جنگلِ افکارم
نفرینِ من، درک نشدنه.
سالها در به در دنبال کسی بودم تا من را درک کند، رنجم را بیهوده نشمارد و شاهدی باشد برای فهمیدن وجودِ ژرفایم و مگر من آنجا نبودم؟ گمان میکردم که اگر آدمی با ذهن، احساسات و افکارِ من زاده شده باشد، باید در این جهان، میان این همه انسان، کسی باشد که حداقل او را بفهمد. توقعِ من از بشریت بالا نبود، من از این نظام حداقلترین چیز ممکن را خواستار بودم. من نمیخواستم دوست داشته بشوم یا نمیخواستم که محبوب باشم.. من تنها نیاز داشتم که کسی مرا بفهمد. فکر میکنم که ارزش درک شدن از دوست داشته شدن بیشتر باشد و سالها میان انسانها میگشتم -هماکنون نیز همین کار را میکنم- تا کسی مرا بفهمد. به عنوان کسی که بارها حقیقت را فدایِ احساسات آدمها کرده است، خودم همواره سعی میکردم که بهشان این هدیه را بدهم؛ اینکه درکشان کنم یا لااقل سعی کنم که درکشان کنم و این همواره برای من درد عمیقی بود که کسی نمیتواند برای من چنین کسی باشد. این را به ظرفیت دیگران یا مبادا به کافی نبودنشان نسبت ندادهام، هرگز! این را نامتوازن بودن خودم با این جهان و ساکنانش میدانم. من آن آدمِ غیرعادی بودم. نه اینکه مطابقِ عادیجات(کلمهی بامزهای ساختم، نه؟) جهان نباشم، بلکه عادی بودن وقتی به وجود میآید که اکثریت به آن شیوه باشند و من جزو آن اکثریت نبودهام و نیستم. دیالوگی از کتاب ابله را به یاد دارم، اینکه نوشته شده بود که برای ما جوانان، عادی بودن یک ننگ است. به این جمله بسیار معتقد هستم اما در این مورد واقعا دوست داشتم که انسان عادیای باشم و بار ننگین بودن را به دوشم بکشم. من پرنس میشکینِ کتاب ابله هستم اگر دهان بگشایم به حرف و راسکولنیکلفِ کتاب جنایت و مکافات هستم اگر دهان ببندم از حرف زدن. در مورد اول دیگران دیوانه تصورم میکنند و در مورد دوم با افکارِ هولناکم تنها خواهم ماند. از این شخصیتهای داستانی بگذریم، سالها در میان آدمها گشتم ولی کسی را نیافتم که مرا درک کند. به این میاندیشم که چرا به دنبال چنین شخصی هستم. درک شدن بیشک احساس شگفتانگیزی خواهد بود اما اگر درک نشوم خب چه میشود؟ و چندین جواب به ذهنم خطور میکند. بیشتر از هر چیزی در دیگران به دنبالِ کسی هستم تا با او بر افکارم مهرِ تایید بزنم. گویا بیشتر از خود دیگران را قائل به چنین ویژگیای داشتن میدانم و در مورد رنجهایم نیز، نیاز دارم کسی بفهمد که من درد کشیدهام، حال آنکه بیرحمانه منی که در تمامِ این ماجراها وجود داشته را نمیبینم. بخشش میتواند از سویِ دیگران داده شود، اما صلح جز از سویِ خود داده نمیشود. سالها در به در دنبال کسی بودم تا من را درک کند، رنجم را بیهوده نشمارد و شاهدی باشد برای فهمیدن وجودِ ژرفایم و مگر من آنجا نبودم؟
❤7
فهمیدم چه جاهایی در دنیا هست و من در چه منجلابی دست و پا میزنم.
-صادق هدایت
-صادق هدایت
❤7
فهمیدم که انسانها خاکستری اند و هرگز همانند تصورات من در رنگ سیاه و سفید خلاصه نمیشوند؛ نه آنقدر پاک و نه آنقدر پلید. آنها ترکیبی از ویژگیهای خیر و شر میباشند و همین ویژگیها هم به نسبت شرایط چنین دانسته میشوند. اینها را در واقع از گذشته هم میدانستم و تنها شاید درمقابل قبول کردنشان مقاومت کرده بودم. من دچار کمال خواهی بودهام و شاید هنوز هم هستم و مقاومت نابهجایم برای پذیرشِ سفید نبودنم -کلمهی بودن را انتخاب میکنم، نه شدن را و این خود مسئلهای جدا برای شرح میباشد که از آن میگذرم- از قبول کردن این ماجرای ساده برای من مانع ایجاد میکرد. ما در کنارِ یک انسان افسردهتر از خودمان، فردی شاد به نظر خواهیم رسید و در مقابل انسانی شادتر، یک فرد افسرده. بعد در ذهنمان اولی را سیاه و دومی را سفید مینامیم. در حالی که این افراد در شرایط گوناگون از دید افراد دیگر هم احتمال دارد که متفاوت دیده بشوند. اما در نهایت ما خاکستری هستیم و این تنها نتیجهی پیچیدگی روان ماست و دقیقا همان چیزی است که من را انسان میکند، نه یک ربات! «من هیچوقت به این فکر نکردم که کاش دوباره این مسیر رو شروع میکردم تا توی این راه بینقص باشم، چون من یک انسانم» بهار گفت. و من بسیار بارها برای کامل بودن چه در گذشته و چه در آینده فراموش کردم که یک انسان هستم و خاکستری بودن ویژگیِ انسان بودن است.
❤9
فکر میکردم تا آدم خودش نخواهد، بعضی موارد برایش تغییر نخواهند کرد.. هنوز هم بر این باور هستم که اگر همهچیز نیز مهیا باشد تا خواستهی خود انسان نباشد تغییر، شدنی نخواهد بود. ولی حالا فهمیدهام این میل درونی که از آن میگویم لازم است اما کافی نیست. گاهی اوقات با تمام وجود برای چیزی که میخواهی وقت میگذاری، اما نمیشود و تو هرگز برایش کافی نخواهی بود.
❤4
او روحِ لطیفی دارد؛ متعلقِ به جایی فرای این جهان است. اینجا کثافت است و من -کمی ریسکپذیرانه- گمان میکنم که انسانهای قوی، آنهایی که به تصور خود از پس هر مشکل این جهان برمیآیند و واقعا هم برمیآیند، از این جهان هم کثافتترند چرا که اینجا کثیف است و آنها یک قدم از اینجا کثیفتر که رقیب و چه بسا بر او برترند. او روحِ لطیفی دارد و من از به کار بردن کلمهی ضعیف خودداری میکنم، تنها به خاطر بار منفیاش.. وگرنه شاید دقیقا همین باشد، ضعیف. شاید به همین دلیل است که جهان برای او جای مناسبی نیست. جهان از انسانهایی خوشش میآید که خود را با قواعد ناجوانمردانهاش وفق دهند، جسور اند حتی به غلط، جهان به این آدمها پاداش میدهد. به آنها میگوید قویاند، باهوشاند، واقعبیناند، بلدند زندگی کنند.. و شاید هم واقعاً بلدند. اما او بلد نیست. حاضر است در این بازی که نامش زندگی است ببازد و این غمانگیزترین شکلِ شکست است، که میتواند ببرد، ظرفیتش را دارد اما نمیخواهد، چون او روحِ لطیفی دارد.
❤7
جنگلِ افکارم
جهانی که پیش از تو جریان داشت و پس از تو نیز بیاعتنا به بودن یا رفتنت، ادامه خواهد داد، ارزش آن را ندارد که تمامیِ عمرت را صرفِ یافتنِ فلسفهاش کنی. هرچند که اینکار ارزشی بزرگ خواهد داشت، با این حال حرف من این است که در این میان زندگی را زندگی کنی. جهان، از تو نخواسته آن را توجیه کنی، خواسته که لحظهای -هرچند اندک- در آن حضور داشته باشی.
« مقصدی نیست؛ بیا فلسفه بافی نکنیم
هرکسی کارِ بدی کرد تلافی نکنیم ...
ما چه باشیم و نباشیم؛ جهان در گذر است
کاش باور بکنی فرصتمان مختصر است »
هرکسی کارِ بدی کرد تلافی نکنیم ...
ما چه باشیم و نباشیم؛ جهان در گذر است
کاش باور بکنی فرصتمان مختصر است »
❤8
از همه چیز تنها اندکی ماند. از پل بمباران شدهی مخروب، از تیغههای چمن، از بستهی خالی سیگار اندکی باقی ماند. از همه چیز اندکی میماند. اندکی از چانهی تو، در چانهی دخترت باقی میماند.
-کارلوس دروموند د آندراده
-کارلوس دروموند د آندراده
❤10