ترامپ:
فکر نمیکنم ایران و اسرائیل دوباره به جنگ با یکدیگر برگردند.
ترامپ:
درگیری بین اسرائیل و ایران میتواند دوباره آغاز شود،
شاید به زودی.
😐 ترامپ عزیزم میخوای یک روز سکوت کن ما هنوز صحبتهای قبلیت رو بر اساس موود خردادماهی بودنت رمزگشایی نکردیم...
فکر نمیکنم ایران و اسرائیل دوباره به جنگ با یکدیگر برگردند.
ترامپ:
درگیری بین اسرائیل و ایران میتواند دوباره آغاز شود،
شاید به زودی.
😐 ترامپ عزیزم میخوای یک روز سکوت کن ما هنوز صحبتهای قبلیت رو بر اساس موود خردادماهی بودنت رمزگشایی نکردیم...
👍6
Forwarded from ایران
«وقتی جنگی آغاز میگردد ، هر کسی باید سهمی پرداخت کند. سیاستمداران باید سلاح ، ثروتمندان باید مخارج و فقرا هم باید فرزندانشان را گسیل دارند..
وقتی جنگ تمام میگردد ، سیاستمداران دست یکدیگر را میفشارند ، ثروتمندان قیمتها را افزایش میدهند و فقرا نیز به دنبال گور فرزندانشان میگردند..»
شوپنهاور
وقتی جنگ تمام میگردد ، سیاستمداران دست یکدیگر را میفشارند ، ثروتمندان قیمتها را افزایش میدهند و فقرا نیز به دنبال گور فرزندانشان میگردند..»
شوپنهاور
👍7
بگذار ديگران كه جواناند، به اين فريب و نيرنگ تسليم شوند. اما ما زندگی را میشناسيم.
• لئو تولستوی
📚 جنگ و صلح
https://t.me/TwoSomeChat
• لئو تولستوی
📚 جنگ و صلح
https://t.me/TwoSomeChat
❤3👍2
Audio
شهیدی كه بر خاك میخفت
چنین در دلش گفت:
«اگر فتح این است
كه دشمن شكست،
چرا همچنان دشمنی هست؟»
چنین در دلش گفت:
«اگر فتح این است
كه دشمن شكست،
چرا همچنان دشمنی هست؟»
👍3❤2
Forwarded from "تُ"
تاریخ
تعداد مردگانش را رند میکند
هزار و یک نفر
تبدیل میشود به هزار نفر
گویی آن یک نفر
هرگز وجود نداشته است
#ویسواوا_شیمبورسکا
@helenrahmani_lyric
تعداد مردگانش را رند میکند
هزار و یک نفر
تبدیل میشود به هزار نفر
گویی آن یک نفر
هرگز وجود نداشته است
#ویسواوا_شیمبورسکا
@helenrahmani_lyric
💔3👍2
«و هنگامی که طوفان به پایان برسد، به یاد نخواهی آورد که چگونه از آن گذشتی، یا چگونه توانستی زنده بمانی. حتی مطمئن نخواهی بود که آیا طوفان واقعاً تمام شده است یا نه. اما یک چیز قطعی است:وقتی از طوفان بیرون بیایی، همان شخصی نخواهی بود که وارد آن شده بودی. تمام هدف این طوفان همین است.»
• هاروکی موراکامی
📚 کافکا در کرانه
https://t.me/TwoSomeChat
• هاروکی موراکامی
📚 کافکا در کرانه
https://t.me/TwoSomeChat
👍5
به نقل از کانت میگویم که انسان گوهری دارد
اگرچه نیمهی تاریک، دست پرتری دارد
دلم خون است ؛ در هر گوشهاش عشای ربانیست
که میل آدمیزادیست ، ذاتا غیرعقلانیست
چهل سال است کنج پیلهام پروانگی کردم
اگرچه سخت و جانفرساست اما زندگی کردم
چهل سال است در رشد لکان در آینه ماندم
خودم را در تن مادر_ تمدن خوب خواباندم
جدیدا بین رویاها و کابوسم تفاوت نیست
جهنم صاف و یکدست است در آتش تشتت نیست
به هرجان کندنی هم شد به اسلوب خودم ماندم
به لطف واژهها ناواژهها را از خودم راندم
گذشته از سرم آب از خودآگاهی نمیترسم
هزاران بار دیگر جستهام ، یکبار دیگر هم
همیشه غم جماعت در دل لبخند میآید
مگر باران ماه تیر حالا بند می آید؟
بجوش ای باتلاق شاهد کوچ پرستوها
نمان شاه از اسب افتاده زیر حکم دولوها
نگفتم از ملالم هیچ جز با شمعدانیها
مکافاتم تناسب داشت با ای کاش جانیها
تو از احساس در من محتکر حالا خبر داری
درون هرکدام از چشمهایت یک تبر داری
نشستم رو به مهتاب از نگاه خیره میگویم
به کرمان زاده دارم از خواص زیره میگویم
همیشه واژهها از امر زیبای نوین مستاند
اساطیر جهان یا اولین یا بهترین هستند
کسی آنچه به اندیشه نیاید را نمیفهمد
زبان خودکامه است این مستبد شورا نمیفهمد
تسلابخشیاش بین تمدنسازیاش گم بود
زبانملال! اما سنگ بهتر از تکلم بود
زبان در بطن تهمینه تن سهراب یل را ساخت
سپس تکثیر شد در عشق بنیان غزل را ساخت
تو سیالیت موزون مفهومی که جامد بود
بهشت ساده و سرراستی که قبل موعد بود
من و این انحراف از رنج؟ باور میکنم اما!
تو را دیدن، بغل کردن، چشیدن ، بوسه و حتی...؟
من و تشکیک چاقو بر تن اسحاق بیچاره
من و باور به تنها مرجع ایمان من ، ساره
تو شاید نقطهی عطف زمان در لامکان بودی
که روزی در ارشمیدسترین جای جهان بودی
تو سرمشق هنر روی زمین بودی مُثُل بودی
تمام دستها پوچ آمدند اما تو گل بودی
تو را محسوس میبینم چه در خواب و چه بیداری
تصور کن! سلوچ رفتهام برگشته پنداری
تو خرق عادتی ،عشق تو در من کشف ممتد شد
هراکلیتوس دوبار از رودخانه رد نخواهد شد
مسیحای جوانمردم چقدر ایمان به من دادی
حیات کوچک پاییز در زندان به من دادی
تنت انبان ایهام و دلت سرشار تعلیق است
وضوح روشنت حتی، مونالیزاترین جیغ است
به مسلخ میبری اغراق اوصاف شعاری را
به کرنش میکشی حتی زبان استعاری را
شهودی میکشد ما را به یک احساس، یک رانه
مرا کنج خیابانی ، تو را در آشپزخانه
به چیزی مثل حس مادری ، بی علت و برهان
به حس خویشتن در دیگری بودن ، به یک عرفان
من و نوستالژیای انتظارم ، زنده فرسودن
"برادرجان نمیدونی چه سخته دربدر بودن"
من از معناگریزیهام هرگز سد نمیسازم
بکتوار از جمود هستها ، باید نمیسازم
مرا در رنج خود شایسته کردی محنتت را شکر
تو را در هر غزل میآفرینم بدعتت را شکر
چهل سال است در گردونهی یک دور معیوبم
اگر از حال من میپرسی اما ! از ازل خوبم
اگر جنگ است بردی تو ببال و سرفرازی کن
حلالت باد بر این صید لاغر ترکتازی کن
اگر صلح است بستی تو تالستویوار شادی کن
بدون خون و خونریزی بیا کشورگشایی کن
ببین صیاد رفته، آسمان آبی ، قفس باز است
پری کوچک غمگین من هنگام پرواز است
پس از هفتاد من کاغذ ته این مثنوی باز است
به قول مادرم من هفت پشتم هم دغل بازاست
گذشتم از تمام پیچها ای جبر پوچآلود
هنوزم زندهام من ای حرامیزادهها... بدرود
• مهدی ولیالهی
https://t.me/TwoSomeChat
اگرچه نیمهی تاریک، دست پرتری دارد
دلم خون است ؛ در هر گوشهاش عشای ربانیست
که میل آدمیزادیست ، ذاتا غیرعقلانیست
چهل سال است کنج پیلهام پروانگی کردم
اگرچه سخت و جانفرساست اما زندگی کردم
چهل سال است در رشد لکان در آینه ماندم
خودم را در تن مادر_ تمدن خوب خواباندم
جدیدا بین رویاها و کابوسم تفاوت نیست
جهنم صاف و یکدست است در آتش تشتت نیست
به هرجان کندنی هم شد به اسلوب خودم ماندم
به لطف واژهها ناواژهها را از خودم راندم
گذشته از سرم آب از خودآگاهی نمیترسم
هزاران بار دیگر جستهام ، یکبار دیگر هم
همیشه غم جماعت در دل لبخند میآید
مگر باران ماه تیر حالا بند می آید؟
بجوش ای باتلاق شاهد کوچ پرستوها
نمان شاه از اسب افتاده زیر حکم دولوها
نگفتم از ملالم هیچ جز با شمعدانیها
مکافاتم تناسب داشت با ای کاش جانیها
تو از احساس در من محتکر حالا خبر داری
درون هرکدام از چشمهایت یک تبر داری
نشستم رو به مهتاب از نگاه خیره میگویم
به کرمان زاده دارم از خواص زیره میگویم
همیشه واژهها از امر زیبای نوین مستاند
اساطیر جهان یا اولین یا بهترین هستند
کسی آنچه به اندیشه نیاید را نمیفهمد
زبان خودکامه است این مستبد شورا نمیفهمد
تسلابخشیاش بین تمدنسازیاش گم بود
زبانملال! اما سنگ بهتر از تکلم بود
زبان در بطن تهمینه تن سهراب یل را ساخت
سپس تکثیر شد در عشق بنیان غزل را ساخت
تو سیالیت موزون مفهومی که جامد بود
بهشت ساده و سرراستی که قبل موعد بود
من و این انحراف از رنج؟ باور میکنم اما!
تو را دیدن، بغل کردن، چشیدن ، بوسه و حتی...؟
من و تشکیک چاقو بر تن اسحاق بیچاره
من و باور به تنها مرجع ایمان من ، ساره
تو شاید نقطهی عطف زمان در لامکان بودی
که روزی در ارشمیدسترین جای جهان بودی
تو سرمشق هنر روی زمین بودی مُثُل بودی
تمام دستها پوچ آمدند اما تو گل بودی
تو را محسوس میبینم چه در خواب و چه بیداری
تصور کن! سلوچ رفتهام برگشته پنداری
تو خرق عادتی ،عشق تو در من کشف ممتد شد
هراکلیتوس دوبار از رودخانه رد نخواهد شد
مسیحای جوانمردم چقدر ایمان به من دادی
حیات کوچک پاییز در زندان به من دادی
تنت انبان ایهام و دلت سرشار تعلیق است
وضوح روشنت حتی، مونالیزاترین جیغ است
به مسلخ میبری اغراق اوصاف شعاری را
به کرنش میکشی حتی زبان استعاری را
شهودی میکشد ما را به یک احساس، یک رانه
مرا کنج خیابانی ، تو را در آشپزخانه
به چیزی مثل حس مادری ، بی علت و برهان
به حس خویشتن در دیگری بودن ، به یک عرفان
من و نوستالژیای انتظارم ، زنده فرسودن
"برادرجان نمیدونی چه سخته دربدر بودن"
من از معناگریزیهام هرگز سد نمیسازم
بکتوار از جمود هستها ، باید نمیسازم
مرا در رنج خود شایسته کردی محنتت را شکر
تو را در هر غزل میآفرینم بدعتت را شکر
چهل سال است در گردونهی یک دور معیوبم
اگر از حال من میپرسی اما ! از ازل خوبم
اگر جنگ است بردی تو ببال و سرفرازی کن
حلالت باد بر این صید لاغر ترکتازی کن
اگر صلح است بستی تو تالستویوار شادی کن
بدون خون و خونریزی بیا کشورگشایی کن
ببین صیاد رفته، آسمان آبی ، قفس باز است
پری کوچک غمگین من هنگام پرواز است
پس از هفتاد من کاغذ ته این مثنوی باز است
به قول مادرم من هفت پشتم هم دغل بازاست
گذشتم از تمام پیچها ای جبر پوچآلود
هنوزم زندهام من ای حرامیزادهها... بدرود
• مهدی ولیالهی
https://t.me/TwoSomeChat
👍5
چه روزهای دشواری!
گرمام نمیکند هیچ آتشی
لبخند نمیزند آفتابی به من
همه چیز تهیست
سرد و ستمگرست
و ستارگانِ روشنِ دوستداشتنی هم
نگاه میکنند غمگنانه به من
از وقتی که دریافتهام در قلب؛
عشق را هم پایانیست.
• هرمان هسه
https://t.me/TwoSomeChat
گرمام نمیکند هیچ آتشی
لبخند نمیزند آفتابی به من
همه چیز تهیست
سرد و ستمگرست
و ستارگانِ روشنِ دوستداشتنی هم
نگاه میکنند غمگنانه به من
از وقتی که دریافتهام در قلب؛
عشق را هم پایانیست.
• هرمان هسه
https://t.me/TwoSomeChat
❤3💔2
Tah Sigar
Rastaak
❤6👍1
انا لبلادی...لنجماتها ، لغیماتها و...
من از آن سرزمین خویشم...از آن ستارگانش... از آن ابرهایش و...
• نزار قبانی
مترجم: سعید هلیچی
https://t.me/TwoSomeChat
من از آن سرزمین خویشم...از آن ستارگانش... از آن ابرهایش و...
• نزار قبانی
مترجم: سعید هلیچی
https://t.me/TwoSomeChat
👍4