Forwarded from 🌼آغوش امن خودم🌼
🦋
آدم وقتی بیش از حد رنج بکشد، وضعیتش به کمدی نزدیک میشود و میتواند به دردناکترین چیزها هم بخندد!
رودخانه تباهی
#ماساجیایشیکاوا
🦋
آدم وقتی بیش از حد رنج بکشد، وضعیتش به کمدی نزدیک میشود و میتواند به دردناکترین چیزها هم بخندد!
رودخانه تباهی
#ماساجیایشیکاوا
🦋
همان شب میبایست همه چیز تمام میشد ، تمام زیستن ، تمام گریستن و هیچ چیز ادامه نمییافت.
نه طلوعی را امیدی میپنداشت ، نه غروبی را دلتنگی مینامید ، نه بارانی را میبارید ، نه خاطرهایی را میسرود.
میدانی از چه میگویم؟
مردنی به یکباره
و دوست داشتنی بیثمر...
#ناهید_گرجی
از سری نوشته های چشم هایی که کر بودند!
@TwoSomeChat
نه طلوعی را امیدی میپنداشت ، نه غروبی را دلتنگی مینامید ، نه بارانی را میبارید ، نه خاطرهایی را میسرود.
میدانی از چه میگویم؟
مردنی به یکباره
و دوست داشتنی بیثمر...
#ناهید_گرجی
از سری نوشته های چشم هایی که کر بودند!
@TwoSomeChat
Forwarded from 卐 NaziArchives 卐
نور به تاریکی و فلان و ... پیروز نیست ، اون زوره که به همه چیز پیروزه عزیزانِ بی پناهم ...
صبح جمعه، کتاب میخواندم
علّت رنگ پرچم قرمز
شرح و تفسیر شعری از حافظ
اکتشافات توی عصر فلز
توی کوچه سعید را کشتند
ظهر جمعه کتاب میخواندم
راههای روانشناسی زن
شرح تاریخ پرشکوه وطن!
امتیازات بچّهدار شدن
توی کوچه ستاره را کشتند
عصر جمعه کتاب میخواندم
نقد بر روی اقتصاد نوین
زندگیِ سگیِ توی اِوین
آخرین خاطرات «مستر بین»!!
توی کوچه امیر را کشتند
شب جمعه به خواب که رفتم
خانه از زندگی لبالب بود
همهچی واقعا مرتّب بود
شبِ شب بود، تا ابد شب بود
داخل کوچه هیچچیز نبود
#سیدمهدی_موسوی
⚫️آرمیتا گراوند
@TwoSomeChat
علّت رنگ پرچم قرمز
شرح و تفسیر شعری از حافظ
اکتشافات توی عصر فلز
توی کوچه سعید را کشتند
ظهر جمعه کتاب میخواندم
راههای روانشناسی زن
شرح تاریخ پرشکوه وطن!
امتیازات بچّهدار شدن
توی کوچه ستاره را کشتند
عصر جمعه کتاب میخواندم
نقد بر روی اقتصاد نوین
زندگیِ سگیِ توی اِوین
آخرین خاطرات «مستر بین»!!
توی کوچه امیر را کشتند
شب جمعه به خواب که رفتم
خانه از زندگی لبالب بود
همهچی واقعا مرتّب بود
شبِ شب بود، تا ابد شب بود
داخل کوچه هیچچیز نبود
#سیدمهدی_موسوی
⚫️آرمیتا گراوند
@TwoSomeChat
Forwarded from Fatemeh Salehi (RAHA)
خواب هایم بوی تن تو را می دهد
نکند
آن دورترها
نیمه شب
در آغوشم می گیری؟
"فدریکو گارسیا لورکا"
@fatemehsalehiii71
نکند
آن دورترها
نیمه شب
در آغوشم می گیری؟
"فدریکو گارسیا لورکا"
@fatemehsalehiii71
Forwarded from بگذارید زن ها آواز بخوانند (Mina Saravani)
همیشه میترسم کسانی رو که دوست دارم یه روز از دست بدم ، اما باید از خودم بپرسم آیا کسی هم هست بترسه از اینکه من رو یه روز از دست بده؟!
#پائولو_کوئیلو
@TwoSomeChat
#پائولو_کوئیلو
@TwoSomeChat
تو را دوست دارم
چقدر غیرمنتظره
تو را دوست دارم
چقدر آرام و به یک باره
چقدر شیرین
تو حتی نمی توانی تصور کُنی
تو مرا می کُشی
تو به من نشاط می بخشی
مرا بغل کُن
تو را به یاد خواهم آورد
به عنوان نمادی از فراموشی یک عشق
#آلن_رنه
@TwoSomeChat
چقدر غیرمنتظره
تو را دوست دارم
چقدر آرام و به یک باره
چقدر شیرین
تو حتی نمی توانی تصور کُنی
تو مرا می کُشی
تو به من نشاط می بخشی
مرا بغل کُن
تو را به یاد خواهم آورد
به عنوان نمادی از فراموشی یک عشق
#آلن_رنه
@TwoSomeChat
«يأتون بعد غياب
يُبَعثرون مشاعرنا ثم يرحَلونّ!»
بعد از غیبتی میآیند،
احساساتمان را در هم میریزند و سپس میروند!
#نزار_قبانی
@TwoSomeChat
يُبَعثرون مشاعرنا ثم يرحَلونّ!»
بعد از غیبتی میآیند،
احساساتمان را در هم میریزند و سپس میروند!
#نزار_قبانی
@TwoSomeChat
Forwarded from ایران
#اکبر_گلپایگانی خواننده پیشکسوت و سرشناس ایران عصر روز شنبه ۱۳ آبان ماه در ۹۰ سالگی بر اثر بیماری درگذشت.
او در پیامی با همبستگی با اعتراضات سراسری گفته بود: من خودم را متعلق به مردم سرزمینم میدانم و تا زنده هستم کنارشان خواهم بود. #مهسا_امینیها مثل فرزندان خود من هستند.
او در پیامی با همبستگی با اعتراضات سراسری گفته بود: من خودم را متعلق به مردم سرزمینم میدانم و تا زنده هستم کنارشان خواهم بود. #مهسا_امینیها مثل فرزندان خود من هستند.
سرم از روزهای بد پُر شد
مثل یک کیسهی زباله شدم
جشنِ بیمزّهی تولّد بود
خبر آمد که چندساله شدم
بعد شب شد، به خانهمان رفتیم
لخت، زیرِ پتو مچاله شدم
بغلم کن پتوی غمگینم!
بعد صد سال و قرن! تنهایی
بغلم کن که آتشم بزنی
توی این خانهی مقوّایی
بغلم کن که شاد و غمگینم
مثل گریه پس از خودارضایی
شاعرت فرق داشت با دنیا
عاشقِ آنچه که نمیشد بود
وسط جشن، گریه میکردم
گرچه لبخند زورکی مُد بود
فوت کردم به کیک بیشمعم
مرگ من لحظهی تولّد بود...
#سید_مهدی_موسوی
برشی از مجموعهی با موشها
@TwoSomeChat
مثل یک کیسهی زباله شدم
جشنِ بیمزّهی تولّد بود
خبر آمد که چندساله شدم
بعد شب شد، به خانهمان رفتیم
لخت، زیرِ پتو مچاله شدم
بغلم کن پتوی غمگینم!
بعد صد سال و قرن! تنهایی
بغلم کن که آتشم بزنی
توی این خانهی مقوّایی
بغلم کن که شاد و غمگینم
مثل گریه پس از خودارضایی
شاعرت فرق داشت با دنیا
عاشقِ آنچه که نمیشد بود
وسط جشن، گریه میکردم
گرچه لبخند زورکی مُد بود
فوت کردم به کیک بیشمعم
مرگ من لحظهی تولّد بود...
#سید_مهدی_موسوی
برشی از مجموعهی با موشها
@TwoSomeChat