یه دیالوگ داره سریال شب دهم که میگه:
_ آخ که امشب به اندازهی تمام غمهای بشریت سنگینه...
@TwoSomeChat
_ آخ که امشب به اندازهی تمام غمهای بشریت سنگینه...
@TwoSomeChat
نوبت به نکیر و منکر نمیرسه
خیلی بیشتر از یه گورستان خاوران ، منتظر گرفتن جواب چراهاشون هستن...
خیلی بیشتر از یه گورستان خاوران ، منتظر گرفتن جواب چراهاشون هستن...
● برای امیر و آیسا🤍
دقیقهها
آه دقیقههای خالی
تو را ندارند
وَ گذشتهاند
در کدام لحظه باشم
که حضور داشته باشی؟
عطر تو را تا کدام فردا استشمام خواهم کرد؟
در پشت پلکهای بستهام تا چه زمان تصویر لبخندت ، باقی خواهد ماند؟
تا هیچ وقت فراموش نخواهی شد
پس تا کجای جهان دلتنگ خواهم ماند؟
#ناهید_گرجی
@TwoSomeChat
دقیقهها
آه دقیقههای خالی
تو را ندارند
وَ گذشتهاند
در کدام لحظه باشم
که حضور داشته باشی؟
عطر تو را تا کدام فردا استشمام خواهم کرد؟
در پشت پلکهای بستهام تا چه زمان تصویر لبخندت ، باقی خواهد ماند؟
تا هیچ وقت فراموش نخواهی شد
پس تا کجای جهان دلتنگ خواهم ماند؟
#ناهید_گرجی
@TwoSomeChat
Forwarded from حرفهایی که میبارند
🦋
حیف! با اینکه دوستت دارم
سهمِ دستانم از تو پرهیز است
قسمتم نیستی و این یعنی:
زندگی، واقعا غمانگیز است
#امید_صباغ_نو
🦋🍃
حیف! با اینکه دوستت دارم
سهمِ دستانم از تو پرهیز است
قسمتم نیستی و این یعنی:
زندگی، واقعا غمانگیز است
#امید_صباغ_نو
🦋🍃
دیگر نمیتوانستم مانع اشکهایم بشوم ،
من کنار او بودم ،
اما هر دو تعلقاتی اجباری را از سر میگذراندیم
زنجیرهایی که پای ماندمان را سنگینتر میکرد، درست شبیه محکومانی رانده شده از بهشت.
به هم نگاه میکردیم وَ میدانستیم سالها پیش برای یکدیگر تمام شدهایم وَ هر بار دم مسیحایی ، لاشهی بیجان گذشتهیمان را سراپا نگاه میداشت.
ما فراموش ناشدنی بودیم.
در چشمان هم هنوز میتوانستیم بخوانیم که چگونه میشود با حجم وسیعی از دوست داشتن ، اینهمه تنها ماند...
دستانش را میگیرم و قد تمام سالیانی که برایش گریسته بودم ، میفشارم
چقدر دوستش دارم...
چقدر دوستش داشتم!
چگونه میشود کسی را اینهمه دوست داشت؟ چگونه میتوان این حجم از دوست داشتن را تحمل کرد؟
این بار سنگینیست ، وَ من بسیار خستهام
درک میکنی؟!
#ناهید_گرجی
@TwoSomeChat
من کنار او بودم ،
اما هر دو تعلقاتی اجباری را از سر میگذراندیم
زنجیرهایی که پای ماندمان را سنگینتر میکرد، درست شبیه محکومانی رانده شده از بهشت.
به هم نگاه میکردیم وَ میدانستیم سالها پیش برای یکدیگر تمام شدهایم وَ هر بار دم مسیحایی ، لاشهی بیجان گذشتهیمان را سراپا نگاه میداشت.
ما فراموش ناشدنی بودیم.
در چشمان هم هنوز میتوانستیم بخوانیم که چگونه میشود با حجم وسیعی از دوست داشتن ، اینهمه تنها ماند...
دستانش را میگیرم و قد تمام سالیانی که برایش گریسته بودم ، میفشارم
چقدر دوستش دارم...
چقدر دوستش داشتم!
چگونه میشود کسی را اینهمه دوست داشت؟ چگونه میتوان این حجم از دوست داشتن را تحمل کرد؟
این بار سنگینیست ، وَ من بسیار خستهام
درک میکنی؟!
#ناهید_گرجی
@TwoSomeChat
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نور را در پاکتهای معطر میگذارم
و پست میکنم
به آدرس قلبهایی که چراغی
در آنها نمیسوزد.
#رضا_چایچی
🧝♀️روز بخیر
و پست میکنم
به آدرس قلبهایی که چراغی
در آنها نمیسوزد.
#رضا_چایچی
🧝♀️روز بخیر