گپ دو نفره
134 subscribers
3.78K photos
741 videos
43 files
1.76K links
از هر دری ، سخنی ...
Download Telegram
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن‌ که یوسف به زَرِ ناسره بفروخته بود

#حافظ

@TwoSomeChat
چگونه از همان سر منزل کار دریافته ایم که نا آگاهی خویش را پاس بداریم تا از زندگی لذت ببریم !

#فریدریش_نیچه
#فراسوی_نیک_و_بد

@TwoSomeChat
پیراهن مشکی مُحَرَّم را با ؛
دستان تو پوشیدن و هیئت رفتن

این شوق مرا بس ، تو عزا دارم کن
فتوای نشاط ماه ماتم با من ...

@TwoSomeChat
اینجا در سر زمین من گرگها هم افسردگی مفرط گرفته اند ، دیگر گوسفند نمی درند ...
به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند ...

@TwoSomeChat
در متون مذهبی غالبا خشونت تقدیس شده . در کمتر متن مذهبی ای خلاف این را دیده ام . شاید یک استثنا داستانی در تورات است که ابن عربی در کتاب فصوص الحکم آن را به شرح زیر نقل کرده است :
داوود هم پیامبر بود و هم پادشاهی قدرتمند که از کشتن مخالفانش هیچ ابایی نداشت . او از طرف خداوند فرمان داشت که بیت المقدس را که ویران شده بود از نو بسازد . چند بار آن را ساخت ولی هر بار که می ساخت فرو می ریخت و به اصطلاح گلش نمی گرفت . عاقبت متوجه شد که رمزی در کار است . به درگاه خداوند نالید " که چه سر و رمزی در کار است ؟ " خداوند در گوش جانش گفت " به این خاطر است که تو آدم کشته ای " . گفت " خدایا به خاطر تو کشتم " . فرمود "درست است ، اما به هر حال من بندگانم را دوست دارم . حتی اگر به فرمان من نیز کشته باشی ، کسی که آدم کشته باشد نمی تواند مسجد و عبادتگاه بسازد " ...

#بیژن_اشتری

@TwoSomeChat
ماتیلدا : زندگی همیشه اینقدر سخته یا فقط وقتی بچه ای اين طوریه ؟ ...
لئون : همیشه همینطوره ...

#لئون_حرفه_ای
#دیالوگ_های_ماندگار

@TwoSomeChat
صفحه ای از کتاب اول دبستان سال ١٣٣٩ خورشیدی
@TwoSomeChat
خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها
عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد ! ...

#فاضل_نظری

@TwoSomeChat
نوبت روضه ی گودال شد ؛ از غربت تو ...
شمر تعزیه نشست در وسط صحنه گریست ...

@TwoSomeChat
مختار ( خطاب به جاریه همسر عمر سعد ) : حکومت ری در ازای سر حسین ؟!
معامله حقیریست ...
پسر سعد باید ملک سلیمان نبی را طلب می کرد ...

#مختار_نامه
#دیالوگ_های_ماندگار

@TwoSomeChat
به سراغ من اگر می‌آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من

#زاد_روز #سهراب_سپهری

@TwoSomeChat
حس ششم
با
زنانگی ام
تبانی میکند
وقصه گلیم کوتاه
وپاهای درازتو
رابه دست فراموشی که نه
به بادمیدهد
باد به سمت تو
طوفان می کند
باصاعقه همدست میشود
پنجره ها را میکوبند


شاید لحظه ای
تحمل آشفته شدنت را ندارم
پاهایت رازیرپتومیپوشانم
باد رابه سکوت سنگین خودم


میخوانم
تمام دستهای صاعقه راازسرت برمیدارم
و

لعنت میکنم تلخی مردانه ات
که شیرینی
تمام خوابهایم را ربود....

#شبنم_محامدی

@TwoSomeChat
من را به تو این نذر و دعاها نرساندند
ای کاش مهیا بشود گاه گناهـــــــی

#حامد_عسگري

@TwoSomeChat
نام تو مرا همیشه مست می کند ،
بهتر از شراب ،
بهتر از تمام شعرهای ناب ... !

#فریدون_مشیری

@TwoSomeChat
شاید تمام ناراحتی ما از این است ،
که در برهه ای از زندگی مان ،
" شخصیت " دادیم به آنهایی که شخصیت برایشان تعریف نشده بود ...

@TwoSomeChat
پنجشنبه است و
یک نفر پیش تو نیست ؛
تو زیر لب با خود می گویی
یعنی ...
این همه هست ها نمی توانند
جای یک نیست را بگیرند ؟؟؟

#سعید_اردلان

@TwoSomeChat
اگر پشت سر یک #زن بد شنیدید بدانید دو حالت دارد :
اگر گوينده مرد است ؛ بی شک توانایی به دست آوردن او را نداشته است ! 
اگر زن است بدانید توانایی رقابت با او را نداشته !
@TwoSomeChat
شش‌هایم از آب پر شده بود
بلندترین فریادهایم را کسی نمی شنید

من دیر زمانی بود غرق شده بودم
در تنهاییِ بی‌تو بودن

#شعر_مهدیس_دانافر
#طرح_علی_عمله

@TwoSomeChat
وقتــي که مشک پــاره شد ...

یــک سال در ايام محـرم به آیت الله بهاءالدینـی وعده داده شده بــود که تمام واقعــه ي روز عاشورا بر ايشان مکاشفه شود و لحظه لحظه ي روز عاشورا برايشان نمايانــده شود !

روز عاشورا فرا رسيــد و مرحوم بهاء الدينــي بعد از وضــو و نيايش مختصــري به کنجي رفتــن و به سمت قبله خيــره ماندنــد.

از قبل به خانواده نيــز سپرده بودنــد که تحت هيچ شرايطي به ايشان کاري نداشتــه باشنــد.

همسر يا فرزنــد ايشان که از موضوع اطلاع داشتـه مدام به اتاق ايشان سر ميزدنــد و نقل ميکننــد که هرچه بــه ظهر نزديکتر ميشد چهره ايشان ملتهب تر و نگران تــر ميشد ، تا اينــکه صـداي اذان برخواست ايشان برخواستنــد و نماز اقامـه کردنــد و دوباره به همان حالت رو به قبله رفتنـد گويي که نه چيــزي مي بينند و نه می شنونــد .

بعد از نماز هر بار که مي آمديــم چهره ايشان پــر از اشک بــود و گريان تا اينــکه کم کم صداي گريــه و ناله از اتاق ايشان برخواست گاها صداهاي ايشان کم و گاها زياد ميشد تا جايي که به ناگاه نعــره اي کشيدنــد و از حال رفتنــد.

به صــداي نعره به اتاق ايشان رفتيم و سعي در بهوش آوردن کرديم اما تا ايشان به هوش مي آمدنــد بقدري مي گريستنــد و دوباره نعره و بيهوشي تا 5 بار ايــن اتفاق تکرار شد. بار ششم وقتي بهوش آمدنــد فقط مي گريستن و اين بار گريه ايشان تا شب ادامه داشت و ياراي سخن گفتن نبودنــد.  شب هنگام بعد از نماز عشاء گريــه ايشان قطع شد وليکن همچنان با کسي حرف نمیزدنــد. يــکي از نزديکان سعي در تکلم کردنـد و عرض  کردنــد که ايشان از کدام صحنــه کربـلا اينگونه برآشفتنــد.

مرحوم بهاء الدينـي مجددا به گريه افتادنــد و از ميان بغض گلو فقط گفتنــد:

چشمـان عبــاس ، وقتــي که مشک پــاره شد ...

@TwoSomeChat