ﻣﺎﺩﺭﻡ من را
یک بار ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﻭﺭﺩ
ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺭﺍ ۴۸ ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ
ﻫﺮ ﺻﺒﺢ ﻣﯽ ﺯﺍﯾﺪ
ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﺪ
ﻭ ﺍﻭ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩﺩ ...
#حقیقت | #جنگ
جنگ شوخی نیست ...
@TwoSomeChat
یک بار ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﻭﺭﺩ
ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺭﺍ ۴۸ ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ
ﻫﺮ ﺻﺒﺢ ﻣﯽ ﺯﺍﯾﺪ
ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ و ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﺪ
ﻭ ﺍﻭ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩﺩ ...
#حقیقت | #جنگ
جنگ شوخی نیست ...
@TwoSomeChat
" شنبه " مي تواند
رويايى ترين روز براى شروعِ تصميم هاى جديد باشد وقتي من
دوست داشتنت را
از همين اولين ساعاتش
شروع مي كنم ...
#علي_قاضي_نظام
@TwoSomeChat
رويايى ترين روز براى شروعِ تصميم هاى جديد باشد وقتي من
دوست داشتنت را
از همين اولين ساعاتش
شروع مي كنم ...
#علي_قاضي_نظام
@TwoSomeChat
به قومی مبتلا شدیم که فکر میکنند ، خدا جز آنها ، کس دیگری را هدایت نکرده ...
#ابوعلی_سینا
@TwoSomeChat
#ابوعلی_سینا
@TwoSomeChat
رفته بودم سرِ کوچه دو عدد نان بخرم
و کمی جنس بفرمودهی مامان بخرم
از قضا چشم من افتاد به یک دوشیزه
قصد کردم قدحی "ناز" از ایشان بخرم
ناز از دلبر طنّاز، خریدن دارد
بس که ابروی "تتو" با مژهاش سِت شده بود
مانده بودم چه از آن سرو خرامان بخرم
که به خود آمده، دیدم به سرش شالی نیست!
به کجا میروم اینگونه شتابان! بخرم!
نکند دوره چهل سال عقب برگشته؟
یا که من آمدم از عهد رضاخان بخرم!
باتعجّب و کمی دلهره گفتم؛ بانو!
بهرتان روسری اندازهی "روبان"! بخرم؟
گفت با لحن زنانه "برو گم شو عوضی"!
پسر "مش صفرم"! آمدهام نان بخرم!! 😱
#محمدحسین_بهدانی
@TwoSomeChat
و کمی جنس بفرمودهی مامان بخرم
از قضا چشم من افتاد به یک دوشیزه
قصد کردم قدحی "ناز" از ایشان بخرم
ناز از دلبر طنّاز، خریدن دارد
بس که ابروی "تتو" با مژهاش سِت شده بود
مانده بودم چه از آن سرو خرامان بخرم
که به خود آمده، دیدم به سرش شالی نیست!
به کجا میروم اینگونه شتابان! بخرم!
نکند دوره چهل سال عقب برگشته؟
یا که من آمدم از عهد رضاخان بخرم!
باتعجّب و کمی دلهره گفتم؛ بانو!
بهرتان روسری اندازهی "روبان"! بخرم؟
گفت با لحن زنانه "برو گم شو عوضی"!
پسر "مش صفرم"! آمدهام نان بخرم!! 😱
#محمدحسین_بهدانی
@TwoSomeChat
این بود آن دنیایی که برای آمدنش به شکم مادرم لگد میزدم ؟ لعنت به من !!! ارزشش را نداشت ... ببخش مادر ... !
@TwoSomeChat
@TwoSomeChat
و عشق
که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو میکرد
در ظهرهای گرم دودآلود
ما عشقمان را در غبار کوچه میخواندیم
ما با زبان ساده ی گل های قاصد آشنا بودیم
ما قلب هامان را به باغ مهربانی های معصومانه میبردیم
و به درختان قرض می دادیم
و توپ ، با پیغام های بوسه در دستان ما میگشت
و عشق بود آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی
ناگاه
محصورمان میکرد...
#فروغ_فرخزاد
@TwoSomeChat
که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو میکرد
در ظهرهای گرم دودآلود
ما عشقمان را در غبار کوچه میخواندیم
ما با زبان ساده ی گل های قاصد آشنا بودیم
ما قلب هامان را به باغ مهربانی های معصومانه میبردیم
و به درختان قرض می دادیم
و توپ ، با پیغام های بوسه در دستان ما میگشت
و عشق بود آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی
ناگاه
محصورمان میکرد...
#فروغ_فرخزاد
@TwoSomeChat
معکوسه لحظه های من،
به سمت خاطرات تو،
رو به عقبگرده زمان
تلخه نبودنت برام،
کابوس خاطرات تو،
هرجا برم باهام میان
#یاشار_بلوری_نیا
@TwoSomeChat
@yasharbolourinia
به سمت خاطرات تو،
رو به عقبگرده زمان
تلخه نبودنت برام،
کابوس خاطرات تو،
هرجا برم باهام میان
#یاشار_بلوری_نیا
@TwoSomeChat
@yasharbolourinia