بیطالعی نگر که من و یار، چون دو چشم
همسایهایم و خانهی هم را ندیدهایم
#صیدی_تهرانی
https://t.me/TwoSomeChat
همسایهایم و خانهی هم را ندیدهایم
#صیدی_تهرانی
https://t.me/TwoSomeChat
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چرا ما
در این خیابان
پرسه زدیم؟
ما که پایانِ این خیابان را
میدانستیم...
#احمدرضا_احمدی
🎥: #Dark
https://t.me/TwoSomeChat
در این خیابان
پرسه زدیم؟
ما که پایانِ این خیابان را
میدانستیم...
#احمدرضا_احمدی
🎥: #Dark
https://t.me/TwoSomeChat
♡ ویرجینیا در آخرین یادداشت به همسرش نوشته بود:
عزیزترینم
مطمئنم دوباره دارم دیوانه میشوم. حس میکنم دیگر توان تحمل روزهای وحشتناک را نداریم و این بار حالم خوب نمیشود. دوباره صداهایی میشنوم و تمرکزم را از دست میدهم، پس بهترین کار ممکن را میکنم. تو بزرگترین خوشبختی ممکن را به من دادهای. گمان نمیکنم پیش از این که این بیماری لعنتی شروع شود، هیچ زوجی به خوشبختی ما بوده باشند. دیگر نمیتوانم بجنگم. میدانم که زندگیات را تباه میکنم، میدانم که بدون من موفق خواهی بود و خودت هم میفهمی. میبینی؟ حتی نمیتوانم این نامه را درست بنویسم، نمیتوانم بخوانم. میخواهم بگویم همهی خوشبختی زندگیام را مدیون تو هستم. تو صبورانه با من مدارا کردهای و بیش از اندازه خوب هستی. میخواهم بگویم ــ همه این را میدانند. اگر کسی میتوانست مرا نجات بدهد، آن فرد تو بودی. همه چیز را از دست دادهام جز ایمان به خوب بودن تو. نمیتوانم بیشتر از این، زندگیات را خراب کنم.
گمان نمیکنم هیچ دو نفری خوشبخت تر از من و تو بوده باشند.
🔸بیست و هشتم مارس ۱۹۴۱، ویرجینیا وولف اورکتش را پوشید، جیبهایش را از سنگ پر کرد و به رودخانهی اووز در نزدیکی خانهاش رفت و خودش را غرق کرد. بدنش را تا هجدهم آوریل پیدا نکردند.
https://t.me/TwoSomeChat
عزیزترینم
مطمئنم دوباره دارم دیوانه میشوم. حس میکنم دیگر توان تحمل روزهای وحشتناک را نداریم و این بار حالم خوب نمیشود. دوباره صداهایی میشنوم و تمرکزم را از دست میدهم، پس بهترین کار ممکن را میکنم. تو بزرگترین خوشبختی ممکن را به من دادهای. گمان نمیکنم پیش از این که این بیماری لعنتی شروع شود، هیچ زوجی به خوشبختی ما بوده باشند. دیگر نمیتوانم بجنگم. میدانم که زندگیات را تباه میکنم، میدانم که بدون من موفق خواهی بود و خودت هم میفهمی. میبینی؟ حتی نمیتوانم این نامه را درست بنویسم، نمیتوانم بخوانم. میخواهم بگویم همهی خوشبختی زندگیام را مدیون تو هستم. تو صبورانه با من مدارا کردهای و بیش از اندازه خوب هستی. میخواهم بگویم ــ همه این را میدانند. اگر کسی میتوانست مرا نجات بدهد، آن فرد تو بودی. همه چیز را از دست دادهام جز ایمان به خوب بودن تو. نمیتوانم بیشتر از این، زندگیات را خراب کنم.
گمان نمیکنم هیچ دو نفری خوشبخت تر از من و تو بوده باشند.
🔸بیست و هشتم مارس ۱۹۴۱، ویرجینیا وولف اورکتش را پوشید، جیبهایش را از سنگ پر کرد و به رودخانهی اووز در نزدیکی خانهاش رفت و خودش را غرق کرد. بدنش را تا هجدهم آوریل پیدا نکردند.
https://t.me/TwoSomeChat
گپ دو نفره
♡ ویرجینیا در آخرین یادداشت به همسرش نوشته بود: عزیزترینم مطمئنم دوباره دارم دیوانه میشوم. حس میکنم دیگر توان تحمل روزهای وحشتناک را نداریم و این بار حالم خوب نمیشود. دوباره صداهایی میشنوم و تمرکزم را از دست میدهم، پس بهترین کار ممکن را میکنم. تو بزرگترین…
احساس میکنم جملهای که باید روی سنگ قبرم بنویسند رو پیدا کردم:
اگر کسی میتوانست مرا نجات بدهد ، آن فرد تو بودی...
#ویرجینیا_وولف
https://t.me/TwoSomeChat
اگر کسی میتوانست مرا نجات بدهد ، آن فرد تو بودی...
#ویرجینیا_وولف
https://t.me/TwoSomeChat
اسیر شهرستانی میگه:
گوشی که نباشد لب گویا چه سراید
چون درد سخن نیست دگر زمزمه ها هیچ
حرفی که نفهمیده چه گفتن چه شنیدن
درد دل ما هیچ بود مطلب ما هیچ
و مهرداد اوستا تاکید میکنه که:
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بیدرد ندانی که چه دردیست؟
پ.ن:
🤫🤫🤫پس هیس...
https://t.me/TwoSomeChat
گوشی که نباشد لب گویا چه سراید
چون درد سخن نیست دگر زمزمه ها هیچ
حرفی که نفهمیده چه گفتن چه شنیدن
درد دل ما هیچ بود مطلب ما هیچ
و مهرداد اوستا تاکید میکنه که:
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بیدرد ندانی که چه دردیست؟
پ.ن:
🤫🤫🤫پس هیس...
https://t.me/TwoSomeChat
🌌 #شب_بخیر
با توام جیکِ درنیامدهام
چند وقت است از تو بیدارم؟
صبح زودی که دیر آمدهای
از تو گنجشکها طلبکارم
عرشه دریا شد از گرفتاران
لنگر انداختند بسیاران
گفتم ای کشتیان غرق شده
من در اعماق خود گرفتارم
عشقِ بیوقفه دوستم را کشت
کرگدنهای پوستم را کشت
از کجای دلم بیاویزم
قاتلی را که دوستش دارم؟
دفن کردم درون سینهی خود
بارها مهرههای پشتم را
از خودم جم نخوردهام هرگز
بسکه در سینهام تلنبارم
فیلسوفی که مرد و راحت شد
مرد و مشغول استراحت شد
مُردم از یأس فلسفی اما
باز هم یأس فلسفی دارم
خاک، زندان سختگیران است
مرگ، آزادی اسیران است
مرگ خویشان به من آموخت
که به خاک احترام بگذارم
در گلویم صدای پایی نیست
در سرم گوش آشنایی نیست
مینشینم کنار پنجره، تا
متوسل شوم به سیگارم
#حسین_صفا
https://t.me/TwoSomeChat
با توام جیکِ درنیامدهام
چند وقت است از تو بیدارم؟
صبح زودی که دیر آمدهای
از تو گنجشکها طلبکارم
عرشه دریا شد از گرفتاران
لنگر انداختند بسیاران
گفتم ای کشتیان غرق شده
من در اعماق خود گرفتارم
عشقِ بیوقفه دوستم را کشت
کرگدنهای پوستم را کشت
از کجای دلم بیاویزم
قاتلی را که دوستش دارم؟
دفن کردم درون سینهی خود
بارها مهرههای پشتم را
از خودم جم نخوردهام هرگز
بسکه در سینهام تلنبارم
فیلسوفی که مرد و راحت شد
مرد و مشغول استراحت شد
مُردم از یأس فلسفی اما
باز هم یأس فلسفی دارم
خاک، زندان سختگیران است
مرگ، آزادی اسیران است
مرگ خویشان به من آموخت
که به خاک احترام بگذارم
در گلویم صدای پایی نیست
در سرم گوش آشنایی نیست
مینشینم کنار پنجره، تا
متوسل شوم به سیگارم
#حسین_صفا
https://t.me/TwoSomeChat
آی آی شما
اربابانی که نشستهاید و جهان را دستور میدهید
مرا گرسنگی و رنج و تنگدستی عطا کنید
مطرود شرمسار و خائب از دروازه های نام و نان کنید
در حضیض و ذلت نیاز؛
اما خرده عشقی
صدایی
یا که دستی باقی بگذارید
که سخن بگویدم در انتهای شب
تا که بشکند این تنهایی مدام
در تاریکی شب
در کدورت غروب
یک سرگردان، یک ستاره باختری
از جانب سواحل آشوب سایه نیرو میکند
بگذارید پای پنجره
بینندهی تاریکنای سپیده دم باشم
در انتظار آمدنش که میدانم
خرده عشقی از آن ما خواهد بود.
✍🏻: #کارل_سندبرگ/ آمریکا
📚ابیات مرگ
برگردان: شهریار وقفیپور و
سعید توانایی
https://t.me/TwoSomeChat
اربابانی که نشستهاید و جهان را دستور میدهید
مرا گرسنگی و رنج و تنگدستی عطا کنید
مطرود شرمسار و خائب از دروازه های نام و نان کنید
در حضیض و ذلت نیاز؛
اما خرده عشقی
صدایی
یا که دستی باقی بگذارید
که سخن بگویدم در انتهای شب
تا که بشکند این تنهایی مدام
در تاریکی شب
در کدورت غروب
یک سرگردان، یک ستاره باختری
از جانب سواحل آشوب سایه نیرو میکند
بگذارید پای پنجره
بینندهی تاریکنای سپیده دم باشم
در انتظار آمدنش که میدانم
خرده عشقی از آن ما خواهد بود.
✍🏻: #کارل_سندبرگ/ آمریکا
📚ابیات مرگ
برگردان: شهریار وقفیپور و
سعید توانایی
https://t.me/TwoSomeChat