیر کل دنیا داره، میتونم فقط بگم اساطیر بینالنهرین رئالتر از اونی هستن که معمولا توی یونان، آزتک، نورس یا ایران میبینیم. توی متنهای تاریخی، داستانها و... در موردشون طوری صحبت شده که انگار نگارندش صرفا اعتقاد نداشته بهش، اون موجود رو چند باری دیده شخصا و اصلا بحثِ "ماورایی" بودنش نبوده، فیزیکی اون اطراف میچرخیدن و یکسری کارها رو میکردن. کافیه متون قدیمی رو بخونین، جایی که نویسندش واقعا معتقد بوده به این اساطیر، من هر بار بیاختیار استرس میگرفتم ازشون.
اول همه اینکه اساطیر بین النهرین یه دوران طلایی داشتن، اونم توی دوران شکوفایی خود بین النهرین بود و چند هزار سالی ازش گذشته. از اون موقع تا حالا همیشه یک بخشی از زندگی انسانها توی دورههای مختلف بودن، همینطور تغییر شکل دادن و اومدن جلو. از تاثیرات زیادی که روی اساطیر آفرینش مختلف داشتن گرفته تا توی دوران مدرنتر که کانسپتهای اساطیریشون همینطور تکرار شدن. حالا اینکه چرا بازنمایی شدنشون یا حتی کردیت گرفتن به عنوان منبع اقتباس، همیشه نادیده گرفته شده دلیلهای زیادی داره.
اما به عنوان یکی که آشنایی نسبتا خوبی با اساطیر کل دنیا داره، میتونم فقط بگم اساطیر بینالنهرین رئالتر از اونی هستن که معمولا توی یونان، آزتک، نورس یا ایران میبینیم. توی متنهای تاریخی، داستانها و... در موردشون طوری صحبت شده که انگار نگارندش صرفا اعتقاد نداشته بهش، اون موجود رو چند باری دیده شخصا و اصلا بحثِ "ماورایی" بودنش نبوده، فیزیکی اون اطراف میچرخیدن و یکسری کارها رو میکردن. کافیه متون قدیمی رو بخونین، جایی که نویسندش واقعا معتقد بوده به این اساطیر، من هر بار بیاختیار استرس میگرفتم ازشون.
و خود تیامات برای من از جالبترینهاس، داستانش با آفرینندگی و زایش شروع میشه و به مرور به خاطر کارهای بقیه شروع میکنه به تاریکتر شدن. انگار جنون همهی شخصیتش رو میگیره و تبدیلش میکنه به بزرگترین دشمنِ هر چیزی که اطرافشه. حتی اینقدری قدرتمند بوده که وقتی مردوک اون رو شکست میده و میکشه، بدنش دو قسمت میشه و یکی آسمون رو میسازه و اون یکی زمین، همچنان وجود داره و اینقدری قدرتمنده که تاثیر بذاره روی داستانها.
تا جایی که من میدونم (احتمال اشتباه کم نیست)، تیامات اولین شخصیتِ مونث با این میزان قدرته. اولین باره که یک زن، از شوهرش قدرتمندتره و اون رو توی سایه قرار میده. الان یه سرچ خیلی سطحی کردم، ظاهرا هیچ مطالعهی خاص یا مقالهای در موردش نیست. احتمالا بعدا خیلی عمیقتر دنبال این میگردم، دوست دارم بدونم کسی تا حالا به این بعد از شخصیتش توجه کرده یا نه.
تا جایی که من میدونم (احتمال اشتباه کم نیست)، تیامات اولین شخصیتِ مونث با این میزان قدرته. اولین باره که یک زن، از شوهرش قدرتمندتره و اون رو توی سایه قرار میده. الان یه سرچ خیلی سطحی کردم، ظاهرا هیچ مطالعهی خاص یا مقالهای در موردش نیست. احتمالا بعدا خیلی عمیقتر دنبال این میگردم، دوست دارم بدونم کسی تا حالا به این بعد از شخصیتش توجه کرده یا نه.
طراحی جلد جدیدم برای کتاب The Very Secret Society of Irregular Witches
خودم صد صفحه ش رو خوندم، به نظرم بامزه بود. از اینجا میتونین بخرین.
خودم صد صفحه ش رو خوندم، به نظرم بامزه بود. از اینجا میتونین بخرین.
Visual Alchemist
هنوز حدود ۲۵-۳۰ درصدش مونده، فکر کنم یکسری از رنگها رو به خاطر محدودیتای پرینترم باید عوض کنم. ولی خب... احتمالا قراره یه تقویم با رنگای خیلی روشن و کاراکترهای با جزئیات زیاد داشته باشیم!
🌚هنوز کامل نشده، ولی اینقدری خوبه که بشه نشونشون داد
بعد حدود ۶۵ روز خوندن، بالاخره The Way of Kings رو تموم کردم (۱۵۷۸ صفحه بود) و اگه حالشو ندارین بقیهی متن رو بخونین، باید فقط بگم یکی از بدترین تجربههای کتاب خوندنم بود.
بیایین اول براتون در مورد خود فانتزی، یا حداقل فانتزی مورد علاقهم، بگم. توی فانتزی من مخالف قوانین زیاد، سیستم جادویی پیچیده و چیزای شبیه اینم. کل زیبایی آثار فانتزی توی اینه که من به عنوان مخاطب بتونم فکر کنم، حدس بزنم و یه تعاملی حداقل بین من و داستان باشه. مثلا موقع خوندن هری پاتر خیلی چیز بود توضیح داده نمیشد، من ذوق اینو داشتم که توی صفحهی بعدی چه بخشی از هاگوارتز رو قراره ببینم. یا توی خیلی از داستانها نویسنده آروم آروم دنیا رو گسترش میده، میذاره مخاطب خودش هم فکر کنه. ولی اینجا از این خبرا نیست، توی همون صد صفحهی اول فکر کنم چهارتا سیستم جادو معرفی میشه، بعد مشخصا نویسنده نمیفهمه باید چیکار کنه، به زور داستانشو میذاره توی یه چارچوب (که واقعا سادس) و سعی میکنه یه کاری کنه که بخشای مختلف بهم بیاد و تا حد ممکن منطقی بشه.
مشکل اصلی از اینجا شروع میشه، برندون سندرسون به حدی گیج شده (توی متن مشخصه) که همینطور نوشته... و نوشته... و نوشته و تموم نکرده. ساب پلاتها میان و میرن، ربطشون بهم منطقی نیست. هزارتا شخصیت معرفی میشن و به معنی واقعی کلمه، همشون یک مدل شخصیتن. یعنی کلا از تیپهای شخصیتی ما یکی داشتیم، اگه بخوایم سختگیر نباشین شاید بشه گفت دو سه تا تایپ بودن. یعنی یه شخصیتِ رندوم توی مجموعهی دریای زمین که شخصیت اصلی فقط باهاش چهارتا خط مکالمه داره از راویهای "طریق شاهان" عمیقتر بودن. داستان توی هزار صفحهی اول واقعا "هیچی" نداره، با سرعت کمی میره جلو و مشخص نیست از جون مخاطبش چی میخواد. این کتاب طولانیه for sake of طولانی بودن. نه ایده اینقدری کشش داشت، نه توانایی نوشتن سندرسون، نه خودِ روایتش.
بدتر از همه، چیزی که منو شکنجه داد توی تمام صفحات، باعث شد به خودم بگم کتاب خوندن برام ضرر داره و بهتره برم به دیوار زل بزنم، شخصیتپردازیهاست. زمانی که سندرسون نشسته اینو بنویسه، کل اطلاعاتش در مورد develope کردن شخصیتها رو از پنجره پرت کرده بیرون. توی حدود ۱۶۰۰ صفحه (بازم تاکید میکنم روش، این بیشتر از مجموع صفحات یکسری از بهترین مجموعههای فانتزیه) اون شخصیتهای اصلی یک ذره تغییر نکردن. یعنی اگه یک پیش فرضی دارن، این میمونه. حالا مهم نیست چطور پدرشون در بیاد یا چه بلایی سرشون بیارن، این شخصیت یک بند انگشت پیشرفت نمیکنه. من نمیتونم هیچ دلیلی براش پیدا کنم جز ضعف نویسنده توی درک "نویسندگی".
در کل من هنوز سر حرفم در مورد برندون سندرسون هستم. کاملا industry plant ـه ادبیات فانتزیه، یک صدم چیزی که مردم میگن خوب نیست و صرفا مارکتینگ قدرتمندی داره. من پیش خودم خیلی متاسفم که این همه وقت گذاشتم برای خوندن این آشغال.
بیایین اول براتون در مورد خود فانتزی، یا حداقل فانتزی مورد علاقهم، بگم. توی فانتزی من مخالف قوانین زیاد، سیستم جادویی پیچیده و چیزای شبیه اینم. کل زیبایی آثار فانتزی توی اینه که من به عنوان مخاطب بتونم فکر کنم، حدس بزنم و یه تعاملی حداقل بین من و داستان باشه. مثلا موقع خوندن هری پاتر خیلی چیز بود توضیح داده نمیشد، من ذوق اینو داشتم که توی صفحهی بعدی چه بخشی از هاگوارتز رو قراره ببینم. یا توی خیلی از داستانها نویسنده آروم آروم دنیا رو گسترش میده، میذاره مخاطب خودش هم فکر کنه. ولی اینجا از این خبرا نیست، توی همون صد صفحهی اول فکر کنم چهارتا سیستم جادو معرفی میشه، بعد مشخصا نویسنده نمیفهمه باید چیکار کنه، به زور داستانشو میذاره توی یه چارچوب (که واقعا سادس) و سعی میکنه یه کاری کنه که بخشای مختلف بهم بیاد و تا حد ممکن منطقی بشه.
مشکل اصلی از اینجا شروع میشه، برندون سندرسون به حدی گیج شده (توی متن مشخصه) که همینطور نوشته... و نوشته... و نوشته و تموم نکرده. ساب پلاتها میان و میرن، ربطشون بهم منطقی نیست. هزارتا شخصیت معرفی میشن و به معنی واقعی کلمه، همشون یک مدل شخصیتن. یعنی کلا از تیپهای شخصیتی ما یکی داشتیم، اگه بخوایم سختگیر نباشین شاید بشه گفت دو سه تا تایپ بودن. یعنی یه شخصیتِ رندوم توی مجموعهی دریای زمین که شخصیت اصلی فقط باهاش چهارتا خط مکالمه داره از راویهای "طریق شاهان" عمیقتر بودن. داستان توی هزار صفحهی اول واقعا "هیچی" نداره، با سرعت کمی میره جلو و مشخص نیست از جون مخاطبش چی میخواد. این کتاب طولانیه for sake of طولانی بودن. نه ایده اینقدری کشش داشت، نه توانایی نوشتن سندرسون، نه خودِ روایتش.
بدتر از همه، چیزی که منو شکنجه داد توی تمام صفحات، باعث شد به خودم بگم کتاب خوندن برام ضرر داره و بهتره برم به دیوار زل بزنم، شخصیتپردازیهاست. زمانی که سندرسون نشسته اینو بنویسه، کل اطلاعاتش در مورد develope کردن شخصیتها رو از پنجره پرت کرده بیرون. توی حدود ۱۶۰۰ صفحه (بازم تاکید میکنم روش، این بیشتر از مجموع صفحات یکسری از بهترین مجموعههای فانتزیه) اون شخصیتهای اصلی یک ذره تغییر نکردن. یعنی اگه یک پیش فرضی دارن، این میمونه. حالا مهم نیست چطور پدرشون در بیاد یا چه بلایی سرشون بیارن، این شخصیت یک بند انگشت پیشرفت نمیکنه. من نمیتونم هیچ دلیلی براش پیدا کنم جز ضعف نویسنده توی درک "نویسندگی".
در کل من هنوز سر حرفم در مورد برندون سندرسون هستم. کاملا industry plant ـه ادبیات فانتزیه، یک صدم چیزی که مردم میگن خوب نیست و صرفا مارکتینگ قدرتمندی داره. من پیش خودم خیلی متاسفم که این همه وقت گذاشتم برای خوندن این آشغال.
❤1
توی روم یه مجازاتی داشتن به اسم Damnatio Memoriae، اینطوریه که یک شخصی بعد از مرگش به طور کامل از محیط فیزیکی پاک میشد و سعی میکردن از ذهن و خاطرات هم پاکش کنن. کسی که این مجازاتش بود یا "خیانت مهیب" انجام داده بود یا "خیانت بلندپایگان"، که جلوتر فهمیدن راحت تره کلا بهش بگن "خیانت" و هر کاری که امپراتور خوشش نمیاومد رو شامل میشد.
همین باعث شد که ما الان یک تعداد قابل توجهی مجسمه، نقاشی و حتی سکه داشته باشیم که تلاش کردن Damnatio Memoriae رو براشون اجرا کنن. چیزی که خیلی برام این مورد رو جالب کرد، تلاششون برای از بین بردن خاطراته. اینطوریه که انگار سعی کردن "وجود" رو انکار کنن، دیدشون به مفهوم خاطرات به نسبت ما متفاوت بوده. ما خاطرات رو از گذشته میبینیم، اما اونا داشتن خاطراتِ آینده رو پاک میکردن تا اون شخص به معنی واقعی کلمه فراموش بشه. توی یکسری منبعهایی که دیشب چک کردم به نظر میرسید که رومیها کاملا میدونستن توی زمانِ خودشون خاطرات نمیتونن از بین برن، مردم مشخصا توی همون نسل یادشون میاومد که پادشاهِ قبلی هلیوگابال بود اسمش و ترور شد. اما الان بعد از حدود دو هزار سال ما داریم هر بار شک میکنیم که این مجسمهی شکسته و بی سر، مربوط میشه به هلیوگابال (به عنوان خادم سول اینویکتوس) یا نه.
مشخصا این نمونههایی که ما الان میدونیم شامل Damnatio Memoriae شدن، اونایین که موفق نبودن. چون الان باستان شناسها یه تعداد قبل توجهی مصنوعات از روم باستان دارن که مشخصه برای ستایش یک شخص ساخته شدن، بعد خیلی با دقت حضورِ اون شخص ازش پاک شده یا با یک نفر دیگه جایگزین شده.
خیلی دوست دارم بدونم این "ممنوعیت استفاده از یک اسم" که ما سالهاست داریم توی ادبیات میبینیم به نوعی ایدهش برمیگرده به Damnatio Memoriae یا نه. ولی در کل، این مفهوم پاک کردن کامل یک شخص مهم از تاریخ به نوعی که کسی بعد از چند قرن اسمشو یادش نیاد واقعا برام جالبه. چه مجازاتی بهتر از این برای فردی که مُرده (مشخصا سنگینترین مجازات همین الان هم سرش اومده)؟
همین باعث شد که ما الان یک تعداد قابل توجهی مجسمه، نقاشی و حتی سکه داشته باشیم که تلاش کردن Damnatio Memoriae رو براشون اجرا کنن. چیزی که خیلی برام این مورد رو جالب کرد، تلاششون برای از بین بردن خاطراته. اینطوریه که انگار سعی کردن "وجود" رو انکار کنن، دیدشون به مفهوم خاطرات به نسبت ما متفاوت بوده. ما خاطرات رو از گذشته میبینیم، اما اونا داشتن خاطراتِ آینده رو پاک میکردن تا اون شخص به معنی واقعی کلمه فراموش بشه. توی یکسری منبعهایی که دیشب چک کردم به نظر میرسید که رومیها کاملا میدونستن توی زمانِ خودشون خاطرات نمیتونن از بین برن، مردم مشخصا توی همون نسل یادشون میاومد که پادشاهِ قبلی هلیوگابال بود اسمش و ترور شد. اما الان بعد از حدود دو هزار سال ما داریم هر بار شک میکنیم که این مجسمهی شکسته و بی سر، مربوط میشه به هلیوگابال (به عنوان خادم سول اینویکتوس) یا نه.
مشخصا این نمونههایی که ما الان میدونیم شامل Damnatio Memoriae شدن، اونایین که موفق نبودن. چون الان باستان شناسها یه تعداد قبل توجهی مصنوعات از روم باستان دارن که مشخصه برای ستایش یک شخص ساخته شدن، بعد خیلی با دقت حضورِ اون شخص ازش پاک شده یا با یک نفر دیگه جایگزین شده.
خیلی دوست دارم بدونم این "ممنوعیت استفاده از یک اسم" که ما سالهاست داریم توی ادبیات میبینیم به نوعی ایدهش برمیگرده به Damnatio Memoriae یا نه. ولی در کل، این مفهوم پاک کردن کامل یک شخص مهم از تاریخ به نوعی که کسی بعد از چند قرن اسمشو یادش نیاد واقعا برام جالبه. چه مجازاتی بهتر از این برای فردی که مُرده (مشخصا سنگینترین مجازات همین الان هم سرش اومده)؟