من یادمه بچه که بودم بِلید خیلی معروف بود، حتی به مدل کتی که میپوشید میگفتن کت خون آشامی (این کلمهی قشنگ گم شد متاسفانه). کلا استایل این کالکشن هم به شدت تحت تاثیر تریلر بازی بِلیده که پارسال اومد. خیلی امیدوارم که دوباره این شخصیت محبوب بشه، مخصوصا به خاطر اینکه بهترین بازیگر الان هالیوود (ماهرشالا علی) قراره نقششو بازی کنه.
اگه داستایوفسکی زنده بود خیلی از این بازی لذت میبرد. بدون شک یکی از بهترین بازیهای داستان محور توی چند سال اخیره که خیلی شبیه شاهکارهای ادبیات روسیهی اوایل قرن بیستمه. چیزی که من تا حالا ندیدم منبع الهام ویدیو گیم باشه. فقط در مورد پروسهی ساختش همین رو بگم که اعضای استودیوی سازندهش از روسیه "فرار" کردن به قزاقستان تا بتونن بازی رو کامل کنن. توی مصاحبههایی که داشتن به نظر میرسید کلِ قضیه براشون سختتر از اونی بوده که معمولا بازیسازها تجربه میکنن.
در مورد خود بازی هم دوست ندارم خیلی توضیح بدم، چون تمام توضیحاتم داستان رو اسپویل میکنن و برای بازیای مثل ایندیکا که گیم پلی خاصی نداره و همه چیز داستانشه و حدودا سه چهار ساعته کلش، اسپویل کردن کار خوبی نیست. فقط میتونم این رو بگم که رئالترین بازیهایی که تجربه کردم، همیشه میدونستم این اتفاق توی واقعیت نمیافته، ممکن نیستن. ایندیکا اولین بازیای بود که میدونم تمامش توی واقعیت امکان پذیره، به حدی میشد شخصیتها و رفتارشون رو درک کرد که از یکجایی به بعد اذیت کننده میشد. همیشه چیز... زیادی واقعی بود، با اینکه رگههای فانتزی رو هم داشت.
به نظر میاد سازندههاش هم متوجه این قضیه بودن. مثلا بخشهای فلش بک بازی پیکسل آرتن و حتی یک سیستم امتیازگیری هم توی بازی هست که به هیچ دردی نمیخوره (حتی توی لود اسکرینش مینویسه اینو). تمام سعیشونو کردن که یک فاصلهگذاری بین پلیر و بازی اتفاق بیوفته تا از اذیتکننده بودنش کم کنه. درسته که دقیقا مثل هلبلید دست گذاشته روی شخصیت اصلی با اسکیزوفرنی، اما میزان ترسناک بودن این بیماری توی این دوتا قابل مقایسه نیست. هلبلید بیشتر ترس فیزیکیه، اما اینجا شخصیت اصلی توی ذهنش داره نابود میشه و این رو میشه حس کرد توی داستان.
ایندیکا برای من فقط جزو بهترینهای امسال نیست، بین بهترین بازیهای عمرمه.
پ.ن: بازی خاصیه و برای همه نیست. نمیتونم پیشنهادش کنم به همه. به نظرم قبل بازی کردن در موردش تحقیق کنین.
در مورد خود بازی هم دوست ندارم خیلی توضیح بدم، چون تمام توضیحاتم داستان رو اسپویل میکنن و برای بازیای مثل ایندیکا که گیم پلی خاصی نداره و همه چیز داستانشه و حدودا سه چهار ساعته کلش، اسپویل کردن کار خوبی نیست. فقط میتونم این رو بگم که رئالترین بازیهایی که تجربه کردم، همیشه میدونستم این اتفاق توی واقعیت نمیافته، ممکن نیستن. ایندیکا اولین بازیای بود که میدونم تمامش توی واقعیت امکان پذیره، به حدی میشد شخصیتها و رفتارشون رو درک کرد که از یکجایی به بعد اذیت کننده میشد. همیشه چیز... زیادی واقعی بود، با اینکه رگههای فانتزی رو هم داشت.
به نظر میاد سازندههاش هم متوجه این قضیه بودن. مثلا بخشهای فلش بک بازی پیکسل آرتن و حتی یک سیستم امتیازگیری هم توی بازی هست که به هیچ دردی نمیخوره (حتی توی لود اسکرینش مینویسه اینو). تمام سعیشونو کردن که یک فاصلهگذاری بین پلیر و بازی اتفاق بیوفته تا از اذیتکننده بودنش کم کنه. درسته که دقیقا مثل هلبلید دست گذاشته روی شخصیت اصلی با اسکیزوفرنی، اما میزان ترسناک بودن این بیماری توی این دوتا قابل مقایسه نیست. هلبلید بیشتر ترس فیزیکیه، اما اینجا شخصیت اصلی توی ذهنش داره نابود میشه و این رو میشه حس کرد توی داستان.
ایندیکا برای من فقط جزو بهترینهای امسال نیست، بین بهترین بازیهای عمرمه.
پ.ن: بازی خاصیه و برای همه نیست. نمیتونم پیشنهادش کنم به همه. به نظرم قبل بازی کردن در موردش تحقیق کنین.
Luke Cage Noir (2010)
حالا که دارم کارهام از شخصیتهای مارول رو میذارم بد نیست یکسری از کمیکهای خوبش رو هم معرفی کنم. چون به نظرم خیلی از کمیکهای کمتر شناخته شدش ارزش خوندن دارن.
مثلا این سری Noir که بیشتر توجهها رو پانیشر و ولورین گرفتن (حقشون بود)، اما رانِ لوک کیج هم خیلی خوب بود. یه کمیک نسبتا کوتاهه که لوک کیج از زندان میاد بیرون و میبینه زنش مرده و هر چیزی که داشته از دست داده. داستانش همون حالت کلاسیکِ نوآر رو داره: کاراگاهی و خشونت زیاد.
به نظرم نویسندگی و طراحی این کمیک متوسطن، دوتا دلیل باعث میشه که پیشنهادش کنم:
۱. مارول با لوک کیج خیلی بد رفتار کرده. یکی از بدترین و کم بودجهترین سریالهاشون بود، حتی به نظر نمیاد به این زودیا بخوان ریبوتش کنن. توی کمیکهاشم همیشه نویسندههای تازه کار میارن و هیچوقت بهترین طراحهاشون رو نمیذارن براش. شاید به طور کلی این کمیک متوسط باشه، ولی به نظرم جزو سهتای خوبِ تاریخ لوک کیجه.
۲. اینجا لوک کیج اون حالت مهربون و فداکار رو نداره، عصبانی و خشنه و نمیترسه از کشتن بقیه. دقیقا همون بخش از شخصیت لوک کیجه که جالبه. بدون استثنا هر بار یک کار خوب ازش خوندم اینطوری بوده. اینجا یکی از بهترین نمونههاشه.
از اینجا میتونین دانلود کنین.
حالا که دارم کارهام از شخصیتهای مارول رو میذارم بد نیست یکسری از کمیکهای خوبش رو هم معرفی کنم. چون به نظرم خیلی از کمیکهای کمتر شناخته شدش ارزش خوندن دارن.
مثلا این سری Noir که بیشتر توجهها رو پانیشر و ولورین گرفتن (حقشون بود)، اما رانِ لوک کیج هم خیلی خوب بود. یه کمیک نسبتا کوتاهه که لوک کیج از زندان میاد بیرون و میبینه زنش مرده و هر چیزی که داشته از دست داده. داستانش همون حالت کلاسیکِ نوآر رو داره: کاراگاهی و خشونت زیاد.
به نظرم نویسندگی و طراحی این کمیک متوسطن، دوتا دلیل باعث میشه که پیشنهادش کنم:
۱. مارول با لوک کیج خیلی بد رفتار کرده. یکی از بدترین و کم بودجهترین سریالهاشون بود، حتی به نظر نمیاد به این زودیا بخوان ریبوتش کنن. توی کمیکهاشم همیشه نویسندههای تازه کار میارن و هیچوقت بهترین طراحهاشون رو نمیذارن براش. شاید به طور کلی این کمیک متوسط باشه، ولی به نظرم جزو سهتای خوبِ تاریخ لوک کیجه.
۲. اینجا لوک کیج اون حالت مهربون و فداکار رو نداره، عصبانی و خشنه و نمیترسه از کشتن بقیه. دقیقا همون بخش از شخصیت لوک کیجه که جالبه. بدون استثنا هر بار یک کار خوب ازش خوندم اینطوری بوده. اینجا یکی از بهترین نمونههاشه.
از اینجا میتونین دانلود کنین.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
پوسترهای راه آهن بریتانیا، از اواخر قرن نوزده تا دههی هفتاد
کتاب Railway Posters
کتاب Railway Posters
Railway Posters.epub
23.9 MB
توی این دورهای که کتاب پوشش میده، پوستر وسایل حمل و نقل خیلی مهم بودن و معمولا بهترین دیزاینرها و نقاشهای اون منطقه درستشون میکردن. کتاب طولانی یا کاملی نیست، اما برای فهمیدن مسیرِ دیزاین پوستر و جنبشهایی که هر دوره توی هنر بودن خوبه.