Silver Cruiser
Röyksopp
چند سال پیش یکی بهم گفت این آهنگ رویساپ در مورد سیلور سارفره، ولی احتمالا سر مسائل قانونی یکم اسمشو عوض کردن. به نظرم درست میگفت.
چند روز پیش یادم اومد که دقیقا ده سال پیش کتاب Jonathan Strange & Mr Norrell رو خوندم و تا امروز یکی از بهترین تجربههای کتاب فانتزی خوندنم بوده. زمانی که میخوندم صحبتش بود که بیبیسی داره سریالش رو میسازه و سال بعدش هم خبر انتشارش رو شنیدم و دیگه هیچوقت دیدم کسی در موردش حرف بزنه یا حتی کسی منشن کنه که دیده. این اتفاق معمولا برای بدترین سریالهای فانتزی هم نمیافته چون تهش فنبیس دارن و اون طرفدارها نمیتونن خفه بشن در مورد چیزی که دوست دارن. برای همین تصمیم گرفتم ببینمش، خیلی گزینهی بهتریه به نسبت دوباره خوندن یک کتاب ۱۳۰۰ صفحهای که متنش اصلا آسون نیست و جوری میزنه توی سر نوستالژی که از خوندنِ کتاب منصرف بشم.
داستانش در مورد دوتا جادوگر توی دوران جنگ انگلیس با ناپلئونه که هر کدومشون به نوعی مربوط میشن به یک موجودِ قدیمی/ماورایی به اسم Raven King. داستانش خیلی حالتِ کلاسیکِ ادبیات انگلیس رو داره و بیشتر از اینکه وارد اکشن بشه، در مورد روابط بین شخصیتها، اخلاقیت و مسائل فلسف و اجتماعی دیگهس. مشخصا نباید به خلاصهی دو جملهای یک کتاب خیلی طولانی اعتماد کنین. توی اینترنت به فارسی ازش خلاصههای خوبی هست که میتونین پیدا کنین.
نمیتونم بگم سورپرایز شدم از خوب بودن سریال، چون متریالی که ازش استفاده کردن بدون شک یکی از بهترین رمانهای ادبیات انگلیسه. ولی دقیقا انتظار چیزی که دیدم رو هم نداشتم. برای این سریال بیشتر بازیگرهایی که اوردن توی تئاتر بریتانیا اسمهای بزرگی هستن و تقریبا قبل "جاناتان استرنج و آقای نورل" توی هیچ سریال یا فیلمی نقش اصلی رو نداشتن (جز ادی مارسون البته). همین باعث شده خیلی بازیهاشون تئاتری باشه، تقریبا تمام حالتهای بد و حرکات اغراق شدن، نه به اندازهی تئاتر ولی بیشتر از حد عادی تلویزیون. در کل دیدن بازی کردنشون و دکورهایی که با دقت به رنگ و حرکت دوربین چیده شدن یکم بهم حس تئاتر دیدن رو میداد.
داستان یکسری از جزئیاتش رو از دست داده بود تا برای تلویزیون مناسب بشه، اما در حدی نیستن که هویت داستان ضربهی خاصی بخوره. شاید بزرگترین تفاوت اینه که نقشِ Raven King توی کتاب خیلی بیشتره، تقریبا تمام گذشتهش رو هم میگه. ولی اینجا شخصیتش کمتر جادویی شده بود تا شبیه به شخصیتهای منفی تلویزیونی بشه. انگار یه نفر بهش سمباده کشیده بود. به نظرم راحت میشه هم کتاب رو دوست داشت هم سریال رو، مخصوصا اگه مثل من خیلی اصراری روی اقتباس وفادارانه ندارین.
در کل نمیدونم بیبیسی کجای مارکتینگش خراب کرده که این سریال انگار از تاریخ حذف شده. شاید همزمان بودنش با یکسری از بهترین سریالهای فانتزی باعث شده که یک مینی سریال شانس زیادی نداشته باشه. شاید هم مردم اونقدر به سریالهای تاریخی/فلسفی که با فانتزی ترکیب میشن علاقه ندارن، برای همین تقریبا همشون اینطوری فرستاده میشن زیر قالی و کسی ازشون یاد نمیکنه. من که خیلی ازش راضی بودم، به نظرم لیاقتشو داره که دیده بشه. بعد از شرلوک بهترین سریالیه که از بیبیسی دیدم و از لحاظ داستان و ساخت با اختلاف بهتره از چیزهایی مثل پیکی بلایندرز و Crown.
داستانش در مورد دوتا جادوگر توی دوران جنگ انگلیس با ناپلئونه که هر کدومشون به نوعی مربوط میشن به یک موجودِ قدیمی/ماورایی به اسم Raven King. داستانش خیلی حالتِ کلاسیکِ ادبیات انگلیس رو داره و بیشتر از اینکه وارد اکشن بشه، در مورد روابط بین شخصیتها، اخلاقیت و مسائل فلسف و اجتماعی دیگهس. مشخصا نباید به خلاصهی دو جملهای یک کتاب خیلی طولانی اعتماد کنین. توی اینترنت به فارسی ازش خلاصههای خوبی هست که میتونین پیدا کنین.
نمیتونم بگم سورپرایز شدم از خوب بودن سریال، چون متریالی که ازش استفاده کردن بدون شک یکی از بهترین رمانهای ادبیات انگلیسه. ولی دقیقا انتظار چیزی که دیدم رو هم نداشتم. برای این سریال بیشتر بازیگرهایی که اوردن توی تئاتر بریتانیا اسمهای بزرگی هستن و تقریبا قبل "جاناتان استرنج و آقای نورل" توی هیچ سریال یا فیلمی نقش اصلی رو نداشتن (جز ادی مارسون البته). همین باعث شده خیلی بازیهاشون تئاتری باشه، تقریبا تمام حالتهای بد و حرکات اغراق شدن، نه به اندازهی تئاتر ولی بیشتر از حد عادی تلویزیون. در کل دیدن بازی کردنشون و دکورهایی که با دقت به رنگ و حرکت دوربین چیده شدن یکم بهم حس تئاتر دیدن رو میداد.
داستان یکسری از جزئیاتش رو از دست داده بود تا برای تلویزیون مناسب بشه، اما در حدی نیستن که هویت داستان ضربهی خاصی بخوره. شاید بزرگترین تفاوت اینه که نقشِ Raven King توی کتاب خیلی بیشتره، تقریبا تمام گذشتهش رو هم میگه. ولی اینجا شخصیتش کمتر جادویی شده بود تا شبیه به شخصیتهای منفی تلویزیونی بشه. انگار یه نفر بهش سمباده کشیده بود. به نظرم راحت میشه هم کتاب رو دوست داشت هم سریال رو، مخصوصا اگه مثل من خیلی اصراری روی اقتباس وفادارانه ندارین.
در کل نمیدونم بیبیسی کجای مارکتینگش خراب کرده که این سریال انگار از تاریخ حذف شده. شاید همزمان بودنش با یکسری از بهترین سریالهای فانتزی باعث شده که یک مینی سریال شانس زیادی نداشته باشه. شاید هم مردم اونقدر به سریالهای تاریخی/فلسفی که با فانتزی ترکیب میشن علاقه ندارن، برای همین تقریبا همشون اینطوری فرستاده میشن زیر قالی و کسی ازشون یاد نمیکنه. من که خیلی ازش راضی بودم، به نظرم لیاقتشو داره که دیده بشه. بعد از شرلوک بهترین سریالیه که از بیبیسی دیدم و از لحاظ داستان و ساخت با اختلاف بهتره از چیزهایی مثل پیکی بلایندرز و Crown.
دیدن جاناتان استرنج و آقای نورل من رو یاد یکسری چیز دیگه هم انداخت، مثلا مجموعهی Carceri d'Invenzione (زندانها) از جووانی باتیستا پیرانزی. کارهای این کالکشنش شبیه واقعیت نیستن، ولی اونقدرم به سمت نشون دادن یه دنیای دیگه نرفتن. حس میکنم اولین باریه که توی هنر یکی ایدهی Backroom ها رو اجرا کرده. همه چیز خیلی...عجیبه ولی سخته که بگم دقیقا چرا عجیبه. ایدههای پیرانزی برای سال ۱۷۵۰ بیشتر از حد پیشرو بودن، حتی شاید برای ما توی ۲۰۲۴ هم یکم زیادی باشن و یکسری توی آینده بهتر درکش کنن.
دلیل اینکه چرا در مورد پیرانزی حرف میزنم اینه که سوزانا کلارک (نویسندهی جاناتان استرنج و آقای نورل) دو رمان داره. دومینش که همین چند سال پیش اومد اسمش پیرانزیه و به شدت هم تحت تاثیر ایدههاییه که توی کالکشن زندانها استفاده شده. داستان یکیه که توی دنیای این شکلی گم شده و هیچ خاطرهای هم نداره. بیشتر داستان توی همین Backroomها میگذره، شخصیت اصلی مکانهای مختلف رو حفظ میکنه و سعی میکنه ازشون سر در بیاره.
به نظرم خیلی رمان خوبیه، به قدرت قبلی نیست و شاید پایانش میتونست بهتر باشه. به خاطر حجم کمش به خیلیها پیشنهادش کردم تا الان.
به نظرم خیلی رمان خوبیه، به قدرت قبلی نیست و شاید پایانش میتونست بهتر باشه. به خاطر حجم کمش به خیلیها پیشنهادش کردم تا الان.
محض احتیاط این دوتا رو میذارم اینجا برای کسایی که نمیدونن Backroom چیه.
به نظرم ایدهی خیلی جالبیه که از یکسری meme شروع شد، بعد الان مردم برای lore نوشتن و بینهایت عکسهای شبیهش توی ردیت هست. البته ایدهش قدیمیتره از میمها و چند قرن اخیر خیلی از هنرمندها کارهایی که میشه توی این دستهبندی گذاشت رو ساختن.
به نظرم ایدهی خیلی جالبیه که از یکسری meme شروع شد، بعد الان مردم برای lore نوشتن و بینهایت عکسهای شبیهش توی ردیت هست. البته ایدهش قدیمیتره از میمها و چند قرن اخیر خیلی از هنرمندها کارهایی که میشه توی این دستهبندی گذاشت رو ساختن.
WWF WrestleMania: The Arcade Game (1995)
اولین باری که گیمنت رفتم رو خیلی خوب یادمه، یه بازی کشتی کج عجیب بود که حتی نتونستم بفهمم کدوم دکمه رو بزنم و خیلی خجالت آور باختم. خاطرهی اون گیمنت رفتن رو تازه یادم اومده و رفتم تمام بازیهای کشتیکج سگا رو چک کردم تا تهش بفهمم که در اصل اونی که بازی کردم پورتِ سگا بوده، بازی اصلی روی آرکید اومده و مال حدود ده سال قبل از اینه که من بازیش کنم. امشب رفتم سراغش تا ببینم چطوریه و نظرم بعد از حدود دو ساعت بازی کردنشه.
کمپانی WWE به اندازهی خودش خیار به سالادِ بازیای بد اضافه کرده. حتی بازیهای عجیب که کسی نمیخواستشون هم کم نداره. ولی این یکی از اونا نیست. من انتظار داشتم سادهتر باشه، ولی پیکسل آرتش خیلی تمیز و باجزئیات بود، حتی انیمیتها هم نسبتا از دورهی خودشون جلوترن. اما آخرش این بازی کلونِ نسخههای دهه نود مورتال کمبته. زدن کومبو و حرکاتش هم دقیقا شبیه مورتاله، حتی حرکات هم خیلی وقتها درسته که به کشتی کج ربط دارن ولی تهش خیلی شبیه بازیهای فایتِ اون زمانن. هشتتا کشتیگیر داره که دقیقا مهمترین چهرههای کمپانی توی اون سال نبودن، ولی به نظرم هر کدومشون دقیقا مال یک سبک خاص از بازی کردنن برای همین گیمپلیشون با هم متفاوته. مثلا حرکاتِ شان مایکلز تفاوت زیادی دارن با آندرتیکر (برخلافِ نسخههای اخیر که 2K زده، نصف حرکات مشترکه بین همه) و بردن بازی با یکیشون به این معنی نیست که با بقیه هم میشه بازی کرد.
مثلا من با برت هارت تونستم استوری اصلی بازی رو برم و تایتل سنگین وزن رو برنده بشم. توی مسیرش باید با تمام کشتیگیرهایی که توی بازی هستن دست به یقه میشدم و برام عجیبه که چهقدر دونستن بک استوریهاشون توی واقعیت به بازی دراما اضافه میکرد. همون اول مجبور بودم با شان مایکلز بازی کنم و انگار وسط Montreal Screwjob بودم، اما این دفعه نباید میذاشتم برت هارت الکی ببازه. فکر کنم نزدیک بیست بار باختم تا بالاخره بفهمم کدوم دکمهها رو باید بزنم تا حریف رو از رینگ پرت کنم بیرون و بعد با مشت جونش رو بیارم پایین. بازی هر مرحله سختگیر میشد و آخرش باید جلوی همه همزمان بازی میکردم که... نزدیک بود دسته رو بشکونم اینقدر که سریع دکمهها رو میزدم تا برسم به کمبو.
بازی خیلی سختی هم بود به نسبت تمام بازیهای سگایی که توی چند سال اخیر بازی کردم. فکر کنم از اون دو ساعت، یک ساعت و نیمش درگیر پیدا کردن دکمههای درست و زمان بندی انیمیشنها بودم تا کلِ بازی (که کوتاهه، نهایتا یک دقیقه) رو کتک نخورم. ولی واقعا فانه، اون حسِ آرکید و قدیمیش حس خوبی میدن و سرگرمکنندن. اگه اسمش رو سرچ کنین چندتا سایت هست که میتونین آنلاین بازی کنین.
اولین باری که گیمنت رفتم رو خیلی خوب یادمه، یه بازی کشتی کج عجیب بود که حتی نتونستم بفهمم کدوم دکمه رو بزنم و خیلی خجالت آور باختم. خاطرهی اون گیمنت رفتن رو تازه یادم اومده و رفتم تمام بازیهای کشتیکج سگا رو چک کردم تا تهش بفهمم که در اصل اونی که بازی کردم پورتِ سگا بوده، بازی اصلی روی آرکید اومده و مال حدود ده سال قبل از اینه که من بازیش کنم. امشب رفتم سراغش تا ببینم چطوریه و نظرم بعد از حدود دو ساعت بازی کردنشه.
کمپانی WWE به اندازهی خودش خیار به سالادِ بازیای بد اضافه کرده. حتی بازیهای عجیب که کسی نمیخواستشون هم کم نداره. ولی این یکی از اونا نیست. من انتظار داشتم سادهتر باشه، ولی پیکسل آرتش خیلی تمیز و باجزئیات بود، حتی انیمیتها هم نسبتا از دورهی خودشون جلوترن. اما آخرش این بازی کلونِ نسخههای دهه نود مورتال کمبته. زدن کومبو و حرکاتش هم دقیقا شبیه مورتاله، حتی حرکات هم خیلی وقتها درسته که به کشتی کج ربط دارن ولی تهش خیلی شبیه بازیهای فایتِ اون زمانن. هشتتا کشتیگیر داره که دقیقا مهمترین چهرههای کمپانی توی اون سال نبودن، ولی به نظرم هر کدومشون دقیقا مال یک سبک خاص از بازی کردنن برای همین گیمپلیشون با هم متفاوته. مثلا حرکاتِ شان مایکلز تفاوت زیادی دارن با آندرتیکر (برخلافِ نسخههای اخیر که 2K زده، نصف حرکات مشترکه بین همه) و بردن بازی با یکیشون به این معنی نیست که با بقیه هم میشه بازی کرد.
مثلا من با برت هارت تونستم استوری اصلی بازی رو برم و تایتل سنگین وزن رو برنده بشم. توی مسیرش باید با تمام کشتیگیرهایی که توی بازی هستن دست به یقه میشدم و برام عجیبه که چهقدر دونستن بک استوریهاشون توی واقعیت به بازی دراما اضافه میکرد. همون اول مجبور بودم با شان مایکلز بازی کنم و انگار وسط Montreal Screwjob بودم، اما این دفعه نباید میذاشتم برت هارت الکی ببازه. فکر کنم نزدیک بیست بار باختم تا بالاخره بفهمم کدوم دکمهها رو باید بزنم تا حریف رو از رینگ پرت کنم بیرون و بعد با مشت جونش رو بیارم پایین. بازی هر مرحله سختگیر میشد و آخرش باید جلوی همه همزمان بازی میکردم که... نزدیک بود دسته رو بشکونم اینقدر که سریع دکمهها رو میزدم تا برسم به کمبو.
بازی خیلی سختی هم بود به نسبت تمام بازیهای سگایی که توی چند سال اخیر بازی کردم. فکر کنم از اون دو ساعت، یک ساعت و نیمش درگیر پیدا کردن دکمههای درست و زمان بندی انیمیشنها بودم تا کلِ بازی (که کوتاهه، نهایتا یک دقیقه) رو کتک نخورم. ولی واقعا فانه، اون حسِ آرکید و قدیمیش حس خوبی میدن و سرگرمکنندن. اگه اسمش رو سرچ کنین چندتا سایت هست که میتونین آنلاین بازی کنین.
Capcom Illustrations - 1995
متاسفانه نسخهی انگلیسی این کتاب رو هیچ وقت منتشر نکردن. در مورد آرتهای پروموشنال اوایل دهه نود برای کمپانی کپکامه. از اینجا میتونین آنلاین بخونین یا دانلود کنین.
متاسفانه نسخهی انگلیسی این کتاب رو هیچ وقت منتشر نکردن. در مورد آرتهای پروموشنال اوایل دهه نود برای کمپانی کپکامه. از اینجا میتونین آنلاین بخونین یا دانلود کنین.