Visual Alchemist
2.22K subscribers
1.9K photos
18 videos
241 files
208 links
بیشتر در مورد چیزهایی که دوست دارم و سرم بهشون گرم بوده حرف می‌زنم + نسخه‌ی دیجیتال کارهام که توی پیجم می‌ذارم.

https://instagram.com/hoseinghazii_?igshid=MzMyNGUyNmU2YQ==

همیشه هم می‌تونین برای صحبت و هر سوالی که داشتین بهم پیام بدین.
@hoseinghazi
Download Telegram
Visual Alchemist
سیلور سارفر بهترین شخصیت ماروله برام، از لحاظ عمق شخصیت و تفکراتِ پشتش هیچ مشابهی توی کمیک‌های ابرقهرمانی نداره. حدود شش سال پیش سعی کردم براش یه انیمیشن کوتاه بسازم، حتی پیش تولیدش تموم شد و هیچ وقت به مرحله‌ی تولید نرسید چون اون موقع تواناییشو نداشتیم. حس…
من خیلی از واندا (اسکارلت ویچ) و ویژن کمیک خوندم، اما تا قبل از سریال وانداویژن اونقدر برام جالب نبودن. دلیلش هم اینه که هر دوتاشون همیشه خیلی کامل و بی‌نقص بودن. ویژن احتمالا معصوم‌ترین شخصیت ماروله و واندا اگه بین انسان‌ها قوی‌ترین نباشه، جزو سه‌تای اول هست. این باعث می‌شه به عنوان شخصیت چندان جای کار نداشته باشن، مشکلی که مارول سعی کرد هر جور شده حلش کنه و اونقدر موفق نبود. اما به نظر میاد با اون پایان‌بندی بد سریال، نویسنده‌های مارول متوجه شدن که اشتباهشون برای این دوتا شخصیت چی بوده. چند سال اخیر ویژن و اسکارلت ویچ توی کمیک‌هاشون خیلی با عیب و ایرادهای بیشتری هستن، هر دوتا چند پله پایین‌تر اومدن. مثلا تقارن از ظاهر ویژن رفته و سعی کردن بیشتر یک رباتی باشه که وانمود می‌کنه انسانه. یا اسکارلت ویچ ضعیف‌تره و خیلی باهوش نیست، این توی لباس‌های بهم ریخته‌ش هم مشخصه.

این پرتره‌هایی که کشیدم با همون دیدِ نقص داشتنه. می‌خواستم که اون تقارن همیشگیشون خیلی کم بهم بریزه. انسان بودن ویژن کمتر بشه و واندا... شبیه الیزابت اولسن نباشه.
من دیشب یه داستانی خوندم که خیلی ازش خوشم اومد، امروزم قصد داشتم همینطور فایلش رو بذارم اینجا و بنویسم خوب بود و دلیلی براش نیارم. ولی حس می‌کنم یکسری چیزا مسیرِ پیدا شدنشون به حدی پیچیده و جالبه که از خودشون هم می‌تونه بهتر باشه.

توی ادامه‌ی این متن طولانی من توضیح می‌دم چطور خوندن یه مقاله در مورد Occult detective fiction باعث شد برسم به اچ.پی لاوکرفت و آلیستر کراولی و یکسری مجله‌ی پالپِ دهه ۲۰ و ۳۰ میلادی.
اول همه در مورد Occult detective fiction توضیح بدم. به نظرم خیلی چیز ساده‌ایه، تا حدودی اسمش همه چیز رو توضیح می‌ده. داستان‌های کاراگاهی‌ای که با اوکالت (ماورایی) ترکیب شدن و از قرن نوزدهم شروع می‌شن و دوران طلاییشون بین دوتا جنگ جهانیه.

به طور کلی ساب‌ژانرهای مختلفی هستن که دقیقا از تروپ‌های همین Occult detective fiction استفاده می‌کنن و با هم مشترکن، اما چیزی که باعث می‌شه این سبک متفاوت بشه از اون‌ها، ترکیب خیلی دقیق مراسم‌های اوکالتی با داستان‌های کاراگاهیه (جلوتر بازم اینو توضیح می‌دم).

اگه دقیق‌تر بخوام بگم، سریال اسکوبی‌دو رو تصور کنین ولی جای اینکه آخر هر قسمت یک آدم مقصر همه‌چیز باشه، در اصل همون روحی که دیدن واقعیه و یک دلیل جادویی پشتشه.

تصویر: داستانی از William Hope Hodgson احتمالا اولین نویسنده‌ی واقعی این سبک. توی ادامه‌ی متن برای طولانی نشدن در موردش ننوشتم. ولی تاثیرش روی ادبیاتِ بعد از خودش خیلی زیاده.
ویکی پدیا اعتقاد داره که اولین داستان‌های Occult detective رو فیتز جیمز او-براین (Fitz James O'Brien) نوشته. قبلا توی خیلی از سبک‌های علمی تخیلی اسم او-براین رو به عنوان اولین نفر شنیده بودم و خیلی از داستان‌هاشو هم خوندم. مسئله‌ای که هست اینه که می‌شه اون رو پیشگام علمی تخیلی و حتی Weird Fiction دونست، اما به نظرم اون کارهایی که الان به عنوان Occult detective توی تاریخ ادبیات رفته به هیچ‌عنوان توی اون سبک نیستن. می‌شه گفت همشون داستان‌های کاراگاهی‌این که با Ghost Story ترکیب شدن. ما چندان به اون استایلِ اوکالتی نزدیک نمی‌شیم توی داستان‌هاش.

شروع این سبک باید مال سال‌ها بعد از مرگ این نویسنده باشه، جایی که اوکالت توی فرهنگ غرب مهم شد. برای همین حس کردم باید یکم عمیق‌تر بیل بزنم تا به چیزهای واقعی برسم. چون ویکی پدیا متوجه نمی‌شه هر گردی‌ای گردو نیست. بهترین جا برای گشتن دهه ۱۹۱۰ بود.
ظاهرا خیلی‌ها از دراکولای برام استوکر و درنده‌ی باسکرویلِ کنان دویل (از سری شرلوک هولمز) اسم بردن برای این سبک. نیازی به چک کردن دوباره نبود چون مشخصا توی اون دسته بندی نیستن. اینجای تاریخ ما می‌رسیم به بخشی که درست ثبت نشده و به سختی می‌شد از دهه ۱۹۱۰ اطلاعات خاصی پیدا کرد. اما بالاخره یه اسم اون وسط سرنخ خوبی بود که دنبال چی بگردم:
Dion Fortune
(پایین راست)

قبل از دیون فورتونه خیلی‌ها داستان‌های اوکالتی نوشته بودن، ولی به نظر میاد این اولین باره که یک محقق که دستش تو کاره داستان هم می‌نویسه.فورتونه توی اون دوران یک داستانی به اسم The Secrets of Dr Taverner (1926) نوشته (داستان خوبیه) و با یک نفر دیگه هم کار می‌کرده:
Sax Rohmer
(پایین چپ)

سک روهمر اون موقع کالکشن‌های مختلفی از داستان‌های اوکالت رو جمع‌آوری و چاپ می‌کرده. این قضیه برمی‌گرده به اواخر دهه ۱۹۱۰ و چند سال اول ۱۹۲۰، زمانی که مجله‌ی منظم و مسنجی برای این کار نبوده. به سختی تونستم چندتا از کالکشن‌هاش رو پیدا کنم و چند شب توی وقت آزادم سعی کردم ازشون سر در بیارم چون خیلی از نویسنده‌هاش با اسم مستعار کار می‌کردن و پیدا کردن بک‌گراندشون بعد از صد سال تقریبا غیرممکنه. اما بالاخره به چندتا اسم آشنا رسیدم:
Aleister Crowley
(بالا)

و فهمیدم چرا بیشتر این نویسنده‌ها با اسم مستعار دارن می‌نویسن. مربوط بودن به آلیستر کراولی دقیقا بهترین چیز نیست. مخصوصا توی دوران که اسمش خیلی بزرگ‌تر از خودش بود و چیزهایی که بهش نسبت می‌دادن باعث خوش‌نامی هیچ‌کس نمی‌شد. با توجه به اینکه دیون فرتونه، سک روهمر و بقیه‌ی اسمایی که قابل تشخیص بودن به نوعی جزو حلقه‌ی اطرافیانِ کراولی بودن، می‌تونستم نتیجه بگیرم که همون افرادی که عضوِ اون کالت بودن کتاب رو نوشتن.
داستان آلیستر کراولی توی اون کالکشن مربوط بود به Simon Iff که قبلا ازش توی کتاب Moonchild هم خونده بودم (توی اون یکی کانال سال‌ها پیش در موردش نوشتم).
اما به جز اون چندتا داستان دیگه هم با اسم مستعار هم داشت (مثلا Edward Alexander) و پیشگفتار یکی از این داستان‌ها من رو به یک اسم دیگه رسوندن:
Seabury Quinn

تا اینجا دیگه می‌دونستم که این کسی که نوشته باید به نوعی با کراولی در ارتباط باشه. چون حتی توی پیشگفتار هم ازش با لفظ‌های خیلی دوستانه‌ای یاد کرده بود. وقتی یکم بیشتر توی آرشیوِ اینترنت دنبالش گشتم دیدم تقریبا کل دهه‌های اول قرن بیستم همون‌جایی بوده که آلیستر کراولی و اچ‌پی لاوکرفت هم بودن. توی روزنامه‌هایی نوشته که اون‌ها نوشتن، جزو تحریریه‌ی مجلاتی بوده که افرادِ نسبتا بزرگی توی اوکالت اونجا رفت و آمد داشتن.

اما به طرز عجیبی جز معروفیتش بابت وکالت و داستان‌هاش هیچ نشونه‌ای ازش نیست. به هیچ‌عنوان روابطش با کراولی ثبت نشده و سال‌های بعد آشنا بودن باهاش رو بارها انکار کرده. حتی پیدا شدن اون پیشگفتاری که برای کراولی نوشته مال سال‌ها بعد از مرگشه.

تمام روش‌های سرچ کردن برای متادیتا رو هم تست کردم، ولی انگار کوئن با دقت رد پاش رو از این روابط دوستانه رو همون سال‌ها پاک کرده و همش رو رسونده به کمترین حد ممکن. تنها چیزی که ازش هست، حدودا نودتا داستان کوتاهیه که برای مجله‌ی Weird Tales نوشته و چندتا رمان.

Weird Tales یه اسم دیگه‌س که خیلی مهمه.
مجله‌ی Weird Tales الان ۱۰۱ سالشه و بین مجله‌های پالپ یکی از مهم‌ترین‌هاس. اولین دلیلش حضور بخش بزرگی از نویسنده‌های مهم نیمه‌ی اول قرن بیستم توی این مجله‌ن. بعدیش هم تاثیر زیادیه که این مجله روی سبک‌های ادبی، سینما و هنر داشته. اما توضیح اونا مال یه روز دیگه‌ست.

این مجله دهه ۲۰ تا ۴۰ میلادی مرتب با سیبری کوئن کار می‌کرده و اغلب داستان‌ها در مورد شخصیتی به اسم Jules de Grandin بودن. اینجا بالاخره تونستم برسم به اون نقطه‌ای که واقعا Occult detective داره چارچوب پیدا می‌کنه و چیز درستی ازش در میاد که تا همین الان هم پابرجاس. حدود ۴۰تا داستان کوتاه خوندم تا تونستم برسم به این نقطه و یکسری شماره‌ی خاص از مجله‌ی Weird Tales.
بالاخره می‌رسیم به این داستان: The Red Knife of Hassan
بین دوازده‌تا داستانی که چند روز اخیر از سیبری کوئن خوندم، این از همشون جالب‌تره. مخصوصا اینکه اسم "حسن"‌ توی تایتل به "حسن صباح" اشاره داره. من بارها خوندم که بورخس اولین کسی بود که حسن صباح رو از داستان‌های قرون وسطا و مارکوپولو پیدا کرد و توی داستان "آوای وحشی" (Historia de la eternidad) اسمش رو اورد. اما ظاهرا تمام اون منابع اشتباه می‌کردن، داستان سیبری کوئن دو سال زودتر بهش اشاره کرده. حدس می‌زنم شناختش برمی‌گرده به آثار تاریخی که اواخر قرن نوزدهم توی اروپا چاپ می‌شدن.

به نظرم داستان خوبیه، یک سر و گردن بالاتره از داستان‌هایی توی کارهایی که توی مجله‌های پالپ پیدا می‌شن.
The Red Knife of Hassan by Seabury Quinn - 1934.pdf
3.4 MB
The Red Knife of Hassan by Seabury Quinn
1934 - Weird Tales
Martha's Orphanage - Nicholas Gurewitch

زندگی تو چند ماه اخیر
لوکی به عنوان اسطوره‌ی نورس همیشه برام خیلی جالب‌تر از لوکیِ ماروله، اعتقاد دارم که مارول برخلاف اساطیرِ مصر، اساطیر نورس رو کاملا عوض کرده تا به بقیه‌ی بخش‌های دنیاش بخورن. برای همین کلا لوکیِ مارول برای من یک شخصیت جداییه که اسمشون فقط شبیهه. لوکی توی کمیک‌هاش همیشه خیلی تک بعدی بوده (حتی بهترین ران‌هاش) و تقریبا این تلاشی که برای بدجنس بودنش کردن باعث شده که قابل حدس بشه. ولی باز توی فیلم و سریال بهتر بود، تام هیدلستون یکی از بهترین بازیگرهاییه که مارول داره و باعث شده که اسم لوکی توی ذهنم با صورت اون گره بخوره.
خیلی سخت که بخوام یک چهره‌ی دیگه‌ای براش تصور کنم که بیشتر از این بهش بیاد، نهایت زورم این بود که روی لبخند و چشمش کار کنم تا به حد کافی بدجنس به نظر بیاد.

و البته خیلی جلوی خودمو گرفتم تا لوکی رو شبیه کمیک‌های سندمن نکشم، اونجا به نظرم کاملا شبیه لوکیِ اساطیرِ نورس بود.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM