چند وقته که خیلی پیگیر تاریخ گرافیک و دیزاینم. متاسفانه منبعهای خوبی پیدا نمیشه و تقریبا هر کتاب یا مقالهای که پیدا کردم از پیدایش تا حدود دههی ۸۰ میلادی رو پوشش میده. برای همین مجبورم خیلی از چیزها رو خودم شخصا پیدا کنم و بخشای مختلفشو کنار هم بذارم تا معنی بدن (که برای آدم تنبلی مثل من یکم اذیت کنندهس). مثلا چند روزه که تمام سعیمو میکنم تا از دیزاینهای جام جهانی فوتبال سر در بیارم. منبعها به شدت محدودن و کپیرایت همه چیز با فیفائه و فیفا تمامشو گذاشته توی موزهش و... ازشون عکس نگرفته تا بقیه بتونن استفاده کنن.
جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان رو هنوز خیلی خوب یادمه. احتمالا از اولین چیزایی بود که گرافیکش روم تاثیر گذاشت و توجهم رو جلب کرد. یادمه روزِ اول مسابقات بود که اسکوربورد و لباسها برام خیلی جالب بودن، دوست داشتم ببینم پرچمشون توی اون حالت عجیب چه شکلیه (دوتا تصویر آخر - باید باز کنین) بقیهی تیمها چی میپوشن چون اون موقع لباس هر کشوری خاص بود، دقیقا آخرین دورهایه که شرکتها به خودشون زحمت دیزاین کردن لباسها رو میدادن و فقط رنگشو عوض نمیکردن. لوگوش هنوز یکی از قشنگترین لوگوهاییه که دیدم و مطمئنم تا روزی که زندهم از ذهنم پاک نمیشه.
هنوزم وقتی پکیج کلی جام جهانی ۲۰۰۶ رو میبینم به نظرم عالیه. همه چیز خیلی شسته رفتهس و کنار هم خوب به نظر میان. مشخصه که بخشهایی از یک چیزن بدون اینکه تکراری بشن و به زور به یک سمت مشخص برن.
جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان رو هنوز خیلی خوب یادمه. احتمالا از اولین چیزایی بود که گرافیکش روم تاثیر گذاشت و توجهم رو جلب کرد. یادمه روزِ اول مسابقات بود که اسکوربورد و لباسها برام خیلی جالب بودن، دوست داشتم ببینم پرچمشون توی اون حالت عجیب چه شکلیه (دوتا تصویر آخر - باید باز کنین) بقیهی تیمها چی میپوشن چون اون موقع لباس هر کشوری خاص بود، دقیقا آخرین دورهایه که شرکتها به خودشون زحمت دیزاین کردن لباسها رو میدادن و فقط رنگشو عوض نمیکردن. لوگوش هنوز یکی از قشنگترین لوگوهاییه که دیدم و مطمئنم تا روزی که زندهم از ذهنم پاک نمیشه.
هنوزم وقتی پکیج کلی جام جهانی ۲۰۰۶ رو میبینم به نظرم عالیه. همه چیز خیلی شسته رفتهس و کنار هم خوب به نظر میان. مشخصه که بخشهایی از یک چیزن بدون اینکه تکراری بشن و به زور به یک سمت مشخص برن.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
SAILORS OF THE EARTH SEA 🌊
نکته حائز اهمیتی که در خصوص این مطالعه آخر باید میومدم میگفتم اینه که ، من همیشه به کسایی که ازم میپرسیدن میگفتم بِراش اونقدر مهم نیست و خودتونو درگیر استفاده از براش نکنید. الان اومدم بگم اشتباه میکردم، درسته که اوایل کار باید روی ساختار و طراحی و بعدشم…
امروز این رو خوندم و به نظرم خیلی خوب و مهم بود. حس کردم یه سری چیز میتونم بهش اضافه کنم که به درد بخورن.
مردم خیلی بِراش (Brush) خوب رو دستکم میگیرن، یعنی توی تمام دورهی هنرستان که من حضوری داشتم آموزش هنر میدیدم، اون استادها اشاره نمیکردن بهش و خودشونم همیشه از دیفالتهای فتوشاپ استفاده میکردن. این باعث میشد که خیلی از چیزها، مثلا تکسچر یا سایه، افتضاح بشن. سالها زمان برد تا حسِ نیاز به بِراش خوب بزنه تو گوشم و برم دنبالش.
اما سه تا نکتهی مهم در موردش هست که من توی یک سال-یک سال و نیم اخیر فهمیدم و واقعا روی کارم تاثیر گذاشتن.
اول اینه که اگه از براشهایی که بقیه درست کردن استفاده کنین باز هم یه سقف شیشهای بالای کارهاتون میاد، چیزی که توی آرت ورکتون مشخصه اما نمیشه دست گذاشت روش و گفت مشکل از چیه. این دلیلش بد بودن براش اونها نیست، بعضیاشون بینقصن و خیلی هم خوب کار میکنن. مشکل از اینه که هر کسی براش رو بر اساس استفاده و درک خودش ساخته. من همیشه دیدم اونی که درست کرده باهاش خیلی بهتر کار میکنه. بِراشها توی نرمافزارهای Painting همیشه فیزیک مخصوص خودشونو دارن و ریسپانیون، برای همین فهمیدن جزئیاتش برای کسی که استفاده میکنه از نون شب واجبتره. زمانی که خودتون براشی که استفاده میکنین رو بسازین و تنظیمات رو انجام بدین، اون داینامیک درست رو میفهمین. حرکت قلم با حرکت دست و چشمتون هماهنگ میشه. این باعث میشه سطح کار بره بالاتر. بِراش شخصی واقعا آندرریتده و تاثیرش بیشتر از اونیه که مردم فکر میکنن.
بعدی هم تکسچره. ببینین، این یکم مسخرهس. اما تکسچرِ بک گراندی که روش کار میکنین بعضی وقتا کار رو نجات میده. مثلا تمام این کارهایی که از روی شخصیتهای مارول میکشم، برای بک گراندش تکسچر بوم رو استفاده میکنم. چون وقتی که اون رنگ روی بکگراند یک دست سفیده، من واقعا از لحاظ ذهنی سختمه که درست تصورش کنم، همیشه یک چیزی اشتباه در میاد. اما با تکسچر بوم من راحت میتونم رنگ رو بذارم و تنظیم کنم که درست باشه. همیشه هم آخر کار تکسچر رو پاک میکنم چون نیازی نیست بهش. اینم یکی از چیزهاییه که سالها زمان برد تا من بفهمم و ازش استفاده کنم.
آخرین چیز مهم هم توی دسته بندی و تعداد براشهاس. توی یک کار عادی دیجیتال، نهایتا سهتا براش مختلف استفاده میشه. زمانی که بیشتر بشه انسجام کار از بین میره. مثلا من برای هر پروژه سهتا مدل براش انتخاب میکنم. یکی جوهر (Ink Brush) چون که به سبک کارهام همیشه میاد. یکی برای برای زیر رنگها و یکی هم برای سایه زدن. همیشه هم بین دوتای آخری، یکی رو به عنوان smudger brush استفاده میکنم چون بهش نیاز میشه. قبلا سعی کردم توی یک کالکشن از بیشتر از سهتا استفاده کنم، اما خودم گیج میشم و کار بالانسشو از دست میده. تا جایی که میدونم بیشتر طراحهای خوب هم همینطوری کار میکنن. اصلا Airbrush هم استفاده نمیکنن جز موارد خیلی خیلی خاص، چون کار رو خراب میکنه.
در کل این سهتا میتونن خیلی توی سطح کارتون تاثیر بذارن، حس کردم باید در موردشون حرف بزنم.
مردم خیلی بِراش (Brush) خوب رو دستکم میگیرن، یعنی توی تمام دورهی هنرستان که من حضوری داشتم آموزش هنر میدیدم، اون استادها اشاره نمیکردن بهش و خودشونم همیشه از دیفالتهای فتوشاپ استفاده میکردن. این باعث میشد که خیلی از چیزها، مثلا تکسچر یا سایه، افتضاح بشن. سالها زمان برد تا حسِ نیاز به بِراش خوب بزنه تو گوشم و برم دنبالش.
اما سه تا نکتهی مهم در موردش هست که من توی یک سال-یک سال و نیم اخیر فهمیدم و واقعا روی کارم تاثیر گذاشتن.
اول اینه که اگه از براشهایی که بقیه درست کردن استفاده کنین باز هم یه سقف شیشهای بالای کارهاتون میاد، چیزی که توی آرت ورکتون مشخصه اما نمیشه دست گذاشت روش و گفت مشکل از چیه. این دلیلش بد بودن براش اونها نیست، بعضیاشون بینقصن و خیلی هم خوب کار میکنن. مشکل از اینه که هر کسی براش رو بر اساس استفاده و درک خودش ساخته. من همیشه دیدم اونی که درست کرده باهاش خیلی بهتر کار میکنه. بِراشها توی نرمافزارهای Painting همیشه فیزیک مخصوص خودشونو دارن و ریسپانیون، برای همین فهمیدن جزئیاتش برای کسی که استفاده میکنه از نون شب واجبتره. زمانی که خودتون براشی که استفاده میکنین رو بسازین و تنظیمات رو انجام بدین، اون داینامیک درست رو میفهمین. حرکت قلم با حرکت دست و چشمتون هماهنگ میشه. این باعث میشه سطح کار بره بالاتر. بِراش شخصی واقعا آندرریتده و تاثیرش بیشتر از اونیه که مردم فکر میکنن.
بعدی هم تکسچره. ببینین، این یکم مسخرهس. اما تکسچرِ بک گراندی که روش کار میکنین بعضی وقتا کار رو نجات میده. مثلا تمام این کارهایی که از روی شخصیتهای مارول میکشم، برای بک گراندش تکسچر بوم رو استفاده میکنم. چون وقتی که اون رنگ روی بکگراند یک دست سفیده، من واقعا از لحاظ ذهنی سختمه که درست تصورش کنم، همیشه یک چیزی اشتباه در میاد. اما با تکسچر بوم من راحت میتونم رنگ رو بذارم و تنظیم کنم که درست باشه. همیشه هم آخر کار تکسچر رو پاک میکنم چون نیازی نیست بهش. اینم یکی از چیزهاییه که سالها زمان برد تا من بفهمم و ازش استفاده کنم.
آخرین چیز مهم هم توی دسته بندی و تعداد براشهاس. توی یک کار عادی دیجیتال، نهایتا سهتا براش مختلف استفاده میشه. زمانی که بیشتر بشه انسجام کار از بین میره. مثلا من برای هر پروژه سهتا مدل براش انتخاب میکنم. یکی جوهر (Ink Brush) چون که به سبک کارهام همیشه میاد. یکی برای برای زیر رنگها و یکی هم برای سایه زدن. همیشه هم بین دوتای آخری، یکی رو به عنوان smudger brush استفاده میکنم چون بهش نیاز میشه. قبلا سعی کردم توی یک کالکشن از بیشتر از سهتا استفاده کنم، اما خودم گیج میشم و کار بالانسشو از دست میده. تا جایی که میدونم بیشتر طراحهای خوب هم همینطوری کار میکنن. اصلا Airbrush هم استفاده نمیکنن جز موارد خیلی خیلی خاص، چون کار رو خراب میکنه.
در کل این سهتا میتونن خیلی توی سطح کارتون تاثیر بذارن، حس کردم باید در موردشون حرف بزنم.
Bardo, False Chronicle of a Handful of Truths (2022)
با تموم شدن دانشگاه داره علاقهم به فیلم دیدن برمیگرده (لعنت به دانشگاه) و یکی از اولین فیلمهایی که با این برگشتن علاقه دیدم، باردو از الخاندرو اینیاریتو بود. من خیلی خوشحالم که توی دورهای زندگی میکنم که اینیاریتو مرتب فیلم میسازه و هر چند سال یکبار فرصتشو دارم که کارهاشو ببینم. درسته که اینیاریتو الان هم اسم بزرگیه، اما حس میکنم به مرور اهمیتش بیشتر میشه و به راحتی میتونیم اسمشو کنار بزرگترینهای تاریخ بیاریم.
باردو به نسبت بقیهی فیلمهای اینیاریتو خیلی کمتر بهش توجه شد، حتی انتقادها ازش بیشتر از تعریف بود. با این حال بعد دیدنش میتونم بگم اگه بهترین فیلم اینیاریتو تا الان نباشه، دستکم جزو سهتای اول هست. کاملا مشخصه که اینجا برای اولین بار دستش رو باز گذاشتن تا داستان رو دقیقا همونطور که دوست داره بگه، همین باعث شده بود که باردو به شدت شخصی بشه. انگار ما بالاخره کارش رو خارج از سیستم هالیوود میبینیم، با اینکه بازیگرهای اصلی عالی بود کارشون، سوپر استار اصلی باردو کارگردانشه.
ساختار فیلم کاملا مدرنه، خیلی درگیر رویا و توهم میشه. زمان توی سکانسهای مختلف فرق داره و با اینکه آخرش همشونو توی یک ساختار منطقی میذاره؛ صحنههای زیادی داره که اونقدر توی ساختار کلی روایت جایی ندارن و اونجان تا برای رسوندن پیام کمک کنن. توضیحش سخته که چرا داستان باردو یکی از بهترینهاییه که توی چند سال اخیر دیدم، حس میکنم یکسری جاها از سطح سواد من خارجه. ولی یکی از بهترین ریتمها رو داره برای مطالعه کردن، توی حدود دو ساعت و نیم من یک ذره هم حس نکردم از داستان دور شدم یا خسته کنندهس.
اما چیزی که بیشتر برام جالب بود پیام این فیلمه. داستان یک مستندسازی رو میگه که قراره جایزهی معتبری رو از آمریکاییها بگیره و از اون سمت تصور عمومی اینه که آمریکاییها این جایزه رو بهش میدن تا در مورد فروش یکی از ایالتهای مکزیک به شرکت آمازون صداش در نیاد.
فیلم داره خیلی خوب نشون میده که "قهرمان سازی" یک ملت از یک انسان معمولی، اون رو توی بدترین موقعیت قرار میده. ترس همیشگی از نابود شدن و افتادن از چشم مردم باعث میشه اون شخص بیشتر از حد خودش رو از اجتماع دور کنه و آخرش مهم نیست چه اتفاقی بیوفته؛ مردم قراره ازش متنفر بشن.
به نظرم باردو یه نقد به تمام جوامعه که این مشکل رو دارن. داره نشون میده چطور توی طول تاریخ مردم به خودشون دروغ گفتن تا قهرمان بسازن و از اون سمت نابود شدن اون فیگورِ بینقص رو توی مقایس کوچیکتر (خانواده) نشون میده.
باردو رو خیلی پیشنهاد میکنم. اگه مخاطب جدی سینما هستین احتمالا خیلی ازش لذت میبرین، اگه نیستین هم یوتیوب کمکتون میکنه تا بفهمین چرا فیلم مهم و خوبیه.
پ.ن: کاری داریوش خنجی برای فیلمبرداری باردو کرده رو باید توی تمام دانشگاههای هنر بذارن. مسترکلس زیباییشناسیه.
با تموم شدن دانشگاه داره علاقهم به فیلم دیدن برمیگرده (لعنت به دانشگاه) و یکی از اولین فیلمهایی که با این برگشتن علاقه دیدم، باردو از الخاندرو اینیاریتو بود. من خیلی خوشحالم که توی دورهای زندگی میکنم که اینیاریتو مرتب فیلم میسازه و هر چند سال یکبار فرصتشو دارم که کارهاشو ببینم. درسته که اینیاریتو الان هم اسم بزرگیه، اما حس میکنم به مرور اهمیتش بیشتر میشه و به راحتی میتونیم اسمشو کنار بزرگترینهای تاریخ بیاریم.
باردو به نسبت بقیهی فیلمهای اینیاریتو خیلی کمتر بهش توجه شد، حتی انتقادها ازش بیشتر از تعریف بود. با این حال بعد دیدنش میتونم بگم اگه بهترین فیلم اینیاریتو تا الان نباشه، دستکم جزو سهتای اول هست. کاملا مشخصه که اینجا برای اولین بار دستش رو باز گذاشتن تا داستان رو دقیقا همونطور که دوست داره بگه، همین باعث شده بود که باردو به شدت شخصی بشه. انگار ما بالاخره کارش رو خارج از سیستم هالیوود میبینیم، با اینکه بازیگرهای اصلی عالی بود کارشون، سوپر استار اصلی باردو کارگردانشه.
ساختار فیلم کاملا مدرنه، خیلی درگیر رویا و توهم میشه. زمان توی سکانسهای مختلف فرق داره و با اینکه آخرش همشونو توی یک ساختار منطقی میذاره؛ صحنههای زیادی داره که اونقدر توی ساختار کلی روایت جایی ندارن و اونجان تا برای رسوندن پیام کمک کنن. توضیحش سخته که چرا داستان باردو یکی از بهترینهاییه که توی چند سال اخیر دیدم، حس میکنم یکسری جاها از سطح سواد من خارجه. ولی یکی از بهترین ریتمها رو داره برای مطالعه کردن، توی حدود دو ساعت و نیم من یک ذره هم حس نکردم از داستان دور شدم یا خسته کنندهس.
اما چیزی که بیشتر برام جالب بود پیام این فیلمه. داستان یک مستندسازی رو میگه که قراره جایزهی معتبری رو از آمریکاییها بگیره و از اون سمت تصور عمومی اینه که آمریکاییها این جایزه رو بهش میدن تا در مورد فروش یکی از ایالتهای مکزیک به شرکت آمازون صداش در نیاد.
فیلم داره خیلی خوب نشون میده که "قهرمان سازی" یک ملت از یک انسان معمولی، اون رو توی بدترین موقعیت قرار میده. ترس همیشگی از نابود شدن و افتادن از چشم مردم باعث میشه اون شخص بیشتر از حد خودش رو از اجتماع دور کنه و آخرش مهم نیست چه اتفاقی بیوفته؛ مردم قراره ازش متنفر بشن.
به نظرم باردو یه نقد به تمام جوامعه که این مشکل رو دارن. داره نشون میده چطور توی طول تاریخ مردم به خودشون دروغ گفتن تا قهرمان بسازن و از اون سمت نابود شدن اون فیگورِ بینقص رو توی مقایس کوچیکتر (خانواده) نشون میده.
باردو رو خیلی پیشنهاد میکنم. اگه مخاطب جدی سینما هستین احتمالا خیلی ازش لذت میبرین، اگه نیستین هم یوتیوب کمکتون میکنه تا بفهمین چرا فیلم مهم و خوبیه.
پ.ن: کاری داریوش خنجی برای فیلمبرداری باردو کرده رو باید توی تمام دانشگاههای هنر بذارن. مسترکلس زیباییشناسیه.
Visual Alchemist
Photo
Daredevil by Brubaker & Lark (2006 - 2009)
چند هفته پیش این سری از دردویل رو خوندم و انتظار داشتم یک سری خیلی معمولی از دردویل باشه. فقط خوندمش چون دلم میخواست از دردویل بخونم. ولی خیلی بهتر از تصورم بود. تقریبا تمامِ اشتباهاتی که توی کمیکهای دردویل هست و من رو اذیت میکردن اینجا وجود نداشتن. بهشون اجازه داده بودن که از تمام شخصیتهای مهم Street Level مارول استفاده کنن. از اون سمت حدود هزار صفحه فرصت داشتن برای شخصیتپردازی و پرداخت درست شخصیتها. به جرئت میگم هیچوقت شخصیت دردویل رو اینقدر عمیق و ملموس ندیده بودم.
چیز دیگهای هم که باعث میشد از این کمیک لذت ببرم حل کردن مشکلِ ریتم بود. معمولا کمیکهای طولانی مارول بعد از ۴۰۰ صفحه افت میکنن و همه چیز رو میشه حدس زد. اما اینجا آرکهای مختلفی داشت (چیزی که بیشتر توی مانگاها هست) و مثلا داستان با آرک زندان شروع میشد، شبیه داستانهای کلاسیکِ زندانی شدنِ یک بیگناه بود. بعد سوییچ میکرد روی یک آرک جیمز باندی و تا آخرش همینطور بعد از ۲۵۰-۳۰۰ صفحه تمش رو عوض میکرد. هیچوقت خط اصلی داستان رو ول نمیکرد ولی با هر آرک شخصیتها و محیط جدید میشد.
به نظرم رانِ دردویل بین ۲۰۰۶ تا ۲۰۰۹ خیلی آندرریتده، کم پیش میاد یکی بهش اشاره کنه و به خاطر مشکلات کپیرایت شخصیتها و خشونت زیادش هیچ وقت اقتباس سینمایی هم نخواهد داشت. همین الان هم توی زرق و برق بقیهی کمیکها و سینمای مارول گم شده، ولی کاملا ارزش خوندن رو داره. میتونین از اینجا دانلود کنین.
چند هفته پیش این سری از دردویل رو خوندم و انتظار داشتم یک سری خیلی معمولی از دردویل باشه. فقط خوندمش چون دلم میخواست از دردویل بخونم. ولی خیلی بهتر از تصورم بود. تقریبا تمامِ اشتباهاتی که توی کمیکهای دردویل هست و من رو اذیت میکردن اینجا وجود نداشتن. بهشون اجازه داده بودن که از تمام شخصیتهای مهم Street Level مارول استفاده کنن. از اون سمت حدود هزار صفحه فرصت داشتن برای شخصیتپردازی و پرداخت درست شخصیتها. به جرئت میگم هیچوقت شخصیت دردویل رو اینقدر عمیق و ملموس ندیده بودم.
چیز دیگهای هم که باعث میشد از این کمیک لذت ببرم حل کردن مشکلِ ریتم بود. معمولا کمیکهای طولانی مارول بعد از ۴۰۰ صفحه افت میکنن و همه چیز رو میشه حدس زد. اما اینجا آرکهای مختلفی داشت (چیزی که بیشتر توی مانگاها هست) و مثلا داستان با آرک زندان شروع میشد، شبیه داستانهای کلاسیکِ زندانی شدنِ یک بیگناه بود. بعد سوییچ میکرد روی یک آرک جیمز باندی و تا آخرش همینطور بعد از ۲۵۰-۳۰۰ صفحه تمش رو عوض میکرد. هیچوقت خط اصلی داستان رو ول نمیکرد ولی با هر آرک شخصیتها و محیط جدید میشد.
به نظرم رانِ دردویل بین ۲۰۰۶ تا ۲۰۰۹ خیلی آندرریتده، کم پیش میاد یکی بهش اشاره کنه و به خاطر مشکلات کپیرایت شخصیتها و خشونت زیادش هیچ وقت اقتباس سینمایی هم نخواهد داشت. همین الان هم توی زرق و برق بقیهی کمیکها و سینمای مارول گم شده، ولی کاملا ارزش خوندن رو داره. میتونین از اینجا دانلود کنین.
Climates (2006)
Nuri Bilge Ceylan
یادمه حدود ده سال پیش سعی کردم ببینمش اما اونقدر خوشم نیومد، اما الان خیلی ازش لذت بردم. جالبه که به مرور هر چی سنم بالاتر میره بیشتر میتونم این مدل از سینما رو درک کنم.
خیلی سخته برام که بخوام توضیح بدم چرا فیلم خوبی بود، از بس گره خورده با مفهوم زندگی ماها توی این دوره از تاریخ، انگار دلیل خوب بودنش بیشتر یک چیز شخصیه تا تکنیکی. اینطوری بود که من حرف نوری بیلگه جیلان رو متوجه شدم و دقیقا چیزی نبود که با کلمات بشه انتقالش داد (مثل خود فیلم که دیالوگهای کمی داره) و همین برای من بس بود که ازش لذت ببرم.
Nuri Bilge Ceylan
یادمه حدود ده سال پیش سعی کردم ببینمش اما اونقدر خوشم نیومد، اما الان خیلی ازش لذت بردم. جالبه که به مرور هر چی سنم بالاتر میره بیشتر میتونم این مدل از سینما رو درک کنم.
خیلی سخته برام که بخوام توضیح بدم چرا فیلم خوبی بود، از بس گره خورده با مفهوم زندگی ماها توی این دوره از تاریخ، انگار دلیل خوب بودنش بیشتر یک چیز شخصیه تا تکنیکی. اینطوری بود که من حرف نوری بیلگه جیلان رو متوجه شدم و دقیقا چیزی نبود که با کلمات بشه انتقالش داد (مثل خود فیلم که دیالوگهای کمی داره) و همین برای من بس بود که ازش لذت ببرم.