I Hate Fairyland
من توی دورانِ هایپِ I Hate Fairyland هیچ وقت دلم نخواست بخونمش، هنوزم یادم نمیاد چرا. اما هفتهی پیش رفتم سراغش و فقط هم رانِ اولش (والیوم یک تا چهار) رو خوندم. اگه حالشو ندارین متن رو بخونین فقط همینقدر رو بدونین که "جالب بود، حتی یکسری چیز خوب داشت، اما اونقدری که بهش کردیت میدن خوب نیست." حالا میتونین جای خوندن متن یه کار مفیدتر بکنین، ولی اگه کار مفیدتری ندارین:
این داستان دربارهی یه دختر بچه است که منتقل میشه به سرزمین پریان و تا وقتی یک کلید مخصوص که درِ رو به دنیای خودش رو پیدا نکنه، نمیتونه برگرده به زندگی عادیش. برخلاف بقیه بچهها که سریع کلید رو پیدا میکنن، این دختره به قدری از این دنیا بدش میاد که نمیتونه کلید رو پیدا کنه و نزدیک سی سال توی سرزمین پریان گیر میکنه. داستان خیلی خوب نشون میده چطور یه کاراکتر میتونه هارمونی دنیای "ایدهآل" رو بهم بزنه و بخشهای تاریکش رو بیاره بیرون. روایت طوریه که نمیشه چیزی رو پیشبینی کرد، چون نویسنده از اول هیچ منطق خاصی برای داستانش نذاشته. همین باعث شده که پر از صحنههای کمدی خوب باشه که هیچ دلیل و منطقی ندارن. خرده روایتها هم عالی بودن، یهو سی صفحه میرفت توی یه داستان دیگه که اصلاً دلیل خاصی برای بودنش نبود، ولی اونجا هر چی ایده که توی خط اصلی جا نداده بود رو میریخت.
اما داستان بعد از والیوم دوم کمی افت میکنه، شاید هم بیشتر از چیزی که دوست دارم بگم. خیلی از بخشهای جالب دو کتاب اول رو حذف کرده و بیشتر شخصیتها و داستان رو برده به سمت چیزی شبیه "ریک اند مورتی" و "بوجک هورسمن". این باعث شده دیالوگها و شخصیتپردازیها تکراری بشن، که واقعاً برام عجیب بود. جلد اول خوب پیش میرفت؛ نه اینکه خیلی اورجینال باشه، ولی شخصیت خودش رو داشت. اما توی نیمهی دوم دیگه چیزی از اون شخصیت خاص باقی نمونده.
استایل اسکاتی یانگ هم یکی از چیزهایی که من خیلی دوست دارم، از نوع طراحی تا استفادهش از رنگها. اینجا خشنترین کارهایی که ازش دیدم رو داشت، همین خشونت و کنتراستش با دنیایِ شاد و بامزهی داستان چیزی رو که باعث میشد من ادامه بدم. حس میکنم اگه انیمیشن ازش ساخته بشه خیلی موفقتر از تمام انیمیشنهای این نسل میشه.
در کل، میتونم بگم متوسط بود، چیزهای خوب و بد داشت. ارزش زمانی که براش گذاشتم رو داشت، ولی چیزی نیست که دوباره بخونمش یا بهش فکر کنم.
من توی دورانِ هایپِ I Hate Fairyland هیچ وقت دلم نخواست بخونمش، هنوزم یادم نمیاد چرا. اما هفتهی پیش رفتم سراغش و فقط هم رانِ اولش (والیوم یک تا چهار) رو خوندم. اگه حالشو ندارین متن رو بخونین فقط همینقدر رو بدونین که "جالب بود، حتی یکسری چیز خوب داشت، اما اونقدری که بهش کردیت میدن خوب نیست." حالا میتونین جای خوندن متن یه کار مفیدتر بکنین، ولی اگه کار مفیدتری ندارین:
این داستان دربارهی یه دختر بچه است که منتقل میشه به سرزمین پریان و تا وقتی یک کلید مخصوص که درِ رو به دنیای خودش رو پیدا نکنه، نمیتونه برگرده به زندگی عادیش. برخلاف بقیه بچهها که سریع کلید رو پیدا میکنن، این دختره به قدری از این دنیا بدش میاد که نمیتونه کلید رو پیدا کنه و نزدیک سی سال توی سرزمین پریان گیر میکنه. داستان خیلی خوب نشون میده چطور یه کاراکتر میتونه هارمونی دنیای "ایدهآل" رو بهم بزنه و بخشهای تاریکش رو بیاره بیرون. روایت طوریه که نمیشه چیزی رو پیشبینی کرد، چون نویسنده از اول هیچ منطق خاصی برای داستانش نذاشته. همین باعث شده که پر از صحنههای کمدی خوب باشه که هیچ دلیل و منطقی ندارن. خرده روایتها هم عالی بودن، یهو سی صفحه میرفت توی یه داستان دیگه که اصلاً دلیل خاصی برای بودنش نبود، ولی اونجا هر چی ایده که توی خط اصلی جا نداده بود رو میریخت.
اما داستان بعد از والیوم دوم کمی افت میکنه، شاید هم بیشتر از چیزی که دوست دارم بگم. خیلی از بخشهای جالب دو کتاب اول رو حذف کرده و بیشتر شخصیتها و داستان رو برده به سمت چیزی شبیه "ریک اند مورتی" و "بوجک هورسمن". این باعث شده دیالوگها و شخصیتپردازیها تکراری بشن، که واقعاً برام عجیب بود. جلد اول خوب پیش میرفت؛ نه اینکه خیلی اورجینال باشه، ولی شخصیت خودش رو داشت. اما توی نیمهی دوم دیگه چیزی از اون شخصیت خاص باقی نمونده.
استایل اسکاتی یانگ هم یکی از چیزهایی که من خیلی دوست دارم، از نوع طراحی تا استفادهش از رنگها. اینجا خشنترین کارهایی که ازش دیدم رو داشت، همین خشونت و کنتراستش با دنیایِ شاد و بامزهی داستان چیزی رو که باعث میشد من ادامه بدم. حس میکنم اگه انیمیشن ازش ساخته بشه خیلی موفقتر از تمام انیمیشنهای این نسل میشه.
در کل، میتونم بگم متوسط بود، چیزهای خوب و بد داشت. ارزش زمانی که براش گذاشتم رو داشت، ولی چیزی نیست که دوباره بخونمش یا بهش فکر کنم.
Paul is Dead - Paolo Baron, Ernesto Carbonetti (2018)
قضیه اینه که خیلیها اعتقاد دارن ۱۹۶۶ پل مک کارتنی توی یک تصادف مرده، سرویسهای امنیتی هم با توجه به تجربهای که سر سلبریتیهای قبلی داشتن حدس میزدن خبرِ مرگ پل میتونه باعث خودکشی خیلیها بشه، چون مشخصا تمامِ اون قبلیها یک هزارم پل مک کارتنی هم محبوب نبودن. پس اعضای بیتلز رو راضی کردن به اینکه بدل پل توی گروه باشه و طوری رفتار کنن که انگار هیچی نشده.
حالا بعد از حدود ۶۰ سال، این تئوری خیلی بیشتر از قبل منطقی به نظر میاد. از اشارههای زیادی اعضای بیتلز توی آهنگها و مصاحبهها به مرگ پل مک کارتنی گرفته تا حرفهای همسر سابقش در موردش تمام این جریانها. شاید یکی از بزرگترین معماهای تاریخ موسیقیه که احتمالا تا چند سال دیگه بالاخره کامل مشخص میشه (میدونین، مک کارتنی پیره. وقتی بمیره خیلی ساده جوابهای قطعی رو میگیریم.).
این کمیک هم دقیقا مربوطه به همون چند ماهی که پل مک کارتنی میمیره و بیتلز هم در حال ضبط کردن آلبومشون بودن. خود کمیک احتمالا برای سلیقهی خیلیها "زیادهروی" به حساب میاد، چون خیلی تجربی با بیشتر بخشها رفتار کرده. ولی در اصل کار خوبیه، نویسندگی قویای داره و طراحیها همون چیزی هستن که به این روایت میخورن. برام یکم عجیبه که اینقدر نقد و ریویوی بد در موردش توی اینترنت هست.
قضیه اینه که خیلیها اعتقاد دارن ۱۹۶۶ پل مک کارتنی توی یک تصادف مرده، سرویسهای امنیتی هم با توجه به تجربهای که سر سلبریتیهای قبلی داشتن حدس میزدن خبرِ مرگ پل میتونه باعث خودکشی خیلیها بشه، چون مشخصا تمامِ اون قبلیها یک هزارم پل مک کارتنی هم محبوب نبودن. پس اعضای بیتلز رو راضی کردن به اینکه بدل پل توی گروه باشه و طوری رفتار کنن که انگار هیچی نشده.
حالا بعد از حدود ۶۰ سال، این تئوری خیلی بیشتر از قبل منطقی به نظر میاد. از اشارههای زیادی اعضای بیتلز توی آهنگها و مصاحبهها به مرگ پل مک کارتنی گرفته تا حرفهای همسر سابقش در موردش تمام این جریانها. شاید یکی از بزرگترین معماهای تاریخ موسیقیه که احتمالا تا چند سال دیگه بالاخره کامل مشخص میشه (میدونین، مک کارتنی پیره. وقتی بمیره خیلی ساده جوابهای قطعی رو میگیریم.).
این کمیک هم دقیقا مربوطه به همون چند ماهی که پل مک کارتنی میمیره و بیتلز هم در حال ضبط کردن آلبومشون بودن. خود کمیک احتمالا برای سلیقهی خیلیها "زیادهروی" به حساب میاد، چون خیلی تجربی با بیشتر بخشها رفتار کرده. ولی در اصل کار خوبیه، نویسندگی قویای داره و طراحیها همون چیزی هستن که به این روایت میخورن. برام یکم عجیبه که اینقدر نقد و ریویوی بد در موردش توی اینترنت هست.
Paul_is_Dead_When_the_Beatles_Lost_McCartney_2020_Digital_Relic.cbz
94.5 MB
Paul is Dead - Paolo Baron, Ernesto Carbonetti
2020 by Image Comics
2020 by Image Comics
Star Trek - The Wrath of Khan (1982)
برخلاف بیشتر طرفدارای قدیمی استار ترک، من همیشه میگم "خشم خان" خیلیم خوب نیست به نسبت قسمت قبلی و بعدیش. اما یه مسئلهای رو میاره که توی فیلمهای سایفای تا اوایل ۲۰۰۰ وجود نداشتن، اونم تروپ "پیروزی تلخ" ـه. کاراکتر اصلی خیلی یک دفعه با مفهوم مرگ و شکست خوردن رو به رو میشه و این از پایه تغییرش میده. کلا به نظرم این فیلم در مورد مفهوم مرگ و دوستیه، سفینهها فقط اونجان تا برای قشنگی.
برخلاف بیشتر طرفدارای قدیمی استار ترک، من همیشه میگم "خشم خان" خیلیم خوب نیست به نسبت قسمت قبلی و بعدیش. اما یه مسئلهای رو میاره که توی فیلمهای سایفای تا اوایل ۲۰۰۰ وجود نداشتن، اونم تروپ "پیروزی تلخ" ـه. کاراکتر اصلی خیلی یک دفعه با مفهوم مرگ و شکست خوردن رو به رو میشه و این از پایه تغییرش میده. کلا به نظرم این فیلم در مورد مفهوم مرگ و دوستیه، سفینهها فقط اونجان تا برای قشنگی.
Far: Lone Sails (2018)
خیلی اتفاقی این بازی رو پیدا کردم، حتی حدس میزدم از اون بازیهایی باشه که چند دقیقه بازی میکنم و بعد به خاطر مکانیک بد یا گیم پلی حوصله سر بر ولش میکنم. ولی واقعا بازی خوبی بود، فکر کنم حدود سه ساعت باشه و داستان یک دختریه که بعد از مرگ پدرش سوار یک دستگاهی میشه تا برسه به یک مقصد نامشخص. اونقدر روایتی در کار نیست، پلیر فقط باید حواسش باشه که دستگاه حرکت کنه و خراب نشه، سوخت بهش برسونه و سوخت جمع کنه.
دوست دارم بیشتر در مورد اون بخشهای خاص بازی حرف بزنم. اولین باریه که یک استیم پانکِ پساآخرالزمانی میبینم. اصولا ارائه شدن استیم پانک توی مدیاهای مختلف چیز کمیابیه، هر وقتی هم که جایی استفاده میشه سعی میکنن امنترین و تیپیکالترین مدلش رو داشته باشن که هیچ وقت اونقدر تاریک نیست. قبول دارم توی Love Death + Robots یکی از خشنترین قسمتها استیم پانک بود، اما اون مدلی که اونجا داشتیم با بازی Far فرق داره. اینجا هیچ انسان زندهای نیست، فقط یک بچهس توی دستگاهی که مشخصا برای اندازهی بدن بچه طراحی شده، داره توی دنیای مرده حرکت میکنه. هیچ جایی اشاره نمیشه چه اتفاقی برای این دنیا افتاده، حتی بک استوری بچه هم نامشخصه، حتی معلوم نیست داره فرار میکنه یا قراره برسه به یکجایی. این حالتِ بیهدفی و مُرده بودن همه چیز، با آهنگهای آروم که ریتمشون تکرار میشه، ماشینها و سازههایی که معلوم نیست چه بلایی سرشون اومده و آبوهوای افتضاح... همشون کنار هم تجربهی عجیبی ساخته بودن.
خیلی اتفاقی این بازی رو پیدا کردم، حتی حدس میزدم از اون بازیهایی باشه که چند دقیقه بازی میکنم و بعد به خاطر مکانیک بد یا گیم پلی حوصله سر بر ولش میکنم. ولی واقعا بازی خوبی بود، فکر کنم حدود سه ساعت باشه و داستان یک دختریه که بعد از مرگ پدرش سوار یک دستگاهی میشه تا برسه به یک مقصد نامشخص. اونقدر روایتی در کار نیست، پلیر فقط باید حواسش باشه که دستگاه حرکت کنه و خراب نشه، سوخت بهش برسونه و سوخت جمع کنه.
دوست دارم بیشتر در مورد اون بخشهای خاص بازی حرف بزنم. اولین باریه که یک استیم پانکِ پساآخرالزمانی میبینم. اصولا ارائه شدن استیم پانک توی مدیاهای مختلف چیز کمیابیه، هر وقتی هم که جایی استفاده میشه سعی میکنن امنترین و تیپیکالترین مدلش رو داشته باشن که هیچ وقت اونقدر تاریک نیست. قبول دارم توی Love Death + Robots یکی از خشنترین قسمتها استیم پانک بود، اما اون مدلی که اونجا داشتیم با بازی Far فرق داره. اینجا هیچ انسان زندهای نیست، فقط یک بچهس توی دستگاهی که مشخصا برای اندازهی بدن بچه طراحی شده، داره توی دنیای مرده حرکت میکنه. هیچ جایی اشاره نمیشه چه اتفاقی برای این دنیا افتاده، حتی بک استوری بچه هم نامشخصه، حتی معلوم نیست داره فرار میکنه یا قراره برسه به یکجایی. این حالتِ بیهدفی و مُرده بودن همه چیز، با آهنگهای آروم که ریتمشون تکرار میشه، ماشینها و سازههایی که معلوم نیست چه بلایی سرشون اومده و آبوهوای افتضاح... همشون کنار هم تجربهی عجیبی ساخته بودن.