Bardo, False Chronicle of a Handful of Truths (2022)
با تموم شدن دانشگاه داره علاقهم به فیلم دیدن برمیگرده (لعنت به دانشگاه) و یکی از اولین فیلمهایی که با این برگشتن علاقه دیدم، باردو از الخاندرو اینیاریتو بود. من خیلی خوشحالم که توی دورهای زندگی میکنم که اینیاریتو مرتب فیلم میسازه و هر چند سال یکبار فرصتشو دارم که کارهاشو ببینم. درسته که اینیاریتو الان هم اسم بزرگیه، اما حس میکنم به مرور اهمیتش بیشتر میشه و به راحتی میتونیم اسمشو کنار بزرگترینهای تاریخ بیاریم.
باردو به نسبت بقیهی فیلمهای اینیاریتو خیلی کمتر بهش توجه شد، حتی انتقادها ازش بیشتر از تعریف بود. با این حال بعد دیدنش میتونم بگم اگه بهترین فیلم اینیاریتو تا الان نباشه، دستکم جزو سهتای اول هست. کاملا مشخصه که اینجا برای اولین بار دستش رو باز گذاشتن تا داستان رو دقیقا همونطور که دوست داره بگه، همین باعث شده بود که باردو به شدت شخصی بشه. انگار ما بالاخره کارش رو خارج از سیستم هالیوود میبینیم، با اینکه بازیگرهای اصلی عالی بود کارشون، سوپر استار اصلی باردو کارگردانشه.
ساختار فیلم کاملا مدرنه، خیلی درگیر رویا و توهم میشه. زمان توی سکانسهای مختلف فرق داره و با اینکه آخرش همشونو توی یک ساختار منطقی میذاره؛ صحنههای زیادی داره که اونقدر توی ساختار کلی روایت جایی ندارن و اونجان تا برای رسوندن پیام کمک کنن. توضیحش سخته که چرا داستان باردو یکی از بهترینهاییه که توی چند سال اخیر دیدم، حس میکنم یکسری جاها از سطح سواد من خارجه. ولی یکی از بهترین ریتمها رو داره برای مطالعه کردن، توی حدود دو ساعت و نیم من یک ذره هم حس نکردم از داستان دور شدم یا خسته کنندهس.
اما چیزی که بیشتر برام جالب بود پیام این فیلمه. داستان یک مستندسازی رو میگه که قراره جایزهی معتبری رو از آمریکاییها بگیره و از اون سمت تصور عمومی اینه که آمریکاییها این جایزه رو بهش میدن تا در مورد فروش یکی از ایالتهای مکزیک به شرکت آمازون صداش در نیاد.
فیلم داره خیلی خوب نشون میده که "قهرمان سازی" یک ملت از یک انسان معمولی، اون رو توی بدترین موقعیت قرار میده. ترس همیشگی از نابود شدن و افتادن از چشم مردم باعث میشه اون شخص بیشتر از حد خودش رو از اجتماع دور کنه و آخرش مهم نیست چه اتفاقی بیوفته؛ مردم قراره ازش متنفر بشن.
به نظرم باردو یه نقد به تمام جوامعه که این مشکل رو دارن. داره نشون میده چطور توی طول تاریخ مردم به خودشون دروغ گفتن تا قهرمان بسازن و از اون سمت نابود شدن اون فیگورِ بینقص رو توی مقایس کوچیکتر (خانواده) نشون میده.
باردو رو خیلی پیشنهاد میکنم. اگه مخاطب جدی سینما هستین احتمالا خیلی ازش لذت میبرین، اگه نیستین هم یوتیوب کمکتون میکنه تا بفهمین چرا فیلم مهم و خوبیه.
پ.ن: کاری داریوش خنجی برای فیلمبرداری باردو کرده رو باید توی تمام دانشگاههای هنر بذارن. مسترکلس زیباییشناسیه.
با تموم شدن دانشگاه داره علاقهم به فیلم دیدن برمیگرده (لعنت به دانشگاه) و یکی از اولین فیلمهایی که با این برگشتن علاقه دیدم، باردو از الخاندرو اینیاریتو بود. من خیلی خوشحالم که توی دورهای زندگی میکنم که اینیاریتو مرتب فیلم میسازه و هر چند سال یکبار فرصتشو دارم که کارهاشو ببینم. درسته که اینیاریتو الان هم اسم بزرگیه، اما حس میکنم به مرور اهمیتش بیشتر میشه و به راحتی میتونیم اسمشو کنار بزرگترینهای تاریخ بیاریم.
باردو به نسبت بقیهی فیلمهای اینیاریتو خیلی کمتر بهش توجه شد، حتی انتقادها ازش بیشتر از تعریف بود. با این حال بعد دیدنش میتونم بگم اگه بهترین فیلم اینیاریتو تا الان نباشه، دستکم جزو سهتای اول هست. کاملا مشخصه که اینجا برای اولین بار دستش رو باز گذاشتن تا داستان رو دقیقا همونطور که دوست داره بگه، همین باعث شده بود که باردو به شدت شخصی بشه. انگار ما بالاخره کارش رو خارج از سیستم هالیوود میبینیم، با اینکه بازیگرهای اصلی عالی بود کارشون، سوپر استار اصلی باردو کارگردانشه.
ساختار فیلم کاملا مدرنه، خیلی درگیر رویا و توهم میشه. زمان توی سکانسهای مختلف فرق داره و با اینکه آخرش همشونو توی یک ساختار منطقی میذاره؛ صحنههای زیادی داره که اونقدر توی ساختار کلی روایت جایی ندارن و اونجان تا برای رسوندن پیام کمک کنن. توضیحش سخته که چرا داستان باردو یکی از بهترینهاییه که توی چند سال اخیر دیدم، حس میکنم یکسری جاها از سطح سواد من خارجه. ولی یکی از بهترین ریتمها رو داره برای مطالعه کردن، توی حدود دو ساعت و نیم من یک ذره هم حس نکردم از داستان دور شدم یا خسته کنندهس.
اما چیزی که بیشتر برام جالب بود پیام این فیلمه. داستان یک مستندسازی رو میگه که قراره جایزهی معتبری رو از آمریکاییها بگیره و از اون سمت تصور عمومی اینه که آمریکاییها این جایزه رو بهش میدن تا در مورد فروش یکی از ایالتهای مکزیک به شرکت آمازون صداش در نیاد.
فیلم داره خیلی خوب نشون میده که "قهرمان سازی" یک ملت از یک انسان معمولی، اون رو توی بدترین موقعیت قرار میده. ترس همیشگی از نابود شدن و افتادن از چشم مردم باعث میشه اون شخص بیشتر از حد خودش رو از اجتماع دور کنه و آخرش مهم نیست چه اتفاقی بیوفته؛ مردم قراره ازش متنفر بشن.
به نظرم باردو یه نقد به تمام جوامعه که این مشکل رو دارن. داره نشون میده چطور توی طول تاریخ مردم به خودشون دروغ گفتن تا قهرمان بسازن و از اون سمت نابود شدن اون فیگورِ بینقص رو توی مقایس کوچیکتر (خانواده) نشون میده.
باردو رو خیلی پیشنهاد میکنم. اگه مخاطب جدی سینما هستین احتمالا خیلی ازش لذت میبرین، اگه نیستین هم یوتیوب کمکتون میکنه تا بفهمین چرا فیلم مهم و خوبیه.
پ.ن: کاری داریوش خنجی برای فیلمبرداری باردو کرده رو باید توی تمام دانشگاههای هنر بذارن. مسترکلس زیباییشناسیه.
Visual Alchemist
Photo
Daredevil by Brubaker & Lark (2006 - 2009)
چند هفته پیش این سری از دردویل رو خوندم و انتظار داشتم یک سری خیلی معمولی از دردویل باشه. فقط خوندمش چون دلم میخواست از دردویل بخونم. ولی خیلی بهتر از تصورم بود. تقریبا تمامِ اشتباهاتی که توی کمیکهای دردویل هست و من رو اذیت میکردن اینجا وجود نداشتن. بهشون اجازه داده بودن که از تمام شخصیتهای مهم Street Level مارول استفاده کنن. از اون سمت حدود هزار صفحه فرصت داشتن برای شخصیتپردازی و پرداخت درست شخصیتها. به جرئت میگم هیچوقت شخصیت دردویل رو اینقدر عمیق و ملموس ندیده بودم.
چیز دیگهای هم که باعث میشد از این کمیک لذت ببرم حل کردن مشکلِ ریتم بود. معمولا کمیکهای طولانی مارول بعد از ۴۰۰ صفحه افت میکنن و همه چیز رو میشه حدس زد. اما اینجا آرکهای مختلفی داشت (چیزی که بیشتر توی مانگاها هست) و مثلا داستان با آرک زندان شروع میشد، شبیه داستانهای کلاسیکِ زندانی شدنِ یک بیگناه بود. بعد سوییچ میکرد روی یک آرک جیمز باندی و تا آخرش همینطور بعد از ۲۵۰-۳۰۰ صفحه تمش رو عوض میکرد. هیچوقت خط اصلی داستان رو ول نمیکرد ولی با هر آرک شخصیتها و محیط جدید میشد.
به نظرم رانِ دردویل بین ۲۰۰۶ تا ۲۰۰۹ خیلی آندرریتده، کم پیش میاد یکی بهش اشاره کنه و به خاطر مشکلات کپیرایت شخصیتها و خشونت زیادش هیچ وقت اقتباس سینمایی هم نخواهد داشت. همین الان هم توی زرق و برق بقیهی کمیکها و سینمای مارول گم شده، ولی کاملا ارزش خوندن رو داره. میتونین از اینجا دانلود کنین.
چند هفته پیش این سری از دردویل رو خوندم و انتظار داشتم یک سری خیلی معمولی از دردویل باشه. فقط خوندمش چون دلم میخواست از دردویل بخونم. ولی خیلی بهتر از تصورم بود. تقریبا تمامِ اشتباهاتی که توی کمیکهای دردویل هست و من رو اذیت میکردن اینجا وجود نداشتن. بهشون اجازه داده بودن که از تمام شخصیتهای مهم Street Level مارول استفاده کنن. از اون سمت حدود هزار صفحه فرصت داشتن برای شخصیتپردازی و پرداخت درست شخصیتها. به جرئت میگم هیچوقت شخصیت دردویل رو اینقدر عمیق و ملموس ندیده بودم.
چیز دیگهای هم که باعث میشد از این کمیک لذت ببرم حل کردن مشکلِ ریتم بود. معمولا کمیکهای طولانی مارول بعد از ۴۰۰ صفحه افت میکنن و همه چیز رو میشه حدس زد. اما اینجا آرکهای مختلفی داشت (چیزی که بیشتر توی مانگاها هست) و مثلا داستان با آرک زندان شروع میشد، شبیه داستانهای کلاسیکِ زندانی شدنِ یک بیگناه بود. بعد سوییچ میکرد روی یک آرک جیمز باندی و تا آخرش همینطور بعد از ۲۵۰-۳۰۰ صفحه تمش رو عوض میکرد. هیچوقت خط اصلی داستان رو ول نمیکرد ولی با هر آرک شخصیتها و محیط جدید میشد.
به نظرم رانِ دردویل بین ۲۰۰۶ تا ۲۰۰۹ خیلی آندرریتده، کم پیش میاد یکی بهش اشاره کنه و به خاطر مشکلات کپیرایت شخصیتها و خشونت زیادش هیچ وقت اقتباس سینمایی هم نخواهد داشت. همین الان هم توی زرق و برق بقیهی کمیکها و سینمای مارول گم شده، ولی کاملا ارزش خوندن رو داره. میتونین از اینجا دانلود کنین.
Climates (2006)
Nuri Bilge Ceylan
یادمه حدود ده سال پیش سعی کردم ببینمش اما اونقدر خوشم نیومد، اما الان خیلی ازش لذت بردم. جالبه که به مرور هر چی سنم بالاتر میره بیشتر میتونم این مدل از سینما رو درک کنم.
خیلی سخته برام که بخوام توضیح بدم چرا فیلم خوبی بود، از بس گره خورده با مفهوم زندگی ماها توی این دوره از تاریخ، انگار دلیل خوب بودنش بیشتر یک چیز شخصیه تا تکنیکی. اینطوری بود که من حرف نوری بیلگه جیلان رو متوجه شدم و دقیقا چیزی نبود که با کلمات بشه انتقالش داد (مثل خود فیلم که دیالوگهای کمی داره) و همین برای من بس بود که ازش لذت ببرم.
Nuri Bilge Ceylan
یادمه حدود ده سال پیش سعی کردم ببینمش اما اونقدر خوشم نیومد، اما الان خیلی ازش لذت بردم. جالبه که به مرور هر چی سنم بالاتر میره بیشتر میتونم این مدل از سینما رو درک کنم.
خیلی سخته برام که بخوام توضیح بدم چرا فیلم خوبی بود، از بس گره خورده با مفهوم زندگی ماها توی این دوره از تاریخ، انگار دلیل خوب بودنش بیشتر یک چیز شخصیه تا تکنیکی. اینطوری بود که من حرف نوری بیلگه جیلان رو متوجه شدم و دقیقا چیزی نبود که با کلمات بشه انتقالش داد (مثل خود فیلم که دیالوگهای کمی داره) و همین برای من بس بود که ازش لذت ببرم.
آیرون من به حدی با رابرت داونی جونیور ترکیب شده که برای من سخته از هم جدا تصورشون کنم. اولش فقط ماسکش رو کشیدم (خیلی سالم و سرحال)، ولی بعد فکر کردم بهتره زیرش هم معلوم باشه، اینکه آسیب دیده و زرهش تقریبا بی استفاده شده.
تا الان حدود ۶۰ تا پرتره از مارول کشیدم (ده درصدش رو پست کردم) و فکر کنم این بهترینش باشه. تا قبل از این نمیدونستم اینقدر توی کشیدن زره و رفلکت نور روی فلز مشکل دارم XD
تا الان حدود ۶۰ تا پرتره از مارول کشیدم (ده درصدش رو پست کردم) و فکر کنم این بهترینش باشه. تا قبل از این نمیدونستم اینقدر توی کشیدن زره و رفلکت نور روی فلز مشکل دارم XD
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
امروز فهمیدم که به جای داغ زدن مثل خیلی از کشورها، ژاپنیها دورهی ادو (۱۶۰۳ - ۱۸۶۸) از تتو برای خلافکارها استفاده میکردن. اینطوری بوده که هر نوعی از تتو روی سر یا دست نشون میداده که اون آدم چه جنایتی انجام داده، چند بار انجام داده و کجا اتفاق افتاده. بعد ریاکشن گنگهای خلافکاری هم جالب بوده، میان روی کل بدنشون تتو میکنن حتی اون تتویای که محکومتشون نشون میده رو با افتخار نشون میدن. یا خودشون اون علامت رو تتو میکردن تا بگن خطرناکن (مثل قطره اشک کشیدن زیر چشم که الان همه انجام میدن). این باعث میشه توی دورهی ادو تتو کردن رو ممنوع کنن.