🖥 عدالت، بازارها و سوء تفاهم در مورد موازنه
👤 حسین عبدهتبریزی
📌 سخنرانی تد امیرکبیر
◽️@utfinance◽️
#تد_تاک
#حسین_عبدهتبریزی
👤 حسین عبدهتبریزی
📌 سخنرانی تد امیرکبیر
◽️@utfinance◽️
#تد_تاک
#حسین_عبدهتبریزی
YouTube
Justice, Markets, and Misunderstanding the Balance | Hossein Abdeh Tabrizi | TEDxAmirKabir
This talk explores the story of one of the most influential economic thinkers in post-revolution Iran, whose lifelong pursuit of justice shaped the way many viewed fairness and equality in the economy. With a deep interest in social equity and an early leaning…
👍2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🖥 درسهای اصلاحات اقتصادی آرژانتین برای ایران
👤 گفتوگوی دنیای اقتصاد با پویا جبلعاملی
◽️@utfinance◽️
#خاویر_میلی
#لیبرتارینیسم
#آنارکوکاپیتالیسم
#آرژانتین
👤 گفتوگوی دنیای اقتصاد با پویا جبلعاملی
◽️@utfinance◽️
#خاویر_میلی
#لیبرتارینیسم
#آنارکوکاپیتالیسم
#آرژانتین
❤5😱1
📄 ذاتِ مشروطه
👤 مصطفی نصیری
اکثر ما، وقتی نام «مشروطه» را میشنویم، ناخودآگاه و بهدرستی یاد ترکیبِ «حکومتِ قانون» میافتیم، که در این ترکیب، جزء اول یعنی حکومت، در سنّتِ قُدمایی ما، امرِ معهودی است که در یک درازنای نزدیک به سههزاره، در صورتِ «شاهنشاهی»، خود را نشان داده بود. اما جزء قانون، امرِ جدیدی بود که در سنتِ قدمایی ما، سابقهای نداشت.
پس ترکیب حکومتِ قانون، دارای دو عنصر؛ قدیم (حکومت) و جدید (قانون) است. یعنی مفهومِ قانون، امر جدیدی بود که در مشروطه به آن رسیدیم، و از منظر این جزء جدیدِ قانون است که امرِ قدیمِ حکومت، به امرِ جدیدِ دولت، تبدیل میشود.
پرسشی که پیش میآید؛ لفظ و مضمون امر قانون، بهعنوان جزء مهم و جدیدِ مشروطه، از کجا و یا چگونه پیدا شد یا بهدست آمد؟
ما در فرهنگ و زبانِ خودمان، واژهٔ قانون را در معنای «کانونِ یونانی» داشتیم. چهبسا مهمترین کاربرد آن هم در عنوانِ کتابِ پزشکی معروف ابنسینا، به نامِ «القانون فیالطب» است که بیانگر چگونگی مکانیسمِ عملِ بدن و نیز چگونگی تأثیر، موجباتِ تندرستی و عوامل زوالِ آن میباشد. در کاربردهایی مانند قانونِ الهی یا قانونِ طبیعی نیز چنین معنایی - نظمِ کلّیِ طبیعی - مورد نظر است. اما مضمونِ جدیدی که در مشروطه به واژهٔ قانون بار شد، عبارت از قواعد و مقرراتی است که برخی نهادهای خاص، به نمایندگی از ملّتِ ایران، آن را تعریف و تصویب میکنند.
حال چنانچه اشاره شد، پرسش اساسی این است که مضمون جدیدِ قانون، از کجا و چگونه به دست آمد؟ در پاسخ به این پرسش است که تفسیر حقوقی و برجستهٔ دکتر جواد طباطبایی از «مشروطه» بهعنوانِ «حکومتِ قانون»، تکوین و تدوین میشود. برمبنای توضیح مبسوطی که استاد در دو کتابِ مکتبِ تبریز و نظریهٔ حکومتِ قانون آورده است؛ آنچه مضمون قانونِ جدید را ساخت و مقدماتِ گذار از فقه به حقوق را فراهم آورد، عبارت از تبدیل نظامهای فقه به نظامهای حقوقِ جدید بود. به بیانی دیگر، قانون در معنای جدید که «حکومتِ مستقل» را به «حکومتِ قانون» تبدیل کرد، عبارت از ریختنِ مضامینِ احکام فقهی در ظرفِ حقوقی بود که نتیجه آن، تدوینِ قانونهای جدید شد، و بدینوسیله، حکومتِ مستقل به عنوان امرِ قدیم، با مقیّد شدن به «قانون»، به حاکمیّت یا دولت در معنای جدید تبدیل شد. دو قانون بسیار مهم؛ قانون اساسی مشروطه - بویژه متمم - و قانون مدنی بهعنوان نمادهای قانونگذاری جدید، و نیز سایر قوانین مترقی، مانند آنچه در نهایت، صورتِ آیینِ دادرسیِ مدنی بهخود گرفت، رهآورد و مصداقِ چنین تحولِ مضمونی در مفهوم قانون هستند.
شاید این موضوع را از منظر دیگری بهتر بتوانیم درک کنیم، و آن، الهیاتِ سیاسی است که در غرب، در میدان جاذبهٔ دینِ بدون شریعت و بدون سیاستِ مسیحیت، طرح و تناورده شد. از پرسشهای دورانساز در اندیشهٔ غربی، این بود که مفاهیم تجدّد، آیا از درونِ نظامِ سنتِ قدمایی، زاده شدند؟ یا این مفاهیم در دورهای و مقطعی از تاریخ، بدون هیچ رجوعی به سنتِ قدیم و در انقطاعی کامل از آن، ابداء شدند؟
از مجموع مباحثی که در پرتو پرسش پیشگفته طرح شده، باورمندان به دیدگاه اول، جایگاه برجستهای را اشغال کردهاند، و بر این اساس، بسیاری از مفاهیمِ دنیای قدیم، بهجهت پُری، مفاهیم آبستنی بودند که مضامین جدیدی را در قالب مفاهیمِ قدیم ریختند و آنها را زاییدند. به سخنی دیگر، مفاهیمِ جدید، همان صورتِ عرفیشدهٔ مفاهیمِ آبستنِ قدیم هستند.
بدون اینکه نیازی و فرصتی به پرداختن به مکانیسم این تحوّل مفهومی باشد، مصداق چنین تحوّلی را در ایران، در جنبشِ مشروطه میبینیم که عبارت از گذار از «نظامِ سنّتی فقه» به «نظامِ حقوقی جدید» است.
حال بار دیگر به این نکته اساسی برگشته و تأکید میکنیم که آنچه از حیثِ نظری در کانونِ جنبشِ مشروطه قرار دارد، عنصر قانون و منابع آن است که جز در رویکردِ حقوقیِ شادروان دکتر طباطبایی در تفسیرِ مشروطه، کمتر مورد توجه قرار گرفته است. برمبنای این تفسیر، قانونها قابلِ انتقال از کشوری به کشور دیگری نیستند، و اگر ما در مشروطه، صاحب قانون در معنا و مضمون جدید شدیم، لاجرم از دلِ سنّتِ ما، زاده شد.
◽️@utfinance◽️
#ایران
#مشروطه
#قانون
#فقه
#حکومت_قانون
#دکتر_جواد_طباطبایی
#جواد_طباطبایی
#جدیدوقدیم
#الهیات_سیاسی
👤 مصطفی نصیری
اکثر ما، وقتی نام «مشروطه» را میشنویم، ناخودآگاه و بهدرستی یاد ترکیبِ «حکومتِ قانون» میافتیم، که در این ترکیب، جزء اول یعنی حکومت، در سنّتِ قُدمایی ما، امرِ معهودی است که در یک درازنای نزدیک به سههزاره، در صورتِ «شاهنشاهی»، خود را نشان داده بود. اما جزء قانون، امرِ جدیدی بود که در سنتِ قدمایی ما، سابقهای نداشت.
پس ترکیب حکومتِ قانون، دارای دو عنصر؛ قدیم (حکومت) و جدید (قانون) است. یعنی مفهومِ قانون، امر جدیدی بود که در مشروطه به آن رسیدیم، و از منظر این جزء جدیدِ قانون است که امرِ قدیمِ حکومت، به امرِ جدیدِ دولت، تبدیل میشود.
پرسشی که پیش میآید؛ لفظ و مضمون امر قانون، بهعنوان جزء مهم و جدیدِ مشروطه، از کجا و یا چگونه پیدا شد یا بهدست آمد؟
ما در فرهنگ و زبانِ خودمان، واژهٔ قانون را در معنای «کانونِ یونانی» داشتیم. چهبسا مهمترین کاربرد آن هم در عنوانِ کتابِ پزشکی معروف ابنسینا، به نامِ «القانون فیالطب» است که بیانگر چگونگی مکانیسمِ عملِ بدن و نیز چگونگی تأثیر، موجباتِ تندرستی و عوامل زوالِ آن میباشد. در کاربردهایی مانند قانونِ الهی یا قانونِ طبیعی نیز چنین معنایی - نظمِ کلّیِ طبیعی - مورد نظر است. اما مضمونِ جدیدی که در مشروطه به واژهٔ قانون بار شد، عبارت از قواعد و مقرراتی است که برخی نهادهای خاص، به نمایندگی از ملّتِ ایران، آن را تعریف و تصویب میکنند.
حال چنانچه اشاره شد، پرسش اساسی این است که مضمون جدیدِ قانون، از کجا و چگونه به دست آمد؟ در پاسخ به این پرسش است که تفسیر حقوقی و برجستهٔ دکتر جواد طباطبایی از «مشروطه» بهعنوانِ «حکومتِ قانون»، تکوین و تدوین میشود. برمبنای توضیح مبسوطی که استاد در دو کتابِ مکتبِ تبریز و نظریهٔ حکومتِ قانون آورده است؛ آنچه مضمون قانونِ جدید را ساخت و مقدماتِ گذار از فقه به حقوق را فراهم آورد، عبارت از تبدیل نظامهای فقه به نظامهای حقوقِ جدید بود. به بیانی دیگر، قانون در معنای جدید که «حکومتِ مستقل» را به «حکومتِ قانون» تبدیل کرد، عبارت از ریختنِ مضامینِ احکام فقهی در ظرفِ حقوقی بود که نتیجه آن، تدوینِ قانونهای جدید شد، و بدینوسیله، حکومتِ مستقل به عنوان امرِ قدیم، با مقیّد شدن به «قانون»، به حاکمیّت یا دولت در معنای جدید تبدیل شد. دو قانون بسیار مهم؛ قانون اساسی مشروطه - بویژه متمم - و قانون مدنی بهعنوان نمادهای قانونگذاری جدید، و نیز سایر قوانین مترقی، مانند آنچه در نهایت، صورتِ آیینِ دادرسیِ مدنی بهخود گرفت، رهآورد و مصداقِ چنین تحولِ مضمونی در مفهوم قانون هستند.
شاید این موضوع را از منظر دیگری بهتر بتوانیم درک کنیم، و آن، الهیاتِ سیاسی است که در غرب، در میدان جاذبهٔ دینِ بدون شریعت و بدون سیاستِ مسیحیت، طرح و تناورده شد. از پرسشهای دورانساز در اندیشهٔ غربی، این بود که مفاهیم تجدّد، آیا از درونِ نظامِ سنتِ قدمایی، زاده شدند؟ یا این مفاهیم در دورهای و مقطعی از تاریخ، بدون هیچ رجوعی به سنتِ قدیم و در انقطاعی کامل از آن، ابداء شدند؟
از مجموع مباحثی که در پرتو پرسش پیشگفته طرح شده، باورمندان به دیدگاه اول، جایگاه برجستهای را اشغال کردهاند، و بر این اساس، بسیاری از مفاهیمِ دنیای قدیم، بهجهت پُری، مفاهیم آبستنی بودند که مضامین جدیدی را در قالب مفاهیمِ قدیم ریختند و آنها را زاییدند. به سخنی دیگر، مفاهیمِ جدید، همان صورتِ عرفیشدهٔ مفاهیمِ آبستنِ قدیم هستند.
بدون اینکه نیازی و فرصتی به پرداختن به مکانیسم این تحوّل مفهومی باشد، مصداق چنین تحوّلی را در ایران، در جنبشِ مشروطه میبینیم که عبارت از گذار از «نظامِ سنّتی فقه» به «نظامِ حقوقی جدید» است.
حال بار دیگر به این نکته اساسی برگشته و تأکید میکنیم که آنچه از حیثِ نظری در کانونِ جنبشِ مشروطه قرار دارد، عنصر قانون و منابع آن است که جز در رویکردِ حقوقیِ شادروان دکتر طباطبایی در تفسیرِ مشروطه، کمتر مورد توجه قرار گرفته است. برمبنای این تفسیر، قانونها قابلِ انتقال از کشوری به کشور دیگری نیستند، و اگر ما در مشروطه، صاحب قانون در معنا و مضمون جدید شدیم، لاجرم از دلِ سنّتِ ما، زاده شد.
◽️@utfinance◽️
#ایران
#مشروطه
#قانون
#فقه
#حکومت_قانون
#دکتر_جواد_طباطبایی
#جواد_طباطبایی
#جدیدوقدیم
#الهیات_سیاسی
👎5❤4👍1
📄 دانش ضمنی/Tacit knowledge
👤 مهرپویا علا
#دانش_ضمنی تنها در چهارچوب مناسبات #بازار میتواند وجود داشته باشد و تنها نظریهای که میتواند دانش ضمنی را توضیح دهد #لیبرالیسم است.
اصلاً یک ویژگی #آنتروپرونر همین است که میتواند دانش ضمنی را خوب به دست بیاورد و دشواریهای احتمالی اجرای یک پروژه را تشخیص دهد. آنتروپرونری که نتواند به خوبی از دانش ضمنی استفاده کند ورشکست خواهد شد. من درک نمیکنم بعضیها چگونه این موضوع دانش ضمنی را بهعنوان شاهدی ضد نظریۀ لیبرالیسم و علم اقتصاد بازارمحور مطرح میکنند.
دانش ضمنی را به بیان ساده با یک مثال بخواهم توضیح دهم، فرض کنید کسی سالها بر روی علم پزشکی و تخصص جراحی قلب زمان گذاشته، متون مهم آن را به خوبی خوانده، در آزمونهای آن شرکت کرده و نمرۀ عالی گرفته است. آیا شما حاضرید صرفاً به اتکای این مطالعات نظری موفق و ژرف او قلبتان را برای جراحی به چنین پزشکی بسپارید؟ به احتمال زیاد خیر. چون میدانید که جراحی را تنها در کتابها نمیتوان آموخت. حتماً باید کنار دست چند پزشک باتجربه و کارکشته تعدادی عمل را دیده باشد تا به تدریج بتواند یک عمل جراحی قلب را رهبری کند. او بهتدریج چیزهایی میآموزد که اساساً نمیتوان آنها را در کتابها گنجاند. بعضی از این آموزهها ممکن است منطقه به منطقه فرق داشته باشند. ممکن است پزشکی که سالها در یک منطقه عمل جراحی قلب انجام داده است چیزهایی دربارۀ مردم آن ناحیه بداند که خیلی موقعها به کارش بیایند. این را نمیتوان در یک کتاب عمومی دربارۀ قلب یافت.
مانند همین واقعیت دربارۀ رشتههای فنی و مهندسی هم صدق میکند. شما برای اجرای یک پروژۀ مهندسی بزرگ باید دائماً مسائلی را حل کنید که لزوماً راهحل آنها در کتابهای مرجع پیدا نمیشوند. این مسائل تنها به مرحلۀ اجرای فنی پروژهها هم محدود نمیشوند. شما بهعنوان سرمایهگذار باید بدانید که این ساختمان یا این خط تولید را در کجا با چه ویژگی آبوهوایی و چه نیروی انسانی میخواهید اجرا کنید و مهندسی موفق است که بتواند دربارۀ این موضوعات به سرمایهگذار مشاورههای خوب بدهد.
حالا یک پرسش دیگر: آیا شما از این واقعیتها نتیجه میگیرید که مطالعات نظری در پزشکی یا مهندسی «انتزاعی» و بیارتباط با واقعیت هستند؟
آیا نتیجه میگیرید که نظریههای پیرامون گردش خون ربطی به واقعیت ندارند و تاریخ پزشکی عبارت است از مباحث تعدادی آدم که در برج عاج نشسته بودند و برای خودشان نظریهپردازی کردهاند؟ به احتمال زیاد خیر.
پس چرا وقتی نوبت دانش اقتصاد و مطالعۀ بازار میرسد ناگهان قضیه متفاوت میشود؟ آن هم نظریۀ اتریشی که اتفاقاً افتخارش همین در نظر گرفتن دانش ضمنی است و آن را در چهارچوب نظریۀ آنتروپرونری - که به غلط کارآفرین ترجمه میشود - توضیح میدهد.
اتفاقاً هرچقدر بازار بیشتر عقب رانده شده و با «دستور» جایگزین شود مقدار بیشتری از دانش ضمنی دور ریخته خواهد شد. برنامهریز مرکزی نمیتواند دانش ضمنی در صدها شغل را در نظر بگیرد. این موضوع هیچ ارتباطی با مفهوم مبهم «سنت» ندارد؛ مگر اینکه سنت را چنان تعریف کنیم که عملاً از فهم رایج از واژه جدا شود. شما در یک آزمایشگاه پیشرفته رباتیک هم دانش ضمنی دارید. در دزدی و خلافکاری و گانگستری هم مقدار بسیار زیادی دانش ضمنی وجود دارد. در جنگ و کار با پهپاد و موشک و جنگنده هم دانش ضمنی وجود دارد. سنت اگر با زور حفظ شود خودش علیه دانش ضمنی عمل میکند. سنت شما را از تعدادی رفتارها بر پایۀ خواست و تشخیص شخصی منع میکند. اگر شما بر پایۀ موقعیتی که در آن قرار دارید و تجربهای که کسب کردهاید تشخیصتان از بزرگ خاندان یا طایفه بهتر باشد، درحالیکه نظر متفاوتی با او دارید ناچارید دانش ضمنی خود را نادیده بگیرید. هایک از مفهوم دانش ضمنی استفاده کرد به این خاطر که از بازار و از لزوم پدیدۀ آنتروپرونری و «تخریب خلاق» به تعبیر شومپیتر دفاع کند. تخریب خلاق دقیقاً خلاف مفهوم سنت است. آنتروپرونر کارش سنتشکنی است. در گذشتۀ پیشاسرمایهداری آنتروپرونر نداشتیم چون سنتها سفت و سخت بودند و با زور فیزیکی پشتیبانی میشدند.
◼️ @alamehrpouia
◽️@utfinance◽️
👤 مهرپویا علا
#دانش_ضمنی تنها در چهارچوب مناسبات #بازار میتواند وجود داشته باشد و تنها نظریهای که میتواند دانش ضمنی را توضیح دهد #لیبرالیسم است.
اصلاً یک ویژگی #آنتروپرونر همین است که میتواند دانش ضمنی را خوب به دست بیاورد و دشواریهای احتمالی اجرای یک پروژه را تشخیص دهد. آنتروپرونری که نتواند به خوبی از دانش ضمنی استفاده کند ورشکست خواهد شد. من درک نمیکنم بعضیها چگونه این موضوع دانش ضمنی را بهعنوان شاهدی ضد نظریۀ لیبرالیسم و علم اقتصاد بازارمحور مطرح میکنند.
دانش ضمنی را به بیان ساده با یک مثال بخواهم توضیح دهم، فرض کنید کسی سالها بر روی علم پزشکی و تخصص جراحی قلب زمان گذاشته، متون مهم آن را به خوبی خوانده، در آزمونهای آن شرکت کرده و نمرۀ عالی گرفته است. آیا شما حاضرید صرفاً به اتکای این مطالعات نظری موفق و ژرف او قلبتان را برای جراحی به چنین پزشکی بسپارید؟ به احتمال زیاد خیر. چون میدانید که جراحی را تنها در کتابها نمیتوان آموخت. حتماً باید کنار دست چند پزشک باتجربه و کارکشته تعدادی عمل را دیده باشد تا به تدریج بتواند یک عمل جراحی قلب را رهبری کند. او بهتدریج چیزهایی میآموزد که اساساً نمیتوان آنها را در کتابها گنجاند. بعضی از این آموزهها ممکن است منطقه به منطقه فرق داشته باشند. ممکن است پزشکی که سالها در یک منطقه عمل جراحی قلب انجام داده است چیزهایی دربارۀ مردم آن ناحیه بداند که خیلی موقعها به کارش بیایند. این را نمیتوان در یک کتاب عمومی دربارۀ قلب یافت.
مانند همین واقعیت دربارۀ رشتههای فنی و مهندسی هم صدق میکند. شما برای اجرای یک پروژۀ مهندسی بزرگ باید دائماً مسائلی را حل کنید که لزوماً راهحل آنها در کتابهای مرجع پیدا نمیشوند. این مسائل تنها به مرحلۀ اجرای فنی پروژهها هم محدود نمیشوند. شما بهعنوان سرمایهگذار باید بدانید که این ساختمان یا این خط تولید را در کجا با چه ویژگی آبوهوایی و چه نیروی انسانی میخواهید اجرا کنید و مهندسی موفق است که بتواند دربارۀ این موضوعات به سرمایهگذار مشاورههای خوب بدهد.
حالا یک پرسش دیگر: آیا شما از این واقعیتها نتیجه میگیرید که مطالعات نظری در پزشکی یا مهندسی «انتزاعی» و بیارتباط با واقعیت هستند؟
آیا نتیجه میگیرید که نظریههای پیرامون گردش خون ربطی به واقعیت ندارند و تاریخ پزشکی عبارت است از مباحث تعدادی آدم که در برج عاج نشسته بودند و برای خودشان نظریهپردازی کردهاند؟ به احتمال زیاد خیر.
پس چرا وقتی نوبت دانش اقتصاد و مطالعۀ بازار میرسد ناگهان قضیه متفاوت میشود؟ آن هم نظریۀ اتریشی که اتفاقاً افتخارش همین در نظر گرفتن دانش ضمنی است و آن را در چهارچوب نظریۀ آنتروپرونری - که به غلط کارآفرین ترجمه میشود - توضیح میدهد.
اتفاقاً هرچقدر بازار بیشتر عقب رانده شده و با «دستور» جایگزین شود مقدار بیشتری از دانش ضمنی دور ریخته خواهد شد. برنامهریز مرکزی نمیتواند دانش ضمنی در صدها شغل را در نظر بگیرد. این موضوع هیچ ارتباطی با مفهوم مبهم «سنت» ندارد؛ مگر اینکه سنت را چنان تعریف کنیم که عملاً از فهم رایج از واژه جدا شود. شما در یک آزمایشگاه پیشرفته رباتیک هم دانش ضمنی دارید. در دزدی و خلافکاری و گانگستری هم مقدار بسیار زیادی دانش ضمنی وجود دارد. در جنگ و کار با پهپاد و موشک و جنگنده هم دانش ضمنی وجود دارد. سنت اگر با زور حفظ شود خودش علیه دانش ضمنی عمل میکند. سنت شما را از تعدادی رفتارها بر پایۀ خواست و تشخیص شخصی منع میکند. اگر شما بر پایۀ موقعیتی که در آن قرار دارید و تجربهای که کسب کردهاید تشخیصتان از بزرگ خاندان یا طایفه بهتر باشد، درحالیکه نظر متفاوتی با او دارید ناچارید دانش ضمنی خود را نادیده بگیرید. هایک از مفهوم دانش ضمنی استفاده کرد به این خاطر که از بازار و از لزوم پدیدۀ آنتروپرونری و «تخریب خلاق» به تعبیر شومپیتر دفاع کند. تخریب خلاق دقیقاً خلاف مفهوم سنت است. آنتروپرونر کارش سنتشکنی است. در گذشتۀ پیشاسرمایهداری آنتروپرونر نداشتیم چون سنتها سفت و سخت بودند و با زور فیزیکی پشتیبانی میشدند.
◼️ @alamehrpouia
◽️@utfinance◽️
👍9❤3👎1👏1
Forwarded from A New Liberty
لیبرالکلاسیک یا لیبرتارین؟ در باب تفاوت دو واژه (1)
✍️مهران خسروزاده
طی روزهای اخیر، بحث بر سر چیستی، تفاوتها و قرابتها میان لیبرالیسم کلاسیک و لیبرتارینیسم، مرا بر آن داشت که در یک یا چند قسمت، نسبت این دو را با یکدیگر روشن سازم.
انگیزه این کار، مشاهده تاکیدها بر افتراق این دو ایدئولوژی و تلاش برای مصادره به مطلوب قرائت موسوم به لیبرالیسم کلاسیک است. این تلاشها در حالی انجام میشود که در واقعیت، حجم قرابتها و خاستگاههای یکسان این دو، انکار یکسان بودن آنها دشوار میسازد.
در گام نخست، تلاش میکنم تا نشان دهم متفکرانی که از عنوان لیبرتارین استفاده میکنند، چه مقصودی از بیان این واژه دارند و هنگام اشاره به آن، کدام ایدئولوژی به ذهنشان میآید.
در اولین قسمت از این یادداشت، به آراء والتر بلاک، اقتصاددان آمریکایی میپردازم. او که از دوستان و شاگردان نزدیک موری روتبارد بوده، تز دکترای خود را با راهنمایی گری بکر، برنده نوبل اقتصاد، به پایان رساند و یکی از مهمترین چهرههای در قید حیات اقتصاد اتریشی و اندیشه سیاسی لیبرتارین به شمار میرود.
متن پیشرو بخشی از مقدمهای است که او به سفارش من برای ترجمه فارسی کتاب اخلاق آزادی نوشته است و به جهت تناسب با موضوع، تصمیم گرفتم بخشی از آن را در اینجا بیاورم.
به عقیده بلاک:
«لیبرتارینیسم نظریه قانون عادلانه است و به این نکته میپردازد که کدام قانون با عدالت سازگار است و کدام یک نیست.
لیبرتارینیسم بر دو اصل بنیادین استوار شده است؛ اصل نخست، اصل عدم تجاوز یا به اختصار NAP است. بر اساس این اصل افراد از نظر قانونی، مجازند به هر اقدامی که مایلند دست بزنند، مگر در مواردی که به تهدید یا آغاز خشونتورزی علیه اشخاص بیگناه مبادرت میکنند. دومین اصل لیبرتارینیسم، حقوق مالکیت خصوصی است. این اصل نیز از اهمیت حیاتی برخوردار است، زیرا تا زمانی که بر ما روشن نباشد چه کسی مالک چه چیزی است، ناامیدانه در مسئله تعیین این که آیا نقض حقوقی رخ داده است یا خیر سردرگم میشویم.»
این صاحبنظر، چهار سطح مختلف از لیبرتارینیسم را از نظر میزان سازگاری با دو اصل بنیادین لیبرتارینیسم تعریف میکند:
در جایگاه اول، آنارکوکاپیتالیسم روتباردی قرار دارد. چرا آنارشیسم؟ چون تمام دولتها بر اساس اجبار از شهروندانشان مالیات میستانند و این اقدام بخشی از یک ترتیب قراردادی نیست که در آن، شهروندان موافقت کرده باشند چنین وجوهی را به دولتها بپردازند. این اقدام سرقت محسوب میشود و به شدت از سوی قانون لیبرتارین ممنوع شده است. برآورد من این است که تنها 2 درصد از تمام کسانی که خود را لیبرتارین میدانند در این دسته قرار میگیرند.
دومین گروه در این ترتیب، افرادی هستند که «مینارشیست» یا لیبرتارینهای دولت محدود نامیده میشوند. مشهورترین طرفداران این فلسفه سیاسی آین رند و رابرت نوزیک هستند. در این دیدگاه دولت به صورت کلی از مشروعیت برخوردار است اما تنها نقش مشروع آن، حفاظت از جان و مال تمام شهروندان و ساکنان خود است. به این منظور، دولت تنها از سه نهاد قانونی ارتش، پلیس و دادگاه برخودار است. برآورد من این است که 24 درصد از کسانی که خود را لیبرتارین میدانند عضو این دسته هستند.
سومین گروه در فهرست من – دستکم در چارچوب ایالات متحده- هواداران قانون اساسی یا مشروطهخواه هستند. مشهورترین طرفداران این دیدگاه، نماینده سابق کنگره، دکتر ران پال است. این دیدگاه تمام وظایف دولتی پذیرفته شده از سوی مینارشیستها را میپذیرد اما چند مورد دیگر، مانند جادهها و بزرگراهها و دفاتر پست را به این خاطر که در قانون اساسی آمریکا به آنها اشاره شده است، میپذیرد. برآورد من این است که 24 درصد از کل افرادی که خود را لیبرتارین میدانند در این گروه قرار میگیرند.
چهارمین و ضعیفترین گروه از نظر سازگاری با اصل عدم تجاوز و حقوق مالکیت خصوصی مبتنی بر اصل تقدم و متعاقبا تعامل داوطلبانه، گروهی است که معمولا تحت عنوان لیبرالهای کلاسیک شناخته میشوند. آنها لیبرتارین هستند اما نسبت به سه گروه قبلی، قدرت کنترل بیشتری به دولت میدهند. حامیان برجسته این دیدگاه شامل میلتون فریدمن، فردریش هایک، گری بکر، جورج استیگلر، ورنون اسمیت و جیمز بوکانان میشود که همگی برنده جایزه نوبل اقتصاد شدهاند. برآورد من این است که 50 درصد از تمام کسانی که خود را لیبرتارین میدانند در این گروه جای میگیرند.»
روشن است که مقصود از بلاک از بکارگیری واژه لیبرتارین چیست و نباید یک نحله آن را نماینده کل آن در نظر گرفت. همانطور که پیشتر ذکر شد، این واژه به دنبال مصادره واژه لیبرال از سوی سوسیالدموکراتها، برای اشاره به لیبرالهای کلاسیک مورد استفاده قرار گرفت، نه اینکه یک ایدئولوژی جداگانه باشد.
در یادداشتهای بعدی بیشتر به تفکیک ناروا میان لیبرالکلاسیک و لیبرتارین میپردازم.
✍️مهران خسروزاده
طی روزهای اخیر، بحث بر سر چیستی، تفاوتها و قرابتها میان لیبرالیسم کلاسیک و لیبرتارینیسم، مرا بر آن داشت که در یک یا چند قسمت، نسبت این دو را با یکدیگر روشن سازم.
انگیزه این کار، مشاهده تاکیدها بر افتراق این دو ایدئولوژی و تلاش برای مصادره به مطلوب قرائت موسوم به لیبرالیسم کلاسیک است. این تلاشها در حالی انجام میشود که در واقعیت، حجم قرابتها و خاستگاههای یکسان این دو، انکار یکسان بودن آنها دشوار میسازد.
در گام نخست، تلاش میکنم تا نشان دهم متفکرانی که از عنوان لیبرتارین استفاده میکنند، چه مقصودی از بیان این واژه دارند و هنگام اشاره به آن، کدام ایدئولوژی به ذهنشان میآید.
در اولین قسمت از این یادداشت، به آراء والتر بلاک، اقتصاددان آمریکایی میپردازم. او که از دوستان و شاگردان نزدیک موری روتبارد بوده، تز دکترای خود را با راهنمایی گری بکر، برنده نوبل اقتصاد، به پایان رساند و یکی از مهمترین چهرههای در قید حیات اقتصاد اتریشی و اندیشه سیاسی لیبرتارین به شمار میرود.
متن پیشرو بخشی از مقدمهای است که او به سفارش من برای ترجمه فارسی کتاب اخلاق آزادی نوشته است و به جهت تناسب با موضوع، تصمیم گرفتم بخشی از آن را در اینجا بیاورم.
به عقیده بلاک:
«لیبرتارینیسم نظریه قانون عادلانه است و به این نکته میپردازد که کدام قانون با عدالت سازگار است و کدام یک نیست.
لیبرتارینیسم بر دو اصل بنیادین استوار شده است؛ اصل نخست، اصل عدم تجاوز یا به اختصار NAP است. بر اساس این اصل افراد از نظر قانونی، مجازند به هر اقدامی که مایلند دست بزنند، مگر در مواردی که به تهدید یا آغاز خشونتورزی علیه اشخاص بیگناه مبادرت میکنند. دومین اصل لیبرتارینیسم، حقوق مالکیت خصوصی است. این اصل نیز از اهمیت حیاتی برخوردار است، زیرا تا زمانی که بر ما روشن نباشد چه کسی مالک چه چیزی است، ناامیدانه در مسئله تعیین این که آیا نقض حقوقی رخ داده است یا خیر سردرگم میشویم.»
این صاحبنظر، چهار سطح مختلف از لیبرتارینیسم را از نظر میزان سازگاری با دو اصل بنیادین لیبرتارینیسم تعریف میکند:
در جایگاه اول، آنارکوکاپیتالیسم روتباردی قرار دارد. چرا آنارشیسم؟ چون تمام دولتها بر اساس اجبار از شهروندانشان مالیات میستانند و این اقدام بخشی از یک ترتیب قراردادی نیست که در آن، شهروندان موافقت کرده باشند چنین وجوهی را به دولتها بپردازند. این اقدام سرقت محسوب میشود و به شدت از سوی قانون لیبرتارین ممنوع شده است. برآورد من این است که تنها 2 درصد از تمام کسانی که خود را لیبرتارین میدانند در این دسته قرار میگیرند.
دومین گروه در این ترتیب، افرادی هستند که «مینارشیست» یا لیبرتارینهای دولت محدود نامیده میشوند. مشهورترین طرفداران این فلسفه سیاسی آین رند و رابرت نوزیک هستند. در این دیدگاه دولت به صورت کلی از مشروعیت برخوردار است اما تنها نقش مشروع آن، حفاظت از جان و مال تمام شهروندان و ساکنان خود است. به این منظور، دولت تنها از سه نهاد قانونی ارتش، پلیس و دادگاه برخودار است. برآورد من این است که 24 درصد از کسانی که خود را لیبرتارین میدانند عضو این دسته هستند.
سومین گروه در فهرست من – دستکم در چارچوب ایالات متحده- هواداران قانون اساسی یا مشروطهخواه هستند. مشهورترین طرفداران این دیدگاه، نماینده سابق کنگره، دکتر ران پال است. این دیدگاه تمام وظایف دولتی پذیرفته شده از سوی مینارشیستها را میپذیرد اما چند مورد دیگر، مانند جادهها و بزرگراهها و دفاتر پست را به این خاطر که در قانون اساسی آمریکا به آنها اشاره شده است، میپذیرد. برآورد من این است که 24 درصد از کل افرادی که خود را لیبرتارین میدانند در این گروه قرار میگیرند.
چهارمین و ضعیفترین گروه از نظر سازگاری با اصل عدم تجاوز و حقوق مالکیت خصوصی مبتنی بر اصل تقدم و متعاقبا تعامل داوطلبانه، گروهی است که معمولا تحت عنوان لیبرالهای کلاسیک شناخته میشوند. آنها لیبرتارین هستند اما نسبت به سه گروه قبلی، قدرت کنترل بیشتری به دولت میدهند. حامیان برجسته این دیدگاه شامل میلتون فریدمن، فردریش هایک، گری بکر، جورج استیگلر، ورنون اسمیت و جیمز بوکانان میشود که همگی برنده جایزه نوبل اقتصاد شدهاند. برآورد من این است که 50 درصد از تمام کسانی که خود را لیبرتارین میدانند در این گروه جای میگیرند.»
روشن است که مقصود از بلاک از بکارگیری واژه لیبرتارین چیست و نباید یک نحله آن را نماینده کل آن در نظر گرفت. همانطور که پیشتر ذکر شد، این واژه به دنبال مصادره واژه لیبرال از سوی سوسیالدموکراتها، برای اشاره به لیبرالهای کلاسیک مورد استفاده قرار گرفت، نه اینکه یک ایدئولوژی جداگانه باشد.
در یادداشتهای بعدی بیشتر به تفکیک ناروا میان لیبرالکلاسیک و لیبرتارین میپردازم.
👍14❤3😱2👎1
🖥 ایدئولوژی، خشونت و تمامیتخواهی
از نگاه جورج اورول
👤 محمد رجبی مهوار
معرفی کتاب «ناسیونالیسم»
اثر جورج اورول
ترجمه سودابه قیصری
نشر پارسه
◽️@utfinance◽️
از نگاه جورج اورول
👤 محمد رجبی مهوار
معرفی کتاب «ناسیونالیسم»
اثر جورج اورول
ترجمه سودابه قیصری
نشر پارسه
◽️@utfinance◽️
YouTube
ناسیونالیسم
درباره کتاب «ناسیونالیسم»
جورج اورول
ترجمه سودابه قیصری
اجرا: محمد رجبی
بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه
جورج اورول
ترجمه سودابه قیصری
اجرا: محمد رجبی
بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه
❤3
Audio
🎧 افسانه طبقه
مرجع پادکست: 📄 مقاله افسانه طبقه: نقد مبانی فلسفی مارکسیسم از منظر میزس ، نوشته: اویس ارشادیان
◼️@oveissershadian
◽️@utfinance◽️
◼️@LiberalPodcast◼️
مرجع پادکست: 📄 مقاله افسانه طبقه: نقد مبانی فلسفی مارکسیسم از منظر میزس ، نوشته: اویس ارشادیان
◼️@oveissershadian
◽️@utfinance◽️
◼️@LiberalPodcast◼️
❤2
Forwarded from A New Liberty
لیبرالکلاسیک یا لیبرتارین؟ در باب تفاوت دو واژه (2)
✍️مهران خسروزاده
گرچه از عنوان برمیآید که قرار است از تفاوتهای این دو واژه سخن بگوییم، اما این مطلب را با یک شباهت مهم میان لیبرتارینیسم و لیبرالیسم کلاسیک آغاز میکنیم؛ اینکه هر دوی آنها جدید و متأخرند. در واقع هر دو برای اشاره به یک سنت فکری ابداع شدند که پیشتر «لیبرالیسم» نام داشت؛ اندیشهای که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم قربانی چیزی شد که رالف رایکو* آن را «آشفتگی مفهومی» میخواند.
لیبرالیسم در ابتدای کار برای اشاره به طرفداران مالکیت خصوصی و آزادیهای فردی استفاده میشد، اما بهتدریج «لیبرال» به صفت سوسیالدموکراتهای طرفدار اقتصاد برنامهریزی شده بدل گشت.
رایکو لیبرالیسم را اینگونه تعریف میکند:
ایدئولوژیای که باور دارد یک جامعهٔ مدنی ـ یعنی جامعه منهای دولت ـ که عمدتا بر اساس اصل مالکیت خصوصی بناشده، خودگردان و خودتنظیمگر است.
البته «جامعه منهای دولت» مجموعهای پیچیده از نهادهای مدنی، دینی، اجتماعی، خانوادگی و بازار را شامل میشود. از نگاه لیبرالها، این نهادها اگر بر اساس اصولی سازگار با مالکیت خصوصی سازمان یابند، میتوانند در بیشتر موارد در وضعیتی از همکاری و صلح عمل کنند.
در این نگاه، دولت نهادی متمایز از سایر نهادهاست، زیرا برخلاف نهادهای داوطلبانهٔ جامعه، بر اجبار و مالیات متکی است.
بنابراین، علم اقتصاد سیاسیِ این لیبرالها، نگرشی مبتنی بر بدگمانی نسبت به دولت و ترجیح جامعهای متکی بر نهادهای غیردولتی مانند بازار، خانواده و کلیسا را شکل داد. لیبرالها در پی محدودکردن قدرت دولت و طراحی نهادهای سیاسیای بودند که مانع سوءاستفادهٔ آن شود.
از منظر تاریخی، این خوانش از لیبرالیسم بهخوبی توصیفکنندهٔ نظریهپردازانی است که طی قرن هجدهم و نوزدهم و حتی بخشی از قرن بیستم، بهعنوان لیبرال شناخته میشدند.
افرادی همچون لرد آکتون، گوستاو دو مولیناری، فردریک باستیا، هربرت اسپنسر، بنجامین کنستان، ریچارد کابدن، لودویگ فن میزس، فریدریش هایک، آدام اسمیت و مارکی دو کندورسه همگی در این تعریف کلی از ليبراليسم میگنجند.
هیچ شکی نیست که این متفکران در شدت و حدت باور خود به آزادیهای فردی و مالکیت خصوصی با یک دیگر تفاوت داشتند، اما این تفاوتها حدّی داشت. نقطه اشتراک همه آنها پایبندی به مالکیت خصوصی و آزادی اقتصادی بود و با حذف این خصوصیت، اساسا لیبرالیسم دیگر لیبرالیسم نیست.
برای مثال رایکو معتقد است که در دورانهای متأخرتر واژه لیبرالیسم به این خاطر آسیب دید، که مورخان تلاش کردند نظریهپردازان متفاوتی چون جان رالز، کارل پوپر، جان مینارد کینز و جان استوارت میل را ذیل این عنوان بگنجانند.
اما اگر نظریهپردازانی چنین متفاوت را در کنار مولیناری «لیبرال» بنامیم، واژهٔ «لیبرالیسم» دیگر معنای رسا و قابلاستفادهای نخواهد داشت.
بخش زیادی از این سردرگمی به تلاش برای طبقهبندی لیبرالها براساس دیدگاههایشان در حوزههایی غیر از اقتصاد سیاسی ناشی میشود. بله، میل و کینز در برخی حوزه مذهب یا اخلاق شخصی از آزادی حمایت میکردند، اما در حوزههایی چون مالیات، تجارت، جنگ و بازار کار، بهسختی لیبرال بودند. نتیجه چنین کاری تعریفهایی از «لیبرال» بود که هیچ ارتباطی با سنت لیبرال مبتنی بر مالکیت خصوصی نداشت.
به بیان دیگر، شاید بتوان نشان داد که مثلا سوسیالدموکراتی چون جان مینارد کینز نسبت به دین سازمانیافته بدبین بود؛ اما اینکه نتیجه بگیریم او «لیبرال» است، یعنی نقش محوری مالکیت خصوصی در اندیشهٔ لیبرالهایی چون باستیا و کابدن را نادیده گرفتهایم.
یا اگر لیبرالیسم را بر اساس خصومت با مسیحیت سنتی تعریف کنیم، پس جایگاه یک لیبرال کاتولیکِ معتقد مانند لرد آکتون چیست؟ یکی از راهحلهای رایج این بوده که افرادی مانند آکتون را بهطور دلبخواهی «محافظهکار» بخوانند. راه دیگر، بازتعریف حمایت از مالکیت خصوصی تحت عنوان «محافظهکاری» بوده است. رایکو یک نمونه برجسته از این خطا را «بهشدت محافظهکار» نامیده شدن نظریهپردازانی مانند فون میزس، هایک و میلتون فریدمن میداند.
نکتهٔ طنزآمیز این است که با هر معیاری، هربرت اسپنسر چنان غیرمحافظهکار به حساب میآمد که گفتن اینکه او الگوی فکریِ «محافظهکارانِ افراطی»ای چون میزس و هایک بوده، ادعایی مضحک است.
*رایکو مورخ کمتر شناخته شدهای است که عضو «حلقه باستیا» بود، تز دکترایش در «تاریخ اندیشه» را در دانشگاه شیکاگو و با راهنمایی هایک گذراند، به دعوت میزس در سمینارهای دانشگاه نیویورک حضور مییافت و از آنجا به دوست خانوادگی روتبارد تبدیل شد. جالب آنکه ژورنال علمی او اولین ناشر «سرمایهداری و آزادی» فریدمن بود و آثار افرادی چون جورج استیگلر و جورج رایسمن را منتشر میکرد و بعدها این افراد را در کادر علمی ژورنال خود داشت.
✍️مهران خسروزاده
گرچه از عنوان برمیآید که قرار است از تفاوتهای این دو واژه سخن بگوییم، اما این مطلب را با یک شباهت مهم میان لیبرتارینیسم و لیبرالیسم کلاسیک آغاز میکنیم؛ اینکه هر دوی آنها جدید و متأخرند. در واقع هر دو برای اشاره به یک سنت فکری ابداع شدند که پیشتر «لیبرالیسم» نام داشت؛ اندیشهای که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم قربانی چیزی شد که رالف رایکو* آن را «آشفتگی مفهومی» میخواند.
لیبرالیسم در ابتدای کار برای اشاره به طرفداران مالکیت خصوصی و آزادیهای فردی استفاده میشد، اما بهتدریج «لیبرال» به صفت سوسیالدموکراتهای طرفدار اقتصاد برنامهریزی شده بدل گشت.
رایکو لیبرالیسم را اینگونه تعریف میکند:
ایدئولوژیای که باور دارد یک جامعهٔ مدنی ـ یعنی جامعه منهای دولت ـ که عمدتا بر اساس اصل مالکیت خصوصی بناشده، خودگردان و خودتنظیمگر است.
البته «جامعه منهای دولت» مجموعهای پیچیده از نهادهای مدنی، دینی، اجتماعی، خانوادگی و بازار را شامل میشود. از نگاه لیبرالها، این نهادها اگر بر اساس اصولی سازگار با مالکیت خصوصی سازمان یابند، میتوانند در بیشتر موارد در وضعیتی از همکاری و صلح عمل کنند.
در این نگاه، دولت نهادی متمایز از سایر نهادهاست، زیرا برخلاف نهادهای داوطلبانهٔ جامعه، بر اجبار و مالیات متکی است.
بنابراین، علم اقتصاد سیاسیِ این لیبرالها، نگرشی مبتنی بر بدگمانی نسبت به دولت و ترجیح جامعهای متکی بر نهادهای غیردولتی مانند بازار، خانواده و کلیسا را شکل داد. لیبرالها در پی محدودکردن قدرت دولت و طراحی نهادهای سیاسیای بودند که مانع سوءاستفادهٔ آن شود.
از منظر تاریخی، این خوانش از لیبرالیسم بهخوبی توصیفکنندهٔ نظریهپردازانی است که طی قرن هجدهم و نوزدهم و حتی بخشی از قرن بیستم، بهعنوان لیبرال شناخته میشدند.
افرادی همچون لرد آکتون، گوستاو دو مولیناری، فردریک باستیا، هربرت اسپنسر، بنجامین کنستان، ریچارد کابدن، لودویگ فن میزس، فریدریش هایک، آدام اسمیت و مارکی دو کندورسه همگی در این تعریف کلی از ليبراليسم میگنجند.
هیچ شکی نیست که این متفکران در شدت و حدت باور خود به آزادیهای فردی و مالکیت خصوصی با یک دیگر تفاوت داشتند، اما این تفاوتها حدّی داشت. نقطه اشتراک همه آنها پایبندی به مالکیت خصوصی و آزادی اقتصادی بود و با حذف این خصوصیت، اساسا لیبرالیسم دیگر لیبرالیسم نیست.
برای مثال رایکو معتقد است که در دورانهای متأخرتر واژه لیبرالیسم به این خاطر آسیب دید، که مورخان تلاش کردند نظریهپردازان متفاوتی چون جان رالز، کارل پوپر، جان مینارد کینز و جان استوارت میل را ذیل این عنوان بگنجانند.
اما اگر نظریهپردازانی چنین متفاوت را در کنار مولیناری «لیبرال» بنامیم، واژهٔ «لیبرالیسم» دیگر معنای رسا و قابلاستفادهای نخواهد داشت.
بخش زیادی از این سردرگمی به تلاش برای طبقهبندی لیبرالها براساس دیدگاههایشان در حوزههایی غیر از اقتصاد سیاسی ناشی میشود. بله، میل و کینز در برخی حوزه مذهب یا اخلاق شخصی از آزادی حمایت میکردند، اما در حوزههایی چون مالیات، تجارت، جنگ و بازار کار، بهسختی لیبرال بودند. نتیجه چنین کاری تعریفهایی از «لیبرال» بود که هیچ ارتباطی با سنت لیبرال مبتنی بر مالکیت خصوصی نداشت.
به بیان دیگر، شاید بتوان نشان داد که مثلا سوسیالدموکراتی چون جان مینارد کینز نسبت به دین سازمانیافته بدبین بود؛ اما اینکه نتیجه بگیریم او «لیبرال» است، یعنی نقش محوری مالکیت خصوصی در اندیشهٔ لیبرالهایی چون باستیا و کابدن را نادیده گرفتهایم.
یا اگر لیبرالیسم را بر اساس خصومت با مسیحیت سنتی تعریف کنیم، پس جایگاه یک لیبرال کاتولیکِ معتقد مانند لرد آکتون چیست؟ یکی از راهحلهای رایج این بوده که افرادی مانند آکتون را بهطور دلبخواهی «محافظهکار» بخوانند. راه دیگر، بازتعریف حمایت از مالکیت خصوصی تحت عنوان «محافظهکاری» بوده است. رایکو یک نمونه برجسته از این خطا را «بهشدت محافظهکار» نامیده شدن نظریهپردازانی مانند فون میزس، هایک و میلتون فریدمن میداند.
نکتهٔ طنزآمیز این است که با هر معیاری، هربرت اسپنسر چنان غیرمحافظهکار به حساب میآمد که گفتن اینکه او الگوی فکریِ «محافظهکارانِ افراطی»ای چون میزس و هایک بوده، ادعایی مضحک است.
*رایکو مورخ کمتر شناخته شدهای است که عضو «حلقه باستیا» بود، تز دکترایش در «تاریخ اندیشه» را در دانشگاه شیکاگو و با راهنمایی هایک گذراند، به دعوت میزس در سمینارهای دانشگاه نیویورک حضور مییافت و از آنجا به دوست خانوادگی روتبارد تبدیل شد. جالب آنکه ژورنال علمی او اولین ناشر «سرمایهداری و آزادی» فریدمن بود و آثار افرادی چون جورج استیگلر و جورج رایسمن را منتشر میکرد و بعدها این افراد را در کادر علمی ژورنال خود داشت.
👍11👎3👏3❤1
Forwarded from A New Liberty
لیبرالکلاسیک یا لیبرتارین؟ در باب تفاوت دو واژه (3)
✍️مهران خسروزاده
اگر طبق پیشنهاد رایکو، مالکیت خصوصی و آزادیهای فردی را هسته مرکزی لیبرالیسم بدانیم، میتوان به طبقهبندی درستی از لیبرالها رسید.
به همین دلیل است که اصولا برای این مورخ لیبرال، آنچه امروزه «لیبرتاریانیسم» خوانده میشود را چیزی جز لیبرالیسم نمیدانست و بر استفاده از «لیبرال» به جای «لیبرتارین» و «لیبرال کلاسیک» تاکید میکرد.
به عبارت دیگر، اینکه لیبرتاریانیسم گاهی شکل رادیکالتری از لیبرالیسم باشد، آن را غیرلیبرال نمیکند؛ همانطور که اندیشههای اسپنسر و مولیناری، حتی با معیار امروز بسیار رادیکالاند، اما بیشک آن دو لیبرال محسوب میشوند.
برخی مورخان تلاش کردهاند لیبرتارینها و لیبرالها را براساس تفاوتهای سیاستی جزیی از هم تفکیک کنند. برای مثال، رایکو یادآور میشود که حتی تاریخدانی برجسته مانند آلن رایان هم در این بحث سردرگم شده؛ او هایک را لیبرال میدانست اما لیبرتاریانیسم را «نوعی از لیبرالیسم» نمیدانست. استدلال او این بود با که لیبرالهای کلاسیک طرفدار جرمزدایی از «جرائم بدون قربانی» نبودند. اما این موضع لیبرتارین، آشکارا در اندیشهٔ اسپنسر و فون میزس نیز وجود داشت و چنین استدلالی نمیتواند کارا باشد.
موری روتبارد نیز لیبرتاریانیسم را صرفا شاخهای از لیبرالیسم میدانست و تاریخ این اندیشه را دستکم تا قرن هفدهم عقب میبرد. او در برای آزادی نوین مینویسد:
هدف لیبرالهای کلاسیک تحقق آزادی فردی در همهٔ ابعاد مرتبط با آن بود؛ مالیاتها باید کاهش یابد، مقررات برداشته شود و انرژی و خلاقیت انسان آزاد گردد.
روتبارد انقلاب آمریکا را نیز اساسا انقلابی لیبرتارین میدانست که ریشه در لیبرالیسم داشت و محور آن مالکیت خصوصی بود:
انقلابیون هیچ جدایی میان آزادی و مالکیتخصوصی نمیدیدند؛ دفاع از حقوق، واحد و یکپارچه بود.
نمونه دیگری از همپوشانی لیبرالیسم و لیبرتارینیسم، لودویگ فن میزس است. او همواره خود را «لیبرال» معرفی میکرد و در محیط فکری اتریش نیز همین تلقی از او وجود داشت. او نه سوسیالیست بود و نه محافظهکار (عنوانی که به تعبیر رونالد هاموی، در اتریش قرن نوزدهم ایدئولوژی «بازجوهای شکنجهگر» بهشمار میرفت).
میزس در کتاب لیبرالیسم از آزادی سیاسی و اقتصاد کاملاً آزاد، مخالفت با جنگ، حمایت از مهاجرت آزاد و تمرکززدایی سیاسی دفاع میکرد.
این همان چیزی است که میتوان «لیبرالیسم کلاسیک» نامید؛ اندیشهای که نسخه معتدلتر آن در هایک نیز دیده میشود. البته معتدلتر بودن نسخه هایکی، به روش او بازمیگردد، وگرنه دلالتهای دقیق نتایج او، در رادیکالیسم دستکمی از هماردوگاهیهایش ندارد.
✍️مهران خسروزاده
اگر طبق پیشنهاد رایکو، مالکیت خصوصی و آزادیهای فردی را هسته مرکزی لیبرالیسم بدانیم، میتوان به طبقهبندی درستی از لیبرالها رسید.
به همین دلیل است که اصولا برای این مورخ لیبرال، آنچه امروزه «لیبرتاریانیسم» خوانده میشود را چیزی جز لیبرالیسم نمیدانست و بر استفاده از «لیبرال» به جای «لیبرتارین» و «لیبرال کلاسیک» تاکید میکرد.
به عبارت دیگر، اینکه لیبرتاریانیسم گاهی شکل رادیکالتری از لیبرالیسم باشد، آن را غیرلیبرال نمیکند؛ همانطور که اندیشههای اسپنسر و مولیناری، حتی با معیار امروز بسیار رادیکالاند، اما بیشک آن دو لیبرال محسوب میشوند.
برخی مورخان تلاش کردهاند لیبرتارینها و لیبرالها را براساس تفاوتهای سیاستی جزیی از هم تفکیک کنند. برای مثال، رایکو یادآور میشود که حتی تاریخدانی برجسته مانند آلن رایان هم در این بحث سردرگم شده؛ او هایک را لیبرال میدانست اما لیبرتاریانیسم را «نوعی از لیبرالیسم» نمیدانست. استدلال او این بود با که لیبرالهای کلاسیک طرفدار جرمزدایی از «جرائم بدون قربانی» نبودند. اما این موضع لیبرتارین، آشکارا در اندیشهٔ اسپنسر و فون میزس نیز وجود داشت و چنین استدلالی نمیتواند کارا باشد.
موری روتبارد نیز لیبرتاریانیسم را صرفا شاخهای از لیبرالیسم میدانست و تاریخ این اندیشه را دستکم تا قرن هفدهم عقب میبرد. او در برای آزادی نوین مینویسد:
هدف لیبرالهای کلاسیک تحقق آزادی فردی در همهٔ ابعاد مرتبط با آن بود؛ مالیاتها باید کاهش یابد، مقررات برداشته شود و انرژی و خلاقیت انسان آزاد گردد.
روتبارد انقلاب آمریکا را نیز اساسا انقلابی لیبرتارین میدانست که ریشه در لیبرالیسم داشت و محور آن مالکیت خصوصی بود:
انقلابیون هیچ جدایی میان آزادی و مالکیتخصوصی نمیدیدند؛ دفاع از حقوق، واحد و یکپارچه بود.
نمونه دیگری از همپوشانی لیبرالیسم و لیبرتارینیسم، لودویگ فن میزس است. او همواره خود را «لیبرال» معرفی میکرد و در محیط فکری اتریش نیز همین تلقی از او وجود داشت. او نه سوسیالیست بود و نه محافظهکار (عنوانی که به تعبیر رونالد هاموی، در اتریش قرن نوزدهم ایدئولوژی «بازجوهای شکنجهگر» بهشمار میرفت).
میزس در کتاب لیبرالیسم از آزادی سیاسی و اقتصاد کاملاً آزاد، مخالفت با جنگ، حمایت از مهاجرت آزاد و تمرکززدایی سیاسی دفاع میکرد.
این همان چیزی است که میتوان «لیبرالیسم کلاسیک» نامید؛ اندیشهای که نسخه معتدلتر آن در هایک نیز دیده میشود. البته معتدلتر بودن نسخه هایکی، به روش او بازمیگردد، وگرنه دلالتهای دقیق نتایج او، در رادیکالیسم دستکمی از هماردوگاهیهایش ندارد.
👍8❤2👎2
Forwarded from A New Liberty
لیبرالکلاسیک یا لیبرتارین؟ در باب تفاوت دو واژه (4)
✍️مهران خسروزاده
اصولا چرا بر سر دلالت واژه لیبرال اختلاف هست؟ ارزش این واژه چیست و چرا برای انکار ریشههای شناخته شدن آن، بر عمق تفاوت میان نامهای مختلف آن تاکید میشود؟ درک این موضوع از امتیازات مصادره این نام نشات میگیرد.
کارنامه و میراث لیبرالیسم غیرقابلانکار است. تاثیر آن در جهانی که در آن زندگی میکنیم، کاملا محسوس است. چه اندیشهای جز لیبرالیسم میتوانست ورق را در مکان بعیدی چون آمریکایلاتین برگرداند؟
این نقش حیاتی، تاریخی نیز هست. در کشورهای انگلیسیزبان، جنبشهای لیبرال در قرن نوزدهم جهتگیری سیاست را تغییر دادند و در قرن بیستم مانعی مهم در برابر سوسیالدموکراتها بودند.
در فرانسه و بخشهایی از اروپا، لیبرالیسم نیرویی حیاتی در برابر سوسیالیسم و تمامیتخواهی بود. اگر تلاشهای این لیبرالها نبود، شاید فرانسه در قرن نوزدهم یا بیستم کاملا به دامن سوسیالیسم میافتاد.
برای دویست سال، لیبرالهایی چون کابدن و میزس، صدای عقل در برابر سوسیالیستها، مرکانتیلیستها، فاشیستها و جنگطلبان بودهاند. به بیان خلاصهتر، اگر تلاش معدودی از اندیشمندان لیبرال نبود، اوضاع میتوانست بسیار بدتر باشد و شاید ۹۹٪ مردم طرفدار استبداد سوسیالیستی میشدند.
موفقیت لیبرالیسم را میتوان از این واقعیت فهمید که غیرلیبرالها تلاش کردهاند این عنوان را از آنِ خود کنند. در جهان انگلیسیزبان، اینکه سوسیالدموکراتها و دیگر گروهها خود را «لیبرال» بنامند، تصادفی نبود؛ آنها میخواستند از محبوبیت تاریخی لیبرالیسم بهرهبرداری کنند. این وضعیت درباره ایران امروز هم صادق است. اینکه صحبتهای پرهیاهو و معارض با ابتدائیات لیبرالیسم گسترش مییابد و تا آنجایی پیش میرود که این ایده سیاسی، به عنوان یک ایدئولوژی زمینی، به دین و وحی مرتبط میشود، نسخه ایرانیزه شده همین مصادره است.
ما نشانههای میراث لیبرالیسم را در بحثهای مربوط به حقوق بشر، آزادی تجارت و تلاش برای کاهش مداخله دولت میبینیم و هرچندوقت یکبار طنین آن را میشنویم. اینکه مداخلهگران گاهی پیروز میشوند، نشاندهندهٔ «بیربط بودن لیبرالیسم» یا «قدرتنافهمی» آنها نیست، بلکه تنها یادآور این نکته است که بدون پیروزیهای گاهگاه لیبرالها، اوضاع چقدر میتوانست بدتر باشد.
لیبرالیسم یا همان لیبرتارینیسم، تاریخی طولانی و چشمگیر دارد که اغلب نادیده گرفته میشود. اما همانطور که رایکو میگوید، لیبرالیسم بخشی ضروری از «تمدن» مدرن است. بهتر است آن را بهتر بشناسیم.
✍️مهران خسروزاده
اصولا چرا بر سر دلالت واژه لیبرال اختلاف هست؟ ارزش این واژه چیست و چرا برای انکار ریشههای شناخته شدن آن، بر عمق تفاوت میان نامهای مختلف آن تاکید میشود؟ درک این موضوع از امتیازات مصادره این نام نشات میگیرد.
کارنامه و میراث لیبرالیسم غیرقابلانکار است. تاثیر آن در جهانی که در آن زندگی میکنیم، کاملا محسوس است. چه اندیشهای جز لیبرالیسم میتوانست ورق را در مکان بعیدی چون آمریکایلاتین برگرداند؟
این نقش حیاتی، تاریخی نیز هست. در کشورهای انگلیسیزبان، جنبشهای لیبرال در قرن نوزدهم جهتگیری سیاست را تغییر دادند و در قرن بیستم مانعی مهم در برابر سوسیالدموکراتها بودند.
در فرانسه و بخشهایی از اروپا، لیبرالیسم نیرویی حیاتی در برابر سوسیالیسم و تمامیتخواهی بود. اگر تلاشهای این لیبرالها نبود، شاید فرانسه در قرن نوزدهم یا بیستم کاملا به دامن سوسیالیسم میافتاد.
برای دویست سال، لیبرالهایی چون کابدن و میزس، صدای عقل در برابر سوسیالیستها، مرکانتیلیستها، فاشیستها و جنگطلبان بودهاند. به بیان خلاصهتر، اگر تلاش معدودی از اندیشمندان لیبرال نبود، اوضاع میتوانست بسیار بدتر باشد و شاید ۹۹٪ مردم طرفدار استبداد سوسیالیستی میشدند.
موفقیت لیبرالیسم را میتوان از این واقعیت فهمید که غیرلیبرالها تلاش کردهاند این عنوان را از آنِ خود کنند. در جهان انگلیسیزبان، اینکه سوسیالدموکراتها و دیگر گروهها خود را «لیبرال» بنامند، تصادفی نبود؛ آنها میخواستند از محبوبیت تاریخی لیبرالیسم بهرهبرداری کنند. این وضعیت درباره ایران امروز هم صادق است. اینکه صحبتهای پرهیاهو و معارض با ابتدائیات لیبرالیسم گسترش مییابد و تا آنجایی پیش میرود که این ایده سیاسی، به عنوان یک ایدئولوژی زمینی، به دین و وحی مرتبط میشود، نسخه ایرانیزه شده همین مصادره است.
ما نشانههای میراث لیبرالیسم را در بحثهای مربوط به حقوق بشر، آزادی تجارت و تلاش برای کاهش مداخله دولت میبینیم و هرچندوقت یکبار طنین آن را میشنویم. اینکه مداخلهگران گاهی پیروز میشوند، نشاندهندهٔ «بیربط بودن لیبرالیسم» یا «قدرتنافهمی» آنها نیست، بلکه تنها یادآور این نکته است که بدون پیروزیهای گاهگاه لیبرالها، اوضاع چقدر میتوانست بدتر باشد.
لیبرالیسم یا همان لیبرتارینیسم، تاریخی طولانی و چشمگیر دارد که اغلب نادیده گرفته میشود. اما همانطور که رایکو میگوید، لیبرالیسم بخشی ضروری از «تمدن» مدرن است. بهتر است آن را بهتر بشناسیم.
👍8❤2👎2
Forwarded from A New Liberty
لیبرالکلاسیک یا لیبرتارین؟ در باب تفاوت دو واژه (5)
✍️مهران خسروزاده
گاهی اوقات تلاشهایی برای برقراری ارتباط دادن لیبرالیسم (به معنای اصیل آن) با محافظهکاری صورت میگیرد. یک پای این تلاش، لیبرالهای پروگرسیو و سوسیالدموکرات هستند که در تلاشند با مصادره نام «لیبرال»، دستاوردها، حسنشهرت و میراث زنده این ایدئولوژی را از آن خود کنند. آنها اصولا میان لیبرال کلاسیک، لیبرتارین و محافظهکار تفاوت چشمگیری قائل نیستند، چرا که اثبات این تفاوتها، جز تراشیدن رقیب برایشان فایدهای ندارد؛ بهترین سناریو برای آنها، یککاسه شدن این رقبا تحت عنوان «محافظهکار» است.
اما پای دیگر این پیوند میان لیبرالیسم و محافظهکاری، خود محافظهکاران هستند. هدف آنها از این کار با لیبرالهای پروگرسیو تفاوتی نمیکند و جز مصادره میراث و حسنشهرت آن چیزی در سر ندارند، اما روش آنها متفاوت است. این تفاوت کلیدی، در دوگانه «لیبرالیسم کلاسیک» و «لیبرتارینیسم» نهفته است و میتواند تلاشها برای تاکید بر افتراق مفهومی این دو واژه را توضیح دهد.
البته متفکران شناختهشده لیبرال با این موضوع ناآشنا نبودند؛ اصولا آغاز این موضوع به دهه 1950 و 1960 میلادی در ایالات متحده باز میگردد و ریشه در آغاز جنگ سرد دارد.
تلاشهای زیادی شد و مکتوبات بسیاری از متفکران لیبرال بهجا ماند تا مخالفت صریح آنها با این خوانش بر آیندگان کمابیش عیان باشد. ظهور واژه لیبرتارین هم یکی از اثرات جانبی همین تلاشها آن بود.
برای مثال، لودویگ فون میزس، در نامهای به مدیر یک انجمن محافظهکار که او را برای سخنرانی دعوت کرده بود، مینویسد:
واژه محافظه کار را واژه ای مناسب برای نمایاندن ایده ها و اصولی که من به آنها اعتقاد دارم نمیدانم. محافظه کاری به معنای حفظ آن چه که وجود دارد است.این برنامه ای خالی از محتوا است نفی صرف است و هیچ تغییری را نمی پذیرد.
این همان واژهای بود که سیاستمداران اروپایی، وقتی از اصلاحات پیشنهادی رادیکالها خوششان نمیآمد اما نمیدانستند چگونه به نقد ایدههای آنها بپردازند، به خود اطلاق میکردند.
اشاره به حکمت اجداد نمیتواند دلیل کافی برای رد هر پروژه نوآوری باشد. آنچه که لازم است، نقد ایده های نادرست نوآورانه از طریق آشکار کردن خطاهای آنها و جایگزین کردن ایدههای بهتر به جای ایده های غلط است. این امر بدون تفکر انتزاعی محقق نمیشود.
در این کشور (آمریکا) هیچگاه حزبی به نام محافظه کار وجود نداشته است در اروپا واژه محافظهکار به احزابی اطلاق میشد که خواهان حفظ نهادهایی بودند که با تمام آرمانهای سیاسی آمریکا کاملا مخالف بود. زمانی که تلاشهای حزب توریهای بریتانیا برای جلوگیری از آزادی سیاسی کاتولیکها و کنار گذاشتن یک نظام رایدهی عادلانهتر شکست خورد،خود را محافظهکار نامیدند.
توریها، تحت عنوان محافظهکاران، به رهبری دیزرائیلی، سیاستهایی را توسعه دادند که به نام امپریالیسم شناخته می شوند.
در پروس و پس از سال 1871 در امپراتوری آلمان، محافظهکاران برای حفظ امتیازات طبقاتی اشراف و سلطنت مطلقه هوهنتسولرنها میجنگیدند. آنها، حزب بیسمارک و سیاستهای اجتماعی او بودند که الگوی سیاستهای دوران نیودیل در آمریکا قرار گرفت.
حال شما نام جامعه محافظهکار را برای گروه خود انتخاب کردهاید. اگر این مسائل برای من روشن بود، قطعاً دعوت شما را برای سخنرانی در انجمنتان نمی پذیرفتم.
میزس در این وادی تنها نبود؛ هایک نیز نشانههای مصادره فکری را در دوران حیاتش دید و به نگارش مقاله «چرا محافظهکار نیستم؟» مبادرت ورزید. او در این مقاله، خط بطلانی بر یک کژفهمی رایج سیاسی میکشد.
از نگاه هایک، لیبرالیسم جایگاهی مستقل دارد و راس مثلثی است که دو رأس دیگر آن سوسیالیسم و محافظهکاریاند؛ رئوسی که با اهدافی متفاوت، در تمایل به «اقتدار» و «کنترل جامعه» مشترکند. به باور هایک، اساسیترینن تضاد میان لیبرالیسم و محافظهکاری، در شیوه نگاه آنها به «تغییر» و «نیروهای خودجوش» نهفته است. هایک تصریح میکند که محافظهکاری، بنابر طبیعت خود، فاقد یک اصول راهنما برای حرکت است. محافظهکار تنها میتواند نومیدانه در تلاش باشد که وضع موجود را حفظ کند.
✍️مهران خسروزاده
گاهی اوقات تلاشهایی برای برقراری ارتباط دادن لیبرالیسم (به معنای اصیل آن) با محافظهکاری صورت میگیرد. یک پای این تلاش، لیبرالهای پروگرسیو و سوسیالدموکرات هستند که در تلاشند با مصادره نام «لیبرال»، دستاوردها، حسنشهرت و میراث زنده این ایدئولوژی را از آن خود کنند. آنها اصولا میان لیبرال کلاسیک، لیبرتارین و محافظهکار تفاوت چشمگیری قائل نیستند، چرا که اثبات این تفاوتها، جز تراشیدن رقیب برایشان فایدهای ندارد؛ بهترین سناریو برای آنها، یککاسه شدن این رقبا تحت عنوان «محافظهکار» است.
اما پای دیگر این پیوند میان لیبرالیسم و محافظهکاری، خود محافظهکاران هستند. هدف آنها از این کار با لیبرالهای پروگرسیو تفاوتی نمیکند و جز مصادره میراث و حسنشهرت آن چیزی در سر ندارند، اما روش آنها متفاوت است. این تفاوت کلیدی، در دوگانه «لیبرالیسم کلاسیک» و «لیبرتارینیسم» نهفته است و میتواند تلاشها برای تاکید بر افتراق مفهومی این دو واژه را توضیح دهد.
البته متفکران شناختهشده لیبرال با این موضوع ناآشنا نبودند؛ اصولا آغاز این موضوع به دهه 1950 و 1960 میلادی در ایالات متحده باز میگردد و ریشه در آغاز جنگ سرد دارد.
تلاشهای زیادی شد و مکتوبات بسیاری از متفکران لیبرال بهجا ماند تا مخالفت صریح آنها با این خوانش بر آیندگان کمابیش عیان باشد. ظهور واژه لیبرتارین هم یکی از اثرات جانبی همین تلاشها آن بود.
برای مثال، لودویگ فون میزس، در نامهای به مدیر یک انجمن محافظهکار که او را برای سخنرانی دعوت کرده بود، مینویسد:
واژه محافظه کار را واژه ای مناسب برای نمایاندن ایده ها و اصولی که من به آنها اعتقاد دارم نمیدانم. محافظه کاری به معنای حفظ آن چه که وجود دارد است.این برنامه ای خالی از محتوا است نفی صرف است و هیچ تغییری را نمی پذیرد.
این همان واژهای بود که سیاستمداران اروپایی، وقتی از اصلاحات پیشنهادی رادیکالها خوششان نمیآمد اما نمیدانستند چگونه به نقد ایدههای آنها بپردازند، به خود اطلاق میکردند.
اشاره به حکمت اجداد نمیتواند دلیل کافی برای رد هر پروژه نوآوری باشد. آنچه که لازم است، نقد ایده های نادرست نوآورانه از طریق آشکار کردن خطاهای آنها و جایگزین کردن ایدههای بهتر به جای ایده های غلط است. این امر بدون تفکر انتزاعی محقق نمیشود.
در این کشور (آمریکا) هیچگاه حزبی به نام محافظه کار وجود نداشته است در اروپا واژه محافظهکار به احزابی اطلاق میشد که خواهان حفظ نهادهایی بودند که با تمام آرمانهای سیاسی آمریکا کاملا مخالف بود. زمانی که تلاشهای حزب توریهای بریتانیا برای جلوگیری از آزادی سیاسی کاتولیکها و کنار گذاشتن یک نظام رایدهی عادلانهتر شکست خورد،خود را محافظهکار نامیدند.
توریها، تحت عنوان محافظهکاران، به رهبری دیزرائیلی، سیاستهایی را توسعه دادند که به نام امپریالیسم شناخته می شوند.
در پروس و پس از سال 1871 در امپراتوری آلمان، محافظهکاران برای حفظ امتیازات طبقاتی اشراف و سلطنت مطلقه هوهنتسولرنها میجنگیدند. آنها، حزب بیسمارک و سیاستهای اجتماعی او بودند که الگوی سیاستهای دوران نیودیل در آمریکا قرار گرفت.
حال شما نام جامعه محافظهکار را برای گروه خود انتخاب کردهاید. اگر این مسائل برای من روشن بود، قطعاً دعوت شما را برای سخنرانی در انجمنتان نمی پذیرفتم.
میزس در این وادی تنها نبود؛ هایک نیز نشانههای مصادره فکری را در دوران حیاتش دید و به نگارش مقاله «چرا محافظهکار نیستم؟» مبادرت ورزید. او در این مقاله، خط بطلانی بر یک کژفهمی رایج سیاسی میکشد.
از نگاه هایک، لیبرالیسم جایگاهی مستقل دارد و راس مثلثی است که دو رأس دیگر آن سوسیالیسم و محافظهکاریاند؛ رئوسی که با اهدافی متفاوت، در تمایل به «اقتدار» و «کنترل جامعه» مشترکند. به باور هایک، اساسیترینن تضاد میان لیبرالیسم و محافظهکاری، در شیوه نگاه آنها به «تغییر» و «نیروهای خودجوش» نهفته است. هایک تصریح میکند که محافظهکاری، بنابر طبیعت خود، فاقد یک اصول راهنما برای حرکت است. محافظهکار تنها میتواند نومیدانه در تلاش باشد که وضع موجود را حفظ کند.
👍5👎3❤2
Forwarded from A New Liberty
لیبرالکلاسیک یا لیبرتارین؟ در باب تفاوت دو واژه (6)
✍️مهران خسروزاده
اوج تقابل میان لیبرالها و محافظهکاران در روتبارد و لیبرتارینیسم او رخ میدهد.
لو راکول، در مقدمه خود بر کتاب «برای آزادینوین» مینویسد:
پیشینه تاریخی، نکتهای را آشکار میسازد که معمولا مورد غفلت واقع میشود و آن هم این است که لیبرتارینسم مدرن در واکنش به چپگرایی یا سوسیالیسم متولد نشد؛ هرچند که بدون شک و همانطور که عموما از این اصطلاح برداشت میشود، ضد چپ و ضد سوسیالیستی است. بلکه لیبرتارینیسم در پیشینه تاریخی آمریکا، در پاسخ به دولتگرایی اندیشه محافظهکاری و تجلیل گزینشی آن از برنامهریزی مرکزی به سبک محافظهکارانه پا یه عرصه وجود نهاد. محافظهکاران آمریکایی ممکن است به دولت رفاه یا مقررات تجاریِ زیاده از حد علاقهای نشان ندهند(که تو دوره ترامپ میدهند) اما قدردان قدرت به کارگرفته شده به نام ملیگرایی، جنگگرایی، سیاستهای حامی خانواده و تجاوز به آزادی و حریم شخصی هستند. در دوران پس از ریاستجمهوری لیندون جانسون در تاریخ آمریکا، روسای جمهور از حزب جمهوریخواه، نسبت به همتایان دموکراتشان، مسئولیت بیشتری در بزرگترین افزایشها در قدرت قضائی و اجرایی دولت داشتند.
اما راکول دقیقا چه میگوید؟ برای درک آن باید به این سخنرانی روتبارد در 1956 بازگردیم:
اکنون باید با این پرسش روبهرو شویم که در میان «نومحافظهکاران»، تفاوت وِلمور کِندال با راسل کِرک چیست؟
کِرک فیلسوفِ انگلستانِ کهنِ پیشاانقلاب صنعتی است؛ سرزمین زمینداران، کلیسا، رعیتِ خشنود، و طبقهٔ بوروکراتیکِ اشراف. او در بنیان و اساس، ضددموکراسی است. اما کِندال، برعکس، همانگونه که گفتهام، نمونهٔ تاموتمام «دار و دستهٔ لینچ» است، او یک اَبَردموکرات است؛ یک ژاکوبن که از هرگونه محدودیت بر «اجتماع» محبوب خود بیزار است. او از بوروکراسی نفرت دارد، اما نه به این دلیل که ما از آن متنفریم؛ یعنی به خاطر استبدادی بودن از آن نفرت ندارد؛ بلکه بهاین دلیل که معتقد است بوروکراسی کنترل را از «تودههای مردم» غصب کرده است.
این تراژدیِ دهه است. چگونه چنین تغییری در «راست» پدید آمد؟ چگونه از حامی آزادی به حامی استبداد تبدیل شدند بیآنکه خود متوجه شوند؟
این موضوع، مرا سرانجام به این پرسش میرساند که در دههٔ گذشته چه بر سر جناح راست آمده است. راست رشد کرده، اما در عین حال، با سردرگم شدن و با آمیختنِ خود با آموزههایی شرارتبار و فاسد، از نظر کیفیت تنزل یافته است.
این تغییر از تمرکز فزایندهٔ راست بر دو مسئلهٔ کمونیسم و مسیحیت ناشی شد. چون در این دهه، بخش عمدهٔ مردم به ضدّکمونیسم روی آوردند، راستگرایان توانستند بارِ سنگینِ اقلیتِ تنها بودن را کنار بگذارند، و با کنار گذاشتن لیبرتارینیسم و تمرکز صرف بر کمونیسمستیزی، خود را در کنار اکثریت قرار دهند. همین اتفاق زمانی میافتد که مسئلهٔ کاملاً نامربوطِ مسیحیت مطرح میشود. هنگامی که راست با تصاحبِ ردای مسیحیت—یا حتی ردای خداباوری—ظاهر میشود، باز هم میتواند در کنار اکثریت بایستد.
روزنامهنگاران دربارهٔ پلیدیهای مسکو مینویسند و «فیلسوفان» دربارهٔ سنت مسیحی سخن میگویند. بهنظر من، برای پیشبرد لیبرتارینیسم، باید کاملاً از راستِ مسیحیِ کمونیسمستیز جدا شویم، و حتی به آن حمله کنیم، زیرا امروز این جریان، مبلغ و نماینده شرارتآمیز همان استبدادی است که میشناسیم.
کمونیسمستیزی و دینفروشی باید بهعنوان مشتی انحراف و موضوعات انحرافی افشا شوند، و ما باید بر مسئلهٔ اصلی متمرکز شویم: آزادی در برابر استبداد.
این تقابل در دهههای بعدی ادامه یافت. هوپه در این باره مینویسد:
محافظهکاری اساسا به معنی نداشتن، یا حتی رد هرگونه نظریه و استدلال منطقی سفت و سخت است. جای تعجب نیست که روتبارد تحت تاثیر نقدهای محافظهکارانی چون راسل کرک قرار نگرفت؛ کسی که کارهای «نظری» او از دید روتبارد عاری از هرگونه چارچوب تحلیلی یا استدلالی بود. از این رو روتبارد هیچ دلیلی برای رها کردن مواضع اولیه خود ندید.
این نکات میتواند تا حدود زیادی آشکار کند که چرا لیبرتارینیسم علیرغم اشتراکات گسترده و غیرقابلانکار با لیبرالیسم، به عنوان یک جریان انحرافی از سوی محافظهکاران مطرح شود و مورد تنفر آنها است.
ریشههای پافشاری بر جدایی لیبرالیسمکلاسیک از لیبرتارینیسم هم در چارچوب همین نزاع فکری هفتاد ساله قابل درک است. فقر استدلال و اتکای صرف به رتوریک در محافظهکاران، تمسک به اعتبار و استدلال لیبرالیسم را اجتنابناپذیر میکند. در این میان، به یک ژیمناستیک کلامی برای عدول از این اصول و توجیه سیاستهای آشکارا ضدلیبرالی نیاز است که طبقهبندی لیبرالکلاسیک-لیبرتارین، آن را فراهم میسازد.
✍️مهران خسروزاده
اوج تقابل میان لیبرالها و محافظهکاران در روتبارد و لیبرتارینیسم او رخ میدهد.
لو راکول، در مقدمه خود بر کتاب «برای آزادینوین» مینویسد:
پیشینه تاریخی، نکتهای را آشکار میسازد که معمولا مورد غفلت واقع میشود و آن هم این است که لیبرتارینسم مدرن در واکنش به چپگرایی یا سوسیالیسم متولد نشد؛ هرچند که بدون شک و همانطور که عموما از این اصطلاح برداشت میشود، ضد چپ و ضد سوسیالیستی است. بلکه لیبرتارینیسم در پیشینه تاریخی آمریکا، در پاسخ به دولتگرایی اندیشه محافظهکاری و تجلیل گزینشی آن از برنامهریزی مرکزی به سبک محافظهکارانه پا یه عرصه وجود نهاد. محافظهکاران آمریکایی ممکن است به دولت رفاه یا مقررات تجاریِ زیاده از حد علاقهای نشان ندهند(که تو دوره ترامپ میدهند) اما قدردان قدرت به کارگرفته شده به نام ملیگرایی، جنگگرایی، سیاستهای حامی خانواده و تجاوز به آزادی و حریم شخصی هستند. در دوران پس از ریاستجمهوری لیندون جانسون در تاریخ آمریکا، روسای جمهور از حزب جمهوریخواه، نسبت به همتایان دموکراتشان، مسئولیت بیشتری در بزرگترین افزایشها در قدرت قضائی و اجرایی دولت داشتند.
اما راکول دقیقا چه میگوید؟ برای درک آن باید به این سخنرانی روتبارد در 1956 بازگردیم:
اکنون باید با این پرسش روبهرو شویم که در میان «نومحافظهکاران»، تفاوت وِلمور کِندال با راسل کِرک چیست؟
کِرک فیلسوفِ انگلستانِ کهنِ پیشاانقلاب صنعتی است؛ سرزمین زمینداران، کلیسا، رعیتِ خشنود، و طبقهٔ بوروکراتیکِ اشراف. او در بنیان و اساس، ضددموکراسی است. اما کِندال، برعکس، همانگونه که گفتهام، نمونهٔ تاموتمام «دار و دستهٔ لینچ» است، او یک اَبَردموکرات است؛ یک ژاکوبن که از هرگونه محدودیت بر «اجتماع» محبوب خود بیزار است. او از بوروکراسی نفرت دارد، اما نه به این دلیل که ما از آن متنفریم؛ یعنی به خاطر استبدادی بودن از آن نفرت ندارد؛ بلکه بهاین دلیل که معتقد است بوروکراسی کنترل را از «تودههای مردم» غصب کرده است.
این تراژدیِ دهه است. چگونه چنین تغییری در «راست» پدید آمد؟ چگونه از حامی آزادی به حامی استبداد تبدیل شدند بیآنکه خود متوجه شوند؟
این موضوع، مرا سرانجام به این پرسش میرساند که در دههٔ گذشته چه بر سر جناح راست آمده است. راست رشد کرده، اما در عین حال، با سردرگم شدن و با آمیختنِ خود با آموزههایی شرارتبار و فاسد، از نظر کیفیت تنزل یافته است.
این تغییر از تمرکز فزایندهٔ راست بر دو مسئلهٔ کمونیسم و مسیحیت ناشی شد. چون در این دهه، بخش عمدهٔ مردم به ضدّکمونیسم روی آوردند، راستگرایان توانستند بارِ سنگینِ اقلیتِ تنها بودن را کنار بگذارند، و با کنار گذاشتن لیبرتارینیسم و تمرکز صرف بر کمونیسمستیزی، خود را در کنار اکثریت قرار دهند. همین اتفاق زمانی میافتد که مسئلهٔ کاملاً نامربوطِ مسیحیت مطرح میشود. هنگامی که راست با تصاحبِ ردای مسیحیت—یا حتی ردای خداباوری—ظاهر میشود، باز هم میتواند در کنار اکثریت بایستد.
روزنامهنگاران دربارهٔ پلیدیهای مسکو مینویسند و «فیلسوفان» دربارهٔ سنت مسیحی سخن میگویند. بهنظر من، برای پیشبرد لیبرتارینیسم، باید کاملاً از راستِ مسیحیِ کمونیسمستیز جدا شویم، و حتی به آن حمله کنیم، زیرا امروز این جریان، مبلغ و نماینده شرارتآمیز همان استبدادی است که میشناسیم.
کمونیسمستیزی و دینفروشی باید بهعنوان مشتی انحراف و موضوعات انحرافی افشا شوند، و ما باید بر مسئلهٔ اصلی متمرکز شویم: آزادی در برابر استبداد.
این تقابل در دهههای بعدی ادامه یافت. هوپه در این باره مینویسد:
محافظهکاری اساسا به معنی نداشتن، یا حتی رد هرگونه نظریه و استدلال منطقی سفت و سخت است. جای تعجب نیست که روتبارد تحت تاثیر نقدهای محافظهکارانی چون راسل کرک قرار نگرفت؛ کسی که کارهای «نظری» او از دید روتبارد عاری از هرگونه چارچوب تحلیلی یا استدلالی بود. از این رو روتبارد هیچ دلیلی برای رها کردن مواضع اولیه خود ندید.
این نکات میتواند تا حدود زیادی آشکار کند که چرا لیبرتارینیسم علیرغم اشتراکات گسترده و غیرقابلانکار با لیبرالیسم، به عنوان یک جریان انحرافی از سوی محافظهکاران مطرح شود و مورد تنفر آنها است.
ریشههای پافشاری بر جدایی لیبرالیسمکلاسیک از لیبرتارینیسم هم در چارچوب همین نزاع فکری هفتاد ساله قابل درک است. فقر استدلال و اتکای صرف به رتوریک در محافظهکاران، تمسک به اعتبار و استدلال لیبرالیسم را اجتنابناپذیر میکند. در این میان، به یک ژیمناستیک کلامی برای عدول از این اصول و توجیه سیاستهای آشکارا ضدلیبرالی نیاز است که طبقهبندی لیبرالکلاسیک-لیبرتارین، آن را فراهم میسازد.
❤11👎4👍1
📄 نوجوانها باید با واقعیت نهفته در پسِ کمونیسم و سوسیالیسم آشنا شوند
👤 کریستین میلورد
آیا بیانیه دونالد ترامپ در اوایل ماه جاری مبنی بر اعلام هفته ضد کمونیسم ضرورتی داشته است؟ مگر نه اینکه مسئولان دولت و نمایندگان کنگره باید نسبت به ماهیت حیلهگرانه کمونیسم و سوسیالیسم آگاه باشند؟ یا شاید این بیانیه به دنبال آن است که توجه افکار عمومی را به پیامدهای ویرانگر کمونیسم و سوسیالیسم از زمان انقلاب ۱۹۱۷ روسیه جلب کند؟
با اینحال، ممکن است آنقدر درباره ناکامیهای بزرگ سوسیالیسم- که در بستر تاریخی عملاً فرقی با کمونیسم ندارد- برای ملل مختلف صحبت کنید که زبانتان مو دربیاورد، اما باز عدهای از پذیرش واقعیت امر امتناع کنند. این افراد ممکن است با تمام قوا مدعی شوند که آموزههای سوسیالیستی به خوبی اجرا نشدهاند. میگویند انجام مکرر یک کار و انتظارِ دستیابی به نتیجه متفاوت مصداق نابخردی است.
◽️@utfinance◽️
👤 کریستین میلورد
آیا بیانیه دونالد ترامپ در اوایل ماه جاری مبنی بر اعلام هفته ضد کمونیسم ضرورتی داشته است؟ مگر نه اینکه مسئولان دولت و نمایندگان کنگره باید نسبت به ماهیت حیلهگرانه کمونیسم و سوسیالیسم آگاه باشند؟ یا شاید این بیانیه به دنبال آن است که توجه افکار عمومی را به پیامدهای ویرانگر کمونیسم و سوسیالیسم از زمان انقلاب ۱۹۱۷ روسیه جلب کند؟
با اینحال، ممکن است آنقدر درباره ناکامیهای بزرگ سوسیالیسم- که در بستر تاریخی عملاً فرقی با کمونیسم ندارد- برای ملل مختلف صحبت کنید که زبانتان مو دربیاورد، اما باز عدهای از پذیرش واقعیت امر امتناع کنند. این افراد ممکن است با تمام قوا مدعی شوند که آموزههای سوسیالیستی به خوبی اجرا نشدهاند. میگویند انجام مکرر یک کار و انتظارِ دستیابی به نتیجه متفاوت مصداق نابخردی است.
◽️@utfinance◽️
Telegraph
نوجوانها باید با واقعیت نهفته در پسِ کمونیسم و سوسیالیسم آشنا شوند
آیا بیانیه دونالد ترامپ در اوایل ماه جاری مبنی بر اعلام هفته ضد کمونیسم ضرورتی داشته است؟ مگر نه اینکه مسئولان دولت و نمایندگان کنگره باید نسبت به ماهیت حیلهگرانه کمونیسم و سوسیالیسم آگاه باشند؟ یا شاید این بیانیه به دنبال آن است که توجه افکار عمومی را…
👍5
◽️ پنجم آذر ماه سالروز درگذشت محمدعلی فروغی است
فروغی نقش پررنگی در ساخت دولت مدرن در ایران داشت.
اندیشه سیاسی او بر پایه «لیبرالیسم محافظهکارانه» استوار بود؛ او عمیقاً به حاکمیت قانون باور داشت و معتقد بود که هیچ فردی نباید فراتر از قانون باشد، باوری که ریشه در مطالعات حقوقی و فلسفی او داشت و همواره در طول دوران خدمت خود کوشید تا ساختارهای قانونی را نهادینه کند.
◽️@utfinance◽️
فروغی نقش پررنگی در ساخت دولت مدرن در ایران داشت.
اندیشه سیاسی او بر پایه «لیبرالیسم محافظهکارانه» استوار بود؛ او عمیقاً به حاکمیت قانون باور داشت و معتقد بود که هیچ فردی نباید فراتر از قانون باشد، باوری که ریشه در مطالعات حقوقی و فلسفی او داشت و همواره در طول دوران خدمت خود کوشید تا ساختارهای قانونی را نهادینه کند.
◽️@utfinance◽️
❤39🤬7💔3👎1
Forwarded from Finance & Economics
📕 معرفی کتاب
اصول علم ثروت ملل یعنی اکونومی پلتیک
👤 محمدعلی فروغی
🗓 انتشار: 1284
◽️@utfinance◽️
📌 این کتاب نخستین کتاب درسی علم اقتصاد در ایران است که یک سال پیش از مشروطه، در سال ۱۲۸۴ شمسی با برگردان و نگارش محمدعلی فروغی (ذکاءالملک)، به چاپ رسیده است. مرجع این کتاب، کتاب اقتصاد سیاسی پل بیوگارد است.
◽️@utfinance◽️
اصول علم ثروت ملل یعنی اکونومی پلتیک
👤 محمدعلی فروغی
🗓 انتشار: 1284
◽️@utfinance◽️
📌 این کتاب نخستین کتاب درسی علم اقتصاد در ایران است که یک سال پیش از مشروطه، در سال ۱۲۸۴ شمسی با برگردان و نگارش محمدعلی فروغی (ذکاءالملک)، به چاپ رسیده است. مرجع این کتاب، کتاب اقتصاد سیاسی پل بیوگارد است.
◽️@utfinance◽️
❤12
Forwarded from Finance & Economics
Finance & Economics
📕 معرفی کتاب اصول علم ثروت ملل یعنی اکونومی پلتیک 👤 محمدعلی فروغی 🗓 انتشار: 1284 ◽️@utfinance◽️ 📌 این کتاب نخستین کتاب درسی علم اقتصاد در ایران است که یک سال پیش از مشروطه، در سال ۱۲۸۴ شمسی با برگردان و نگارش محمدعلی فروغی (ذکاءالملک)، به چاپ رسیده است.…
📕 معرفی کتاب
اصول علم ثروت ملل یعنی اکونومی پلتیک
👤 محمدعلی فروغی
◽️@utfinance◽️
کتاب اصول ثروت ملل اولین کتابی است در اقتصاد کلاسیک که از زبان فرانسه به فارسی توسط محمدعلی فروغی ترجمه و در سال ۱۲۸۴ منتشر شده است.
چون ترجمه چنین موضوعی برای اولین بار در ایران صورت گرفته است؛ لذا معادلیابی اصطلاحات فرانسه به فارسی در حوزه علوم اقتصادی مهارت خاصی را میطلبید که آن هم از عهده ادیبی چون محمد علی فروغی – مصحح کلیات سعدی- بر میآمد و به نوعی آن را تالیف نموده و تبدیل به یک اثر با ارزش نموده است.
مرحوم فروغی با توجه به شناختی که از دو جامعه اروپا و ایران داشت تمام تلاش خود را برای هرچه بهتر شدن ترجمه انجام داده است چون در کتاب مباحثی جدید مثل مالیات و بیمه مطرح شده که قطعا با حالت تفصیلی که در اروپا بوده در ایرانِ زمان قاجار مطرح نبوده است. واژگانی که مرحوم فروغی در این کتاب به کار برده پایهای برای معادلیابیهای فارسی در حوزه علوم اقتصادی در سالهای بعد شده است. مقدمه جامع دکتر یداله دادگر هم به غنای کتاب افزوده و مختصات علم اقتصاد را به صورت عمیق و دقیق به تصویر کشیده است. در این کتاب سعی کردیم مطالبی که نیاز به توضیح داشته و نیز معادلهای انگلیسی پاورقیها داخل کروشه درج شود و برخی واژهها اعرابگذاری شود.
کتاب اصول ثروت ملل (یا درواقع اصول اقتصاد سیاسی) اثر دانشمند معروف مرحوم میرزا محمدعلیخان ذکاءالمک معروف به فروغی میباشد. هر چند اینکتاب درواقع نوعی ترجمه و نگارشی جدید ازکتاب اقتصاد سیاسی اثر «پل بیورگارد» اقتصاددان و نویسنده فرانسوی میباشد، اما ترجمه و تدوین عالمانه مرحوم فروغی که آن را به شکلی جدید بازنویسیکرده؛ و به صورت متنی مدرن و درسی در رشته اقتصاد ارائه نموده است. در عین حالکتاب به سبکی سنتی ولی با محتوایی مدرن تنظیمگردیده است. اینکتاب ۵ بخش (یا به تعبیر نویسنده ۵ باب) داردکه تولید، توزیع، مصرف، چرخه اقتصاد و دولت و مالیه را پوشش میدهد. اینها درواقع مهمترین مباحث قائم به ذات علم اقتصاد و نظام اقتصادی هستند. این ۵ بخش در قالب ۱۷ فصل مهمترین مطالب علم اقتصاد کلاسیک جدید (یا اقتصاد سیاسی) را تشکیل میدهند:
در بخش اول (یا باب اول)که تولید ثروت نام دارد، علم اقتصاد سیاسی یا علم ثروت تعریف میشود. سپس به ارتباط علم اقتصاد با دیگر علوم انسانی و اجتماعی اشاره میشود. تولید ثروت و لوازم آن، نقش انسان و دیگر عوامل، جایگاهکار و نیروی انسانی در اقتصاد سیاسی، نقش عقلانیت نیروی انسانی در تولید ثروت، تقسیمکار و تشریح انواع صنایع مرتبط باکار، بحث فصلهای اول و دومکتاب (از بخش اول) را پوشش میدهند. فصل سوم از بخش اول به توصیف ابعاد مختلف سرمایه میپردازد. تعریف سرمایه، انواع آن، نقش بشر و عقلانیت وی در ایجاد وکاربرد سرمایه، پسانداز و حفاظت از سرمایه، دیگر موضوعات فصل مربوطه میباشند.
بخش دومکه به توزیع ثروت اختصاص دارد با محوریت مالکیت عوامل تولید و سهم عوامل مختلف تولید از محصولات، نقش دولت در توزیع، تعیین دستمزد، نقش عرضه و تقاضا، محوریت نیرویکار و شخصیت انسانی در توزیع، مدونگردیده و اصلیترین مباحث ارتباطات علم اقتصاد و جامعه انسانی در آن پردازش شده است.
بخش سومکه چرخه اقتصاد و چرخه تولید نام دارد تشریح مبادله، ارزش مبادله، شکلگیری قیمت، نقش پول، انضباط نظام پولی، نظام اعتباری و بانکی، اوراق قرضه دولتی، اوراق بهادار مالی، بخشهای مختلف تجارت داخلی و خارجی و نقش دولت در تجارت را بر عهده دارد. بخش چهارم به توصیف مصرف، انواع مصرف، الگوی مصرف، نقش دولت در مصرف و حفاظت از حداقل مصرف فقرا اختصاص دارد.
سرانجام بخش پایانی (یا باب پایانی) به دولت و مالیه مربوط بوده شامل تعریف دولت، وظایف دولت، هزینهها و درآمدهای دولت، انواع مالیات،کارآمدی و عادلانه بودن مالیات و موارد مشابه میباشد.
منبع: برگرفته از نشر آماره
◽️@utfinance◽️
اصول علم ثروت ملل یعنی اکونومی پلتیک
👤 محمدعلی فروغی
◽️@utfinance◽️
کتاب اصول ثروت ملل اولین کتابی است در اقتصاد کلاسیک که از زبان فرانسه به فارسی توسط محمدعلی فروغی ترجمه و در سال ۱۲۸۴ منتشر شده است.
چون ترجمه چنین موضوعی برای اولین بار در ایران صورت گرفته است؛ لذا معادلیابی اصطلاحات فرانسه به فارسی در حوزه علوم اقتصادی مهارت خاصی را میطلبید که آن هم از عهده ادیبی چون محمد علی فروغی – مصحح کلیات سعدی- بر میآمد و به نوعی آن را تالیف نموده و تبدیل به یک اثر با ارزش نموده است.
مرحوم فروغی با توجه به شناختی که از دو جامعه اروپا و ایران داشت تمام تلاش خود را برای هرچه بهتر شدن ترجمه انجام داده است چون در کتاب مباحثی جدید مثل مالیات و بیمه مطرح شده که قطعا با حالت تفصیلی که در اروپا بوده در ایرانِ زمان قاجار مطرح نبوده است. واژگانی که مرحوم فروغی در این کتاب به کار برده پایهای برای معادلیابیهای فارسی در حوزه علوم اقتصادی در سالهای بعد شده است. مقدمه جامع دکتر یداله دادگر هم به غنای کتاب افزوده و مختصات علم اقتصاد را به صورت عمیق و دقیق به تصویر کشیده است. در این کتاب سعی کردیم مطالبی که نیاز به توضیح داشته و نیز معادلهای انگلیسی پاورقیها داخل کروشه درج شود و برخی واژهها اعرابگذاری شود.
کتاب اصول ثروت ملل (یا درواقع اصول اقتصاد سیاسی) اثر دانشمند معروف مرحوم میرزا محمدعلیخان ذکاءالمک معروف به فروغی میباشد. هر چند اینکتاب درواقع نوعی ترجمه و نگارشی جدید ازکتاب اقتصاد سیاسی اثر «پل بیورگارد» اقتصاددان و نویسنده فرانسوی میباشد، اما ترجمه و تدوین عالمانه مرحوم فروغی که آن را به شکلی جدید بازنویسیکرده؛ و به صورت متنی مدرن و درسی در رشته اقتصاد ارائه نموده است. در عین حالکتاب به سبکی سنتی ولی با محتوایی مدرن تنظیمگردیده است. اینکتاب ۵ بخش (یا به تعبیر نویسنده ۵ باب) داردکه تولید، توزیع، مصرف، چرخه اقتصاد و دولت و مالیه را پوشش میدهد. اینها درواقع مهمترین مباحث قائم به ذات علم اقتصاد و نظام اقتصادی هستند. این ۵ بخش در قالب ۱۷ فصل مهمترین مطالب علم اقتصاد کلاسیک جدید (یا اقتصاد سیاسی) را تشکیل میدهند:
در بخش اول (یا باب اول)که تولید ثروت نام دارد، علم اقتصاد سیاسی یا علم ثروت تعریف میشود. سپس به ارتباط علم اقتصاد با دیگر علوم انسانی و اجتماعی اشاره میشود. تولید ثروت و لوازم آن، نقش انسان و دیگر عوامل، جایگاهکار و نیروی انسانی در اقتصاد سیاسی، نقش عقلانیت نیروی انسانی در تولید ثروت، تقسیمکار و تشریح انواع صنایع مرتبط باکار، بحث فصلهای اول و دومکتاب (از بخش اول) را پوشش میدهند. فصل سوم از بخش اول به توصیف ابعاد مختلف سرمایه میپردازد. تعریف سرمایه، انواع آن، نقش بشر و عقلانیت وی در ایجاد وکاربرد سرمایه، پسانداز و حفاظت از سرمایه، دیگر موضوعات فصل مربوطه میباشند.
بخش دومکه به توزیع ثروت اختصاص دارد با محوریت مالکیت عوامل تولید و سهم عوامل مختلف تولید از محصولات، نقش دولت در توزیع، تعیین دستمزد، نقش عرضه و تقاضا، محوریت نیرویکار و شخصیت انسانی در توزیع، مدونگردیده و اصلیترین مباحث ارتباطات علم اقتصاد و جامعه انسانی در آن پردازش شده است.
بخش سومکه چرخه اقتصاد و چرخه تولید نام دارد تشریح مبادله، ارزش مبادله، شکلگیری قیمت، نقش پول، انضباط نظام پولی، نظام اعتباری و بانکی، اوراق قرضه دولتی، اوراق بهادار مالی، بخشهای مختلف تجارت داخلی و خارجی و نقش دولت در تجارت را بر عهده دارد. بخش چهارم به توصیف مصرف، انواع مصرف، الگوی مصرف، نقش دولت در مصرف و حفاظت از حداقل مصرف فقرا اختصاص دارد.
سرانجام بخش پایانی (یا باب پایانی) به دولت و مالیه مربوط بوده شامل تعریف دولت، وظایف دولت، هزینهها و درآمدهای دولت، انواع مالیات،کارآمدی و عادلانه بودن مالیات و موارد مشابه میباشد.
منبع: برگرفته از نشر آماره
◽️@utfinance◽️
❤8👎1
📄 لیبرال محافظهکار
پنجم آذرماه سال ۱۳۲۱ خورشیدی، تاریخی است که در آن قلب یکی از استوارترین و خردمندترین مردان تاریخ معاصر ایران از تپش بازایستاد؛ روزی که محمدعلی فروغی، ملقب به ذکاءالملک، دیدگان خود را بر جهانی که سراسر آشوب و تغییر بود فروبست، اما میراثی از خود بر جای گذاشت که همچون چراغی در طوفانخیزترین ادوار تاریخ ایران سو سو میزد و مسیر کشتی دولت و ملت را در تلاطم امواج سهمگین حوادث روشن نگاه میداشت.
سخن گفتن از فروغی، سخن از یک فرد نیست، بلکه سخن از یک جریان فکری، یک متدولوژی سیاسی و یک مکتب فرهنگی است که در حساسترین بزنگاههای تاریخی، یعنی دوران گذار از سنت قاجاری به تجدد پهلوی، ساخت دولت مدرن و سپس بحران اشغال ایران در جنگ جهانی دوم، نقشی بیبدیل و نجاتبخش ایفا کرد.
او را معمار ایران نوین، حکیم سیاستمدار و ادیب دولتمرد نامیدهاند؛ شخصیتی چندوجهی که در وجودش، صلابت سیاست با لطافت ادبیات و دقت فلسفه در هم آمیخته بود تا الگویی از «سیاستورزی خردمندانه» را به نمایش بگذارد.
🔗 متن کامل را اینجا بخوانید
◽️@utfinance◽️
پنجم آذرماه سال ۱۳۲۱ خورشیدی، تاریخی است که در آن قلب یکی از استوارترین و خردمندترین مردان تاریخ معاصر ایران از تپش بازایستاد؛ روزی که محمدعلی فروغی، ملقب به ذکاءالملک، دیدگان خود را بر جهانی که سراسر آشوب و تغییر بود فروبست، اما میراثی از خود بر جای گذاشت که همچون چراغی در طوفانخیزترین ادوار تاریخ ایران سو سو میزد و مسیر کشتی دولت و ملت را در تلاطم امواج سهمگین حوادث روشن نگاه میداشت.
سخن گفتن از فروغی، سخن از یک فرد نیست، بلکه سخن از یک جریان فکری، یک متدولوژی سیاسی و یک مکتب فرهنگی است که در حساسترین بزنگاههای تاریخی، یعنی دوران گذار از سنت قاجاری به تجدد پهلوی، ساخت دولت مدرن و سپس بحران اشغال ایران در جنگ جهانی دوم، نقشی بیبدیل و نجاتبخش ایفا کرد.
او را معمار ایران نوین، حکیم سیاستمدار و ادیب دولتمرد نامیدهاند؛ شخصیتی چندوجهی که در وجودش، صلابت سیاست با لطافت ادبیات و دقت فلسفه در هم آمیخته بود تا الگویی از «سیاستورزی خردمندانه» را به نمایش بگذارد.
🔗 متن کامل را اینجا بخوانید
◽️@utfinance◽️
Telegraph
لیبرال محافظهکار
پنجم آذرماه سال ۱۳۲۱ خورشیدی، تاریخی است که در آن قلب یکی از استوارترین و خردمندترین مردان تاریخ معاصر ایران از تپش بازایستاد؛ روزی که محمدعلی فروغی، ملقب به ذکاءالملک، دیدگان خود را بر جهانی که سراسر آشوب و تغییر بود فروبست، اما میراثی از خود بر جای گذاشت…
❤10👎5🔥1
Forwarded from مرتضی کاظمی
در مسأله بنزین، سیاست غیرقیمتی یعنی انحراف برای فرار از راهکار درست
دو مسیر کلی پیشنهاد میشود:
۱- سیاست غیرقیمتی
و
۲- راهکار درست
سیاست غیرقیمتی یعنی حکومت میکوشد با ابزارهای فنی و اداری، مصرف را «مدیریت» کند. دههها است حکومت در ایران در حال اجرای سیاستهای غیرقیمتی است.
یا اجازه میدهیم بازار و قیمت بهعنوان فشردهترین سیگنال اطلاعاتی مسیر مصرف و تولید را تنظیم کند؛ یا با ابزارهای اداری و غیرقیمتی میکوشیم رفتار مردم را از بالا «هدایت» و «کنترل» کنیم.
در دهههای گذشته، هر بار که بحث اصلاح در حوزهی انرژی و بهطور خاص بنزین مطرح شده، دولتِ بنزینفروش بهجای پذیرش راهکار اصولی، به سراغ مجموعهای از سیاستهای غیرقیمتی رفته است؛ سیاستهایی که در ظاهر فنی و دقیق بهنظر میرسد اما در عمل چیزی جز ادامهی همان مسیر غلط گذشته نیستند.
سیاست غیرقیمتی، نه راه اصلاح است و نه مقدمهی اصلاح. سیاست غیرقیمتی یعنی تلاش برای تنظیم مصرف. این سیاستها فقط بحرانها را عقب میاندازند و اصلاح را دورتر.
سیاست غیرقیمتی یعنی تمرکز بر مردم، نه بر ساختار
حکومت، بهجای آنکه اصلاح را از خودش یعنی ساختار دولتیِ تولید، پالایش و توزیع آغاز کند، به مصرفکنندگان فشار وارد میکند. چرا؟
چون اصلاح ساختار حکومت سخت و پرهزینه است؛ اما کنترل مصرفکننده ظاهراً آسان، کممسئولیت و بدون پاسخگویی.
مصادیق سیاستهای غیرقیمتی
مهمترین سیاستهای غیرقیمتی در حوزهی انرژی که اجرا یا پیشنهاد شده:
- سهمیهبندی بنزین
- کارت سوخت
- سبد یا کالابرگ انرژی
- توسعهی دستوری مصرف CNG
- محدودیتهای اداری و ترافیکی برای مدیریت مصرف
- جریمه و الزامهای غیرقیمتی برای کنترل تقاضا
این سیاستها تقریباً فقط در کشورهای کمونیستی دیده میشود. در مقابل، قریب به اتفاق کشورهای جهان، تنظیم مصرف را از مسیر بازار و رقابت انجام میدهند.
فنآوری جایگزینِ دروغینِ بازار
هر بار که سیاست غیرقیمتی مطرح میشود، به زبان فناوری و هوشمندسازی بستهبندی میشود:
سامانه هوشمند سوخت
کارت انرژی
کیف پول انرژی
پایش دیجیتال مصرف
اما فناوری اگر در دل یک ساختار متمرکز، کمونیستی یا طالبانی قرار گیرد، فقط کنترل را دقیقتر میکند، نه اصلاح را ممکنتر. این ابزارها کارکرد اقتصادی ندارند؛ کارکرد کنترلی دارند.
بر اساس تجربه کشورهای موفق، اصلاح از ساختار شروع میشود، نه از مصرفکننده
کشورهایی مانند اندونزی، هند و مالزی سالها با یارانههای انرژی درگیر بودند اما مسیر اصلاح را از نقطه درست آغاز کردند:
۱. شفافسازی هزینهها و ساختار حکومت
۲. پذیرش سازوکار بازار
3. تفکیک حکومت از بنگاهداری
آنها از مردم شروع نکردند؛ از حکومت شروع کردند. نه کارت و سامانه ساختند، نه سهمیهی پیچیده تعریف کردند. اصلاح را با صداقت آغاز کردند، نه با راهکارهای موقتی.
نتیجهگیری: سیاست غیرقیمتی یعنی عقبانداختن اصلاح واقعی
سیاستگذار تصور میکند سیاست غیرقیمتی «وقت میخرد».
اما واقعیت ساده است: هر چه سیاست غیرقیمتی بیشتر تکرار شود، اصلاح اصولی دورتر میشود. بنزین در ایران، نماد همین دور باطل است:
هر بار که امکان اصلاح بوده، با یک سیاست غیرقیمتی از دست رفته است.
اصلاح واقعی نه با سهمیه و کارت و سامانه، بلکه با اصلاح ساختار و بازگرداندن تصمیمگیری به مردم و بازار ممکن میشود. تا زمانی که سیاستگذار اصلاح را از مردم آغاز میکند، نه از خودش، هیچ اصلاح پایداری شکل نخواهد گرفت.
✍️ مرتضی کاظمی
🗓 ۴ آذر ۱۴۰۴
🔗 t.me/mortezakazemii
دو مسیر کلی پیشنهاد میشود:
۱- سیاست غیرقیمتی
و
۲- راهکار درست
سیاست غیرقیمتی یعنی حکومت میکوشد با ابزارهای فنی و اداری، مصرف را «مدیریت» کند. دههها است حکومت در ایران در حال اجرای سیاستهای غیرقیمتی است.
یا اجازه میدهیم بازار و قیمت بهعنوان فشردهترین سیگنال اطلاعاتی مسیر مصرف و تولید را تنظیم کند؛ یا با ابزارهای اداری و غیرقیمتی میکوشیم رفتار مردم را از بالا «هدایت» و «کنترل» کنیم.
در دهههای گذشته، هر بار که بحث اصلاح در حوزهی انرژی و بهطور خاص بنزین مطرح شده، دولتِ بنزینفروش بهجای پذیرش راهکار اصولی، به سراغ مجموعهای از سیاستهای غیرقیمتی رفته است؛ سیاستهایی که در ظاهر فنی و دقیق بهنظر میرسد اما در عمل چیزی جز ادامهی همان مسیر غلط گذشته نیستند.
سیاست غیرقیمتی، نه راه اصلاح است و نه مقدمهی اصلاح. سیاست غیرقیمتی یعنی تلاش برای تنظیم مصرف. این سیاستها فقط بحرانها را عقب میاندازند و اصلاح را دورتر.
سیاست غیرقیمتی یعنی تمرکز بر مردم، نه بر ساختار
حکومت، بهجای آنکه اصلاح را از خودش یعنی ساختار دولتیِ تولید، پالایش و توزیع آغاز کند، به مصرفکنندگان فشار وارد میکند. چرا؟
چون اصلاح ساختار حکومت سخت و پرهزینه است؛ اما کنترل مصرفکننده ظاهراً آسان، کممسئولیت و بدون پاسخگویی.
مصادیق سیاستهای غیرقیمتی
مهمترین سیاستهای غیرقیمتی در حوزهی انرژی که اجرا یا پیشنهاد شده:
- سهمیهبندی بنزین
- کارت سوخت
- سبد یا کالابرگ انرژی
- توسعهی دستوری مصرف CNG
- محدودیتهای اداری و ترافیکی برای مدیریت مصرف
- جریمه و الزامهای غیرقیمتی برای کنترل تقاضا
این سیاستها تقریباً فقط در کشورهای کمونیستی دیده میشود. در مقابل، قریب به اتفاق کشورهای جهان، تنظیم مصرف را از مسیر بازار و رقابت انجام میدهند.
فنآوری جایگزینِ دروغینِ بازار
هر بار که سیاست غیرقیمتی مطرح میشود، به زبان فناوری و هوشمندسازی بستهبندی میشود:
سامانه هوشمند سوخت
کارت انرژی
کیف پول انرژی
پایش دیجیتال مصرف
اما فناوری اگر در دل یک ساختار متمرکز، کمونیستی یا طالبانی قرار گیرد، فقط کنترل را دقیقتر میکند، نه اصلاح را ممکنتر. این ابزارها کارکرد اقتصادی ندارند؛ کارکرد کنترلی دارند.
بر اساس تجربه کشورهای موفق، اصلاح از ساختار شروع میشود، نه از مصرفکننده
کشورهایی مانند اندونزی، هند و مالزی سالها با یارانههای انرژی درگیر بودند اما مسیر اصلاح را از نقطه درست آغاز کردند:
۱. شفافسازی هزینهها و ساختار حکومت
۲. پذیرش سازوکار بازار
3. تفکیک حکومت از بنگاهداری
آنها از مردم شروع نکردند؛ از حکومت شروع کردند. نه کارت و سامانه ساختند، نه سهمیهی پیچیده تعریف کردند. اصلاح را با صداقت آغاز کردند، نه با راهکارهای موقتی.
نتیجهگیری: سیاست غیرقیمتی یعنی عقبانداختن اصلاح واقعی
سیاستگذار تصور میکند سیاست غیرقیمتی «وقت میخرد».
اما واقعیت ساده است: هر چه سیاست غیرقیمتی بیشتر تکرار شود، اصلاح اصولی دورتر میشود. بنزین در ایران، نماد همین دور باطل است:
هر بار که امکان اصلاح بوده، با یک سیاست غیرقیمتی از دست رفته است.
اصلاح واقعی نه با سهمیه و کارت و سامانه، بلکه با اصلاح ساختار و بازگرداندن تصمیمگیری به مردم و بازار ممکن میشود. تا زمانی که سیاستگذار اصلاح را از مردم آغاز میکند، نه از خودش، هیچ اصلاح پایداری شکل نخواهد گرفت.
✍️ مرتضی کاظمی
🗓 ۴ آذر ۱۴۰۴
🔗 t.me/mortezakazemii
👍1👎1
Forwarded from مرتضی کاظمی
راهکار اصولی در مسأله بنزین چیست؟
از کجا باید شروع کنیم؟
خلاصه مطلب این است:
اصلاح را از حکومت شروع کنید؛
از مردم شروع نکنید.
برای این منظور، این اقدامات ضروری است:
🔹
۱. شفافیت کامل زنجیرهی نفت و سوخت
۲. تجاریسازیِ شرکت نفت
۳. رهایی دولت از تولید و فروش بنزین
۴. کنار گذاشتن تمام سیاستهای غیرقیمتی
۵. تعطیلی وزارت نفت در اولین فرصت
🔹
در مجموعهی یادداشتهای قبلی توضیح داده شد که چرا مسألهی بنزین در ایران پیش از آنکه اقتصادی باشد، یک مسألهی سیاسی است. حکومتی که ارادهی مردم را به گروگان بگیرد، خود گروگان تصمیمهای گذشتهی خویش میشود. تا زمانی که این رابطهی معیوب میان دولت و جامعه برقرار است، اصلاح اقتصادیِ بهشکل پایدار شکل نمیگیرد.
اما پرسش اساسی و نهایی همینجاست:
راهکار اصولی چیست؟
و از کجا باید آغاز کرد؟
پاسخ کوتاه است:
اصلاح را از حکومت شروع کنید؛
از مردم شروع نکنید.
مواجهه اصولی با مسألهی بنزین از «مصرف» آغاز نمیشود؛ از «ساختار حکمرانی انرژی» آغاز میشود. مشکل آنجاست که دولت، از ابتدا تا انتهای زنجیرهی نفت و بنزین، هم تولیدکننده، هم فروشنده و هم قیمتگذار است. هیچ صنعتی با چنین ترکیبی نه کارآمد و نه قابل اصلاح میشود. به همین دلیل است که هر طرح غیرقیمتی—از کارت سوخت تا سهمیه، از سبد انرژی تا سامانههای هوشمند—تنها تزئینی بر دیوار ساختاری ناکارآمد است.
چه باید کرد؟
۱. شفافیت کامل زنجیرهی نفت و سوخت
بدون انتشار هزینهها، عملکرد پالایشگاهها، تلفات، قیمت تولید و کیفیت بنزین، هیچ اصلاحی قابل ارزیابی نخواهد بود. اولین گام، پایان دادن به تاریکی اطلاعاتی در وزارت نفت و شرکتهای حکومتی است.
۲. تجاریسازیِ شرکت نفت
شرکت نفت باید یک شرکت تجاری باشد. این شرکت، الان یک ادارهای دولتی است. لازم است این شرکتها علیالخصوص شرکت ملی نفت با گزارشات شفاف و مستمر، پاسخگو و تحت نظارت عمومی قرار گیرد. در اولین فرصت، ضروری است که دولت، از بنگاهداری در صنعت نفت خارج شود.
۳. رهایی دولت از تولید و فروش بنزین
دولت نه تاجر، نه تولیدکننده و نه فروشندهی خوبی است. همانطور که دولت، فروشندهی سیبزمینی و گوجه نیست؛ نباید و لازم نیست که بنزینفروش باشد.
۴. کنار گذاشتن تمام سیاستهای غیرقیمتی
سهمیهبندی، کارت سوخت، سبد انرژی، اعمال سیاست غیرقیمتی از طریق کالاهایی مثل گاز CNG و هر شکل از کنترل مصرف، نه اصلاح اقتصادی بهشمار میرود و نه مقدمهی این اصلاح است. این سیاستها فقط بحرانها را عقب میاندازند و بنبست را عمیقتر میکند.
در دهههای گذشته، هر بار که امکان اصلاح اصولی وجود داشته با یک سیاست غیرقیمتی از دست رفته است. در حالیکه بیش از ۹۰ درصد کشورهای دنیا تنظیم مصرف سوخت را صرفاً از طریق بازار و رقابت انجام میدهند، دولت ایران همچنان با همان روشهایی رفتار میکند که مختص چند کشور متمرکز و بسته مانند کوبا و ونزوئلاست.
تا زمانی که «دولتِ بنزینفروش» بر کل زنجیرهی تولید و توزیع مسلط است، نه فناوری راهگشا خواهد بود، نه سهمیه، نه کارت، نه هیچ فرمولی از جنس بهینهی دوم، هیچکدام میتواند راهگشا باشد.
۵. تعطیلی وزارت نفت در اولین فرصت
وزارت نفت بعد از انقلاب اسلامی ایجاد شد. یکی از ریشههای ناکارآمدی، همین ترکیب عجیب «وزارتخانه + شرکت تجاری» است. وزارت نفت در ایران عملاً هم سیاستگذار است، هم ناظر، هم تولیدکننده، هم واردکننده، هم صادرکننده، هم قیمتگذار و هم فروشنده است. در هیچ ساختار کارآمدی چنین تمرکزی از قدرت و مسئولیت در یک نهاد دیده نمیشود.
اگر هدف، اصلاح اصولی است باید به این سؤال پاسخ داد:
آیا ادامهی موجودیت وزارت نفت، با این ساختار و اختیارات، منطقی است؟
پاسخ روشن است: خیر.
اصلاح واقعی نیازمند آن است که:
- نقش بنگاهداری به شرکت نفتِ تجاریشده (و نه مثل یک ادارهی دولتی) واگذار گردد،
و
- وزارت نفت در شکل کنونی به فعالیت خود پایان دهد.
به بیان دیگر:
ایران به «بازار آزاد انرژی» نیاز دارد، نه «وزارتخانهای که همزمان بنگاهدار، تنظیمگر و فروشنده است».
فعلاً شرایط سیاسی فشل است. پنج پیشنهاد بالا میتواند موضوعاتی اساسی برای گفتوگو باشند. مجبوریم گفتوگو و هماندیشی را ادامه دهیم تا زمانیکه شرایط سیاسی مهیا شود. امیدوارم بتوانیم ایرانِ عزیز را برای جهش اقتصادی و انجام اصلاحات ساختاری آماده کنیم.
✍️ مرتضی کاظمی
🗓 ۴ آذر ۱۴۰۴
🔗 t.me/mortezakazemii
از کجا باید شروع کنیم؟
خلاصه مطلب این است:
اصلاح را از حکومت شروع کنید؛
از مردم شروع نکنید.
برای این منظور، این اقدامات ضروری است:
🔹
۱. شفافیت کامل زنجیرهی نفت و سوخت
۲. تجاریسازیِ شرکت نفت
۳. رهایی دولت از تولید و فروش بنزین
۴. کنار گذاشتن تمام سیاستهای غیرقیمتی
۵. تعطیلی وزارت نفت در اولین فرصت
🔹
در مجموعهی یادداشتهای قبلی توضیح داده شد که چرا مسألهی بنزین در ایران پیش از آنکه اقتصادی باشد، یک مسألهی سیاسی است. حکومتی که ارادهی مردم را به گروگان بگیرد، خود گروگان تصمیمهای گذشتهی خویش میشود. تا زمانی که این رابطهی معیوب میان دولت و جامعه برقرار است، اصلاح اقتصادیِ بهشکل پایدار شکل نمیگیرد.
اما پرسش اساسی و نهایی همینجاست:
راهکار اصولی چیست؟
و از کجا باید آغاز کرد؟
پاسخ کوتاه است:
اصلاح را از حکومت شروع کنید؛
از مردم شروع نکنید.
مواجهه اصولی با مسألهی بنزین از «مصرف» آغاز نمیشود؛ از «ساختار حکمرانی انرژی» آغاز میشود. مشکل آنجاست که دولت، از ابتدا تا انتهای زنجیرهی نفت و بنزین، هم تولیدکننده، هم فروشنده و هم قیمتگذار است. هیچ صنعتی با چنین ترکیبی نه کارآمد و نه قابل اصلاح میشود. به همین دلیل است که هر طرح غیرقیمتی—از کارت سوخت تا سهمیه، از سبد انرژی تا سامانههای هوشمند—تنها تزئینی بر دیوار ساختاری ناکارآمد است.
چه باید کرد؟
۱. شفافیت کامل زنجیرهی نفت و سوخت
بدون انتشار هزینهها، عملکرد پالایشگاهها، تلفات، قیمت تولید و کیفیت بنزین، هیچ اصلاحی قابل ارزیابی نخواهد بود. اولین گام، پایان دادن به تاریکی اطلاعاتی در وزارت نفت و شرکتهای حکومتی است.
۲. تجاریسازیِ شرکت نفت
شرکت نفت باید یک شرکت تجاری باشد. این شرکت، الان یک ادارهای دولتی است. لازم است این شرکتها علیالخصوص شرکت ملی نفت با گزارشات شفاف و مستمر، پاسخگو و تحت نظارت عمومی قرار گیرد. در اولین فرصت، ضروری است که دولت، از بنگاهداری در صنعت نفت خارج شود.
۳. رهایی دولت از تولید و فروش بنزین
دولت نه تاجر، نه تولیدکننده و نه فروشندهی خوبی است. همانطور که دولت، فروشندهی سیبزمینی و گوجه نیست؛ نباید و لازم نیست که بنزینفروش باشد.
۴. کنار گذاشتن تمام سیاستهای غیرقیمتی
سهمیهبندی، کارت سوخت، سبد انرژی، اعمال سیاست غیرقیمتی از طریق کالاهایی مثل گاز CNG و هر شکل از کنترل مصرف، نه اصلاح اقتصادی بهشمار میرود و نه مقدمهی این اصلاح است. این سیاستها فقط بحرانها را عقب میاندازند و بنبست را عمیقتر میکند.
در دهههای گذشته، هر بار که امکان اصلاح اصولی وجود داشته با یک سیاست غیرقیمتی از دست رفته است. در حالیکه بیش از ۹۰ درصد کشورهای دنیا تنظیم مصرف سوخت را صرفاً از طریق بازار و رقابت انجام میدهند، دولت ایران همچنان با همان روشهایی رفتار میکند که مختص چند کشور متمرکز و بسته مانند کوبا و ونزوئلاست.
تا زمانی که «دولتِ بنزینفروش» بر کل زنجیرهی تولید و توزیع مسلط است، نه فناوری راهگشا خواهد بود، نه سهمیه، نه کارت، نه هیچ فرمولی از جنس بهینهی دوم، هیچکدام میتواند راهگشا باشد.
۵. تعطیلی وزارت نفت در اولین فرصت
وزارت نفت بعد از انقلاب اسلامی ایجاد شد. یکی از ریشههای ناکارآمدی، همین ترکیب عجیب «وزارتخانه + شرکت تجاری» است. وزارت نفت در ایران عملاً هم سیاستگذار است، هم ناظر، هم تولیدکننده، هم واردکننده، هم صادرکننده، هم قیمتگذار و هم فروشنده است. در هیچ ساختار کارآمدی چنین تمرکزی از قدرت و مسئولیت در یک نهاد دیده نمیشود.
اگر هدف، اصلاح اصولی است باید به این سؤال پاسخ داد:
آیا ادامهی موجودیت وزارت نفت، با این ساختار و اختیارات، منطقی است؟
پاسخ روشن است: خیر.
اصلاح واقعی نیازمند آن است که:
- نقش بنگاهداری به شرکت نفتِ تجاریشده (و نه مثل یک ادارهی دولتی) واگذار گردد،
و
- وزارت نفت در شکل کنونی به فعالیت خود پایان دهد.
به بیان دیگر:
ایران به «بازار آزاد انرژی» نیاز دارد، نه «وزارتخانهای که همزمان بنگاهدار، تنظیمگر و فروشنده است».
فعلاً شرایط سیاسی فشل است. پنج پیشنهاد بالا میتواند موضوعاتی اساسی برای گفتوگو باشند. مجبوریم گفتوگو و هماندیشی را ادامه دهیم تا زمانیکه شرایط سیاسی مهیا شود. امیدوارم بتوانیم ایرانِ عزیز را برای جهش اقتصادی و انجام اصلاحات ساختاری آماده کنیم.
✍️ مرتضی کاظمی
🗓 ۴ آذر ۱۴۰۴
🔗 t.me/mortezakazemii
👎1
Forwarded from مرتضی کاظمی
کدام کشورها چنین وزارت نفتی دارند؟
توضیحاتی دربارهی تعطیلی وزارت نفت
در یادداشت قبلی با عنوان راهکار اصولی در مسأله بنزین یکی از پنج پیشنهادی که مطرح کردم پیشنهاد «تعطیلی وزارت نفت» بود. این پیشنهاد شاید در نگاه اول رادیکال بهنظر برسد، اما بهنظر من اینطور نیست. چون یک واقعیت ساده وجود دارد:👇
تقریباً هیچ کشوری در جهان دارای چنین وزارتخانهای با ساختاری شبیه به وزارت نفتِ ایران، نیست.
وزارت نفت ایران یک موجود عجیب است: هم سیاستگذار است، هم ناظر، هم تولیدکننده، هم مدیر پالایشگاهها، هم واردکننده، هم صادرکننده، هم قیمتگذار، هم بنزینفروش، هم اجراکننده پروژه، هم پیمانکار، و هم کنترلکننده مصرفِ شهروندان.
ترکیبی از قدرت و مسئولیت که در هیچ اقتصاد مدرنی یا غیر مدرنی قابل تصور نیست.
🔹 کشورهایی که «وزارت نفت» دارند اما شبیه ایران نیستند: عربستان، امارات، کویت، عراق
- وزارتخانه دارند، اما تولید و فروش در اختیار شرکتهای تجاری مانند Aramco، ADNOC و KPC است.
- وزارتخانه فقط سیاستگذار و تنظیمگر است، نه بنگاهدار.
🔹 کشورهای نفتی که اصلاً وزارت نفت ندارند: ایالات متحده، کانادا، بریتانیا، نروژ، مالزی، اندونزی، برزیل
- تولید، عرضه و مدیریت انرژی در این کشورها برعهده بازار، رگولاتورهای مستقل و شرکتهای تجاری است.
- در این کشورها دولت نه تولیدکننده و نه فروشنده است اما در ایران، دولت هم تولیدکننده و هم فروشنده است.
🔹 ونزوئلا را مطمئن نیستم ولی بررسی اولیهام نشان میدهد حتی وزارت نفت در ونزوئلا به گستردگی این موجود در ایران نیست.
پس سؤال اصلی چیست؟
کدام کشور در جهان ساختاری شبیه وزارت نفت ایران دارد؟
تقریباً هیچ کشوری چنین وزارتخانهای ندارد.
ایران تنها نمونهای است که وزارتخانهای دارد که همزمان
سیاستگذار، تنظیمگر، مالک، تولیدکننده، فروشنده، واردکننده، صادرکننده و قیمتگذار است.
هیچ اقتصادی در چنین ساختاری امکان اصلاح ندارد.
چرا تعطیلی وزارت نفت یک پیشنهاد افراطی نیست؟
چون هدف، بازگشت به تجربه عادی کشورهای دنیا است؛ جایی که حکومت کار خودش را میکند میکند و این بازار و بنگاه تجاری هستند که مسئول تولید و فروش انرژی میباشند.
🔹 درخواست میکنم اگر مطالعه، پژوهش یا ایدهای در این مورد دارید برایم بفرستید تا در این مورد همفکری و گفتگو داشته باشیم.
✍️ مرتضی کاظمی
🗓 ۵ آذر ۱۴۰۴
🔗 t.me/mortezakazemii
توضیحاتی دربارهی تعطیلی وزارت نفت
در یادداشت قبلی با عنوان راهکار اصولی در مسأله بنزین یکی از پنج پیشنهادی که مطرح کردم پیشنهاد «تعطیلی وزارت نفت» بود. این پیشنهاد شاید در نگاه اول رادیکال بهنظر برسد، اما بهنظر من اینطور نیست. چون یک واقعیت ساده وجود دارد:👇
تقریباً هیچ کشوری در جهان دارای چنین وزارتخانهای با ساختاری شبیه به وزارت نفتِ ایران، نیست.
وزارت نفت ایران یک موجود عجیب است: هم سیاستگذار است، هم ناظر، هم تولیدکننده، هم مدیر پالایشگاهها، هم واردکننده، هم صادرکننده، هم قیمتگذار، هم بنزینفروش، هم اجراکننده پروژه، هم پیمانکار، و هم کنترلکننده مصرفِ شهروندان.
ترکیبی از قدرت و مسئولیت که در هیچ اقتصاد مدرنی یا غیر مدرنی قابل تصور نیست.
🔹 کشورهایی که «وزارت نفت» دارند اما شبیه ایران نیستند: عربستان، امارات، کویت، عراق
- وزارتخانه دارند، اما تولید و فروش در اختیار شرکتهای تجاری مانند Aramco، ADNOC و KPC است.
- وزارتخانه فقط سیاستگذار و تنظیمگر است، نه بنگاهدار.
🔹 کشورهای نفتی که اصلاً وزارت نفت ندارند: ایالات متحده، کانادا، بریتانیا، نروژ، مالزی، اندونزی، برزیل
- تولید، عرضه و مدیریت انرژی در این کشورها برعهده بازار، رگولاتورهای مستقل و شرکتهای تجاری است.
- در این کشورها دولت نه تولیدکننده و نه فروشنده است اما در ایران، دولت هم تولیدکننده و هم فروشنده است.
🔹 ونزوئلا را مطمئن نیستم ولی بررسی اولیهام نشان میدهد حتی وزارت نفت در ونزوئلا به گستردگی این موجود در ایران نیست.
پس سؤال اصلی چیست؟
کدام کشور در جهان ساختاری شبیه وزارت نفت ایران دارد؟
تقریباً هیچ کشوری چنین وزارتخانهای ندارد.
ایران تنها نمونهای است که وزارتخانهای دارد که همزمان
سیاستگذار، تنظیمگر، مالک، تولیدکننده، فروشنده، واردکننده، صادرکننده و قیمتگذار است.
هیچ اقتصادی در چنین ساختاری امکان اصلاح ندارد.
چرا تعطیلی وزارت نفت یک پیشنهاد افراطی نیست؟
چون هدف، بازگشت به تجربه عادی کشورهای دنیا است؛ جایی که حکومت کار خودش را میکند میکند و این بازار و بنگاه تجاری هستند که مسئول تولید و فروش انرژی میباشند.
🔹 درخواست میکنم اگر مطالعه، پژوهش یا ایدهای در این مورد دارید برایم بفرستید تا در این مورد همفکری و گفتگو داشته باشیم.
✍️ مرتضی کاظمی
🗓 ۵ آذر ۱۴۰۴
🔗 t.me/mortezakazemii
👍9❤3👎1