این آخر هفته دوتا سریال جدید از دیسی و مارول اومده که خوشبختانه وقت کردم هر دوتاشو ببینم.
پنگوئن دقیقا همونی بود که انتظار داشتم. تیم خوبی پشتشه و به نظر میاد بالاخره دیسی فهمیده که متریالهاش با سیستم شبیه مارول جواب نمیده. پنگوئن بیشتر از هر سریال سوپرهیروییای روی بخش هنریش کار کرده. فکر کنم بیشتر فیلمبرداریها به شکل آنالوگ بودن که باعث شده نور و رنگش خیلی خوب بشه. کارگردان و تدوینگرش مشخصا با دقت همه چیز رو انتخاب کرده بودن. اما مهمتر از همه اینه که پنگوئن داستان چندان خاصی نداره، خیلی شبیه تمام مینی سریالهای Crime شبکهی HBO بود. حتی من رو یاد فیلمهای گنگستری دههی هشتاد انگلیس مینداختن (دقیقتر بگم، فیلم The Long Good Friday).
اما سازندههاش اینقدری عقلشون رسیده بود که نویسندهی خوب پیدا کنن تا دیالوگها رو قوی بنویسه. دیالوگهای خوب باعث شدن که شخصیتپردازی درست انجام بشه. ما اطلاعات و عمقِ شخصیت پنگوئن رو توی همین قسمت اول میبینیم.
در کل خیلی راضی بودم ازش.
پ.ن: صداگذاری و موسیقی متن عالی بودن. این رو یادتون باشه تا در مورد Agatha All Along هم بنویسم.
پنگوئن دقیقا همونی بود که انتظار داشتم. تیم خوبی پشتشه و به نظر میاد بالاخره دیسی فهمیده که متریالهاش با سیستم شبیه مارول جواب نمیده. پنگوئن بیشتر از هر سریال سوپرهیروییای روی بخش هنریش کار کرده. فکر کنم بیشتر فیلمبرداریها به شکل آنالوگ بودن که باعث شده نور و رنگش خیلی خوب بشه. کارگردان و تدوینگرش مشخصا با دقت همه چیز رو انتخاب کرده بودن. اما مهمتر از همه اینه که پنگوئن داستان چندان خاصی نداره، خیلی شبیه تمام مینی سریالهای Crime شبکهی HBO بود. حتی من رو یاد فیلمهای گنگستری دههی هشتاد انگلیس مینداختن (دقیقتر بگم، فیلم The Long Good Friday).
اما سازندههاش اینقدری عقلشون رسیده بود که نویسندهی خوب پیدا کنن تا دیالوگها رو قوی بنویسه. دیالوگهای خوب باعث شدن که شخصیتپردازی درست انجام بشه. ما اطلاعات و عمقِ شخصیت پنگوئن رو توی همین قسمت اول میبینیم.
در کل خیلی راضی بودم ازش.
پ.ن: صداگذاری و موسیقی متن عالی بودن. این رو یادتون باشه تا در مورد Agatha All Along هم بنویسم.
اول باید بگم که به نظرم Agatha All Along اصلا لیاقت این همه hate گرفتن رو نداره. سریال بدی نیست، اصلا نباید با چیزی مثل She-Hulk مقایسهش کرد.
به خاطر اینکه توی اینترنت پر از نقدهای افتضاح به این سریاله، اول در مورد چیزهای خوبش میگم. به نظرم خیلی از لحاظ دکور و لباس خوبه، مارول تا الان هیچوقت اینقدر برای این بخش تلاش نکرده بود. بازیگرها کارشون اوکیه و میتونم بگم توی بدترین زمانها هم "قابل قبول" بودن. خلاقیت پشتش واقعا تحسین برانگیزه، اینکه از بخشهای مختلف سینما و ادبیات ایده گرفته بودن یکم سورپرایزم کرد. مثلا دو سوم اولِ قسمت اول توی سبک نوردیک نوآر کار شده که خیلی کم پیش میاد توی هالیوود ببینیم. اما مهمتر از همه... داستانش عالیه! با توجه به کارهای مارول توی سه سال اخیر این یکی رو نمیتونستم انتظارش رو داشته باشم.
و بخشهای بد... خب، سریال آگاتا دوتا چیز مهم داره: داستان و بازیگر، تا اینجا همه چیز منطقیه. با اوردن یکسری نویسندهی ضعیف همشو خراب کرده. دیالوگها به حدی افتضاحن که بازیگر خوبی مثل آبری پلازا هم نتونسته بود شخصیتشو نجات بده و یکجوری پیشرفتش بده. موقع دیدنش من میتونستم خستگی و کلافگی بازیگرها از دیالوگهاشونو ببینم. واضح بود که داشتن دست و پا میزدن تا اون دیالوگها رو در بیارن ولی نمیشد. اگه من مسئول این سریال بودم فقط نویسندهها رو اخراج نمیکردم، میرفتم خونشون و کتکشون میزدم. اصلیترین دلیل شکست این سریال میشن.
در ضمن اگه خیال میکنین این سریال از اون سریالهای خیلی Woke ـه، باید بگم نه. شخصیت گی داره و خیلی استروتایپِ گیها درستش کردن. ولی اصلا اذیت کننده نبود و حتی یکسری از دیالوگهاش خوب بودن (باور کنین خیلی کمیابه توی سریال).
پ.ن: من با سیستم صوتی خوب و گوشی که به انگلیسی عادت داره بیشتر وقتا نمیفهمیدن چی میگن، از بس صداگذاری بد بود. اینم خیلی اذیتم کرد. حس نمیکنین این مشکل زیاد شده چند سال اخیر؟
به خاطر اینکه توی اینترنت پر از نقدهای افتضاح به این سریاله، اول در مورد چیزهای خوبش میگم. به نظرم خیلی از لحاظ دکور و لباس خوبه، مارول تا الان هیچوقت اینقدر برای این بخش تلاش نکرده بود. بازیگرها کارشون اوکیه و میتونم بگم توی بدترین زمانها هم "قابل قبول" بودن. خلاقیت پشتش واقعا تحسین برانگیزه، اینکه از بخشهای مختلف سینما و ادبیات ایده گرفته بودن یکم سورپرایزم کرد. مثلا دو سوم اولِ قسمت اول توی سبک نوردیک نوآر کار شده که خیلی کم پیش میاد توی هالیوود ببینیم. اما مهمتر از همه... داستانش عالیه! با توجه به کارهای مارول توی سه سال اخیر این یکی رو نمیتونستم انتظارش رو داشته باشم.
و بخشهای بد... خب، سریال آگاتا دوتا چیز مهم داره: داستان و بازیگر، تا اینجا همه چیز منطقیه. با اوردن یکسری نویسندهی ضعیف همشو خراب کرده. دیالوگها به حدی افتضاحن که بازیگر خوبی مثل آبری پلازا هم نتونسته بود شخصیتشو نجات بده و یکجوری پیشرفتش بده. موقع دیدنش من میتونستم خستگی و کلافگی بازیگرها از دیالوگهاشونو ببینم. واضح بود که داشتن دست و پا میزدن تا اون دیالوگها رو در بیارن ولی نمیشد. اگه من مسئول این سریال بودم فقط نویسندهها رو اخراج نمیکردم، میرفتم خونشون و کتکشون میزدم. اصلیترین دلیل شکست این سریال میشن.
در ضمن اگه خیال میکنین این سریال از اون سریالهای خیلی Woke ـه، باید بگم نه. شخصیت گی داره و خیلی استروتایپِ گیها درستش کردن. ولی اصلا اذیت کننده نبود و حتی یکسری از دیالوگهاش خوب بودن (باور کنین خیلی کمیابه توی سریال).
پ.ن: من با سیستم صوتی خوب و گوشی که به انگلیسی عادت داره بیشتر وقتا نمیفهمیدن چی میگن، از بس صداگذاری بد بود. اینم خیلی اذیتم کرد. حس نمیکنین این مشکل زیاد شده چند سال اخیر؟
یکی از اولین فیلمای لایو اکشنی که دیدم اسپایدرمن ۲۰۰۲ بود و یادمه از اون صحنهی بالکن که گرین گابلین با یه بمب گوشت مردم رو بخار میکرد باعث میشد واقعا بترسم. در کل بعدش هم زیاد پیش اومد که توی مدیاهای مختلف باهاش رو به رو میشدم و معمولا دیدنش لذت بخش بود. ولی متاسفانه مارول توی سینما و ویدیو گیمهاش معمولا از اون ماهیت متافیزیکی گرین گابلین دور میمونه، همیشه ترجیح داده به بُعد روانیش نزدیک بشه.
سعی کردم توی این کارم بیشتر گرین گابلین ماورایی رو داشته باشیم که بدجنسه، چون زورش میرسه بدجنس باشه و دلش میخواد. طبق معمول هم با پروکریت، فتوشاپ، میدجورنی و لایت روم اجرا شده.
سعی کردم توی این کارم بیشتر گرین گابلین ماورایی رو داشته باشیم که بدجنسه، چون زورش میرسه بدجنس باشه و دلش میخواد. طبق معمول هم با پروکریت، فتوشاپ، میدجورنی و لایت روم اجرا شده.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
The Hypothesis of the Stolen Painting - Raúl Ruiz (1979)
من هیچوقت مخاطب سینمای تجربی نبودم، مخصوصا اون بخشی که توی فرانسه ساختن. ولی چند ماه پیش در مورد این فیلم تعریفهایی خوندم که خیلی وسوسه کننده بودن. اونجا نوشته بود که فیلمِ "فرضیهی تابلوی سرقتشده" یکی از بهترین فیلمها برای اینه که بیننده متوجه بشه توی اثر هنری (با تمرکز روی نقاشی) باید به چی نگاه کنه، دنبال چی بگرده و کدوم مسیر رو پیش بگیره تا همه چیز رو بهتر درک کنه. از اون سمت روایت فیلم یکی از اولین نمونههای Self aware بودن توی تاریخ سینمائه. خوشبختانه امشب وقت کردم ببینمش و حس میکنم باید به خیلیها پیشنهادش بدم.
داستان فیلم در مورد یک فردی به اسم "راوی" هستش که دلال هنریه و ششتا تابلوی نقاشی از یک نقاش داره، میدونه یک تابلوی هفتمی هم وجود داره که دزدیده شده. هیچکس نمیدونه اون تابلو چیه و الان کجاست، برای همین راوی سعی میکنه حدس بزنه که تابلوی هفتم چه شکلی بوده. راوی یک تئوری داره در مورد اینکه تابلوها در حال نشون دادن یک ریچوال (مراسم) هستن که توی قرن نوزدهم ممنوع بودن و نقاش عادت داشته مرتب این ریچوال رو توی خونهش اجرا کنه، برای اینکه بتونه انجامِ کار غیرقانونی رو پنهان کنه ازشون نقاشی میکشیده تا وقتی پلیس اومد و ازش در مورد ریچوال پرسید، بتونه بگه اینا همشون یکسری رفرنس زنده برای نقاشی هستن. توی طول فیلم، راوی داره از تمام جهتهای ممکن نقاشیها رو بررسی میکنه و به صورت زنده اونها رو دوباره اجرا میکنه تا بتونه بخش آخرش رو حدس بزنه (که میشه تابلوی هفتم).
این فیلم به عنوان یک پارودی از مستندهای هنری اون دوره، خیلی خوب نشون داده چطور بیشترشون توی درک کردن هنر اشتباه میکنن. چون آخرش همه چیز به دیدگاه بیننده ربط داره. نمادها برای هر کسی میتونن معنی متفاوتی بدن. این قضیه جز هنر، برای تاریخ هم صدق میکنه و همه چیز به جایی که اون فرد ایستاده بستگی داره.
به نظرم این فیلم صددرصد ارزش دیدن داره. زمانی که راوی داره سعی میکنه نقاشیها رو بازسازی کنه، توضیح میده که به چه چیزهایی دقت میکنه و کدوم مسائل اهمیت دارن. این چیزهایی که میگه دقیقا همون مواردی هستن که یک نفر موقع دیدن نقاشی، پوستر، فیلم و هر چیزی که شبیهه بهش باید بهشون دقت کنه. شبیه یک کلاس کوتاهه که داره بیشتر چیزهای مهم رو توضیح میده. شاید اگه من ۸-۹ سال پیش این فیلم رو میدیدم ساعتهای زیادی توی وقتم صرفهجویی میشد، چون من تمام اینها رو با هزار مدل بدبختی از توی کتابهای مختلف و ویدیوهای آموزشی بیرون کشیدم.
فیلم The Hypothesis of the Stolen Painting توی یوتیوب هست (اینجا). فقط دوتا مشکل داره: اول اینکه هیچوقت بازسازی شده و با توجه به هدف کارگردان (بازسازی نوع فیلمبرداری دهه چهل میلادی) و قدیمی بودنش، یکم از لحاظ کیفیت حرفی برای گفتن نداره. بعدی هم زیرنویس انگلیسی نهچندان خوبشه. خیلی از اصطلاحها رو اشتباه ترجمه کرده و این یکم به فهمیدن داستان فیلم ضربه میزنه.
من هیچوقت مخاطب سینمای تجربی نبودم، مخصوصا اون بخشی که توی فرانسه ساختن. ولی چند ماه پیش در مورد این فیلم تعریفهایی خوندم که خیلی وسوسه کننده بودن. اونجا نوشته بود که فیلمِ "فرضیهی تابلوی سرقتشده" یکی از بهترین فیلمها برای اینه که بیننده متوجه بشه توی اثر هنری (با تمرکز روی نقاشی) باید به چی نگاه کنه، دنبال چی بگرده و کدوم مسیر رو پیش بگیره تا همه چیز رو بهتر درک کنه. از اون سمت روایت فیلم یکی از اولین نمونههای Self aware بودن توی تاریخ سینمائه. خوشبختانه امشب وقت کردم ببینمش و حس میکنم باید به خیلیها پیشنهادش بدم.
داستان فیلم در مورد یک فردی به اسم "راوی" هستش که دلال هنریه و ششتا تابلوی نقاشی از یک نقاش داره، میدونه یک تابلوی هفتمی هم وجود داره که دزدیده شده. هیچکس نمیدونه اون تابلو چیه و الان کجاست، برای همین راوی سعی میکنه حدس بزنه که تابلوی هفتم چه شکلی بوده. راوی یک تئوری داره در مورد اینکه تابلوها در حال نشون دادن یک ریچوال (مراسم) هستن که توی قرن نوزدهم ممنوع بودن و نقاش عادت داشته مرتب این ریچوال رو توی خونهش اجرا کنه، برای اینکه بتونه انجامِ کار غیرقانونی رو پنهان کنه ازشون نقاشی میکشیده تا وقتی پلیس اومد و ازش در مورد ریچوال پرسید، بتونه بگه اینا همشون یکسری رفرنس زنده برای نقاشی هستن. توی طول فیلم، راوی داره از تمام جهتهای ممکن نقاشیها رو بررسی میکنه و به صورت زنده اونها رو دوباره اجرا میکنه تا بتونه بخش آخرش رو حدس بزنه (که میشه تابلوی هفتم).
این فیلم به عنوان یک پارودی از مستندهای هنری اون دوره، خیلی خوب نشون داده چطور بیشترشون توی درک کردن هنر اشتباه میکنن. چون آخرش همه چیز به دیدگاه بیننده ربط داره. نمادها برای هر کسی میتونن معنی متفاوتی بدن. این قضیه جز هنر، برای تاریخ هم صدق میکنه و همه چیز به جایی که اون فرد ایستاده بستگی داره.
به نظرم این فیلم صددرصد ارزش دیدن داره. زمانی که راوی داره سعی میکنه نقاشیها رو بازسازی کنه، توضیح میده که به چه چیزهایی دقت میکنه و کدوم مسائل اهمیت دارن. این چیزهایی که میگه دقیقا همون مواردی هستن که یک نفر موقع دیدن نقاشی، پوستر، فیلم و هر چیزی که شبیهه بهش باید بهشون دقت کنه. شبیه یک کلاس کوتاهه که داره بیشتر چیزهای مهم رو توضیح میده. شاید اگه من ۸-۹ سال پیش این فیلم رو میدیدم ساعتهای زیادی توی وقتم صرفهجویی میشد، چون من تمام اینها رو با هزار مدل بدبختی از توی کتابهای مختلف و ویدیوهای آموزشی بیرون کشیدم.
فیلم The Hypothesis of the Stolen Painting توی یوتیوب هست (اینجا). فقط دوتا مشکل داره: اول اینکه هیچوقت بازسازی شده و با توجه به هدف کارگردان (بازسازی نوع فیلمبرداری دهه چهل میلادی) و قدیمی بودنش، یکم از لحاظ کیفیت حرفی برای گفتن نداره. بعدی هم زیرنویس انگلیسی نهچندان خوبشه. خیلی از اصطلاحها رو اشتباه ترجمه کرده و این یکم به فهمیدن داستان فیلم ضربه میزنه.
Michael Leavitt - Trash Talking (2024)
به نظرم مایکل لَویت یکی از بهترین مجسمهسازهای این نسله (توی سایتش میتونین بیشتر کارهاشو ببینین). در کل دیدش به مجسمهسازی باعث تغییر این هنر توی دههی اخیر شده. مثلا درست کردن اکشن فیگورِ آدمهای عادی و کارگردانها که دقیقا حس و حال فیلمهاشون رو نشون میده. تاثیرش اینقدر زیاد بوده که الان توی ایران هم کارهایی شبیه به این داره انجام میشه.
حالا یک نمایشگاه گذاشته از محصولاتِ فیک برندهای مختلف، چیزهایی که اون برند هیچ وقت درست نکرده. به نظرم ایدهی بامزهایه که خوب اجرا شده. چندتا مصاحبهی خوب توی اینترنت ازش هست که دلیلش برای این کار و دیدی که به پاپ کالچر داره رو توضیح داده، اونا هم جالبن.
به نظرم مایکل لَویت یکی از بهترین مجسمهسازهای این نسله (توی سایتش میتونین بیشتر کارهاشو ببینین). در کل دیدش به مجسمهسازی باعث تغییر این هنر توی دههی اخیر شده. مثلا درست کردن اکشن فیگورِ آدمهای عادی و کارگردانها که دقیقا حس و حال فیلمهاشون رو نشون میده. تاثیرش اینقدر زیاد بوده که الان توی ایران هم کارهایی شبیه به این داره انجام میشه.
حالا یک نمایشگاه گذاشته از محصولاتِ فیک برندهای مختلف، چیزهایی که اون برند هیچ وقت درست نکرده. به نظرم ایدهی بامزهایه که خوب اجرا شده. چندتا مصاحبهی خوب توی اینترنت ازش هست که دلیلش برای این کار و دیدی که به پاپ کالچر داره رو توضیح داده، اونا هم جالبن.
یکم برام عجیبه که اینجا در مورد فیلیپ کی.دیک ننوشتم. همیشه وقتی بحث تاثیرگذارترین نویسندهها (یا در کل انسان) روی من پیش میاد یکی از اولین اسماییه که به ذهنم میرسه و با اطمینان میگم من تنها کسی نیستم که اینطوریم، میلیونها نفر مستقیم یا غیرمستقیم تحتتاثیر تفکرات کی.دیک هستن. یکسری از بهترین فیلمهای علمی تخیلی مثل Blade Runner، Total Recall و Minority Report رو از روی کارهاش ساختن و به طور کلی، من حس میکنم اگه یکی با این قدرت و میزان تاثیر روی فرهنگ عامه نویسندهی علمی تخیلی نبود، بدون هیچ شکی نوبل ادبیات رو میگرفت. ولی خب توی آکادمی نوبل هیچوقت به این سمت از ادبیات اهمیت نمیدن.
به هر حال، صحبتی که میخوام بکنم چندان به پاراگراف بالایی ربط نداره. اینه که اولین بار فرضیهی "ما هممون توی یک کامپیوتر زندگی میکنیم و هیچی واقعی نیست." رو سال ۱۹۷۷ فیلیپ کی.دیک مطرح کرد. قبل توضیح بیشتر اینکه چی گفت و چرا همیشه برام جالب بوده حرفش، باید بگم که من هنوز نمیدونم این صحبت درسته یا نه، حتی یکم سختمه حرفهای کی.دیک رو باورم کنم چون مستقیما داره میگه بعد از مصرف مخدر متوجه این موضوع شده. ولی اینکه سال ۱۹۷۷، تقریبا بیست و پنج سال قبل از اینکه نیک باستروم تئوریهای ترسناکشو بگه (چند سال هم اضافه کنین بهش، چون تئوریهای اولیه احمقانه بودن) و خیلی قبلتر ماتریکس (که تحت تاثیر صحبتهای کی.دیک بودن) تونسته در موردش حرف بزنه واقعا عجیبه. سال ۱۹۷۷ ما اصلا کامپیوترهای قدرتمندی نداشتیم که کارهایی بکنن که یک نفر بگه ما توی کامپیوترهاییم، اون موقع همهی پیشرفتهای کامپیوتر توی دهههای بعدی در حد تئوری بوده.
توی این سخنرانی کی.دیک مستقیما به دوتا از کتابهاش اشاره میکنه. اولی The Man in the High Castle ـه که توی اون نتیجهی جنگجهانی دوم برعکس شده و آلمان و ژاپن دنیا رو کنترل میکنن (سریال خوبی هم داره). دومی هم Flow My Tears, the Policeman Said که واقعا نمیتونم خلاصهش رو بگم، خیلی پیچیدهتر از اونیه که بشه توی چند خط جاش داد. نقطهی مشترک این دوتا (و خیلی از آثار دیگهی فیلیپ کی.دیک) اینه که شخصیت اصلی یک دفعه خبردار میشه دنیایی که توش زندگی میکنه واقعی نیست و یک دنیای موازی با دنیاهای دیگهس.
کی.دیک توی صحبتهاش میگه این دوتا "زندگی گذشته" یا "تخیلش" نیستن. بلکه خاطراتین که از دنیاهای دیگه داشته. جایی که برنامهی کامپیوتری به یک شکل دیگه پیش رفته و توی اونها خودش زندگی و تجربههای متفاوتی داشته. این خاطرات به مرور به ذهنش میان و سعی کرده داستانشون رو بنویسه. حتی سالها بعد میگه که این کامپیوتر همیشه در حال آزمایش کردن ایدههای مختلفه و ما میتونیم با تغییرات کوچیکی که توی واقعیت اطرافمون اتفاق میوفته این رو ببینیم. بعضی وقتها هم اتفاقاتِ بزرگ به حدی بد پیش میرن که زمان رو به عقب برمیگردونه و به یک شکل دیگه بازسازی میکنه.
در کل حرفهاش عجیبن، مخصوصا وقتی ویدیوی سخنرانی (این پایین گذاشتمش) رو ببینین. توی چند سال اخیر هر بار که ازش چیزی خوندم برگشتم و این سخنرانی رو نگاه کردم، این اطمینانی که از حرفهاش داره و نگاهی که به آینده داشته واقعا بینظیره.
متاسفانه تنبلی و کمبود وقت اجازه نمیده بیشتر از این در موردش بنویسم. ولی این چندتا سایت منبعهای خوبین برای این سخنرانی و صحبتهای دیگهی کی.دیک در مورد همین موضوع:
Open Culture
The Marginalian
LitraryHub
به هر حال، صحبتی که میخوام بکنم چندان به پاراگراف بالایی ربط نداره. اینه که اولین بار فرضیهی "ما هممون توی یک کامپیوتر زندگی میکنیم و هیچی واقعی نیست." رو سال ۱۹۷۷ فیلیپ کی.دیک مطرح کرد. قبل توضیح بیشتر اینکه چی گفت و چرا همیشه برام جالب بوده حرفش، باید بگم که من هنوز نمیدونم این صحبت درسته یا نه، حتی یکم سختمه حرفهای کی.دیک رو باورم کنم چون مستقیما داره میگه بعد از مصرف مخدر متوجه این موضوع شده. ولی اینکه سال ۱۹۷۷، تقریبا بیست و پنج سال قبل از اینکه نیک باستروم تئوریهای ترسناکشو بگه (چند سال هم اضافه کنین بهش، چون تئوریهای اولیه احمقانه بودن) و خیلی قبلتر ماتریکس (که تحت تاثیر صحبتهای کی.دیک بودن) تونسته در موردش حرف بزنه واقعا عجیبه. سال ۱۹۷۷ ما اصلا کامپیوترهای قدرتمندی نداشتیم که کارهایی بکنن که یک نفر بگه ما توی کامپیوترهاییم، اون موقع همهی پیشرفتهای کامپیوتر توی دهههای بعدی در حد تئوری بوده.
توی این سخنرانی کی.دیک مستقیما به دوتا از کتابهاش اشاره میکنه. اولی The Man in the High Castle ـه که توی اون نتیجهی جنگجهانی دوم برعکس شده و آلمان و ژاپن دنیا رو کنترل میکنن (سریال خوبی هم داره). دومی هم Flow My Tears, the Policeman Said که واقعا نمیتونم خلاصهش رو بگم، خیلی پیچیدهتر از اونیه که بشه توی چند خط جاش داد. نقطهی مشترک این دوتا (و خیلی از آثار دیگهی فیلیپ کی.دیک) اینه که شخصیت اصلی یک دفعه خبردار میشه دنیایی که توش زندگی میکنه واقعی نیست و یک دنیای موازی با دنیاهای دیگهس.
کی.دیک توی صحبتهاش میگه این دوتا "زندگی گذشته" یا "تخیلش" نیستن. بلکه خاطراتین که از دنیاهای دیگه داشته. جایی که برنامهی کامپیوتری به یک شکل دیگه پیش رفته و توی اونها خودش زندگی و تجربههای متفاوتی داشته. این خاطرات به مرور به ذهنش میان و سعی کرده داستانشون رو بنویسه. حتی سالها بعد میگه که این کامپیوتر همیشه در حال آزمایش کردن ایدههای مختلفه و ما میتونیم با تغییرات کوچیکی که توی واقعیت اطرافمون اتفاق میوفته این رو ببینیم. بعضی وقتها هم اتفاقاتِ بزرگ به حدی بد پیش میرن که زمان رو به عقب برمیگردونه و به یک شکل دیگه بازسازی میکنه.
در کل حرفهاش عجیبن، مخصوصا وقتی ویدیوی سخنرانی (این پایین گذاشتمش) رو ببینین. توی چند سال اخیر هر بار که ازش چیزی خوندم برگشتم و این سخنرانی رو نگاه کردم، این اطمینانی که از حرفهاش داره و نگاهی که به آینده داشته واقعا بینظیره.
متاسفانه تنبلی و کمبود وقت اجازه نمیده بیشتر از این در موردش بنویسم. ولی این چندتا سایت منبعهای خوبین برای این سخنرانی و صحبتهای دیگهی کی.دیک در مورد همین موضوع:
Open Culture
The Marginalian
LitraryHub