📄 «انقلاب آزادی در آرژانتین» | گزارشی از کنفرانس سالانه مؤسسه لودویگ فون میزس آلمان در مونیخ
ترجمه: هوش مصنوعی
◽️@utfinance◽️
ترجمه: هوش مصنوعی
کنفرانس سالانه موسسه لودویگ فون میزس آلمان در مونیخ برگزار شد.
◽️@utfinance◽️
Telegraph
«انقلاب آزادی در آرژانتین» | گزارشی از کنفرانس سالانه مؤسسه لودویگ فون میزس آلمان در مونیخ
کنفرانس سالانه موسسه لودویگ فون میزس آلمان در مونیخ برگزار شد. ترویج و محبوبیت جهانی لیبرتارینیسم دکتر تورستن پولایت، رئیس موسسه، کنفرانس ۲۰۲۵ موسسه لودویگ فون میزس آلمان را با کلماتی صریح درباره وضعیت کنونی افتتاح کرد: «کاهش روزافزون آزادی و گسترش عدم آزادی…
👍7👎2😱2
📄 یورش به سنگر علمزدگی
/معرفی کتاب «ضدانقلاب علم» نوشته فردریش فون هایک/
در میانه قرن بیستم و در روزگاری که فاشیسم و کمونیسم در حال تخریب تمدن بشری بودند و سایههای سنگین توتالیتاریسم و برنامهریزی متمرکز بر جوامع غربی افتاده بود، فردریش فون هایک،، یکی از مهمترین آثار خود را برای کالبدشکافی ریشههای این «طغیان علیه عقل» منتشر کرد. کتاب «ضدانقلاب علم: مطالعاتی در باب سوءاستفاده از عقل» (The Counter-Revolution of Science: Studies on the Abuse of Reason) که بخشهای اصلی آن در قالب مقالاتی در نشریه «اکونومیکا» بین سالهای ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۴ منتشر شد، سرانجام به صورت کتابی یکپارچه در سال ۱۹۵۲ به چاپ رسید.
کتاب «ضدانقلاب علم»، برخلاف آثار مشهورتر فردریش هایک همچون «راه بردگی» که هشداری سیاسی بود یا «قانون، قانونگذاری و آزادی» که طرحی حقوقی-سیاسی ارائه میداد، پژوهشی فلسفی و معرفتشناختی در بنیانهای تفکری است که به باور او، تمدن غرب را به بیراهه کشانده بود. «ضدانقلاب علم» در واقع یک تبارشناسی فکری است؛ تبارشناسی ایدهای خطرناک که هایک آن را «ساینتیسم» (Scientism) یا «علمزدگی» یا «علم سالاری» مینامد. این کتاب را میتوانیم مانیفست هایک علیه تکبر مهندسان اجتماعی معرفی کینم که نقدی بر تلاش برای بازسازی جامعه بر اساس الگوهای علوم طبیعی است.
🔗 متن کامل را اینجا بخوانید
◽️@utfinance◽️
/معرفی کتاب «ضدانقلاب علم» نوشته فردریش فون هایک/
در میانه قرن بیستم و در روزگاری که فاشیسم و کمونیسم در حال تخریب تمدن بشری بودند و سایههای سنگین توتالیتاریسم و برنامهریزی متمرکز بر جوامع غربی افتاده بود، فردریش فون هایک،، یکی از مهمترین آثار خود را برای کالبدشکافی ریشههای این «طغیان علیه عقل» منتشر کرد. کتاب «ضدانقلاب علم: مطالعاتی در باب سوءاستفاده از عقل» (The Counter-Revolution of Science: Studies on the Abuse of Reason) که بخشهای اصلی آن در قالب مقالاتی در نشریه «اکونومیکا» بین سالهای ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۴ منتشر شد، سرانجام به صورت کتابی یکپارچه در سال ۱۹۵۲ به چاپ رسید.
کتاب «ضدانقلاب علم»، برخلاف آثار مشهورتر فردریش هایک همچون «راه بردگی» که هشداری سیاسی بود یا «قانون، قانونگذاری و آزادی» که طرحی حقوقی-سیاسی ارائه میداد، پژوهشی فلسفی و معرفتشناختی در بنیانهای تفکری است که به باور او، تمدن غرب را به بیراهه کشانده بود. «ضدانقلاب علم» در واقع یک تبارشناسی فکری است؛ تبارشناسی ایدهای خطرناک که هایک آن را «ساینتیسم» (Scientism) یا «علمزدگی» یا «علم سالاری» مینامد. این کتاب را میتوانیم مانیفست هایک علیه تکبر مهندسان اجتماعی معرفی کینم که نقدی بر تلاش برای بازسازی جامعه بر اساس الگوهای علوم طبیعی است.
🔗 متن کامل را اینجا بخوانید
◽️@utfinance◽️
اکوایران
یورش به سنگر علمزدگی
در میانه قرن بیستم و در روزگاری که فاشیسم و کمونیسم در حال تخریب تمدن بشری بودند و سایههای سنگین توتالیتاریسم و برنامهریزی متمرکز بر جوامع غربی افتاده بود، فردریش فون هایک،، یکی از مهمترین آثار خود را برای کالبدشکافی ریشههای این «طغیان علیه عقل» منتشر…
👍5❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🖥 خاطره عجیب محمد موسوی از بازیکنان کوبایی
خاطره محمد موسوی، بازیکن والیبال، نمونه کوچکی از وضعیت فلاکتبار مردم کوبا تحت حکومت سوسیالیستی است.
◽️@utfinance◽️
خاطره محمد موسوی، بازیکن والیبال، نمونه کوچکی از وضعیت فلاکتبار مردم کوبا تحت حکومت سوسیالیستی است.
◽️@utfinance◽️
👍16😱2😢2❤1👎1👌1
🖥 شریعتی انگلی برای جامعه ایران
👤 عباس سوری
علی شریعتی کمدین و متفکرنمایی که پس از سفر به مصر در وصف کارگرانی که در ساخت اهرام مصر شرکت داشتند مرثیه سرایید و هنگام مرگ وصیت کرد تا مانند فراعنه مصر پیکرش را مومیایی کنند.
علی شریعتی تئوریسین اعتراض برای اعتراض بود. کسی که در وصف زن ایرانی فاطمه فاطمه است را نوشت و زن ایرانی را فقط در پستوی خانه تصور کرد، اما همسرش بدون حجاب در فرانسه به گردش میرفت. علی شریعتی نماد و تئوریسین اعتراض و تخریب نظم عمومی بود. تمام چیز هایی که علی شریعتی در طول عمرش نفی میکرد در زندگی شخصی اش نمود کامل داشت.
علی شریعتی یکی از موفق ترین تئوریسین های قرن معاصر است. چراکه تمام تلاش هایش نتیجه داد و امروزه کارنامه علی شریعتی را بصورت زنده میتوان در جامعه ایران مشاهده کرد.
©️ رسانه پارسی
◽️@utfinance◽️
👤 عباس سوری
علی شریعتی کمدین و متفکرنمایی که پس از سفر به مصر در وصف کارگرانی که در ساخت اهرام مصر شرکت داشتند مرثیه سرایید و هنگام مرگ وصیت کرد تا مانند فراعنه مصر پیکرش را مومیایی کنند.
علی شریعتی تئوریسین اعتراض برای اعتراض بود. کسی که در وصف زن ایرانی فاطمه فاطمه است را نوشت و زن ایرانی را فقط در پستوی خانه تصور کرد، اما همسرش بدون حجاب در فرانسه به گردش میرفت. علی شریعتی نماد و تئوریسین اعتراض و تخریب نظم عمومی بود. تمام چیز هایی که علی شریعتی در طول عمرش نفی میکرد در زندگی شخصی اش نمود کامل داشت.
علی شریعتی یکی از موفق ترین تئوریسین های قرن معاصر است. چراکه تمام تلاش هایش نتیجه داد و امروزه کارنامه علی شریعتی را بصورت زنده میتوان در جامعه ایران مشاهده کرد.
©️ رسانه پارسی
◽️@utfinance◽️
YouTube
شریعتی انگلی برای جامعه ایران | عباس سوری
علی شریعتی کمدین و متفکرنمایی که پس از سفر به مصر در وصف کارگرانی که در ساخت اهرام مصر شرکت داشتند مرثیه سرایید و هنگام مرگ وصیت کرد تا مانند فراعنه مصر پیکرش را مومیایی کنند. علی شریعتی تئوریسین اعتراض برای اعتراض بود. کسی که در وصف زن ایرانی فاطمه فاطمه…
👍36👎6👌3👏1
◽️ قیمت بنزین سوپر کشف شد
پس از انجام اولین معامله بنزین سوپر در بورس انرژی، قیمت هر لیتر از این محصول ۶۵ هزار و ۸۰۰ تومان کشف قیمت شد.
عرضه بنزین ویژه امروز ۲ آذر ماه راس ساعت ۱۲ انجام شد.
هشتم آذرماه این محموله در بندر امام خمینی (ره) تحویل توزیعکنندگان و جایگاهداران خواهد شد.
◽️@utfinance◽️
پس از انجام اولین معامله بنزین سوپر در بورس انرژی، قیمت هر لیتر از این محصول ۶۵ هزار و ۸۰۰ تومان کشف قیمت شد.
عرضه بنزین ویژه امروز ۲ آذر ماه راس ساعت ۱۲ انجام شد.
هشتم آذرماه این محموله در بندر امام خمینی (ره) تحویل توزیعکنندگان و جایگاهداران خواهد شد.
◽️@utfinance◽️
😱8👏2❤1😢1
Forwarded from مرتضی کاظمی
در مورد بنزین؛ اصلاح را از حکومت شروع کنید، نه از مردم!
دولتِ بنزینفروش از ابتدا تا انتهای زنجیرهی تولید و توزیعِ بنزین از استخراج و پالایش تا قیمتگذاری و نحوهی عرضه، حضور پررنگ و تعیینکننده دارد؛ اما هنگامی که سخن از «اصلاح» به میان میآید، بهجای آنکه بر ساختارهای دولتی و تصمیمگیری در ابتدای زنجیره یعنی تولید و توزیع متمرکز باشد، فشار را به انتهای زنجیره یعنی مصرفکنندگان منتقل میکند.
ذهنیت کنترلگرا همیشه در حال دستور و کنترلگری است؛
از اقتصاد تا سبک زندگی
این جابهجایی در نقطهی آغاز اصلاح تصادفی نیست. بخش قابلتوجهی از ذهنیت سیاستگذاری بهویژه در میان تکنوکراتهای دولتی بر کنترل، هدایت از بالا و نظارت دائمی بر رفتار مردم استوار است. همان ذهنیتی که سالها تلاش کرده مردم را از طریق اجبار «هدایت» کند در حوزه انرژی نیز به دنبال دیکته کردنِ نحوه و میزان مصرف است. طبیعی است که اولین ایدهای که در موضوع بنزین به ذهن این گروه خطور میکند، سهمیهبندی، کارت سوخت و طرحهایی از جنس «سبد انرژی» باشد؛ سیاستهایی که بهجای اصلاح ساختار، تنها میکوشند رفتار مصرفکننده را تحت کنترل بگیرند.
اصلاح را از مردم شروع نکنید؛
به ساختارِ فاسد فکر کنید!
اما پرسش اصلی در همین نقطه است: آیا تا امروز دیدهایم که همین سیاستگذاران، با همان جدیتی که سهمیه و سامانه و کنترل را پیگیری میکنند، خواستار شفافیت در وزارت نفت، انتشار عمومی اطلاعاتِ مربوط به هزینهها، کیفیت و بهرهوری در پالایشگاهها یا اصلاح نظام مدیریتی شرکت نفت باشند؟ در واقع، سیاستگذار اصلاح را از جایی آغاز میکند که کممسئولیتترین بخش برای حکومت است: از مردم، نه از ساختار خودشان.
مسئله بنزین، مسئله حکمرانی است
بنزین، پیش از آنکه مسئلهای مربوط به مصرفکننده باشد، مسئلهای مربوط به حکمرانی انرژی است. اصلاح واقعی باید از همانجایی شروع شود که ناکارآمدی شروع و تصمیمها گرفته میشود، نه از جایی که مردم مجبور به تبعیتاند. تمرکز بر مصرفکننده، فرار از مسئولیت اصلی یعنی فرار از اصلاح ساختارِ دولتِ بنزینفروش، شفافسازی زنجیرهی تولید و توزیع، و فرار از پایان دادن به مدیریت دستوری و غیرپاسخگو است.
خلاصه اینکه؛ در مورد بنزین؛ اصلاح را از حکومت شروع کنید، نه از مردم!
✍️ مرتضی کاظمی
🗓 ۲ آذر ۱۴۰۴
🔗 t.me/mortezakazemii
دولتِ بنزینفروش از ابتدا تا انتهای زنجیرهی تولید و توزیعِ بنزین از استخراج و پالایش تا قیمتگذاری و نحوهی عرضه، حضور پررنگ و تعیینکننده دارد؛ اما هنگامی که سخن از «اصلاح» به میان میآید، بهجای آنکه بر ساختارهای دولتی و تصمیمگیری در ابتدای زنجیره یعنی تولید و توزیع متمرکز باشد، فشار را به انتهای زنجیره یعنی مصرفکنندگان منتقل میکند.
ذهنیت کنترلگرا همیشه در حال دستور و کنترلگری است؛
از اقتصاد تا سبک زندگی
این جابهجایی در نقطهی آغاز اصلاح تصادفی نیست. بخش قابلتوجهی از ذهنیت سیاستگذاری بهویژه در میان تکنوکراتهای دولتی بر کنترل، هدایت از بالا و نظارت دائمی بر رفتار مردم استوار است. همان ذهنیتی که سالها تلاش کرده مردم را از طریق اجبار «هدایت» کند در حوزه انرژی نیز به دنبال دیکته کردنِ نحوه و میزان مصرف است. طبیعی است که اولین ایدهای که در موضوع بنزین به ذهن این گروه خطور میکند، سهمیهبندی، کارت سوخت و طرحهایی از جنس «سبد انرژی» باشد؛ سیاستهایی که بهجای اصلاح ساختار، تنها میکوشند رفتار مصرفکننده را تحت کنترل بگیرند.
اصلاح را از مردم شروع نکنید؛
به ساختارِ فاسد فکر کنید!
اما پرسش اصلی در همین نقطه است: آیا تا امروز دیدهایم که همین سیاستگذاران، با همان جدیتی که سهمیه و سامانه و کنترل را پیگیری میکنند، خواستار شفافیت در وزارت نفت، انتشار عمومی اطلاعاتِ مربوط به هزینهها، کیفیت و بهرهوری در پالایشگاهها یا اصلاح نظام مدیریتی شرکت نفت باشند؟ در واقع، سیاستگذار اصلاح را از جایی آغاز میکند که کممسئولیتترین بخش برای حکومت است: از مردم، نه از ساختار خودشان.
مسئله بنزین، مسئله حکمرانی است
بنزین، پیش از آنکه مسئلهای مربوط به مصرفکننده باشد، مسئلهای مربوط به حکمرانی انرژی است. اصلاح واقعی باید از همانجایی شروع شود که ناکارآمدی شروع و تصمیمها گرفته میشود، نه از جایی که مردم مجبور به تبعیتاند. تمرکز بر مصرفکننده، فرار از مسئولیت اصلی یعنی فرار از اصلاح ساختارِ دولتِ بنزینفروش، شفافسازی زنجیرهی تولید و توزیع، و فرار از پایان دادن به مدیریت دستوری و غیرپاسخگو است.
خلاصه اینکه؛ در مورد بنزین؛ اصلاح را از حکومت شروع کنید، نه از مردم!
✍️ مرتضی کاظمی
🗓 ۲ آذر ۱۴۰۴
🔗 t.me/mortezakazemii
👌8
🖥 چگونه ترقی به ارتجاع منجر میشود
👤 مسعود یوسف حصیرچین
👤 علی آردم
در برنامۀ عصر پارسه 5، به بهانۀ انتشار کتاب نظریههای منفی باف، نوشتۀ هلن پلاکرز و جیمز لینزی، با ترجمۀ مسعود یوسفحصیرچین از جانب بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه، جلسهای با حضور مترجم و علی آردم بهعنوان منتقد برگزار شد.
در این برنامه، علی آردم دربارۀ علل استفاده از نام منفیباف برای نظریات چپ نو، همچون مطالعات پسااستعماری، مطالعات جنسیت، کوییر و معلولیت صحبت کرد.
حصیرچین نیز دربارۀ تأثیر این نظریات در جهان فعلی، پیشینۀ آنها، آثار آنها در جهان امروز و البته ایران و اهمیت آن برای وضعیت ایران گفت.
همچنین هر دو سخنران دربارۀ تفاوت دیدگاههای چپگرایانه و منفیبافانه و رویکرد لیبرال و همینطور مسائل دیگر صحبت کردند.
🔗 https://youtu.be/GBRyHmaKBYs
کتاب نظریههای منفیباف را میتوانید از اینجا تهیه کنید: ایران کتاب | بنوبوک | سیبوک
©️ شرق وحشی
تلگرام | یوتوب
◽️@utfinance◽️
👤 مسعود یوسف حصیرچین
👤 علی آردم
در برنامۀ عصر پارسه 5، به بهانۀ انتشار کتاب نظریههای منفی باف، نوشتۀ هلن پلاکرز و جیمز لینزی، با ترجمۀ مسعود یوسفحصیرچین از جانب بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه، جلسهای با حضور مترجم و علی آردم بهعنوان منتقد برگزار شد.
در این برنامه، علی آردم دربارۀ علل استفاده از نام منفیباف برای نظریات چپ نو، همچون مطالعات پسااستعماری، مطالعات جنسیت، کوییر و معلولیت صحبت کرد.
حصیرچین نیز دربارۀ تأثیر این نظریات در جهان فعلی، پیشینۀ آنها، آثار آنها در جهان امروز و البته ایران و اهمیت آن برای وضعیت ایران گفت.
همچنین هر دو سخنران دربارۀ تفاوت دیدگاههای چپگرایانه و منفیبافانه و رویکرد لیبرال و همینطور مسائل دیگر صحبت کردند.
🔗 https://youtu.be/GBRyHmaKBYs
کتاب نظریههای منفیباف را میتوانید از اینجا تهیه کنید: ایران کتاب | بنوبوک | سیبوک
©️ شرق وحشی
تلگرام | یوتوب
◽️@utfinance◽️
YouTube
عصر پارسه 5/ چگونه ترقی به ارتجاع منجر شود/ علی آردم و مسعود یوسف حصیرچین دربارۀ نظریههای منفیباف
در برنامۀ عصر پارسه 5، به بهانۀ انتشار کتاب نظریههای منفی باف، نوشتۀ هلن پلاکرز و جیمز لینزی، با ترجمۀ مسعود یوسفحصیرچین از جانب بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه، جلسهای با حضور مترجم و علی آردم بهعنوان منتقد برگزار شد.
در این برنامه دربارۀ علل استفاده از…
در این برنامه دربارۀ علل استفاده از…
❤3👍3
📄 افسانه طبقه: نقد مبانی فلسفی مارکسیسم از منظر میزس
👤 اویس ارشادیان
◼️@oveissershadian
◽️@utfinance◽️
👤 اویس ارشادیان
یکی از مفاهیم کلیدی در فلسفه تاریخ مارکس، مفهوم طبقه است. با این حال، او هرگز تعریف مشخصی از طبقه ارائه نکرد؛ تنها در جلد سوم سرمایه، که پس از مرگش به دست انگلس منتشر شد، در چند صفحه توضیح داده است که طبقه چه چیزی نیست. باید توجه داشت که ذهن انسان بهطور طبیعی به دستهبندی پدیدهها گرایش دارد و «طبقه» نیز، مانند بسیاری از مفاهیم دیگر، یک مقوله تحلیلی است و نه یک واقعیت عینیِ مستقل که در طبیعت وجود داشته باشد. اما مارکس درباره طبقه بهگونهای سخن میگوید که گویی با یک موجودیت ثابت و بیرونی مواجهیم؛ موجودیتی که میتوان منافع آن را مستقل از افراد تشخیص داد و بر اساس آن رفتارهایش را تبیین یا حتی پیشبینی کرد.
◼️@oveissershadian
◽️@utfinance◽️
❤7
📄 دودهایی از آتش مالکیت عمومی
👤 امیررضا عبدلی
فرض کنید اسکله بندرعباس مالک یا مالکان خصوصی داشت، یا این که توسط بخش خصوصی اداره و کنترل میشد. آیا به همین راحتی میشد محمولههای بسیار خطرناک مواد منفجره را در آن انبار کرد و جان و مال شهروندان کاملاً بیدفاع و بیگناه و بیخبر از همه جا را به خطر انداخت؟ و به فرض محال هم که چنین اهمالی صورت میگرفت و چنان فاجعهای رخ میداد، آیا کشف حقیقت و پیگرد و تعقیب مجرمان و مقصّران مثل امروز غیرممکن بود؟ عقل سلیم به هر دو سؤال با قاطعیت پاسخ منفی میدهد.
حالا فرض کنید که روز و روزگاری جنگلهای هیرکانی را به حراج گذاشته بودند و به کسانی فروخته بودند. به نظرتان آیا مالکان جنگل داراییشان را با «علفزار» اشتباه میگرفتند؟ آیا مینشستند و نگاه میکردند تا مِلکشان آتش بگیرد؟ آیا روزها وقوع آتشسوزی را انکار میکردند؟ آیا با تأخیری طولانی و با کاهلی تمام دست به کار اطفاء حریق میشدند؟ باورش سخت است.
حال که زحمت کشیدید و این همه احتمالات بعید را از قوه مخیلهتان گذراندید، لطفاً یک حالت دیگر را هم فرض کنید، و آن اینکه حفظ کیفیت هوای کلانشهرها را هم به یک یا چند بنگاه خصوصی سپرده بودند. یعنی بنگاههایی که سودشان از پاکیزگی هوای شهر تأمین میشد و برای رسیدن به این سود احتمالاً هزاران ترفند حقوقی یا تکنولوژیک خلاقانهای را امتحان میکردند که امروز حتّی یکی از آنها هم به فکر من و شما نمیرسد. البته که در این صورت دنیا بهشت نمیشد و مشکل آلودگی از میان نمیرفت، ولی حتماً روزگارمان به از امروز بود که دم به دقیقه وضع بدتر میشود و دست هیچکس هم به هیچجا بند نیست. حداقل این بود که در مسیر دشوار اصلاح و بهبود حرکت میکردیم، نه در برهوت بلاتکلیفی.
تصوّر میکنم اگر واقعاً دلنگران زندگی و بسترهای حفظ و رشد و ترقّی زندگی بودیم (از جنگل و هوا و آب گرفته تا آموزش و بهداشت و فرهنگ)، دیگر خیلی به این فکر نمیکردیم که این ثروتها «مال» چه کسی هستند، و دیگر برایمان عجیب و نپذیرفتنی نبود که فلان جنگل یا رودخانه یا جادّه «مال» فلان سرمایهدار یا فلان شرکت باشد، بلکه در درجه اوّل به این فکر میکردیم که با کدام روش میتوان این ساز و برگهای زندگی را از شرّ اتلاف و اسراف و نابودی در امان نگاه داشت. امّا به نظر میرسد دغدغهها و اولویتهای مهمتری وجود دارند.
میدانیم و میبینیم که مالکیت و اداره عمومی روش خوبی برای حفظ ثروتهایی که ملّی نامیده میشوند نیست؛ بهخصوص در مناطقی از جهان که طبق سنّتهای کهن دولتمردان همیشه طلبکارند و هیچ تصوّری از مسئول بودن ندارند. ولی علیرغم این دانستن و دیدن، همچنان بر مشاع بودن مهمترین منابع ثروت اصرار داریم و همه مشکلات را به بیکفایتی «این» دولت یا «این» حکومت خاص نسبت میدهیم. شاید به این خاطر که عدالت (به معنای نفی حتّیالمقدور همه نابرابریها) آنقدر ضروری به نظرمان میرسد که اگر شده حاضریم حتّی خود زندگی را هم به پایش قربانی کنیم. به بیان بسیار عامیانه: اگر دیگی عادلانه نمیجوشد، میخواهم سر سگ در آن بجوشد.
در هر صورت که کار از کار گذشته، ولی اگر قرار بود در یک جمله به همه فرزندان آینده این سرزمین وصیت کنم احتمالاً میگفتم: باقی ماندن زندگی از عادلانه به نظر رسیدن آن مهمتر است.
◽️@utfinance◽️
👤 امیررضا عبدلی
فرض کنید اسکله بندرعباس مالک یا مالکان خصوصی داشت، یا این که توسط بخش خصوصی اداره و کنترل میشد. آیا به همین راحتی میشد محمولههای بسیار خطرناک مواد منفجره را در آن انبار کرد و جان و مال شهروندان کاملاً بیدفاع و بیگناه و بیخبر از همه جا را به خطر انداخت؟ و به فرض محال هم که چنین اهمالی صورت میگرفت و چنان فاجعهای رخ میداد، آیا کشف حقیقت و پیگرد و تعقیب مجرمان و مقصّران مثل امروز غیرممکن بود؟ عقل سلیم به هر دو سؤال با قاطعیت پاسخ منفی میدهد.
حالا فرض کنید که روز و روزگاری جنگلهای هیرکانی را به حراج گذاشته بودند و به کسانی فروخته بودند. به نظرتان آیا مالکان جنگل داراییشان را با «علفزار» اشتباه میگرفتند؟ آیا مینشستند و نگاه میکردند تا مِلکشان آتش بگیرد؟ آیا روزها وقوع آتشسوزی را انکار میکردند؟ آیا با تأخیری طولانی و با کاهلی تمام دست به کار اطفاء حریق میشدند؟ باورش سخت است.
حال که زحمت کشیدید و این همه احتمالات بعید را از قوه مخیلهتان گذراندید، لطفاً یک حالت دیگر را هم فرض کنید، و آن اینکه حفظ کیفیت هوای کلانشهرها را هم به یک یا چند بنگاه خصوصی سپرده بودند. یعنی بنگاههایی که سودشان از پاکیزگی هوای شهر تأمین میشد و برای رسیدن به این سود احتمالاً هزاران ترفند حقوقی یا تکنولوژیک خلاقانهای را امتحان میکردند که امروز حتّی یکی از آنها هم به فکر من و شما نمیرسد. البته که در این صورت دنیا بهشت نمیشد و مشکل آلودگی از میان نمیرفت، ولی حتماً روزگارمان به از امروز بود که دم به دقیقه وضع بدتر میشود و دست هیچکس هم به هیچجا بند نیست. حداقل این بود که در مسیر دشوار اصلاح و بهبود حرکت میکردیم، نه در برهوت بلاتکلیفی.
تصوّر میکنم اگر واقعاً دلنگران زندگی و بسترهای حفظ و رشد و ترقّی زندگی بودیم (از جنگل و هوا و آب گرفته تا آموزش و بهداشت و فرهنگ)، دیگر خیلی به این فکر نمیکردیم که این ثروتها «مال» چه کسی هستند، و دیگر برایمان عجیب و نپذیرفتنی نبود که فلان جنگل یا رودخانه یا جادّه «مال» فلان سرمایهدار یا فلان شرکت باشد، بلکه در درجه اوّل به این فکر میکردیم که با کدام روش میتوان این ساز و برگهای زندگی را از شرّ اتلاف و اسراف و نابودی در امان نگاه داشت. امّا به نظر میرسد دغدغهها و اولویتهای مهمتری وجود دارند.
میدانیم و میبینیم که مالکیت و اداره عمومی روش خوبی برای حفظ ثروتهایی که ملّی نامیده میشوند نیست؛ بهخصوص در مناطقی از جهان که طبق سنّتهای کهن دولتمردان همیشه طلبکارند و هیچ تصوّری از مسئول بودن ندارند. ولی علیرغم این دانستن و دیدن، همچنان بر مشاع بودن مهمترین منابع ثروت اصرار داریم و همه مشکلات را به بیکفایتی «این» دولت یا «این» حکومت خاص نسبت میدهیم. شاید به این خاطر که عدالت (به معنای نفی حتّیالمقدور همه نابرابریها) آنقدر ضروری به نظرمان میرسد که اگر شده حاضریم حتّی خود زندگی را هم به پایش قربانی کنیم. به بیان بسیار عامیانه: اگر دیگی عادلانه نمیجوشد، میخواهم سر سگ در آن بجوشد.
در هر صورت که کار از کار گذشته، ولی اگر قرار بود در یک جمله به همه فرزندان آینده این سرزمین وصیت کنم احتمالاً میگفتم: باقی ماندن زندگی از عادلانه به نظر رسیدن آن مهمتر است.
◽️@utfinance◽️
Telegram
بهلول
amirreza abdoli
👍13👎2❤1👏1
📄 اقتصاد سیاسی تورم
/چرا افزایش سطح قیمتها در ایران متوقف نمیشود؟/
👤 مهدی عسلی
◽️@utfinance◽️
#تورم
#اقتصاد_سیاسی
#مهدی_عسلی
/چرا افزایش سطح قیمتها در ایران متوقف نمیشود؟/
👤 مهدی عسلی
◽️@utfinance◽️
#تورم
#اقتصاد_سیاسی
#مهدی_عسلی
Telegraph
اقتصاد سیاسی تورم
چرا افزایش سطح قیمتها در ایران متوقف نمیشود؟ «برای واژگونی بنیانهای جامعه هیچ راهی ظریفتر و مطمئنتر از بیارزش کردن پول وجود ندارد» (جان مینارد کینز ۱۹۱۹). افزایش شدید و مستمر سطح عمومی قیمتها از معضلات اقتصادی کشور در دهههای گذشته بوده و شدت گرفتن…
👍2
🖥 عدالت، بازارها و سوء تفاهم در مورد موازنه
👤 حسین عبدهتبریزی
📌 سخنرانی تد امیرکبیر
◽️@utfinance◽️
#تد_تاک
#حسین_عبدهتبریزی
👤 حسین عبدهتبریزی
📌 سخنرانی تد امیرکبیر
◽️@utfinance◽️
#تد_تاک
#حسین_عبدهتبریزی
YouTube
Justice, Markets, and Misunderstanding the Balance | Hossein Abdeh Tabrizi | TEDxAmirKabir
This talk explores the story of one of the most influential economic thinkers in post-revolution Iran, whose lifelong pursuit of justice shaped the way many viewed fairness and equality in the economy. With a deep interest in social equity and an early leaning…
👍2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🖥 درسهای اصلاحات اقتصادی آرژانتین برای ایران
👤 گفتوگوی دنیای اقتصاد با پویا جبلعاملی
◽️@utfinance◽️
#خاویر_میلی
#لیبرتارینیسم
#آنارکوکاپیتالیسم
#آرژانتین
👤 گفتوگوی دنیای اقتصاد با پویا جبلعاملی
◽️@utfinance◽️
#خاویر_میلی
#لیبرتارینیسم
#آنارکوکاپیتالیسم
#آرژانتین
❤5😱1
📄 ذاتِ مشروطه
👤 مصطفی نصیری
اکثر ما، وقتی نام «مشروطه» را میشنویم، ناخودآگاه و بهدرستی یاد ترکیبِ «حکومتِ قانون» میافتیم، که در این ترکیب، جزء اول یعنی حکومت، در سنّتِ قُدمایی ما، امرِ معهودی است که در یک درازنای نزدیک به سههزاره، در صورتِ «شاهنشاهی»، خود را نشان داده بود. اما جزء قانون، امرِ جدیدی بود که در سنتِ قدمایی ما، سابقهای نداشت.
پس ترکیب حکومتِ قانون، دارای دو عنصر؛ قدیم (حکومت) و جدید (قانون) است. یعنی مفهومِ قانون، امر جدیدی بود که در مشروطه به آن رسیدیم، و از منظر این جزء جدیدِ قانون است که امرِ قدیمِ حکومت، به امرِ جدیدِ دولت، تبدیل میشود.
پرسشی که پیش میآید؛ لفظ و مضمون امر قانون، بهعنوان جزء مهم و جدیدِ مشروطه، از کجا و یا چگونه پیدا شد یا بهدست آمد؟
ما در فرهنگ و زبانِ خودمان، واژهٔ قانون را در معنای «کانونِ یونانی» داشتیم. چهبسا مهمترین کاربرد آن هم در عنوانِ کتابِ پزشکی معروف ابنسینا، به نامِ «القانون فیالطب» است که بیانگر چگونگی مکانیسمِ عملِ بدن و نیز چگونگی تأثیر، موجباتِ تندرستی و عوامل زوالِ آن میباشد. در کاربردهایی مانند قانونِ الهی یا قانونِ طبیعی نیز چنین معنایی - نظمِ کلّیِ طبیعی - مورد نظر است. اما مضمونِ جدیدی که در مشروطه به واژهٔ قانون بار شد، عبارت از قواعد و مقرراتی است که برخی نهادهای خاص، به نمایندگی از ملّتِ ایران، آن را تعریف و تصویب میکنند.
حال چنانچه اشاره شد، پرسش اساسی این است که مضمون جدیدِ قانون، از کجا و چگونه به دست آمد؟ در پاسخ به این پرسش است که تفسیر حقوقی و برجستهٔ دکتر جواد طباطبایی از «مشروطه» بهعنوانِ «حکومتِ قانون»، تکوین و تدوین میشود. برمبنای توضیح مبسوطی که استاد در دو کتابِ مکتبِ تبریز و نظریهٔ حکومتِ قانون آورده است؛ آنچه مضمون قانونِ جدید را ساخت و مقدماتِ گذار از فقه به حقوق را فراهم آورد، عبارت از تبدیل نظامهای فقه به نظامهای حقوقِ جدید بود. به بیانی دیگر، قانون در معنای جدید که «حکومتِ مستقل» را به «حکومتِ قانون» تبدیل کرد، عبارت از ریختنِ مضامینِ احکام فقهی در ظرفِ حقوقی بود که نتیجه آن، تدوینِ قانونهای جدید شد، و بدینوسیله، حکومتِ مستقل به عنوان امرِ قدیم، با مقیّد شدن به «قانون»، به حاکمیّت یا دولت در معنای جدید تبدیل شد. دو قانون بسیار مهم؛ قانون اساسی مشروطه - بویژه متمم - و قانون مدنی بهعنوان نمادهای قانونگذاری جدید، و نیز سایر قوانین مترقی، مانند آنچه در نهایت، صورتِ آیینِ دادرسیِ مدنی بهخود گرفت، رهآورد و مصداقِ چنین تحولِ مضمونی در مفهوم قانون هستند.
شاید این موضوع را از منظر دیگری بهتر بتوانیم درک کنیم، و آن، الهیاتِ سیاسی است که در غرب، در میدان جاذبهٔ دینِ بدون شریعت و بدون سیاستِ مسیحیت، طرح و تناورده شد. از پرسشهای دورانساز در اندیشهٔ غربی، این بود که مفاهیم تجدّد، آیا از درونِ نظامِ سنتِ قدمایی، زاده شدند؟ یا این مفاهیم در دورهای و مقطعی از تاریخ، بدون هیچ رجوعی به سنتِ قدیم و در انقطاعی کامل از آن، ابداء شدند؟
از مجموع مباحثی که در پرتو پرسش پیشگفته طرح شده، باورمندان به دیدگاه اول، جایگاه برجستهای را اشغال کردهاند، و بر این اساس، بسیاری از مفاهیمِ دنیای قدیم، بهجهت پُری، مفاهیم آبستنی بودند که مضامین جدیدی را در قالب مفاهیمِ قدیم ریختند و آنها را زاییدند. به سخنی دیگر، مفاهیمِ جدید، همان صورتِ عرفیشدهٔ مفاهیمِ آبستنِ قدیم هستند.
بدون اینکه نیازی و فرصتی به پرداختن به مکانیسم این تحوّل مفهومی باشد، مصداق چنین تحوّلی را در ایران، در جنبشِ مشروطه میبینیم که عبارت از گذار از «نظامِ سنّتی فقه» به «نظامِ حقوقی جدید» است.
حال بار دیگر به این نکته اساسی برگشته و تأکید میکنیم که آنچه از حیثِ نظری در کانونِ جنبشِ مشروطه قرار دارد، عنصر قانون و منابع آن است که جز در رویکردِ حقوقیِ شادروان دکتر طباطبایی در تفسیرِ مشروطه، کمتر مورد توجه قرار گرفته است. برمبنای این تفسیر، قانونها قابلِ انتقال از کشوری به کشور دیگری نیستند، و اگر ما در مشروطه، صاحب قانون در معنا و مضمون جدید شدیم، لاجرم از دلِ سنّتِ ما، زاده شد.
◽️@utfinance◽️
#ایران
#مشروطه
#قانون
#فقه
#حکومت_قانون
#دکتر_جواد_طباطبایی
#جواد_طباطبایی
#جدیدوقدیم
#الهیات_سیاسی
👤 مصطفی نصیری
اکثر ما، وقتی نام «مشروطه» را میشنویم، ناخودآگاه و بهدرستی یاد ترکیبِ «حکومتِ قانون» میافتیم، که در این ترکیب، جزء اول یعنی حکومت، در سنّتِ قُدمایی ما، امرِ معهودی است که در یک درازنای نزدیک به سههزاره، در صورتِ «شاهنشاهی»، خود را نشان داده بود. اما جزء قانون، امرِ جدیدی بود که در سنتِ قدمایی ما، سابقهای نداشت.
پس ترکیب حکومتِ قانون، دارای دو عنصر؛ قدیم (حکومت) و جدید (قانون) است. یعنی مفهومِ قانون، امر جدیدی بود که در مشروطه به آن رسیدیم، و از منظر این جزء جدیدِ قانون است که امرِ قدیمِ حکومت، به امرِ جدیدِ دولت، تبدیل میشود.
پرسشی که پیش میآید؛ لفظ و مضمون امر قانون، بهعنوان جزء مهم و جدیدِ مشروطه، از کجا و یا چگونه پیدا شد یا بهدست آمد؟
ما در فرهنگ و زبانِ خودمان، واژهٔ قانون را در معنای «کانونِ یونانی» داشتیم. چهبسا مهمترین کاربرد آن هم در عنوانِ کتابِ پزشکی معروف ابنسینا، به نامِ «القانون فیالطب» است که بیانگر چگونگی مکانیسمِ عملِ بدن و نیز چگونگی تأثیر، موجباتِ تندرستی و عوامل زوالِ آن میباشد. در کاربردهایی مانند قانونِ الهی یا قانونِ طبیعی نیز چنین معنایی - نظمِ کلّیِ طبیعی - مورد نظر است. اما مضمونِ جدیدی که در مشروطه به واژهٔ قانون بار شد، عبارت از قواعد و مقرراتی است که برخی نهادهای خاص، به نمایندگی از ملّتِ ایران، آن را تعریف و تصویب میکنند.
حال چنانچه اشاره شد، پرسش اساسی این است که مضمون جدیدِ قانون، از کجا و چگونه به دست آمد؟ در پاسخ به این پرسش است که تفسیر حقوقی و برجستهٔ دکتر جواد طباطبایی از «مشروطه» بهعنوانِ «حکومتِ قانون»، تکوین و تدوین میشود. برمبنای توضیح مبسوطی که استاد در دو کتابِ مکتبِ تبریز و نظریهٔ حکومتِ قانون آورده است؛ آنچه مضمون قانونِ جدید را ساخت و مقدماتِ گذار از فقه به حقوق را فراهم آورد، عبارت از تبدیل نظامهای فقه به نظامهای حقوقِ جدید بود. به بیانی دیگر، قانون در معنای جدید که «حکومتِ مستقل» را به «حکومتِ قانون» تبدیل کرد، عبارت از ریختنِ مضامینِ احکام فقهی در ظرفِ حقوقی بود که نتیجه آن، تدوینِ قانونهای جدید شد، و بدینوسیله، حکومتِ مستقل به عنوان امرِ قدیم، با مقیّد شدن به «قانون»، به حاکمیّت یا دولت در معنای جدید تبدیل شد. دو قانون بسیار مهم؛ قانون اساسی مشروطه - بویژه متمم - و قانون مدنی بهعنوان نمادهای قانونگذاری جدید، و نیز سایر قوانین مترقی، مانند آنچه در نهایت، صورتِ آیینِ دادرسیِ مدنی بهخود گرفت، رهآورد و مصداقِ چنین تحولِ مضمونی در مفهوم قانون هستند.
شاید این موضوع را از منظر دیگری بهتر بتوانیم درک کنیم، و آن، الهیاتِ سیاسی است که در غرب، در میدان جاذبهٔ دینِ بدون شریعت و بدون سیاستِ مسیحیت، طرح و تناورده شد. از پرسشهای دورانساز در اندیشهٔ غربی، این بود که مفاهیم تجدّد، آیا از درونِ نظامِ سنتِ قدمایی، زاده شدند؟ یا این مفاهیم در دورهای و مقطعی از تاریخ، بدون هیچ رجوعی به سنتِ قدیم و در انقطاعی کامل از آن، ابداء شدند؟
از مجموع مباحثی که در پرتو پرسش پیشگفته طرح شده، باورمندان به دیدگاه اول، جایگاه برجستهای را اشغال کردهاند، و بر این اساس، بسیاری از مفاهیمِ دنیای قدیم، بهجهت پُری، مفاهیم آبستنی بودند که مضامین جدیدی را در قالب مفاهیمِ قدیم ریختند و آنها را زاییدند. به سخنی دیگر، مفاهیمِ جدید، همان صورتِ عرفیشدهٔ مفاهیمِ آبستنِ قدیم هستند.
بدون اینکه نیازی و فرصتی به پرداختن به مکانیسم این تحوّل مفهومی باشد، مصداق چنین تحوّلی را در ایران، در جنبشِ مشروطه میبینیم که عبارت از گذار از «نظامِ سنّتی فقه» به «نظامِ حقوقی جدید» است.
حال بار دیگر به این نکته اساسی برگشته و تأکید میکنیم که آنچه از حیثِ نظری در کانونِ جنبشِ مشروطه قرار دارد، عنصر قانون و منابع آن است که جز در رویکردِ حقوقیِ شادروان دکتر طباطبایی در تفسیرِ مشروطه، کمتر مورد توجه قرار گرفته است. برمبنای این تفسیر، قانونها قابلِ انتقال از کشوری به کشور دیگری نیستند، و اگر ما در مشروطه، صاحب قانون در معنا و مضمون جدید شدیم، لاجرم از دلِ سنّتِ ما، زاده شد.
◽️@utfinance◽️
#ایران
#مشروطه
#قانون
#فقه
#حکومت_قانون
#دکتر_جواد_طباطبایی
#جواد_طباطبایی
#جدیدوقدیم
#الهیات_سیاسی
👎5❤4👍1
📄 دانش ضمنی/Tacit knowledge
👤 مهرپویا علا
#دانش_ضمنی تنها در چهارچوب مناسبات #بازار میتواند وجود داشته باشد و تنها نظریهای که میتواند دانش ضمنی را توضیح دهد #لیبرالیسم است.
اصلاً یک ویژگی #آنتروپرونر همین است که میتواند دانش ضمنی را خوب به دست بیاورد و دشواریهای احتمالی اجرای یک پروژه را تشخیص دهد. آنتروپرونری که نتواند به خوبی از دانش ضمنی استفاده کند ورشکست خواهد شد. من درک نمیکنم بعضیها چگونه این موضوع دانش ضمنی را بهعنوان شاهدی ضد نظریۀ لیبرالیسم و علم اقتصاد بازارمحور مطرح میکنند.
دانش ضمنی را به بیان ساده با یک مثال بخواهم توضیح دهم، فرض کنید کسی سالها بر روی علم پزشکی و تخصص جراحی قلب زمان گذاشته، متون مهم آن را به خوبی خوانده، در آزمونهای آن شرکت کرده و نمرۀ عالی گرفته است. آیا شما حاضرید صرفاً به اتکای این مطالعات نظری موفق و ژرف او قلبتان را برای جراحی به چنین پزشکی بسپارید؟ به احتمال زیاد خیر. چون میدانید که جراحی را تنها در کتابها نمیتوان آموخت. حتماً باید کنار دست چند پزشک باتجربه و کارکشته تعدادی عمل را دیده باشد تا به تدریج بتواند یک عمل جراحی قلب را رهبری کند. او بهتدریج چیزهایی میآموزد که اساساً نمیتوان آنها را در کتابها گنجاند. بعضی از این آموزهها ممکن است منطقه به منطقه فرق داشته باشند. ممکن است پزشکی که سالها در یک منطقه عمل جراحی قلب انجام داده است چیزهایی دربارۀ مردم آن ناحیه بداند که خیلی موقعها به کارش بیایند. این را نمیتوان در یک کتاب عمومی دربارۀ قلب یافت.
مانند همین واقعیت دربارۀ رشتههای فنی و مهندسی هم صدق میکند. شما برای اجرای یک پروژۀ مهندسی بزرگ باید دائماً مسائلی را حل کنید که لزوماً راهحل آنها در کتابهای مرجع پیدا نمیشوند. این مسائل تنها به مرحلۀ اجرای فنی پروژهها هم محدود نمیشوند. شما بهعنوان سرمایهگذار باید بدانید که این ساختمان یا این خط تولید را در کجا با چه ویژگی آبوهوایی و چه نیروی انسانی میخواهید اجرا کنید و مهندسی موفق است که بتواند دربارۀ این موضوعات به سرمایهگذار مشاورههای خوب بدهد.
حالا یک پرسش دیگر: آیا شما از این واقعیتها نتیجه میگیرید که مطالعات نظری در پزشکی یا مهندسی «انتزاعی» و بیارتباط با واقعیت هستند؟
آیا نتیجه میگیرید که نظریههای پیرامون گردش خون ربطی به واقعیت ندارند و تاریخ پزشکی عبارت است از مباحث تعدادی آدم که در برج عاج نشسته بودند و برای خودشان نظریهپردازی کردهاند؟ به احتمال زیاد خیر.
پس چرا وقتی نوبت دانش اقتصاد و مطالعۀ بازار میرسد ناگهان قضیه متفاوت میشود؟ آن هم نظریۀ اتریشی که اتفاقاً افتخارش همین در نظر گرفتن دانش ضمنی است و آن را در چهارچوب نظریۀ آنتروپرونری - که به غلط کارآفرین ترجمه میشود - توضیح میدهد.
اتفاقاً هرچقدر بازار بیشتر عقب رانده شده و با «دستور» جایگزین شود مقدار بیشتری از دانش ضمنی دور ریخته خواهد شد. برنامهریز مرکزی نمیتواند دانش ضمنی در صدها شغل را در نظر بگیرد. این موضوع هیچ ارتباطی با مفهوم مبهم «سنت» ندارد؛ مگر اینکه سنت را چنان تعریف کنیم که عملاً از فهم رایج از واژه جدا شود. شما در یک آزمایشگاه پیشرفته رباتیک هم دانش ضمنی دارید. در دزدی و خلافکاری و گانگستری هم مقدار بسیار زیادی دانش ضمنی وجود دارد. در جنگ و کار با پهپاد و موشک و جنگنده هم دانش ضمنی وجود دارد. سنت اگر با زور حفظ شود خودش علیه دانش ضمنی عمل میکند. سنت شما را از تعدادی رفتارها بر پایۀ خواست و تشخیص شخصی منع میکند. اگر شما بر پایۀ موقعیتی که در آن قرار دارید و تجربهای که کسب کردهاید تشخیصتان از بزرگ خاندان یا طایفه بهتر باشد، درحالیکه نظر متفاوتی با او دارید ناچارید دانش ضمنی خود را نادیده بگیرید. هایک از مفهوم دانش ضمنی استفاده کرد به این خاطر که از بازار و از لزوم پدیدۀ آنتروپرونری و «تخریب خلاق» به تعبیر شومپیتر دفاع کند. تخریب خلاق دقیقاً خلاف مفهوم سنت است. آنتروپرونر کارش سنتشکنی است. در گذشتۀ پیشاسرمایهداری آنتروپرونر نداشتیم چون سنتها سفت و سخت بودند و با زور فیزیکی پشتیبانی میشدند.
◼️ @alamehrpouia
◽️@utfinance◽️
👤 مهرپویا علا
#دانش_ضمنی تنها در چهارچوب مناسبات #بازار میتواند وجود داشته باشد و تنها نظریهای که میتواند دانش ضمنی را توضیح دهد #لیبرالیسم است.
اصلاً یک ویژگی #آنتروپرونر همین است که میتواند دانش ضمنی را خوب به دست بیاورد و دشواریهای احتمالی اجرای یک پروژه را تشخیص دهد. آنتروپرونری که نتواند به خوبی از دانش ضمنی استفاده کند ورشکست خواهد شد. من درک نمیکنم بعضیها چگونه این موضوع دانش ضمنی را بهعنوان شاهدی ضد نظریۀ لیبرالیسم و علم اقتصاد بازارمحور مطرح میکنند.
دانش ضمنی را به بیان ساده با یک مثال بخواهم توضیح دهم، فرض کنید کسی سالها بر روی علم پزشکی و تخصص جراحی قلب زمان گذاشته، متون مهم آن را به خوبی خوانده، در آزمونهای آن شرکت کرده و نمرۀ عالی گرفته است. آیا شما حاضرید صرفاً به اتکای این مطالعات نظری موفق و ژرف او قلبتان را برای جراحی به چنین پزشکی بسپارید؟ به احتمال زیاد خیر. چون میدانید که جراحی را تنها در کتابها نمیتوان آموخت. حتماً باید کنار دست چند پزشک باتجربه و کارکشته تعدادی عمل را دیده باشد تا به تدریج بتواند یک عمل جراحی قلب را رهبری کند. او بهتدریج چیزهایی میآموزد که اساساً نمیتوان آنها را در کتابها گنجاند. بعضی از این آموزهها ممکن است منطقه به منطقه فرق داشته باشند. ممکن است پزشکی که سالها در یک منطقه عمل جراحی قلب انجام داده است چیزهایی دربارۀ مردم آن ناحیه بداند که خیلی موقعها به کارش بیایند. این را نمیتوان در یک کتاب عمومی دربارۀ قلب یافت.
مانند همین واقعیت دربارۀ رشتههای فنی و مهندسی هم صدق میکند. شما برای اجرای یک پروژۀ مهندسی بزرگ باید دائماً مسائلی را حل کنید که لزوماً راهحل آنها در کتابهای مرجع پیدا نمیشوند. این مسائل تنها به مرحلۀ اجرای فنی پروژهها هم محدود نمیشوند. شما بهعنوان سرمایهگذار باید بدانید که این ساختمان یا این خط تولید را در کجا با چه ویژگی آبوهوایی و چه نیروی انسانی میخواهید اجرا کنید و مهندسی موفق است که بتواند دربارۀ این موضوعات به سرمایهگذار مشاورههای خوب بدهد.
حالا یک پرسش دیگر: آیا شما از این واقعیتها نتیجه میگیرید که مطالعات نظری در پزشکی یا مهندسی «انتزاعی» و بیارتباط با واقعیت هستند؟
آیا نتیجه میگیرید که نظریههای پیرامون گردش خون ربطی به واقعیت ندارند و تاریخ پزشکی عبارت است از مباحث تعدادی آدم که در برج عاج نشسته بودند و برای خودشان نظریهپردازی کردهاند؟ به احتمال زیاد خیر.
پس چرا وقتی نوبت دانش اقتصاد و مطالعۀ بازار میرسد ناگهان قضیه متفاوت میشود؟ آن هم نظریۀ اتریشی که اتفاقاً افتخارش همین در نظر گرفتن دانش ضمنی است و آن را در چهارچوب نظریۀ آنتروپرونری - که به غلط کارآفرین ترجمه میشود - توضیح میدهد.
اتفاقاً هرچقدر بازار بیشتر عقب رانده شده و با «دستور» جایگزین شود مقدار بیشتری از دانش ضمنی دور ریخته خواهد شد. برنامهریز مرکزی نمیتواند دانش ضمنی در صدها شغل را در نظر بگیرد. این موضوع هیچ ارتباطی با مفهوم مبهم «سنت» ندارد؛ مگر اینکه سنت را چنان تعریف کنیم که عملاً از فهم رایج از واژه جدا شود. شما در یک آزمایشگاه پیشرفته رباتیک هم دانش ضمنی دارید. در دزدی و خلافکاری و گانگستری هم مقدار بسیار زیادی دانش ضمنی وجود دارد. در جنگ و کار با پهپاد و موشک و جنگنده هم دانش ضمنی وجود دارد. سنت اگر با زور حفظ شود خودش علیه دانش ضمنی عمل میکند. سنت شما را از تعدادی رفتارها بر پایۀ خواست و تشخیص شخصی منع میکند. اگر شما بر پایۀ موقعیتی که در آن قرار دارید و تجربهای که کسب کردهاید تشخیصتان از بزرگ خاندان یا طایفه بهتر باشد، درحالیکه نظر متفاوتی با او دارید ناچارید دانش ضمنی خود را نادیده بگیرید. هایک از مفهوم دانش ضمنی استفاده کرد به این خاطر که از بازار و از لزوم پدیدۀ آنتروپرونری و «تخریب خلاق» به تعبیر شومپیتر دفاع کند. تخریب خلاق دقیقاً خلاف مفهوم سنت است. آنتروپرونر کارش سنتشکنی است. در گذشتۀ پیشاسرمایهداری آنتروپرونر نداشتیم چون سنتها سفت و سخت بودند و با زور فیزیکی پشتیبانی میشدند.
◼️ @alamehrpouia
◽️@utfinance◽️
👍9❤3👎1👏1
Forwarded from A New Liberty
لیبرالکلاسیک یا لیبرتارین؟ در باب تفاوت دو واژه (1)
✍️مهران خسروزاده
طی روزهای اخیر، بحث بر سر چیستی، تفاوتها و قرابتها میان لیبرالیسم کلاسیک و لیبرتارینیسم، مرا بر آن داشت که در یک یا چند قسمت، نسبت این دو را با یکدیگر روشن سازم.
انگیزه این کار، مشاهده تاکیدها بر افتراق این دو ایدئولوژی و تلاش برای مصادره به مطلوب قرائت موسوم به لیبرالیسم کلاسیک است. این تلاشها در حالی انجام میشود که در واقعیت، حجم قرابتها و خاستگاههای یکسان این دو، انکار یکسان بودن آنها دشوار میسازد.
در گام نخست، تلاش میکنم تا نشان دهم متفکرانی که از عنوان لیبرتارین استفاده میکنند، چه مقصودی از بیان این واژه دارند و هنگام اشاره به آن، کدام ایدئولوژی به ذهنشان میآید.
در اولین قسمت از این یادداشت، به آراء والتر بلاک، اقتصاددان آمریکایی میپردازم. او که از دوستان و شاگردان نزدیک موری روتبارد بوده، تز دکترای خود را با راهنمایی گری بکر، برنده نوبل اقتصاد، به پایان رساند و یکی از مهمترین چهرههای در قید حیات اقتصاد اتریشی و اندیشه سیاسی لیبرتارین به شمار میرود.
متن پیشرو بخشی از مقدمهای است که او به سفارش من برای ترجمه فارسی کتاب اخلاق آزادی نوشته است و به جهت تناسب با موضوع، تصمیم گرفتم بخشی از آن را در اینجا بیاورم.
به عقیده بلاک:
«لیبرتارینیسم نظریه قانون عادلانه است و به این نکته میپردازد که کدام قانون با عدالت سازگار است و کدام یک نیست.
لیبرتارینیسم بر دو اصل بنیادین استوار شده است؛ اصل نخست، اصل عدم تجاوز یا به اختصار NAP است. بر اساس این اصل افراد از نظر قانونی، مجازند به هر اقدامی که مایلند دست بزنند، مگر در مواردی که به تهدید یا آغاز خشونتورزی علیه اشخاص بیگناه مبادرت میکنند. دومین اصل لیبرتارینیسم، حقوق مالکیت خصوصی است. این اصل نیز از اهمیت حیاتی برخوردار است، زیرا تا زمانی که بر ما روشن نباشد چه کسی مالک چه چیزی است، ناامیدانه در مسئله تعیین این که آیا نقض حقوقی رخ داده است یا خیر سردرگم میشویم.»
این صاحبنظر، چهار سطح مختلف از لیبرتارینیسم را از نظر میزان سازگاری با دو اصل بنیادین لیبرتارینیسم تعریف میکند:
در جایگاه اول، آنارکوکاپیتالیسم روتباردی قرار دارد. چرا آنارشیسم؟ چون تمام دولتها بر اساس اجبار از شهروندانشان مالیات میستانند و این اقدام بخشی از یک ترتیب قراردادی نیست که در آن، شهروندان موافقت کرده باشند چنین وجوهی را به دولتها بپردازند. این اقدام سرقت محسوب میشود و به شدت از سوی قانون لیبرتارین ممنوع شده است. برآورد من این است که تنها 2 درصد از تمام کسانی که خود را لیبرتارین میدانند در این دسته قرار میگیرند.
دومین گروه در این ترتیب، افرادی هستند که «مینارشیست» یا لیبرتارینهای دولت محدود نامیده میشوند. مشهورترین طرفداران این فلسفه سیاسی آین رند و رابرت نوزیک هستند. در این دیدگاه دولت به صورت کلی از مشروعیت برخوردار است اما تنها نقش مشروع آن، حفاظت از جان و مال تمام شهروندان و ساکنان خود است. به این منظور، دولت تنها از سه نهاد قانونی ارتش، پلیس و دادگاه برخودار است. برآورد من این است که 24 درصد از کسانی که خود را لیبرتارین میدانند عضو این دسته هستند.
سومین گروه در فهرست من – دستکم در چارچوب ایالات متحده- هواداران قانون اساسی یا مشروطهخواه هستند. مشهورترین طرفداران این دیدگاه، نماینده سابق کنگره، دکتر ران پال است. این دیدگاه تمام وظایف دولتی پذیرفته شده از سوی مینارشیستها را میپذیرد اما چند مورد دیگر، مانند جادهها و بزرگراهها و دفاتر پست را به این خاطر که در قانون اساسی آمریکا به آنها اشاره شده است، میپذیرد. برآورد من این است که 24 درصد از کل افرادی که خود را لیبرتارین میدانند در این گروه قرار میگیرند.
چهارمین و ضعیفترین گروه از نظر سازگاری با اصل عدم تجاوز و حقوق مالکیت خصوصی مبتنی بر اصل تقدم و متعاقبا تعامل داوطلبانه، گروهی است که معمولا تحت عنوان لیبرالهای کلاسیک شناخته میشوند. آنها لیبرتارین هستند اما نسبت به سه گروه قبلی، قدرت کنترل بیشتری به دولت میدهند. حامیان برجسته این دیدگاه شامل میلتون فریدمن، فردریش هایک، گری بکر، جورج استیگلر، ورنون اسمیت و جیمز بوکانان میشود که همگی برنده جایزه نوبل اقتصاد شدهاند. برآورد من این است که 50 درصد از تمام کسانی که خود را لیبرتارین میدانند در این گروه جای میگیرند.»
روشن است که مقصود از بلاک از بکارگیری واژه لیبرتارین چیست و نباید یک نحله آن را نماینده کل آن در نظر گرفت. همانطور که پیشتر ذکر شد، این واژه به دنبال مصادره واژه لیبرال از سوی سوسیالدموکراتها، برای اشاره به لیبرالهای کلاسیک مورد استفاده قرار گرفت، نه اینکه یک ایدئولوژی جداگانه باشد.
در یادداشتهای بعدی بیشتر به تفکیک ناروا میان لیبرالکلاسیک و لیبرتارین میپردازم.
✍️مهران خسروزاده
طی روزهای اخیر، بحث بر سر چیستی، تفاوتها و قرابتها میان لیبرالیسم کلاسیک و لیبرتارینیسم، مرا بر آن داشت که در یک یا چند قسمت، نسبت این دو را با یکدیگر روشن سازم.
انگیزه این کار، مشاهده تاکیدها بر افتراق این دو ایدئولوژی و تلاش برای مصادره به مطلوب قرائت موسوم به لیبرالیسم کلاسیک است. این تلاشها در حالی انجام میشود که در واقعیت، حجم قرابتها و خاستگاههای یکسان این دو، انکار یکسان بودن آنها دشوار میسازد.
در گام نخست، تلاش میکنم تا نشان دهم متفکرانی که از عنوان لیبرتارین استفاده میکنند، چه مقصودی از بیان این واژه دارند و هنگام اشاره به آن، کدام ایدئولوژی به ذهنشان میآید.
در اولین قسمت از این یادداشت، به آراء والتر بلاک، اقتصاددان آمریکایی میپردازم. او که از دوستان و شاگردان نزدیک موری روتبارد بوده، تز دکترای خود را با راهنمایی گری بکر، برنده نوبل اقتصاد، به پایان رساند و یکی از مهمترین چهرههای در قید حیات اقتصاد اتریشی و اندیشه سیاسی لیبرتارین به شمار میرود.
متن پیشرو بخشی از مقدمهای است که او به سفارش من برای ترجمه فارسی کتاب اخلاق آزادی نوشته است و به جهت تناسب با موضوع، تصمیم گرفتم بخشی از آن را در اینجا بیاورم.
به عقیده بلاک:
«لیبرتارینیسم نظریه قانون عادلانه است و به این نکته میپردازد که کدام قانون با عدالت سازگار است و کدام یک نیست.
لیبرتارینیسم بر دو اصل بنیادین استوار شده است؛ اصل نخست، اصل عدم تجاوز یا به اختصار NAP است. بر اساس این اصل افراد از نظر قانونی، مجازند به هر اقدامی که مایلند دست بزنند، مگر در مواردی که به تهدید یا آغاز خشونتورزی علیه اشخاص بیگناه مبادرت میکنند. دومین اصل لیبرتارینیسم، حقوق مالکیت خصوصی است. این اصل نیز از اهمیت حیاتی برخوردار است، زیرا تا زمانی که بر ما روشن نباشد چه کسی مالک چه چیزی است، ناامیدانه در مسئله تعیین این که آیا نقض حقوقی رخ داده است یا خیر سردرگم میشویم.»
این صاحبنظر، چهار سطح مختلف از لیبرتارینیسم را از نظر میزان سازگاری با دو اصل بنیادین لیبرتارینیسم تعریف میکند:
در جایگاه اول، آنارکوکاپیتالیسم روتباردی قرار دارد. چرا آنارشیسم؟ چون تمام دولتها بر اساس اجبار از شهروندانشان مالیات میستانند و این اقدام بخشی از یک ترتیب قراردادی نیست که در آن، شهروندان موافقت کرده باشند چنین وجوهی را به دولتها بپردازند. این اقدام سرقت محسوب میشود و به شدت از سوی قانون لیبرتارین ممنوع شده است. برآورد من این است که تنها 2 درصد از تمام کسانی که خود را لیبرتارین میدانند در این دسته قرار میگیرند.
دومین گروه در این ترتیب، افرادی هستند که «مینارشیست» یا لیبرتارینهای دولت محدود نامیده میشوند. مشهورترین طرفداران این فلسفه سیاسی آین رند و رابرت نوزیک هستند. در این دیدگاه دولت به صورت کلی از مشروعیت برخوردار است اما تنها نقش مشروع آن، حفاظت از جان و مال تمام شهروندان و ساکنان خود است. به این منظور، دولت تنها از سه نهاد قانونی ارتش، پلیس و دادگاه برخودار است. برآورد من این است که 24 درصد از کسانی که خود را لیبرتارین میدانند عضو این دسته هستند.
سومین گروه در فهرست من – دستکم در چارچوب ایالات متحده- هواداران قانون اساسی یا مشروطهخواه هستند. مشهورترین طرفداران این دیدگاه، نماینده سابق کنگره، دکتر ران پال است. این دیدگاه تمام وظایف دولتی پذیرفته شده از سوی مینارشیستها را میپذیرد اما چند مورد دیگر، مانند جادهها و بزرگراهها و دفاتر پست را به این خاطر که در قانون اساسی آمریکا به آنها اشاره شده است، میپذیرد. برآورد من این است که 24 درصد از کل افرادی که خود را لیبرتارین میدانند در این گروه قرار میگیرند.
چهارمین و ضعیفترین گروه از نظر سازگاری با اصل عدم تجاوز و حقوق مالکیت خصوصی مبتنی بر اصل تقدم و متعاقبا تعامل داوطلبانه، گروهی است که معمولا تحت عنوان لیبرالهای کلاسیک شناخته میشوند. آنها لیبرتارین هستند اما نسبت به سه گروه قبلی، قدرت کنترل بیشتری به دولت میدهند. حامیان برجسته این دیدگاه شامل میلتون فریدمن، فردریش هایک، گری بکر، جورج استیگلر، ورنون اسمیت و جیمز بوکانان میشود که همگی برنده جایزه نوبل اقتصاد شدهاند. برآورد من این است که 50 درصد از تمام کسانی که خود را لیبرتارین میدانند در این گروه جای میگیرند.»
روشن است که مقصود از بلاک از بکارگیری واژه لیبرتارین چیست و نباید یک نحله آن را نماینده کل آن در نظر گرفت. همانطور که پیشتر ذکر شد، این واژه به دنبال مصادره واژه لیبرال از سوی سوسیالدموکراتها، برای اشاره به لیبرالهای کلاسیک مورد استفاده قرار گرفت، نه اینکه یک ایدئولوژی جداگانه باشد.
در یادداشتهای بعدی بیشتر به تفکیک ناروا میان لیبرالکلاسیک و لیبرتارین میپردازم.
👍14❤3😱2👎1
🖥 ایدئولوژی، خشونت و تمامیتخواهی
از نگاه جورج اورول
👤 محمد رجبی مهوار
معرفی کتاب «ناسیونالیسم»
اثر جورج اورول
ترجمه سودابه قیصری
نشر پارسه
◽️@utfinance◽️
از نگاه جورج اورول
👤 محمد رجبی مهوار
معرفی کتاب «ناسیونالیسم»
اثر جورج اورول
ترجمه سودابه قیصری
نشر پارسه
◽️@utfinance◽️
YouTube
ناسیونالیسم
درباره کتاب «ناسیونالیسم»
جورج اورول
ترجمه سودابه قیصری
اجرا: محمد رجبی
بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه
جورج اورول
ترجمه سودابه قیصری
اجرا: محمد رجبی
بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه
❤3
Audio
🎧 افسانه طبقه
مرجع پادکست: 📄 مقاله افسانه طبقه: نقد مبانی فلسفی مارکسیسم از منظر میزس ، نوشته: اویس ارشادیان
◼️@oveissershadian
◽️@utfinance◽️
◼️@LiberalPodcast◼️
مرجع پادکست: 📄 مقاله افسانه طبقه: نقد مبانی فلسفی مارکسیسم از منظر میزس ، نوشته: اویس ارشادیان
◼️@oveissershadian
◽️@utfinance◽️
◼️@LiberalPodcast◼️
❤2
Forwarded from A New Liberty
لیبرالکلاسیک یا لیبرتارین؟ در باب تفاوت دو واژه (2)
✍️مهران خسروزاده
گرچه از عنوان برمیآید که قرار است از تفاوتهای این دو واژه سخن بگوییم، اما این مطلب را با یک شباهت مهم میان لیبرتارینیسم و لیبرالیسم کلاسیک آغاز میکنیم؛ اینکه هر دوی آنها جدید و متأخرند. در واقع هر دو برای اشاره به یک سنت فکری ابداع شدند که پیشتر «لیبرالیسم» نام داشت؛ اندیشهای که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم قربانی چیزی شد که رالف رایکو* آن را «آشفتگی مفهومی» میخواند.
لیبرالیسم در ابتدای کار برای اشاره به طرفداران مالکیت خصوصی و آزادیهای فردی استفاده میشد، اما بهتدریج «لیبرال» به صفت سوسیالدموکراتهای طرفدار اقتصاد برنامهریزی شده بدل گشت.
رایکو لیبرالیسم را اینگونه تعریف میکند:
ایدئولوژیای که باور دارد یک جامعهٔ مدنی ـ یعنی جامعه منهای دولت ـ که عمدتا بر اساس اصل مالکیت خصوصی بناشده، خودگردان و خودتنظیمگر است.
البته «جامعه منهای دولت» مجموعهای پیچیده از نهادهای مدنی، دینی، اجتماعی، خانوادگی و بازار را شامل میشود. از نگاه لیبرالها، این نهادها اگر بر اساس اصولی سازگار با مالکیت خصوصی سازمان یابند، میتوانند در بیشتر موارد در وضعیتی از همکاری و صلح عمل کنند.
در این نگاه، دولت نهادی متمایز از سایر نهادهاست، زیرا برخلاف نهادهای داوطلبانهٔ جامعه، بر اجبار و مالیات متکی است.
بنابراین، علم اقتصاد سیاسیِ این لیبرالها، نگرشی مبتنی بر بدگمانی نسبت به دولت و ترجیح جامعهای متکی بر نهادهای غیردولتی مانند بازار، خانواده و کلیسا را شکل داد. لیبرالها در پی محدودکردن قدرت دولت و طراحی نهادهای سیاسیای بودند که مانع سوءاستفادهٔ آن شود.
از منظر تاریخی، این خوانش از لیبرالیسم بهخوبی توصیفکنندهٔ نظریهپردازانی است که طی قرن هجدهم و نوزدهم و حتی بخشی از قرن بیستم، بهعنوان لیبرال شناخته میشدند.
افرادی همچون لرد آکتون، گوستاو دو مولیناری، فردریک باستیا، هربرت اسپنسر، بنجامین کنستان، ریچارد کابدن، لودویگ فن میزس، فریدریش هایک، آدام اسمیت و مارکی دو کندورسه همگی در این تعریف کلی از ليبراليسم میگنجند.
هیچ شکی نیست که این متفکران در شدت و حدت باور خود به آزادیهای فردی و مالکیت خصوصی با یک دیگر تفاوت داشتند، اما این تفاوتها حدّی داشت. نقطه اشتراک همه آنها پایبندی به مالکیت خصوصی و آزادی اقتصادی بود و با حذف این خصوصیت، اساسا لیبرالیسم دیگر لیبرالیسم نیست.
برای مثال رایکو معتقد است که در دورانهای متأخرتر واژه لیبرالیسم به این خاطر آسیب دید، که مورخان تلاش کردند نظریهپردازان متفاوتی چون جان رالز، کارل پوپر، جان مینارد کینز و جان استوارت میل را ذیل این عنوان بگنجانند.
اما اگر نظریهپردازانی چنین متفاوت را در کنار مولیناری «لیبرال» بنامیم، واژهٔ «لیبرالیسم» دیگر معنای رسا و قابلاستفادهای نخواهد داشت.
بخش زیادی از این سردرگمی به تلاش برای طبقهبندی لیبرالها براساس دیدگاههایشان در حوزههایی غیر از اقتصاد سیاسی ناشی میشود. بله، میل و کینز در برخی حوزه مذهب یا اخلاق شخصی از آزادی حمایت میکردند، اما در حوزههایی چون مالیات، تجارت، جنگ و بازار کار، بهسختی لیبرال بودند. نتیجه چنین کاری تعریفهایی از «لیبرال» بود که هیچ ارتباطی با سنت لیبرال مبتنی بر مالکیت خصوصی نداشت.
به بیان دیگر، شاید بتوان نشان داد که مثلا سوسیالدموکراتی چون جان مینارد کینز نسبت به دین سازمانیافته بدبین بود؛ اما اینکه نتیجه بگیریم او «لیبرال» است، یعنی نقش محوری مالکیت خصوصی در اندیشهٔ لیبرالهایی چون باستیا و کابدن را نادیده گرفتهایم.
یا اگر لیبرالیسم را بر اساس خصومت با مسیحیت سنتی تعریف کنیم، پس جایگاه یک لیبرال کاتولیکِ معتقد مانند لرد آکتون چیست؟ یکی از راهحلهای رایج این بوده که افرادی مانند آکتون را بهطور دلبخواهی «محافظهکار» بخوانند. راه دیگر، بازتعریف حمایت از مالکیت خصوصی تحت عنوان «محافظهکاری» بوده است. رایکو یک نمونه برجسته از این خطا را «بهشدت محافظهکار» نامیده شدن نظریهپردازانی مانند فون میزس، هایک و میلتون فریدمن میداند.
نکتهٔ طنزآمیز این است که با هر معیاری، هربرت اسپنسر چنان غیرمحافظهکار به حساب میآمد که گفتن اینکه او الگوی فکریِ «محافظهکارانِ افراطی»ای چون میزس و هایک بوده، ادعایی مضحک است.
*رایکو مورخ کمتر شناخته شدهای است که عضو «حلقه باستیا» بود، تز دکترایش در «تاریخ اندیشه» را در دانشگاه شیکاگو و با راهنمایی هایک گذراند، به دعوت میزس در سمینارهای دانشگاه نیویورک حضور مییافت و از آنجا به دوست خانوادگی روتبارد تبدیل شد. جالب آنکه ژورنال علمی او اولین ناشر «سرمایهداری و آزادی» فریدمن بود و آثار افرادی چون جورج استیگلر و جورج رایسمن را منتشر میکرد و بعدها این افراد را در کادر علمی ژورنال خود داشت.
✍️مهران خسروزاده
گرچه از عنوان برمیآید که قرار است از تفاوتهای این دو واژه سخن بگوییم، اما این مطلب را با یک شباهت مهم میان لیبرتارینیسم و لیبرالیسم کلاسیک آغاز میکنیم؛ اینکه هر دوی آنها جدید و متأخرند. در واقع هر دو برای اشاره به یک سنت فکری ابداع شدند که پیشتر «لیبرالیسم» نام داشت؛ اندیشهای که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم قربانی چیزی شد که رالف رایکو* آن را «آشفتگی مفهومی» میخواند.
لیبرالیسم در ابتدای کار برای اشاره به طرفداران مالکیت خصوصی و آزادیهای فردی استفاده میشد، اما بهتدریج «لیبرال» به صفت سوسیالدموکراتهای طرفدار اقتصاد برنامهریزی شده بدل گشت.
رایکو لیبرالیسم را اینگونه تعریف میکند:
ایدئولوژیای که باور دارد یک جامعهٔ مدنی ـ یعنی جامعه منهای دولت ـ که عمدتا بر اساس اصل مالکیت خصوصی بناشده، خودگردان و خودتنظیمگر است.
البته «جامعه منهای دولت» مجموعهای پیچیده از نهادهای مدنی، دینی، اجتماعی، خانوادگی و بازار را شامل میشود. از نگاه لیبرالها، این نهادها اگر بر اساس اصولی سازگار با مالکیت خصوصی سازمان یابند، میتوانند در بیشتر موارد در وضعیتی از همکاری و صلح عمل کنند.
در این نگاه، دولت نهادی متمایز از سایر نهادهاست، زیرا برخلاف نهادهای داوطلبانهٔ جامعه، بر اجبار و مالیات متکی است.
بنابراین، علم اقتصاد سیاسیِ این لیبرالها، نگرشی مبتنی بر بدگمانی نسبت به دولت و ترجیح جامعهای متکی بر نهادهای غیردولتی مانند بازار، خانواده و کلیسا را شکل داد. لیبرالها در پی محدودکردن قدرت دولت و طراحی نهادهای سیاسیای بودند که مانع سوءاستفادهٔ آن شود.
از منظر تاریخی، این خوانش از لیبرالیسم بهخوبی توصیفکنندهٔ نظریهپردازانی است که طی قرن هجدهم و نوزدهم و حتی بخشی از قرن بیستم، بهعنوان لیبرال شناخته میشدند.
افرادی همچون لرد آکتون، گوستاو دو مولیناری، فردریک باستیا، هربرت اسپنسر، بنجامین کنستان، ریچارد کابدن، لودویگ فن میزس، فریدریش هایک، آدام اسمیت و مارکی دو کندورسه همگی در این تعریف کلی از ليبراليسم میگنجند.
هیچ شکی نیست که این متفکران در شدت و حدت باور خود به آزادیهای فردی و مالکیت خصوصی با یک دیگر تفاوت داشتند، اما این تفاوتها حدّی داشت. نقطه اشتراک همه آنها پایبندی به مالکیت خصوصی و آزادی اقتصادی بود و با حذف این خصوصیت، اساسا لیبرالیسم دیگر لیبرالیسم نیست.
برای مثال رایکو معتقد است که در دورانهای متأخرتر واژه لیبرالیسم به این خاطر آسیب دید، که مورخان تلاش کردند نظریهپردازان متفاوتی چون جان رالز، کارل پوپر، جان مینارد کینز و جان استوارت میل را ذیل این عنوان بگنجانند.
اما اگر نظریهپردازانی چنین متفاوت را در کنار مولیناری «لیبرال» بنامیم، واژهٔ «لیبرالیسم» دیگر معنای رسا و قابلاستفادهای نخواهد داشت.
بخش زیادی از این سردرگمی به تلاش برای طبقهبندی لیبرالها براساس دیدگاههایشان در حوزههایی غیر از اقتصاد سیاسی ناشی میشود. بله، میل و کینز در برخی حوزه مذهب یا اخلاق شخصی از آزادی حمایت میکردند، اما در حوزههایی چون مالیات، تجارت، جنگ و بازار کار، بهسختی لیبرال بودند. نتیجه چنین کاری تعریفهایی از «لیبرال» بود که هیچ ارتباطی با سنت لیبرال مبتنی بر مالکیت خصوصی نداشت.
به بیان دیگر، شاید بتوان نشان داد که مثلا سوسیالدموکراتی چون جان مینارد کینز نسبت به دین سازمانیافته بدبین بود؛ اما اینکه نتیجه بگیریم او «لیبرال» است، یعنی نقش محوری مالکیت خصوصی در اندیشهٔ لیبرالهایی چون باستیا و کابدن را نادیده گرفتهایم.
یا اگر لیبرالیسم را بر اساس خصومت با مسیحیت سنتی تعریف کنیم، پس جایگاه یک لیبرال کاتولیکِ معتقد مانند لرد آکتون چیست؟ یکی از راهحلهای رایج این بوده که افرادی مانند آکتون را بهطور دلبخواهی «محافظهکار» بخوانند. راه دیگر، بازتعریف حمایت از مالکیت خصوصی تحت عنوان «محافظهکاری» بوده است. رایکو یک نمونه برجسته از این خطا را «بهشدت محافظهکار» نامیده شدن نظریهپردازانی مانند فون میزس، هایک و میلتون فریدمن میداند.
نکتهٔ طنزآمیز این است که با هر معیاری، هربرت اسپنسر چنان غیرمحافظهکار به حساب میآمد که گفتن اینکه او الگوی فکریِ «محافظهکارانِ افراطی»ای چون میزس و هایک بوده، ادعایی مضحک است.
*رایکو مورخ کمتر شناخته شدهای است که عضو «حلقه باستیا» بود، تز دکترایش در «تاریخ اندیشه» را در دانشگاه شیکاگو و با راهنمایی هایک گذراند، به دعوت میزس در سمینارهای دانشگاه نیویورک حضور مییافت و از آنجا به دوست خانوادگی روتبارد تبدیل شد. جالب آنکه ژورنال علمی او اولین ناشر «سرمایهداری و آزادی» فریدمن بود و آثار افرادی چون جورج استیگلر و جورج رایسمن را منتشر میکرد و بعدها این افراد را در کادر علمی ژورنال خود داشت.
👍11👎3👏3❤1
Forwarded from A New Liberty
لیبرالکلاسیک یا لیبرتارین؟ در باب تفاوت دو واژه (3)
✍️مهران خسروزاده
اگر طبق پیشنهاد رایکو، مالکیت خصوصی و آزادیهای فردی را هسته مرکزی لیبرالیسم بدانیم، میتوان به طبقهبندی درستی از لیبرالها رسید.
به همین دلیل است که اصولا برای این مورخ لیبرال، آنچه امروزه «لیبرتاریانیسم» خوانده میشود را چیزی جز لیبرالیسم نمیدانست و بر استفاده از «لیبرال» به جای «لیبرتارین» و «لیبرال کلاسیک» تاکید میکرد.
به عبارت دیگر، اینکه لیبرتاریانیسم گاهی شکل رادیکالتری از لیبرالیسم باشد، آن را غیرلیبرال نمیکند؛ همانطور که اندیشههای اسپنسر و مولیناری، حتی با معیار امروز بسیار رادیکالاند، اما بیشک آن دو لیبرال محسوب میشوند.
برخی مورخان تلاش کردهاند لیبرتارینها و لیبرالها را براساس تفاوتهای سیاستی جزیی از هم تفکیک کنند. برای مثال، رایکو یادآور میشود که حتی تاریخدانی برجسته مانند آلن رایان هم در این بحث سردرگم شده؛ او هایک را لیبرال میدانست اما لیبرتاریانیسم را «نوعی از لیبرالیسم» نمیدانست. استدلال او این بود با که لیبرالهای کلاسیک طرفدار جرمزدایی از «جرائم بدون قربانی» نبودند. اما این موضع لیبرتارین، آشکارا در اندیشهٔ اسپنسر و فون میزس نیز وجود داشت و چنین استدلالی نمیتواند کارا باشد.
موری روتبارد نیز لیبرتاریانیسم را صرفا شاخهای از لیبرالیسم میدانست و تاریخ این اندیشه را دستکم تا قرن هفدهم عقب میبرد. او در برای آزادی نوین مینویسد:
هدف لیبرالهای کلاسیک تحقق آزادی فردی در همهٔ ابعاد مرتبط با آن بود؛ مالیاتها باید کاهش یابد، مقررات برداشته شود و انرژی و خلاقیت انسان آزاد گردد.
روتبارد انقلاب آمریکا را نیز اساسا انقلابی لیبرتارین میدانست که ریشه در لیبرالیسم داشت و محور آن مالکیت خصوصی بود:
انقلابیون هیچ جدایی میان آزادی و مالکیتخصوصی نمیدیدند؛ دفاع از حقوق، واحد و یکپارچه بود.
نمونه دیگری از همپوشانی لیبرالیسم و لیبرتارینیسم، لودویگ فن میزس است. او همواره خود را «لیبرال» معرفی میکرد و در محیط فکری اتریش نیز همین تلقی از او وجود داشت. او نه سوسیالیست بود و نه محافظهکار (عنوانی که به تعبیر رونالد هاموی، در اتریش قرن نوزدهم ایدئولوژی «بازجوهای شکنجهگر» بهشمار میرفت).
میزس در کتاب لیبرالیسم از آزادی سیاسی و اقتصاد کاملاً آزاد، مخالفت با جنگ، حمایت از مهاجرت آزاد و تمرکززدایی سیاسی دفاع میکرد.
این همان چیزی است که میتوان «لیبرالیسم کلاسیک» نامید؛ اندیشهای که نسخه معتدلتر آن در هایک نیز دیده میشود. البته معتدلتر بودن نسخه هایکی، به روش او بازمیگردد، وگرنه دلالتهای دقیق نتایج او، در رادیکالیسم دستکمی از هماردوگاهیهایش ندارد.
✍️مهران خسروزاده
اگر طبق پیشنهاد رایکو، مالکیت خصوصی و آزادیهای فردی را هسته مرکزی لیبرالیسم بدانیم، میتوان به طبقهبندی درستی از لیبرالها رسید.
به همین دلیل است که اصولا برای این مورخ لیبرال، آنچه امروزه «لیبرتاریانیسم» خوانده میشود را چیزی جز لیبرالیسم نمیدانست و بر استفاده از «لیبرال» به جای «لیبرتارین» و «لیبرال کلاسیک» تاکید میکرد.
به عبارت دیگر، اینکه لیبرتاریانیسم گاهی شکل رادیکالتری از لیبرالیسم باشد، آن را غیرلیبرال نمیکند؛ همانطور که اندیشههای اسپنسر و مولیناری، حتی با معیار امروز بسیار رادیکالاند، اما بیشک آن دو لیبرال محسوب میشوند.
برخی مورخان تلاش کردهاند لیبرتارینها و لیبرالها را براساس تفاوتهای سیاستی جزیی از هم تفکیک کنند. برای مثال، رایکو یادآور میشود که حتی تاریخدانی برجسته مانند آلن رایان هم در این بحث سردرگم شده؛ او هایک را لیبرال میدانست اما لیبرتاریانیسم را «نوعی از لیبرالیسم» نمیدانست. استدلال او این بود با که لیبرالهای کلاسیک طرفدار جرمزدایی از «جرائم بدون قربانی» نبودند. اما این موضع لیبرتارین، آشکارا در اندیشهٔ اسپنسر و فون میزس نیز وجود داشت و چنین استدلالی نمیتواند کارا باشد.
موری روتبارد نیز لیبرتاریانیسم را صرفا شاخهای از لیبرالیسم میدانست و تاریخ این اندیشه را دستکم تا قرن هفدهم عقب میبرد. او در برای آزادی نوین مینویسد:
هدف لیبرالهای کلاسیک تحقق آزادی فردی در همهٔ ابعاد مرتبط با آن بود؛ مالیاتها باید کاهش یابد، مقررات برداشته شود و انرژی و خلاقیت انسان آزاد گردد.
روتبارد انقلاب آمریکا را نیز اساسا انقلابی لیبرتارین میدانست که ریشه در لیبرالیسم داشت و محور آن مالکیت خصوصی بود:
انقلابیون هیچ جدایی میان آزادی و مالکیتخصوصی نمیدیدند؛ دفاع از حقوق، واحد و یکپارچه بود.
نمونه دیگری از همپوشانی لیبرالیسم و لیبرتارینیسم، لودویگ فن میزس است. او همواره خود را «لیبرال» معرفی میکرد و در محیط فکری اتریش نیز همین تلقی از او وجود داشت. او نه سوسیالیست بود و نه محافظهکار (عنوانی که به تعبیر رونالد هاموی، در اتریش قرن نوزدهم ایدئولوژی «بازجوهای شکنجهگر» بهشمار میرفت).
میزس در کتاب لیبرالیسم از آزادی سیاسی و اقتصاد کاملاً آزاد، مخالفت با جنگ، حمایت از مهاجرت آزاد و تمرکززدایی سیاسی دفاع میکرد.
این همان چیزی است که میتوان «لیبرالیسم کلاسیک» نامید؛ اندیشهای که نسخه معتدلتر آن در هایک نیز دیده میشود. البته معتدلتر بودن نسخه هایکی، به روش او بازمیگردد، وگرنه دلالتهای دقیق نتایج او، در رادیکالیسم دستکمی از هماردوگاهیهایش ندارد.
👍8❤2👎2
Forwarded from A New Liberty
لیبرالکلاسیک یا لیبرتارین؟ در باب تفاوت دو واژه (4)
✍️مهران خسروزاده
اصولا چرا بر سر دلالت واژه لیبرال اختلاف هست؟ ارزش این واژه چیست و چرا برای انکار ریشههای شناخته شدن آن، بر عمق تفاوت میان نامهای مختلف آن تاکید میشود؟ درک این موضوع از امتیازات مصادره این نام نشات میگیرد.
کارنامه و میراث لیبرالیسم غیرقابلانکار است. تاثیر آن در جهانی که در آن زندگی میکنیم، کاملا محسوس است. چه اندیشهای جز لیبرالیسم میتوانست ورق را در مکان بعیدی چون آمریکایلاتین برگرداند؟
این نقش حیاتی، تاریخی نیز هست. در کشورهای انگلیسیزبان، جنبشهای لیبرال در قرن نوزدهم جهتگیری سیاست را تغییر دادند و در قرن بیستم مانعی مهم در برابر سوسیالدموکراتها بودند.
در فرانسه و بخشهایی از اروپا، لیبرالیسم نیرویی حیاتی در برابر سوسیالیسم و تمامیتخواهی بود. اگر تلاشهای این لیبرالها نبود، شاید فرانسه در قرن نوزدهم یا بیستم کاملا به دامن سوسیالیسم میافتاد.
برای دویست سال، لیبرالهایی چون کابدن و میزس، صدای عقل در برابر سوسیالیستها، مرکانتیلیستها، فاشیستها و جنگطلبان بودهاند. به بیان خلاصهتر، اگر تلاش معدودی از اندیشمندان لیبرال نبود، اوضاع میتوانست بسیار بدتر باشد و شاید ۹۹٪ مردم طرفدار استبداد سوسیالیستی میشدند.
موفقیت لیبرالیسم را میتوان از این واقعیت فهمید که غیرلیبرالها تلاش کردهاند این عنوان را از آنِ خود کنند. در جهان انگلیسیزبان، اینکه سوسیالدموکراتها و دیگر گروهها خود را «لیبرال» بنامند، تصادفی نبود؛ آنها میخواستند از محبوبیت تاریخی لیبرالیسم بهرهبرداری کنند. این وضعیت درباره ایران امروز هم صادق است. اینکه صحبتهای پرهیاهو و معارض با ابتدائیات لیبرالیسم گسترش مییابد و تا آنجایی پیش میرود که این ایده سیاسی، به عنوان یک ایدئولوژی زمینی، به دین و وحی مرتبط میشود، نسخه ایرانیزه شده همین مصادره است.
ما نشانههای میراث لیبرالیسم را در بحثهای مربوط به حقوق بشر، آزادی تجارت و تلاش برای کاهش مداخله دولت میبینیم و هرچندوقت یکبار طنین آن را میشنویم. اینکه مداخلهگران گاهی پیروز میشوند، نشاندهندهٔ «بیربط بودن لیبرالیسم» یا «قدرتنافهمی» آنها نیست، بلکه تنها یادآور این نکته است که بدون پیروزیهای گاهگاه لیبرالها، اوضاع چقدر میتوانست بدتر باشد.
لیبرالیسم یا همان لیبرتارینیسم، تاریخی طولانی و چشمگیر دارد که اغلب نادیده گرفته میشود. اما همانطور که رایکو میگوید، لیبرالیسم بخشی ضروری از «تمدن» مدرن است. بهتر است آن را بهتر بشناسیم.
✍️مهران خسروزاده
اصولا چرا بر سر دلالت واژه لیبرال اختلاف هست؟ ارزش این واژه چیست و چرا برای انکار ریشههای شناخته شدن آن، بر عمق تفاوت میان نامهای مختلف آن تاکید میشود؟ درک این موضوع از امتیازات مصادره این نام نشات میگیرد.
کارنامه و میراث لیبرالیسم غیرقابلانکار است. تاثیر آن در جهانی که در آن زندگی میکنیم، کاملا محسوس است. چه اندیشهای جز لیبرالیسم میتوانست ورق را در مکان بعیدی چون آمریکایلاتین برگرداند؟
این نقش حیاتی، تاریخی نیز هست. در کشورهای انگلیسیزبان، جنبشهای لیبرال در قرن نوزدهم جهتگیری سیاست را تغییر دادند و در قرن بیستم مانعی مهم در برابر سوسیالدموکراتها بودند.
در فرانسه و بخشهایی از اروپا، لیبرالیسم نیرویی حیاتی در برابر سوسیالیسم و تمامیتخواهی بود. اگر تلاشهای این لیبرالها نبود، شاید فرانسه در قرن نوزدهم یا بیستم کاملا به دامن سوسیالیسم میافتاد.
برای دویست سال، لیبرالهایی چون کابدن و میزس، صدای عقل در برابر سوسیالیستها، مرکانتیلیستها، فاشیستها و جنگطلبان بودهاند. به بیان خلاصهتر، اگر تلاش معدودی از اندیشمندان لیبرال نبود، اوضاع میتوانست بسیار بدتر باشد و شاید ۹۹٪ مردم طرفدار استبداد سوسیالیستی میشدند.
موفقیت لیبرالیسم را میتوان از این واقعیت فهمید که غیرلیبرالها تلاش کردهاند این عنوان را از آنِ خود کنند. در جهان انگلیسیزبان، اینکه سوسیالدموکراتها و دیگر گروهها خود را «لیبرال» بنامند، تصادفی نبود؛ آنها میخواستند از محبوبیت تاریخی لیبرالیسم بهرهبرداری کنند. این وضعیت درباره ایران امروز هم صادق است. اینکه صحبتهای پرهیاهو و معارض با ابتدائیات لیبرالیسم گسترش مییابد و تا آنجایی پیش میرود که این ایده سیاسی، به عنوان یک ایدئولوژی زمینی، به دین و وحی مرتبط میشود، نسخه ایرانیزه شده همین مصادره است.
ما نشانههای میراث لیبرالیسم را در بحثهای مربوط به حقوق بشر، آزادی تجارت و تلاش برای کاهش مداخله دولت میبینیم و هرچندوقت یکبار طنین آن را میشنویم. اینکه مداخلهگران گاهی پیروز میشوند، نشاندهندهٔ «بیربط بودن لیبرالیسم» یا «قدرتنافهمی» آنها نیست، بلکه تنها یادآور این نکته است که بدون پیروزیهای گاهگاه لیبرالها، اوضاع چقدر میتوانست بدتر باشد.
لیبرالیسم یا همان لیبرتارینیسم، تاریخی طولانی و چشمگیر دارد که اغلب نادیده گرفته میشود. اما همانطور که رایکو میگوید، لیبرالیسم بخشی ضروری از «تمدن» مدرن است. بهتر است آن را بهتر بشناسیم.
👍8❤2👎2
Forwarded from A New Liberty
لیبرالکلاسیک یا لیبرتارین؟ در باب تفاوت دو واژه (5)
✍️مهران خسروزاده
گاهی اوقات تلاشهایی برای برقراری ارتباط دادن لیبرالیسم (به معنای اصیل آن) با محافظهکاری صورت میگیرد. یک پای این تلاش، لیبرالهای پروگرسیو و سوسیالدموکرات هستند که در تلاشند با مصادره نام «لیبرال»، دستاوردها، حسنشهرت و میراث زنده این ایدئولوژی را از آن خود کنند. آنها اصولا میان لیبرال کلاسیک، لیبرتارین و محافظهکار تفاوت چشمگیری قائل نیستند، چرا که اثبات این تفاوتها، جز تراشیدن رقیب برایشان فایدهای ندارد؛ بهترین سناریو برای آنها، یککاسه شدن این رقبا تحت عنوان «محافظهکار» است.
اما پای دیگر این پیوند میان لیبرالیسم و محافظهکاری، خود محافظهکاران هستند. هدف آنها از این کار با لیبرالهای پروگرسیو تفاوتی نمیکند و جز مصادره میراث و حسنشهرت آن چیزی در سر ندارند، اما روش آنها متفاوت است. این تفاوت کلیدی، در دوگانه «لیبرالیسم کلاسیک» و «لیبرتارینیسم» نهفته است و میتواند تلاشها برای تاکید بر افتراق مفهومی این دو واژه را توضیح دهد.
البته متفکران شناختهشده لیبرال با این موضوع ناآشنا نبودند؛ اصولا آغاز این موضوع به دهه 1950 و 1960 میلادی در ایالات متحده باز میگردد و ریشه در آغاز جنگ سرد دارد.
تلاشهای زیادی شد و مکتوبات بسیاری از متفکران لیبرال بهجا ماند تا مخالفت صریح آنها با این خوانش بر آیندگان کمابیش عیان باشد. ظهور واژه لیبرتارین هم یکی از اثرات جانبی همین تلاشها آن بود.
برای مثال، لودویگ فون میزس، در نامهای به مدیر یک انجمن محافظهکار که او را برای سخنرانی دعوت کرده بود، مینویسد:
واژه محافظه کار را واژه ای مناسب برای نمایاندن ایده ها و اصولی که من به آنها اعتقاد دارم نمیدانم. محافظه کاری به معنای حفظ آن چه که وجود دارد است.این برنامه ای خالی از محتوا است نفی صرف است و هیچ تغییری را نمی پذیرد.
این همان واژهای بود که سیاستمداران اروپایی، وقتی از اصلاحات پیشنهادی رادیکالها خوششان نمیآمد اما نمیدانستند چگونه به نقد ایدههای آنها بپردازند، به خود اطلاق میکردند.
اشاره به حکمت اجداد نمیتواند دلیل کافی برای رد هر پروژه نوآوری باشد. آنچه که لازم است، نقد ایده های نادرست نوآورانه از طریق آشکار کردن خطاهای آنها و جایگزین کردن ایدههای بهتر به جای ایده های غلط است. این امر بدون تفکر انتزاعی محقق نمیشود.
در این کشور (آمریکا) هیچگاه حزبی به نام محافظه کار وجود نداشته است در اروپا واژه محافظهکار به احزابی اطلاق میشد که خواهان حفظ نهادهایی بودند که با تمام آرمانهای سیاسی آمریکا کاملا مخالف بود. زمانی که تلاشهای حزب توریهای بریتانیا برای جلوگیری از آزادی سیاسی کاتولیکها و کنار گذاشتن یک نظام رایدهی عادلانهتر شکست خورد،خود را محافظهکار نامیدند.
توریها، تحت عنوان محافظهکاران، به رهبری دیزرائیلی، سیاستهایی را توسعه دادند که به نام امپریالیسم شناخته می شوند.
در پروس و پس از سال 1871 در امپراتوری آلمان، محافظهکاران برای حفظ امتیازات طبقاتی اشراف و سلطنت مطلقه هوهنتسولرنها میجنگیدند. آنها، حزب بیسمارک و سیاستهای اجتماعی او بودند که الگوی سیاستهای دوران نیودیل در آمریکا قرار گرفت.
حال شما نام جامعه محافظهکار را برای گروه خود انتخاب کردهاید. اگر این مسائل برای من روشن بود، قطعاً دعوت شما را برای سخنرانی در انجمنتان نمی پذیرفتم.
میزس در این وادی تنها نبود؛ هایک نیز نشانههای مصادره فکری را در دوران حیاتش دید و به نگارش مقاله «چرا محافظهکار نیستم؟» مبادرت ورزید. او در این مقاله، خط بطلانی بر یک کژفهمی رایج سیاسی میکشد.
از نگاه هایک، لیبرالیسم جایگاهی مستقل دارد و راس مثلثی است که دو رأس دیگر آن سوسیالیسم و محافظهکاریاند؛ رئوسی که با اهدافی متفاوت، در تمایل به «اقتدار» و «کنترل جامعه» مشترکند. به باور هایک، اساسیترینن تضاد میان لیبرالیسم و محافظهکاری، در شیوه نگاه آنها به «تغییر» و «نیروهای خودجوش» نهفته است. هایک تصریح میکند که محافظهکاری، بنابر طبیعت خود، فاقد یک اصول راهنما برای حرکت است. محافظهکار تنها میتواند نومیدانه در تلاش باشد که وضع موجود را حفظ کند.
✍️مهران خسروزاده
گاهی اوقات تلاشهایی برای برقراری ارتباط دادن لیبرالیسم (به معنای اصیل آن) با محافظهکاری صورت میگیرد. یک پای این تلاش، لیبرالهای پروگرسیو و سوسیالدموکرات هستند که در تلاشند با مصادره نام «لیبرال»، دستاوردها، حسنشهرت و میراث زنده این ایدئولوژی را از آن خود کنند. آنها اصولا میان لیبرال کلاسیک، لیبرتارین و محافظهکار تفاوت چشمگیری قائل نیستند، چرا که اثبات این تفاوتها، جز تراشیدن رقیب برایشان فایدهای ندارد؛ بهترین سناریو برای آنها، یککاسه شدن این رقبا تحت عنوان «محافظهکار» است.
اما پای دیگر این پیوند میان لیبرالیسم و محافظهکاری، خود محافظهکاران هستند. هدف آنها از این کار با لیبرالهای پروگرسیو تفاوتی نمیکند و جز مصادره میراث و حسنشهرت آن چیزی در سر ندارند، اما روش آنها متفاوت است. این تفاوت کلیدی، در دوگانه «لیبرالیسم کلاسیک» و «لیبرتارینیسم» نهفته است و میتواند تلاشها برای تاکید بر افتراق مفهومی این دو واژه را توضیح دهد.
البته متفکران شناختهشده لیبرال با این موضوع ناآشنا نبودند؛ اصولا آغاز این موضوع به دهه 1950 و 1960 میلادی در ایالات متحده باز میگردد و ریشه در آغاز جنگ سرد دارد.
تلاشهای زیادی شد و مکتوبات بسیاری از متفکران لیبرال بهجا ماند تا مخالفت صریح آنها با این خوانش بر آیندگان کمابیش عیان باشد. ظهور واژه لیبرتارین هم یکی از اثرات جانبی همین تلاشها آن بود.
برای مثال، لودویگ فون میزس، در نامهای به مدیر یک انجمن محافظهکار که او را برای سخنرانی دعوت کرده بود، مینویسد:
واژه محافظه کار را واژه ای مناسب برای نمایاندن ایده ها و اصولی که من به آنها اعتقاد دارم نمیدانم. محافظه کاری به معنای حفظ آن چه که وجود دارد است.این برنامه ای خالی از محتوا است نفی صرف است و هیچ تغییری را نمی پذیرد.
این همان واژهای بود که سیاستمداران اروپایی، وقتی از اصلاحات پیشنهادی رادیکالها خوششان نمیآمد اما نمیدانستند چگونه به نقد ایدههای آنها بپردازند، به خود اطلاق میکردند.
اشاره به حکمت اجداد نمیتواند دلیل کافی برای رد هر پروژه نوآوری باشد. آنچه که لازم است، نقد ایده های نادرست نوآورانه از طریق آشکار کردن خطاهای آنها و جایگزین کردن ایدههای بهتر به جای ایده های غلط است. این امر بدون تفکر انتزاعی محقق نمیشود.
در این کشور (آمریکا) هیچگاه حزبی به نام محافظه کار وجود نداشته است در اروپا واژه محافظهکار به احزابی اطلاق میشد که خواهان حفظ نهادهایی بودند که با تمام آرمانهای سیاسی آمریکا کاملا مخالف بود. زمانی که تلاشهای حزب توریهای بریتانیا برای جلوگیری از آزادی سیاسی کاتولیکها و کنار گذاشتن یک نظام رایدهی عادلانهتر شکست خورد،خود را محافظهکار نامیدند.
توریها، تحت عنوان محافظهکاران، به رهبری دیزرائیلی، سیاستهایی را توسعه دادند که به نام امپریالیسم شناخته می شوند.
در پروس و پس از سال 1871 در امپراتوری آلمان، محافظهکاران برای حفظ امتیازات طبقاتی اشراف و سلطنت مطلقه هوهنتسولرنها میجنگیدند. آنها، حزب بیسمارک و سیاستهای اجتماعی او بودند که الگوی سیاستهای دوران نیودیل در آمریکا قرار گرفت.
حال شما نام جامعه محافظهکار را برای گروه خود انتخاب کردهاید. اگر این مسائل برای من روشن بود، قطعاً دعوت شما را برای سخنرانی در انجمنتان نمی پذیرفتم.
میزس در این وادی تنها نبود؛ هایک نیز نشانههای مصادره فکری را در دوران حیاتش دید و به نگارش مقاله «چرا محافظهکار نیستم؟» مبادرت ورزید. او در این مقاله، خط بطلانی بر یک کژفهمی رایج سیاسی میکشد.
از نگاه هایک، لیبرالیسم جایگاهی مستقل دارد و راس مثلثی است که دو رأس دیگر آن سوسیالیسم و محافظهکاریاند؛ رئوسی که با اهدافی متفاوت، در تمایل به «اقتدار» و «کنترل جامعه» مشترکند. به باور هایک، اساسیترینن تضاد میان لیبرالیسم و محافظهکاری، در شیوه نگاه آنها به «تغییر» و «نیروهای خودجوش» نهفته است. هایک تصریح میکند که محافظهکاری، بنابر طبیعت خود، فاقد یک اصول راهنما برای حرکت است. محافظهکار تنها میتواند نومیدانه در تلاش باشد که وضع موجود را حفظ کند.
👍5👎3❤2