اگه احساس بلاتکلیفی داری، به خواهرِ شاه طهماسب صفوی فکر کن
یه عمر تو اندرونی کاخ، تنها و مجرد موند
چون شاه میخواست خواهرشو به عقد امام زمان دربیاره، امام هم که هیچوقت نیومد...
:)
یه عمر تو اندرونی کاخ، تنها و مجرد موند
چون شاه میخواست خواهرشو به عقد امام زمان دربیاره، امام هم که هیچوقت نیومد...
:)
تشکری بیپایان به خودم مدیونم ، به کسی که بودم ، کسی که زندگی کرد ،
با این که نمیخواست...
#مگان_دیواین
📖 عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست
@TwoSomeChat
با این که نمیخواست...
#مگان_دیواین
📖 عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست
@TwoSomeChat
Forwarded from دلتنگی های من و تو
« شیرین ترین كلامی كه تویِ زندگیم
شنیدم : " باهم " حلش می کنیم ، نگران نباش ، با وجودِ من به چیزی فکر نکن ! » ...
شنیدم : " باهم " حلش می کنیم ، نگران نباش ، با وجودِ من به چیزی فکر نکن ! » ...
Forwarded from حرفهایی که میبارند
#من
🦋🍃
تقریبا از همهچیز به کلی کناره گرفتهام و بیشتر و بیشتر به تنهایی اکتفا کردهام.
#نامه_به_فلیسه
#آلبر_کامو
🦋🍃
🦋🍃
تقریبا از همهچیز به کلی کناره گرفتهام و بیشتر و بیشتر به تنهایی اکتفا کردهام.
#نامه_به_فلیسه
#آلبر_کامو
🦋🍃
پسر بچه در یه برنامه تلویزیونی شاهنامهخوانی کرد آخرش گفت یا علی مدد😐
مگه قرار نبود آخر شاهنامهخوش باشه!!!
#غرپریش
مگه قرار نبود آخر شاهنامهخوش باشه!!!
#غرپریش
اگر این خوابها نبود
اگر این خوابها
که تو در آن مرا دوست داری ، نبود
فاصلهها مرا کشته بود...
#مینا_سراوانی
@TwoSomeChat
https://t.me/minasarv
اگر این خوابها
که تو در آن مرا دوست داری ، نبود
فاصلهها مرا کشته بود...
#مینا_سراوانی
@TwoSomeChat
https://t.me/minasarv
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
□ بخشی از غزل #مهدی_اخوان_ثالث
~~~
ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را
گفته بودم " بعد از این باید فراموشش کنم"
دیدمش وز یاد بردم گفتههای خویش را
دیدم و آمد به یادم دردمندیهای دل
گرچه غافل بود آن مه مبتلای خویش را
این چه ذوق و اضطرابست؟ این چه مشکل حالتیست؟
با زبان شکوه پرسیدم خدای خویش را
تا به من نزدیک شد، گفتم "سلام ای آشنا"
گفتم اما هیچ نشنیدم صدای خویش را
@TwoSomeChat
~~~
ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را
گفته بودم " بعد از این باید فراموشش کنم"
دیدمش وز یاد بردم گفتههای خویش را
دیدم و آمد به یادم دردمندیهای دل
گرچه غافل بود آن مه مبتلای خویش را
این چه ذوق و اضطرابست؟ این چه مشکل حالتیست؟
با زبان شکوه پرسیدم خدای خویش را
تا به من نزدیک شد، گفتم "سلام ای آشنا"
گفتم اما هیچ نشنیدم صدای خویش را
@TwoSomeChat