هوشنگ نهاوندی از زبان ایرج افشار
یکم.
«آشنایی من با نام ایشان مربوط به نشرِ مقالهای است که ایشان برای درج در راهنمای کتاب نوشت. پس از آن، وقتی که رئیسِ دانشگاهِ شیراز بود، مرا به کنگرهٔ سعدی و حافظ دعوت کرد. یکی از مراسم کنگره، دیدارِ اعضا با ملکهٔ وقت بود. نهاوندی چون دانست که من با اعضای کنگره آشنایی دارم و میتوانم چند کلمهای در هویتِ هر یک بگویم، از من خواست که شرکتکنندگان را یکبهیک معرفی کنم.
موقعی که به ریاستِ دانشگاهِ تهران رسید، راهِ دوستیِ دلپذیری را با من پیش گرفت و در پیشبردِ پیشنهادهایی که برای گسترشِ کتابخانهٔ مرکزی میشد، به یاد ندارم که ان قلتی گفته باشد. استخوان لای زخم نمیگذاشت. از برگزاریِ جلسات و سمینارهای فرهنگیِ کتابخانه دلخوش بود؛ همیشه میآمد و تا پایان میماند.
نخستین نمایشگاهی که در زمانِ او ترتیب دادم، پیشنهادی بود که در آغازِ ریاستِ خود، در زمینهٔ توجه به ادبیاتِ معاصر و نمودنِ مقامِ کسانی مثلِ هدایت و آلاحمد کرد و گفت: «به اینگونه نمایشگاهها دانشجویان بیشتر راغباند.» قصدش به دست آوردنِ دلِ دانشجویان بود و به جلوهرسانیدنِ تمایلاتِ آنها. هم میخواست حتیالمقدور از تنشِ موجود بکاهد و بر من مسلم شد که در این پیشنهاد، پشتوانهاش را هم دارد.
با همکاران دستبهکار شدیم و نمایشگاهی از آثار و تألیفات و عکسهای علیاکبر دهخدا، صادق هدایت، جلال آلاحمد و صمد بهرنگی تشکیل دادیم. مرتضی ممیز در تنظیمِ آن، ذوق و هنرِ خود را به تمام و کمال نشان داد. نامِ نمایشگاه را از "چرند و پرند" تا "زن زیادی" گذاشتم. مقبول افتاد، ولی بعضی از دانشجویانِ رادیکال دیدنِ آن را تحمیلی به خود میدانستند. معتقد بودند که دانشگاه نباید چنین مراسمی داشته باشد و تجلیل از بزرگانِ ادبی را باید گروهِ مخالف انجام بدهد.
نهاوندی در گذاردنِ نامِ دکتر مصدق بر سرسرای کتابخانهٔ مرکزی، به مناسبتِ آنکه کتابخانهاش در دانشگاهِ تهران نگاهداری میشد، حقی عظیم دارد.» (۱).
دوم.
«کار گودبرداری ساختمان کتابخانهٔ مرکزی دانشگاه تهران از زمستان سال ۱۳۴۳ آغاز شد. در آن موقع، تصدی وزارت آبادانی و مسکن بر عهدهٔ کفایت دکتر هوشنگ نهاوندی بود و چون خود پیوند تعلیماتی با دانشگاه داشت، طبعاً کار ساختمان کتابخانهٔ مرکزی را به دیدهٔ اعتنا مینگریست.
نهاوندی چند تن از متصدیان مسؤول و مهندسان مشاور و ساختمان را مکلف کرده بود که هر دوشنبه صبح در محل ساختمان جلسه داشته باشند» (۲).
سوم.
«در تابستان ۱۳۵۰ دکتر هوشنگ نهاوندی عهدهدار تصدی ریاست دانشگاه شد. تقدیر الهی بود که او آخرین کوششهای مؤثر را در راه تمام شدن بنای کتابخانه و تهیه وسایل باقیماندهٔ آن، که خود در مقام وزارت آبادانی و مسکن مسؤول آغاز شدن ساختمان بود، به کار بندد.
آماده شدن ساختمان کتابخانه موجب بازدید رسمی شاهنشاه آریامهر و علیاحضرت شهبانو در نخستین روز مهرماه ۱۳۵۰ شد.» (۳).
چهارم.
«اکنون که این مقاله تجدید طبع میشود، باید گفته شود که پشتیبانی مؤثر دکتر هوشنگ نهاوندی در پیشرفت امور کتابخانه موجب افزایش مجموعههای کتاب و دامنه یافتن فعالیتهای دیگر آن بوده است و گزارش سال ۱۳۵۳ بهترین نمودار آن است.»(۴)
پنجم.
«هنگامی که ساختمانِ کتابخانهٔ مرکزی... آمادهٔ گشایش میشد، با دکتر هوشنگ نهاوندی... در میان گذاشتم که بهمانند همهٔ کتابخانههای مهمِ جهان، ضرورت دارد نامِ اهداکنندگانِ کتاب به کتابخانههای دانشگاه تهران، بر دیوارهٔ یکی از جرزهای کتابخانه نوشته و نقر شود تا تشویقِ دیگران و تحسینِ عمومی نسبت به عملِ پیشینیان باشد.
گفت: «کار بسیار خوبی است، موافقم، انجام بدهید.»
گفتم: «اما بدانید نامِ دکتر محمد مصدق هم در میان آنها هست، زیرا او کتابخانهٔ شخصیِ خود را به مدرسهٔ علومِ سیاسی بخشیده بوده و دو سالِ حقوقِ نمایندگیِ دورهٔ چهاردهم را هم به دانشکدهٔ حقوق داده بوده است تا کتاب بخرند...»
گفت: «پس گزارشی تهیه کن و همهٔ نامها را بنویس و چند روزی تحمّل کن تا بگویم چه باید کرد.». هفتهای نکشید که تلفن کرد و گفت: «مانعی وجود ندارد، اسمِ مصدق را هم به همان ردیفی که نوشتهاید ثبت کنید.»
به هر تقدیر، نهاوندی به هر تمهید و مذاکرهای بود، موافقتِ ضروری را کسب کرده بود»(۵).
منابع
۱.این دفتر بیمعنی؛ یادگارنمای فرهنگی از ایرج افشار، به کوشش بهرام، کوشیار، آرش افشار، سخن، ۱۴۰۲، ص ۳۸۳-۳۸۴.
۲.افشار، ایرج، «کتابخانهٔ مرکزی دانشگاه تهران»، راهنمای کتاب، س۱۵، ش۵-۶، مرداد- شهریور ۱۳۵۱، ص ۴۰۰-۴۰۱.
۳.همان، راهنمای کتاب، س ۱۵، ش۷- ۸، مهر- آبان ۱۳۵۱، ص۵۵۰-۵۵۱.
۴.افشار، ایرج، «کتابخانهٔ مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران»، کتابداری، دفتر ۵، ۱۳۵۴، ص ۴۲، پانوشت.
۵.افشار، ایرج، «نام مصدق در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران»، کلک، ش۷۳-۷۵، فروردین- اردیبهشت ۱۳۷۵، ص ۱۰۳-۱۰۴.
https://t.me/n00re30yah
یکم.
«آشنایی من با نام ایشان مربوط به نشرِ مقالهای است که ایشان برای درج در راهنمای کتاب نوشت. پس از آن، وقتی که رئیسِ دانشگاهِ شیراز بود، مرا به کنگرهٔ سعدی و حافظ دعوت کرد. یکی از مراسم کنگره، دیدارِ اعضا با ملکهٔ وقت بود. نهاوندی چون دانست که من با اعضای کنگره آشنایی دارم و میتوانم چند کلمهای در هویتِ هر یک بگویم، از من خواست که شرکتکنندگان را یکبهیک معرفی کنم.
موقعی که به ریاستِ دانشگاهِ تهران رسید، راهِ دوستیِ دلپذیری را با من پیش گرفت و در پیشبردِ پیشنهادهایی که برای گسترشِ کتابخانهٔ مرکزی میشد، به یاد ندارم که ان قلتی گفته باشد. استخوان لای زخم نمیگذاشت. از برگزاریِ جلسات و سمینارهای فرهنگیِ کتابخانه دلخوش بود؛ همیشه میآمد و تا پایان میماند.
نخستین نمایشگاهی که در زمانِ او ترتیب دادم، پیشنهادی بود که در آغازِ ریاستِ خود، در زمینهٔ توجه به ادبیاتِ معاصر و نمودنِ مقامِ کسانی مثلِ هدایت و آلاحمد کرد و گفت: «به اینگونه نمایشگاهها دانشجویان بیشتر راغباند.» قصدش به دست آوردنِ دلِ دانشجویان بود و به جلوهرسانیدنِ تمایلاتِ آنها. هم میخواست حتیالمقدور از تنشِ موجود بکاهد و بر من مسلم شد که در این پیشنهاد، پشتوانهاش را هم دارد.
با همکاران دستبهکار شدیم و نمایشگاهی از آثار و تألیفات و عکسهای علیاکبر دهخدا، صادق هدایت، جلال آلاحمد و صمد بهرنگی تشکیل دادیم. مرتضی ممیز در تنظیمِ آن، ذوق و هنرِ خود را به تمام و کمال نشان داد. نامِ نمایشگاه را از "چرند و پرند" تا "زن زیادی" گذاشتم. مقبول افتاد، ولی بعضی از دانشجویانِ رادیکال دیدنِ آن را تحمیلی به خود میدانستند. معتقد بودند که دانشگاه نباید چنین مراسمی داشته باشد و تجلیل از بزرگانِ ادبی را باید گروهِ مخالف انجام بدهد.
نهاوندی در گذاردنِ نامِ دکتر مصدق بر سرسرای کتابخانهٔ مرکزی، به مناسبتِ آنکه کتابخانهاش در دانشگاهِ تهران نگاهداری میشد، حقی عظیم دارد.» (۱).
دوم.
«کار گودبرداری ساختمان کتابخانهٔ مرکزی دانشگاه تهران از زمستان سال ۱۳۴۳ آغاز شد. در آن موقع، تصدی وزارت آبادانی و مسکن بر عهدهٔ کفایت دکتر هوشنگ نهاوندی بود و چون خود پیوند تعلیماتی با دانشگاه داشت، طبعاً کار ساختمان کتابخانهٔ مرکزی را به دیدهٔ اعتنا مینگریست.
نهاوندی چند تن از متصدیان مسؤول و مهندسان مشاور و ساختمان را مکلف کرده بود که هر دوشنبه صبح در محل ساختمان جلسه داشته باشند» (۲).
سوم.
«در تابستان ۱۳۵۰ دکتر هوشنگ نهاوندی عهدهدار تصدی ریاست دانشگاه شد. تقدیر الهی بود که او آخرین کوششهای مؤثر را در راه تمام شدن بنای کتابخانه و تهیه وسایل باقیماندهٔ آن، که خود در مقام وزارت آبادانی و مسکن مسؤول آغاز شدن ساختمان بود، به کار بندد.
آماده شدن ساختمان کتابخانه موجب بازدید رسمی شاهنشاه آریامهر و علیاحضرت شهبانو در نخستین روز مهرماه ۱۳۵۰ شد.» (۳).
چهارم.
«اکنون که این مقاله تجدید طبع میشود، باید گفته شود که پشتیبانی مؤثر دکتر هوشنگ نهاوندی در پیشرفت امور کتابخانه موجب افزایش مجموعههای کتاب و دامنه یافتن فعالیتهای دیگر آن بوده است و گزارش سال ۱۳۵۳ بهترین نمودار آن است.»(۴)
پنجم.
«هنگامی که ساختمانِ کتابخانهٔ مرکزی... آمادهٔ گشایش میشد، با دکتر هوشنگ نهاوندی... در میان گذاشتم که بهمانند همهٔ کتابخانههای مهمِ جهان، ضرورت دارد نامِ اهداکنندگانِ کتاب به کتابخانههای دانشگاه تهران، بر دیوارهٔ یکی از جرزهای کتابخانه نوشته و نقر شود تا تشویقِ دیگران و تحسینِ عمومی نسبت به عملِ پیشینیان باشد.
گفت: «کار بسیار خوبی است، موافقم، انجام بدهید.»
گفتم: «اما بدانید نامِ دکتر محمد مصدق هم در میان آنها هست، زیرا او کتابخانهٔ شخصیِ خود را به مدرسهٔ علومِ سیاسی بخشیده بوده و دو سالِ حقوقِ نمایندگیِ دورهٔ چهاردهم را هم به دانشکدهٔ حقوق داده بوده است تا کتاب بخرند...»
گفت: «پس گزارشی تهیه کن و همهٔ نامها را بنویس و چند روزی تحمّل کن تا بگویم چه باید کرد.». هفتهای نکشید که تلفن کرد و گفت: «مانعی وجود ندارد، اسمِ مصدق را هم به همان ردیفی که نوشتهاید ثبت کنید.»
به هر تقدیر، نهاوندی به هر تمهید و مذاکرهای بود، موافقتِ ضروری را کسب کرده بود»(۵).
منابع
۱.این دفتر بیمعنی؛ یادگارنمای فرهنگی از ایرج افشار، به کوشش بهرام، کوشیار، آرش افشار، سخن، ۱۴۰۲، ص ۳۸۳-۳۸۴.
۲.افشار، ایرج، «کتابخانهٔ مرکزی دانشگاه تهران»، راهنمای کتاب، س۱۵، ش۵-۶، مرداد- شهریور ۱۳۵۱، ص ۴۰۰-۴۰۱.
۳.همان، راهنمای کتاب، س ۱۵، ش۷- ۸، مهر- آبان ۱۳۵۱، ص۵۵۰-۵۵۱.
۴.افشار، ایرج، «کتابخانهٔ مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران»، کتابداری، دفتر ۵، ۱۳۵۴، ص ۴۲، پانوشت.
۵.افشار، ایرج، «نام مصدق در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران»، کلک، ش۷۳-۷۵، فروردین- اردیبهشت ۱۳۷۵، ص ۱۰۳-۱۰۴.
https://t.me/n00re30yah
Telegram
نور سیاه
یادداشتهای ایرانشناسی میلاد عظیمی
@MilaadAzimi
@MilaadAzimi
شاهنامهٔ بایسنقری نسخهای نفیس و نگارهدار از شاهنامهٔ فردوسی است که در سال ۸۳۳ هجری قمری به سفارش بایسنقرمیرزا، فرزند شاهرخ تیموری، در هرات کتابت و تذهیب شد. این نسخه با ۲۲ نگارهٔ باشکوه، از شاهکارهای هنر کتابآرایی ایرانی بهشمار میآید و اکنون در کتابخانهٔ کاخ موزهٔ گلستان نگهداری میشود. شاهنامهٔ بایسنقری در سال ۱۳۸۶ بهعنوان اثری ملی در فهرست حافظهٔ جهانی یونسکو ثبت شد. فایل چاپی این نسخه به پیوست قابل دسترس میباشد.
@UT_Central_Library
@UT_Central_Library
طوفان_نوح_به_قلم_جمالزاده_از_مجموعه_اسناد_جمالزاده_در_کتابخانه_مرکزی.pdf
7.8 MB
طوفان نوح به قلم جمالزاده سال 1339 خورشیدی- از مجموعه اسناد جمالزاده در کتابخانه مرکزی
@UT_Central_Library
@UT_Central_Library
مزار خواجه ابونصر پارسا واقع در مرکز شهر بلخ، آرامگاهی است که به پیشوای صوفیه نقشبندی، عارف و شاعر نامی هراتی، خواجه ابونصر پارساتقدیم شدهاست.
@kheshtbekhesht
@kheshtbekhesht
سَتَبْقى خُطُوطي في الدفَاتر بُرهة ... وأنمُلتي تحت الترابِ رَميمُ
خط نوشت های من روزگاری در دفاتر بماند
در حالی که انگشتان من در زیر خاک، پوسیده است.
چت جی پی تی برای ترجمه منظوم این ها را پیشنهاد کرد:
نقشِ من از دفترِ ایّام میمانَد هنوز،
لیک زیرِ خاک، دستی نیست تا خطّی زند.
یا در قالبی با حال و هوای کلاسیکتر:
بر صفحهها خطّم بمانَد سالها،
اما نمانَد از من و انگشتها.
یا نسخهای با زبان حماسی–عرفانیتر:
نوشتهام بمانَد و من رفتهام ز یاد،
خطّم گواهِ بودن و خاکم مزارِ باد.
@UT_Central_Library
خط نوشت های من روزگاری در دفاتر بماند
در حالی که انگشتان من در زیر خاک، پوسیده است.
چت جی پی تی برای ترجمه منظوم این ها را پیشنهاد کرد:
نقشِ من از دفترِ ایّام میمانَد هنوز،
لیک زیرِ خاک، دستی نیست تا خطّی زند.
یا در قالبی با حال و هوای کلاسیکتر:
بر صفحهها خطّم بمانَد سالها،
اما نمانَد از من و انگشتها.
یا نسخهای با زبان حماسی–عرفانیتر:
نوشتهام بمانَد و من رفتهام ز یاد،
خطّم گواهِ بودن و خاکم مزارِ باد.
@UT_Central_Library
کشتهشدن هومان بدست بیژن
برگی از نسخۀ دستنویس شاهنامه
ایران، قزوین، ۱۵۶۰ تا ۱۵۷۰ میلادی
آبرنگ مات، مرکب و طلا
۳۳.۶×۲۲ سانتیمتر
مجموعۀ فرجام
برگی از نسخۀ دستنویس شاهنامه
ایران، قزوین، ۱۵۶۰ تا ۱۵۷۰ میلادی
آبرنگ مات، مرکب و طلا
۳۳.۶×۲۲ سانتیمتر
مجموعۀ فرجام
بغلتیـد هومـان به خـاک انـدرون
همه دشت شد سربهسر جوی خون
نگـه کـرد بـیــژن بـدان پیـلـتن
فگنـده چـو سـرو سهـی بر چمـن
شگفتآمدشسختوبرگشتازاوی
سـوی کـردگــار جهـان کـرد روی
کـه ای برتـر از جـایگـاه و زمـان
ز جـان سخـنگـوی و روشـنروان
تویی تو که جـز تـو جـهـاندار نیست
خـرد را بدین کـار پیـکار نیست
مرا ز این هنر سربهسر بهره نیست
که با پیل کین جستنم زهره نیست
بـه کیــن سیــاوش بـریدمـش سـر
بــه هـفـتــــاد خــون بــرادر پــدر
@rezamahdavi51.
@artresearchh
زخمی شدن جمشید بهدست ضحاک
برگی از نسخه دستنویس شاهنامۀ فردوسی
ایران، شیراز، صفویه، میانۀ سدۀ ۱۶ م.
گواش و مرکب با طلا روی کاغذ
خطکشیشده با طلا، سبز، قرمز و آبی
پشت صفحه با ۱۷سطر کج و افقی بخط نستعلیق
اندازه برگ: ۴۴.۴ × ۲۷.۸ سانتیمتر.
فروختهشده در مزایدۀ ساتبیز
@rezamahdavi51.
@artresearchh
برگی از نسخه دستنویس شاهنامۀ فردوسی
ایران، شیراز، صفویه، میانۀ سدۀ ۱۶ م.
گواش و مرکب با طلا روی کاغذ
خطکشیشده با طلا، سبز، قرمز و آبی
پشت صفحه با ۱۷سطر کج و افقی بخط نستعلیق
اندازه برگ: ۴۴.۴ × ۲۷.۸ سانتیمتر.
فروختهشده در مزایدۀ ساتبیز
@rezamahdavi51.
@artresearchh
تصویری از خیابان باب همایون از آلبوم شماره 13 کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران
خیابان باب همایون یکی از قدیمیترین خیابانهای تهران است. این خیابان در سال ۱۲۵۰ خورشیدی به دستور ناصرالدینشاه قاجار و بهکوشش محمدرحیمخان علاءالدوله تعریض و سنگفرش شد و دو سوی آن درختکاری گردید. یکصد سال پیش در آغاز سال ۱۳۰۴ نخستین بانک ایرانی با نام بانک پهلوی قشون در چند مغازه از این خیابان تأسیس شد. باب همایون همچنین به همراه میدان توپخانه و خیابان لالهزار، از نخستین خیابانهایی بود که در سال ۱۳۱۰ و به مناسبت ورود ملک عبدالعزیز، پادشاه عربستان، آسفالت شد.
https://t.me/UT_Central_Library
خیابان باب همایون یکی از قدیمیترین خیابانهای تهران است. این خیابان در سال ۱۲۵۰ خورشیدی به دستور ناصرالدینشاه قاجار و بهکوشش محمدرحیمخان علاءالدوله تعریض و سنگفرش شد و دو سوی آن درختکاری گردید. یکصد سال پیش در آغاز سال ۱۳۰۴ نخستین بانک ایرانی با نام بانک پهلوی قشون در چند مغازه از این خیابان تأسیس شد. باب همایون همچنین به همراه میدان توپخانه و خیابان لالهزار، از نخستین خیابانهایی بود که در سال ۱۳۱۰ و به مناسبت ورود ملک عبدالعزیز، پادشاه عربستان، آسفالت شد.
https://t.me/UT_Central_Library
ناصرالدین شاه در تالار برلیان از آلبوم شماره 4 کتابخانه مرکزی
@UT_Central_Library
@UT_Central_Library
دو تصویر از تالار سرسرای موزه تخت طاووس - آلبوم شماره 10 کتابخانه مرکزی
تخت طاووس، که در آغاز «تخت خورشید» نام داشت، از شاهکارهای جواهرنشان ایران است که در سال ۱۲۱۶ قمری به فرمان فتحعلیشاه قاجار و به مباشرت حاجی محمدحسینخان صدر اصفهانی ساخته شد. نام آن پس از ازدواج شاه با طاووسخانم تاجالدوله به «تخت طاووس» تغییر یافت. این تخت با تخت طاووس نادریِ افشار که نادرشاه از هند به ایران آورد، متفاوت است. اصل آن اکنون در موزه جواهرات ملی ایران نگهداری میشود و نمونهٔ بدل آن در کنار بدل تخت نادری در تالار سلام کاخ گلستان قرار دارد.
@UT_Central_Library
تخت طاووس، که در آغاز «تخت خورشید» نام داشت، از شاهکارهای جواهرنشان ایران است که در سال ۱۲۱۶ قمری به فرمان فتحعلیشاه قاجار و به مباشرت حاجی محمدحسینخان صدر اصفهانی ساخته شد. نام آن پس از ازدواج شاه با طاووسخانم تاجالدوله به «تخت طاووس» تغییر یافت. این تخت با تخت طاووس نادریِ افشار که نادرشاه از هند به ایران آورد، متفاوت است. اصل آن اکنون در موزه جواهرات ملی ایران نگهداری میشود و نمونهٔ بدل آن در کنار بدل تخت نادری در تالار سلام کاخ گلستان قرار دارد.
@UT_Central_Library
📣 ساینیتو با همراهی ایرانداک برگزار میکند:
💻 وبینار
🔹کاوش سناریوهای پژوهشگران و کتابداران در تجربه پژوهش هوشمند
🗓 دوشنبه 5 آبان 1404
⏰ 11 الی 13
🌐 لینک شرکت در وبینار
▫️با ما همراه باشید
🆔@SCINITOAI_IRAN
💻 وبینار
"بهینهسازی پژوهش با هوش مصنوعی: تجربهای جامع از چرخه کامل پژوهش با SCiNiTO AI"
🔹کاوش سناریوهای پژوهشگران و کتابداران در تجربه پژوهش هوشمند
🗓 دوشنبه 5 آبان 1404
⏰ 11 الی 13
🌐 لینک شرکت در وبینار
▫️با ما همراه باشید
🆔@SCINITOAI_IRAN
انقلاب فرانسه،
و رویای آن ایرانی که به خواب نمیرود!
سال ۱۷۸۹، درست سالِ انقلاب فرانسه، داستانی کوتاه در قالب دفترچه کوچکی منتشر شده است، بدون نام نویسنده، به نام:
«هیولای دریده شده
رویای پیامبرانه (یا مکاشفه پیشگویانه) یک ایرانی که به خواب نمیرود
در اصفهان، و همچنین در پاریس، نزد خواهان حقیقت»
این کتابچه در ۳۰ برگ، بازگویی خواب یا شهودی در اصفهان است.
راوی، «بینظیر» نام، میگوید که میان خواب و بیداری، مردم بیچاره و تحت ستمی را میدیدم، گرفتار پادشاهی ظالم. پادشاهی که در رویای او شکلی غریب دارد، صورتی چون زنان جادوگر پیر، و تنی بزرگ چون نهنگ... مردم بیپناه دست دعا به سوی خداوند دارند تا راهی به رهایی بیابند و در نهایت یک روز پاسخی میشنوند. هاتفی که میگوید، چارهٔ کار شما، نوشته بر لوحیست در دل آن هیولا. باید آن لوح را به دست آورید. امتحانی سخت است، امّا در نهایت بر آن هیولا غالب میآیند. منتهی هنوز مشکل اصلی برجاست. چه کسی میتواند تن او را بشکافد و آن لوح را بیرون آورد؟ آن هیولا به زهر خوردن عادت داشته است و شکافتن تن او، به معنی بیرون ریختن سمّ و آلودگی است و پراکنده شدن بیماری مسری کشنده! در نهایت چند تن از ایرانیان فداکار، به قیمت جان خود، دلیرانه این وظیفه را به عهده میگیرند و میروند و آن لوح را بیرون میآورند...
حدس میزنید. کتاب زبانی رمزی دارد. سخن در باب پادشاه فرانسه است گرچه در آن نام «زند» و «بینظیر» و «زرتشت» را هم میخوانیم. خود نویسنده در برگ اوّل آورده که کلید درک داستان در برگ پایان کتاب است که او در آن رمزها را گشوده است: اصفهان، پاریس است، اوابامیر، میرابو است، آلفاتیا، لا فایِت و نت لودال، تالندال....
ای شهان کشتیم ما خصم برون، ماند خصمی زو بتر در اندرون... داستان یادآور حکایت خرگوش و شیر و نخجیران است در مثنوی. از جمله آنجایی که میگوید ما آن پادشاه ظالم یا هیولا را از جا کندیم امّا کار به پایان نرسیده است. آن سمّ و زهری که در او و طبقهٔ حاکم جمع آمده، به سادگی زدوده نخواهد شد و پاک کردن آن ویروس فساد از شهر، تلاشی فراتر میطلبد.
این که نویسندهای، در عهد انقلاب فرانسه، ایران را برای این داستان رمزی در خصوص استبداد و مفاسد آن انتخاب کرده جالب است و شگفتا که اینک از رویای استعاری خیلی از ایرانیان هم به دور نیست...
Le Monstre déchiré, vision prophétique d’un Persan qui ne dort pas toujours, à Ispahan, et se trouve à Paris, chez les marchands de vérité, 1789
.
و رویای آن ایرانی که به خواب نمیرود!
سال ۱۷۸۹، درست سالِ انقلاب فرانسه، داستانی کوتاه در قالب دفترچه کوچکی منتشر شده است، بدون نام نویسنده، به نام:
«هیولای دریده شده
رویای پیامبرانه (یا مکاشفه پیشگویانه) یک ایرانی که به خواب نمیرود
در اصفهان، و همچنین در پاریس، نزد خواهان حقیقت»
این کتابچه در ۳۰ برگ، بازگویی خواب یا شهودی در اصفهان است.
راوی، «بینظیر» نام، میگوید که میان خواب و بیداری، مردم بیچاره و تحت ستمی را میدیدم، گرفتار پادشاهی ظالم. پادشاهی که در رویای او شکلی غریب دارد، صورتی چون زنان جادوگر پیر، و تنی بزرگ چون نهنگ... مردم بیپناه دست دعا به سوی خداوند دارند تا راهی به رهایی بیابند و در نهایت یک روز پاسخی میشنوند. هاتفی که میگوید، چارهٔ کار شما، نوشته بر لوحیست در دل آن هیولا. باید آن لوح را به دست آورید. امتحانی سخت است، امّا در نهایت بر آن هیولا غالب میآیند. منتهی هنوز مشکل اصلی برجاست. چه کسی میتواند تن او را بشکافد و آن لوح را بیرون آورد؟ آن هیولا به زهر خوردن عادت داشته است و شکافتن تن او، به معنی بیرون ریختن سمّ و آلودگی است و پراکنده شدن بیماری مسری کشنده! در نهایت چند تن از ایرانیان فداکار، به قیمت جان خود، دلیرانه این وظیفه را به عهده میگیرند و میروند و آن لوح را بیرون میآورند...
حدس میزنید. کتاب زبانی رمزی دارد. سخن در باب پادشاه فرانسه است گرچه در آن نام «زند» و «بینظیر» و «زرتشت» را هم میخوانیم. خود نویسنده در برگ اوّل آورده که کلید درک داستان در برگ پایان کتاب است که او در آن رمزها را گشوده است: اصفهان، پاریس است، اوابامیر، میرابو است، آلفاتیا، لا فایِت و نت لودال، تالندال....
ای شهان کشتیم ما خصم برون، ماند خصمی زو بتر در اندرون... داستان یادآور حکایت خرگوش و شیر و نخجیران است در مثنوی. از جمله آنجایی که میگوید ما آن پادشاه ظالم یا هیولا را از جا کندیم امّا کار به پایان نرسیده است. آن سمّ و زهری که در او و طبقهٔ حاکم جمع آمده، به سادگی زدوده نخواهد شد و پاک کردن آن ویروس فساد از شهر، تلاشی فراتر میطلبد.
این که نویسندهای، در عهد انقلاب فرانسه، ایران را برای این داستان رمزی در خصوص استبداد و مفاسد آن انتخاب کرده جالب است و شگفتا که اینک از رویای استعاری خیلی از ایرانیان هم به دور نیست...
Le Monstre déchiré, vision prophétique d’un Persan qui ne dort pas toujours, à Ispahan, et se trouve à Paris, chez les marchands de vérité, 1789
.
Telegram
K-A-Images