Visual Alchemist
2.22K subscribers
1.9K photos
18 videos
241 files
208 links
بیشتر در مورد چیزهایی که دوست دارم و سرم بهشون گرم بوده حرف می‌زنم + نسخه‌ی دیجیتال کارهام که توی پیجم می‌ذارم.

https://instagram.com/hoseinghazii_?igshid=MzMyNGUyNmU2YQ==

همیشه هم می‌تونین برای صحبت و هر سوالی که داشتین بهم پیام بدین.
@hoseinghazi
Download Telegram
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
The Hypothesis of the Stolen Painting - Raúl Ruiz (1979)

من هیچ‌وقت مخاطب سینمای تجربی نبودم، مخصوصا اون بخشی که توی فرانسه ساختن. ولی چند ماه پیش در مورد این فیلم تعریف‌هایی خوندم که خیلی وسوسه کننده بودن. اونجا نوشته بود که فیلمِ "فرضیه‌ی تابلوی سرقت‌شده" یکی از بهترین فیلم‌ها برای اینه که بیننده متوجه بشه توی اثر هنری (با تمرکز روی نقاشی) باید به چی نگاه کنه، دنبال چی بگرده و کدوم مسیر رو پیش بگیره تا همه چیز رو بهتر درک کنه. از اون سمت روایت فیلم یکی از اولین نمونه‌های Self aware بودن توی تاریخ سینمائه. خوش‌بختانه امشب وقت کردم ببینمش و حس می‌کنم باید به خیلی‌ها پیشنهادش بدم.

داستان فیلم در مورد یک فردی به اسم "راوی" هستش که دلال هنریه و شش‌تا تابلوی نقاشی از یک نقاش داره، می‌دونه یک تابلوی هفتمی هم وجود داره که دزدیده شده. هیچ‌کس نمی‌دونه اون تابلو چیه و الان کجاست، برای همین راوی سعی می‌کنه حدس بزنه که تابلوی هفتم چه شکلی بوده. راوی یک تئوری داره در مورد اینکه تابلوها در حال نشون دادن یک ریچوال (مراسم) هستن که توی قرن نوزدهم ممنوع بودن و نقاش عادت داشته مرتب این ریچوال رو توی خونه‌ش اجرا کنه، برای اینکه بتونه انجامِ کار غیرقانونی رو پنهان کنه ازشون نقاشی می‌کشیده تا وقتی پلیس اومد و ازش در مورد ریچوال پرسید، بتونه بگه اینا همشون یکسری رفرنس زنده برای نقاشی هستن. توی طول فیلم، راوی داره از تمام جهت‌های ممکن نقاشی‌ها رو بررسی می‌کنه و به صورت زنده اون‌ها رو دوباره اجرا می‌کنه تا بتونه بخش آخرش رو حدس بزنه (که می‌شه تابلوی هفتم).

این فیلم به عنوان یک پارودی از مستندهای هنری اون دوره، خیلی خوب نشون داده چطور بیشترشون توی درک کردن هنر اشتباه می‌کنن. چون آخرش همه چیز به دیدگاه بیننده ربط داره. نمادها برای هر کسی می‌تونن معنی متفاوتی بدن. این قضیه جز هنر، برای تاریخ هم صدق می‌کنه و همه چیز به جایی که اون فرد ایستاده بستگی داره.

به نظرم این فیلم صددرصد ارزش دیدن داره. زمانی که راوی داره سعی می‌کنه نقاشی‌ها رو بازسازی کنه، توضیح می‌ده که به چه چیزهایی دقت می‌کنه و کدوم مسائل اهمیت دارن. این چیزهایی که می‌گه دقیقا همون مواردی هستن که یک نفر موقع دیدن نقاشی، پوستر، فیلم و هر چیزی که شبیهه بهش باید بهشون دقت کنه. شبیه یک کلاس کوتاهه که داره بیشتر چیزهای مهم رو توضیح می‌ده. شاید اگه من ۸-۹ سال پیش این فیلم رو می‌دیدم ساعت‌های زیادی توی وقتم صرفه‌جویی می‌شد، چون من تمام این‌ها رو با هزار مدل بدبختی از توی کتاب‌های مختلف و ویدیوهای آموزشی بیرون کشیدم.

فیلم The Hypothesis of the Stolen Painting توی یوتیوب هست (اینجا). فقط دوتا مشکل داره:‌ اول اینکه هیچ‌وقت بازسازی شده و با توجه به هدف کارگردان (بازسازی نوع فیلمبرداری دهه چهل میلادی) و قدیمی بودنش، یکم از لحاظ کیفیت حرفی برای گفتن نداره. بعدی هم زیرنویس انگلیسی نه‌چندان خوبشه. خیلی از اصطلاح‌ها رو اشتباه ترجمه کرده و این یکم به فهمیدن داستان فیلم ضربه می‌زنه.
Michael Leavitt - Trash Talking (2024)

به نظرم مایکل لَویت یکی از بهترین مجسمه‌سازهای این نسله (توی سایتش می‌تونین بیشتر کارهاشو ببینین). در کل دیدش به مجسمه‌سازی باعث تغییر این هنر توی دهه‌ی اخیر شده. مثلا درست کردن اکشن فیگورِ آدم‌های عادی و کارگردان‌ها که دقیقا حس و حال فیلم‌هاشون رو نشون می‌ده. تاثیرش اینقدر زیاد بوده که الان توی ایران هم کارهایی شبیه به این داره انجام می‌شه.

حالا یک نمایشگاه گذاشته از محصولاتِ فیک برندهای مختلف، چیزهایی که اون برند هیچ وقت درست نکرده. به نظرم ایده‌ی بامزه‌ایه که خوب اجرا شده. چندتا مصاحبه‌ی خوب توی اینترنت ازش هست که دلیلش برای این کار و دیدی که به پاپ کالچر داره رو توضیح داده، اونا هم جالبن.
یکم برام عجیبه که اینجا در مورد فیلیپ کی.دیک ننوشتم. همیشه وقتی بحث تاثیرگذارترین نویسنده‌ها (یا در کل انسان) روی من پیش میاد یکی از اولین اسماییه که به ذهنم می‌رسه و با اطمینان می‌گم من تنها کسی نیستم که اینطوریم، میلیون‌ها نفر مستقیم یا غیرمستقیم تحت‌تاثیر تفکرات کی‌.دیک هستن. یکسری از بهترین فیلم‌های علمی تخیلی مثل Blade Runner، Total Recall و Minority Report رو از روی کارهاش ساختن و به طور کلی، من حس می‌کنم اگه یکی با این قدرت و میزان تاثیر روی فرهنگ عامه نویسنده‌ی علمی تخیلی نبود، بدون هیچ شکی نوبل ادبیات رو می‌گرفت. ولی خب توی آکادمی نوبل هیچ‌وقت به این سمت از ادبیات اهمیت نمی‌دن.

به هر حال، صحبتی که می‌خوام بکنم چندان به پاراگراف بالایی ربط نداره. اینه که اولین بار فرضیه‌ی "ما هممون توی یک کامپیوتر زندگی می‌کنیم و هیچی واقعی نیست." رو سال ۱۹۷۷ فیلیپ کی‌.‌دیک مطرح کرد. قبل توضیح بیشتر اینکه چی گفت و چرا همیشه برام جالب بوده حرفش، باید بگم که من هنوز نمی‌دونم این صحبت درسته یا نه، حتی یکم سختمه حرف‌های کی.دیک رو باورم کنم چون مستقیما داره می‌گه بعد از مصرف مخدر متوجه این موضوع شده. ولی اینکه سال ۱۹۷۷، تقریبا بیست و پنج سال قبل از اینکه نیک باستروم تئوری‌های ترسناکشو بگه (چند سال هم اضافه کنین بهش، چون تئوری‌های اولیه احمقانه بودن) و خیلی قبل‌تر ماتریکس (که تحت تاثیر صحبت‌های کی.دیک بودن) تونسته در موردش حرف بزنه واقعا عجیبه. سال ۱۹۷۷ ما اصلا کامپیوترهای قدرتمندی نداشتیم که کارهایی بکنن که یک نفر بگه ما توی کامپیوترهاییم، اون موقع همه‌ی پیشرفت‌های کامپیوتر توی دهه‌های بعدی در حد تئوری بوده.

توی این سخنرانی کی.دیک مستقیما به دوتا از کتاب‌هاش اشاره می‌کنه. اولی The Man in the High Castle ـه که توی اون نتیجه‌ی جنگ‌جهانی دوم برعکس شده و آلمان و ژاپن دنیا رو کنترل می‌کنن (سریال خوبی هم داره). دومی هم Flow My Tears, the Policeman Said که واقعا نمی‌تونم خلاصه‌ش رو بگم، خیلی پیچیده‌تر از اونیه که بشه توی چند خط جاش داد. نقطه‌ی مشترک این دوتا (و خیلی از آثار دیگه‌ی فیلیپ کی.دیک) اینه که شخصیت اصلی یک دفعه خبردار می‌شه دنیایی که توش زندگی می‌کنه واقعی نیست و یک دنیای موازی با دنیاهای دیگه‌س.
کی.دیک توی صحبت‌هاش می‌گه این دوتا "زندگی گذشته"‌ یا "تخیلش" نیستن. بلکه خاطراتین که از دنیاهای دیگه داشته. جایی که برنامه‌ی کامپیوتری به یک شکل دیگه پیش رفته و توی اون‌ها خودش زندگی و تجربه‌های متفاوتی داشته. این خاطرات به مرور به ذهنش میان و سعی کرده داستانشون رو بنویسه. حتی سال‌ها بعد می‌گه که این کامپیوتر همیشه در حال آزمایش کردن ایده‌های مختلفه و ما می‌تونیم با تغییرات کوچیکی که توی واقعیت اطرافمون اتفاق میوفته این رو ببینیم. بعضی وقت‌ها هم اتفاقاتِ بزرگ به حدی بد پیش می‌رن که زمان رو به عقب برمی‌گردونه و به یک شکل دیگه بازسازی می‌کنه.

در کل حرف‌هاش عجیبن، مخصوصا وقتی ویدیوی سخنرانی (این پایین گذاشتمش) رو ببینین. توی چند سال اخیر هر بار که ازش چیزی خوندم برگشتم و این سخنرانی رو نگاه کردم، این اطمینانی که از حرف‌هاش داره و نگاهی که به آینده داشته واقعا بی‌نظیره.

متاسفانه تنبلی و کمبود وقت اجازه نمی‌ده بیشتر از این در موردش بنویسم. ولی این چندتا سایت منبع‌های خوبین برای این سخنرانی و صحبت‌های دیگه‌ی کی.دیک در مورد همین موضوع:
Open Culture
The Marginalian
LitraryHub
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
If You Find This World Bad, You Should See Some of the Others - Philip K Dick - At Metz Sci-Fi Convention - 1977

🧩 لینک یوتیوب
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
سیلور سارفر بهترین شخصیت ماروله برام، از لحاظ عمق شخصیت و تفکراتِ پشتش هیچ مشابهی توی کمیک‌های ابرقهرمانی نداره. حدود شش سال پیش سعی کردم براش یه انیمیشن کوتاه بسازم، حتی پیش تولیدش تموم شد و هیچ وقت به مرحله‌ی تولید نرسید چون اون موقع تواناییشو نداشتیم. حس می‌کنم کشیدن این جایگزین اون ایده بود که هیچ‌وقت نشد فرصت نشد بسازمش.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Silver Cruiser
Röyksopp
چند سال پیش یکی بهم گفت این آهنگ رویساپ در مورد سیلور سارفره، ولی احتمالا سر مسائل قانونی یکم اسمشو عوض کردن. به نظرم درست می‌گفت.
چند روز پیش یادم اومد که دقیقا ده سال پیش کتاب Jonathan Strange & Mr Norrell رو خوندم و تا امروز یکی از بهترین تجربه‌های کتاب فانتزی خوندنم بوده. زمانی که می‌خوندم صحبتش بود که بی‌بی‌سی داره سریالش رو می‌سازه و سال بعدش هم خبر انتشارش رو شنیدم و دیگه هیچ‌وقت دیدم کسی در موردش حرف بزنه یا حتی کسی منشن کنه که دیده. این اتفاق معمولا برای بدترین سریال‌های فانتزی هم نمی‌افته چون تهش فن‌بیس دارن و اون طرفدارها نمی‌تونن خفه بشن در مورد چیزی که دوست دارن. برای همین تصمیم گرفتم ببینمش، خیلی گزینه‌ی بهتریه به نسبت دوباره خوندن یک کتاب ۱۳۰۰ صفحه‌ای که متنش اصلا آسون نیست و جوری می‌زنه توی سر نوستالژی که از خوندنِ کتاب منصرف بشم.

داستانش در مورد دوتا جادوگر توی دوران جنگ انگلیس با ناپلئونه که هر کدومشون به نوعی مربوط می‌شن به یک موجودِ قدیمی/ماورایی به اسم Raven King. داستانش خیلی حالتِ کلاسیکِ ادبیات انگلیس رو داره و بیشتر از اینکه وارد اکشن بشه، در مورد روابط بین شخصیت‌ها، اخلاقیت و مسائل فلسف و اجتماعی دیگه‌س. مشخصا نباید به خلاصه‌ی دو جمله‌ای یک کتاب خیلی طولانی اعتماد کنین. توی اینترنت به فارسی ازش خلاصه‌های خوبی هست که می‌تونین پیدا کنین.

نمی‌تونم بگم سورپرایز شدم از خوب بودن سریال، چون متریالی که ازش استفاده کردن بدون شک یکی از بهترین رمان‌های ادبیات انگلیسه. ولی دقیقا انتظار چیزی که دیدم رو هم نداشتم. برای این سریال بیشتر بازیگرهایی که اوردن توی تئاتر بریتانیا اسم‌های بزرگی هستن و تقریبا قبل "جاناتان استرنج و آقای نورل" توی هیچ سریال یا فیلمی نقش اصلی رو نداشتن (جز ادی مارسون البته). همین باعث شده خیلی بازی‌هاشون تئاتری باشه، تقریبا تمام حالت‌های بد و حرکات اغراق شدن، نه به اندازه‌ی تئاتر ولی بیشتر از حد عادی تلویزیون. در کل دیدن بازی کردنشون و دکورهایی که با دقت به رنگ و حرکت دوربین چیده شدن یکم بهم حس تئاتر دیدن رو می‌داد.

داستان یکسری از جزئیاتش رو از دست داده بود تا برای تلویزیون مناسب بشه، اما در حدی نیستن که هویت داستان ضربه‌ی خاصی بخوره. شاید بزرگترین تفاوت اینه که نقشِ Raven King توی کتاب خیلی بیشتره، تقریبا تمام گذشته‌ش رو هم می‌گه. ولی اینجا شخصیتش کمتر جادویی شده بود تا شبیه به شخصیت‌های منفی تلویزیونی بشه. انگار یه نفر بهش سمباده کشیده بود. به نظرم راحت می‌شه هم کتاب رو دوست داشت هم سریال رو، مخصوصا اگه مثل من خیلی اصراری روی اقتباس وفادارانه ندارین.

در کل نمی‌دونم بی‌بی‌سی کجای مارکتینگش خراب کرده که این سریال انگار از تاریخ حذف شده. شاید همزمان بودنش با یکسری از بهترین سریال‌های فانتزی باعث شده که یک مینی سریال شانس زیادی نداشته باشه. شاید هم مردم اونقدر به سریال‌های تاریخی/فلسفی که با فانتزی ترکیب می‌شن علاقه ندارن، برای همین تقریبا همشون اینطوری فرستاده می‌شن زیر قالی و کسی ازشون یاد نمی‌کنه. من که خیلی ازش راضی بودم، به نظرم لیاقتشو داره که دیده بشه. بعد از شرلوک بهترین سریالیه که از بی‌بی‌سی دیدم و از لحاظ داستان و ساخت با اختلاف بهتره از چیزهایی مثل پیکی بلایندرز و Crown.