چگونه از همان سر منزل کار دریافته ایم که نا آگاهی خویش را پاس بداریم تا از زندگی لذت ببریم !
#فریدریش_نیچه
#فراسوی_نیک_و_بد
@TwoSomeChat
#فریدریش_نیچه
#فراسوی_نیک_و_بد
@TwoSomeChat
پیراهن مشکی مُحَرَّم را با ؛
دستان تو پوشیدن و هیئت رفتن
این شوق مرا بس ، تو عزا دارم کن
فتوای نشاط ماه ماتم با من ...
@TwoSomeChat
دستان تو پوشیدن و هیئت رفتن
این شوق مرا بس ، تو عزا دارم کن
فتوای نشاط ماه ماتم با من ...
@TwoSomeChat
اینجا در سر زمین من گرگها هم افسردگی مفرط گرفته اند ، دیگر گوسفند نمی درند ...
به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند ...
@TwoSomeChat
به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند ...
@TwoSomeChat
در متون مذهبی غالبا خشونت تقدیس شده . در کمتر متن مذهبی ای خلاف این را دیده ام . شاید یک استثنا داستانی در تورات است که ابن عربی در کتاب فصوص الحکم آن را به شرح زیر نقل کرده است :
داوود هم پیامبر بود و هم پادشاهی قدرتمند که از کشتن مخالفانش هیچ ابایی نداشت . او از طرف خداوند فرمان داشت که بیت المقدس را که ویران شده بود از نو بسازد . چند بار آن را ساخت ولی هر بار که می ساخت فرو می ریخت و به اصطلاح گلش نمی گرفت . عاقبت متوجه شد که رمزی در کار است . به درگاه خداوند نالید " که چه سر و رمزی در کار است ؟ " خداوند در گوش جانش گفت " به این خاطر است که تو آدم کشته ای " . گفت " خدایا به خاطر تو کشتم " . فرمود "درست است ، اما به هر حال من بندگانم را دوست دارم . حتی اگر به فرمان من نیز کشته باشی ، کسی که آدم کشته باشد نمی تواند مسجد و عبادتگاه بسازد " ...
#بیژن_اشتری
@TwoSomeChat
داوود هم پیامبر بود و هم پادشاهی قدرتمند که از کشتن مخالفانش هیچ ابایی نداشت . او از طرف خداوند فرمان داشت که بیت المقدس را که ویران شده بود از نو بسازد . چند بار آن را ساخت ولی هر بار که می ساخت فرو می ریخت و به اصطلاح گلش نمی گرفت . عاقبت متوجه شد که رمزی در کار است . به درگاه خداوند نالید " که چه سر و رمزی در کار است ؟ " خداوند در گوش جانش گفت " به این خاطر است که تو آدم کشته ای " . گفت " خدایا به خاطر تو کشتم " . فرمود "درست است ، اما به هر حال من بندگانم را دوست دارم . حتی اگر به فرمان من نیز کشته باشی ، کسی که آدم کشته باشد نمی تواند مسجد و عبادتگاه بسازد " ...
#بیژن_اشتری
@TwoSomeChat
ماتیلدا : زندگی همیشه اینقدر سخته یا فقط وقتی بچه ای اين طوریه ؟ ...
لئون : همیشه همینطوره ...
#لئون_حرفه_ای
#دیالوگ_های_ماندگار
@TwoSomeChat
لئون : همیشه همینطوره ...
#لئون_حرفه_ای
#دیالوگ_های_ماندگار
@TwoSomeChat
مختار ( خطاب به جاریه همسر عمر سعد ) : حکومت ری در ازای سر حسین ؟!
معامله حقیریست ...
پسر سعد باید ملک سلیمان نبی را طلب می کرد ...
#مختار_نامه
#دیالوگ_های_ماندگار
@TwoSomeChat
معامله حقیریست ...
پسر سعد باید ملک سلیمان نبی را طلب می کرد ...
#مختار_نامه
#دیالوگ_های_ماندگار
@TwoSomeChat
به سراغ من اگر میآیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
#زاد_روز #سهراب_سپهری
@TwoSomeChat
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
#زاد_روز #سهراب_سپهری
@TwoSomeChat
حس ششم
با
زنانگی ام
تبانی میکند
وقصه گلیم کوتاه
وپاهای درازتو
رابه دست فراموشی که نه
به بادمیدهد
باد به سمت تو
طوفان می کند
باصاعقه همدست میشود
پنجره ها را میکوبند
شاید لحظه ای
تحمل آشفته شدنت را ندارم
پاهایت رازیرپتومیپوشانم
باد رابه سکوت سنگین خودم
میخوانم
تمام دستهای صاعقه راازسرت برمیدارم
و
لعنت میکنم تلخی مردانه ات
که شیرینی
تمام خوابهایم را ربود....
#شبنم_محامدی
@TwoSomeChat
با
زنانگی ام
تبانی میکند
وقصه گلیم کوتاه
وپاهای درازتو
رابه دست فراموشی که نه
به بادمیدهد
باد به سمت تو
طوفان می کند
باصاعقه همدست میشود
پنجره ها را میکوبند
شاید لحظه ای
تحمل آشفته شدنت را ندارم
پاهایت رازیرپتومیپوشانم
باد رابه سکوت سنگین خودم
میخوانم
تمام دستهای صاعقه راازسرت برمیدارم
و
لعنت میکنم تلخی مردانه ات
که شیرینی
تمام خوابهایم را ربود....
#شبنم_محامدی
@TwoSomeChat
شاید تمام ناراحتی ما از این است ،
که در برهه ای از زندگی مان ،
" شخصیت " دادیم به آنهایی که شخصیت برایشان تعریف نشده بود ...
@TwoSomeChat
که در برهه ای از زندگی مان ،
" شخصیت " دادیم به آنهایی که شخصیت برایشان تعریف نشده بود ...
@TwoSomeChat
پنجشنبه است و
یک نفر پیش تو نیست ؛
تو زیر لب با خود می گویی
یعنی ...
این همه هست ها نمی توانند
جای یک نیست را بگیرند ؟؟؟
#سعید_اردلان
@TwoSomeChat
یک نفر پیش تو نیست ؛
تو زیر لب با خود می گویی
یعنی ...
این همه هست ها نمی توانند
جای یک نیست را بگیرند ؟؟؟
#سعید_اردلان
@TwoSomeChat
اگر پشت سر یک #زن بد شنیدید بدانید دو حالت دارد :
اگر گوينده مرد است ؛ بی شک توانایی به دست آوردن او را نداشته است !
اگر زن است بدانید توانایی رقابت با او را نداشته !
@TwoSomeChat
اگر گوينده مرد است ؛ بی شک توانایی به دست آوردن او را نداشته است !
اگر زن است بدانید توانایی رقابت با او را نداشته !
@TwoSomeChat
ششهایم از آب پر شده بود
بلندترین فریادهایم را کسی نمی شنید
من دیر زمانی بود غرق شده بودم
در تنهاییِ بیتو بودن
#شعر_مهدیس_دانافر
#طرح_علی_عمله
@TwoSomeChat
بلندترین فریادهایم را کسی نمی شنید
من دیر زمانی بود غرق شده بودم
در تنهاییِ بیتو بودن
#شعر_مهدیس_دانافر
#طرح_علی_عمله
@TwoSomeChat
وقتــي که مشک پــاره شد ...
یــک سال در ايام محـرم به آیت الله بهاءالدینـی وعده داده شده بــود که تمام واقعــه ي روز عاشورا بر ايشان مکاشفه شود و لحظه لحظه ي روز عاشورا برايشان نمايانــده شود !
روز عاشورا فرا رسيــد و مرحوم بهاء الدينــي بعد از وضــو و نيايش مختصــري به کنجي رفتــن و به سمت قبله خيــره ماندنــد.
از قبل به خانواده نيــز سپرده بودنــد که تحت هيچ شرايطي به ايشان کاري نداشتــه باشنــد.
همسر يا فرزنــد ايشان که از موضوع اطلاع داشتـه مدام به اتاق ايشان سر ميزدنــد و نقل ميکننــد که هرچه بــه ظهر نزديکتر ميشد چهره ايشان ملتهب تر و نگران تــر ميشد ، تا اينــکه صـداي اذان برخواست ايشان برخواستنــد و نماز اقامـه کردنــد و دوباره به همان حالت رو به قبله رفتنـد گويي که نه چيــزي مي بينند و نه می شنونــد .
بعد از نماز هر بار که مي آمديــم چهره ايشان پــر از اشک بــود و گريان تا اينــکه کم کم صداي گريــه و ناله از اتاق ايشان برخواست گاها صداهاي ايشان کم و گاها زياد ميشد تا جايي که به ناگاه نعــره اي کشيدنــد و از حال رفتنــد.
به صــداي نعره به اتاق ايشان رفتيم و سعي در بهوش آوردن کرديم اما تا ايشان به هوش مي آمدنــد بقدري مي گريستنــد و دوباره نعره و بيهوشي تا 5 بار ايــن اتفاق تکرار شد. بار ششم وقتي بهوش آمدنــد فقط مي گريستن و اين بار گريه ايشان تا شب ادامه داشت و ياراي سخن گفتن نبودنــد. شب هنگام بعد از نماز عشاء گريــه ايشان قطع شد وليکن همچنان با کسي حرف نمیزدنــد. يــکي از نزديکان سعي در تکلم کردنـد و عرض کردنــد که ايشان از کدام صحنــه کربـلا اينگونه برآشفتنــد.
مرحوم بهاء الدينـي مجددا به گريه افتادنــد و از ميان بغض گلو فقط گفتنــد:
چشمـان عبــاس ، وقتــي که مشک پــاره شد ...
@TwoSomeChat
یــک سال در ايام محـرم به آیت الله بهاءالدینـی وعده داده شده بــود که تمام واقعــه ي روز عاشورا بر ايشان مکاشفه شود و لحظه لحظه ي روز عاشورا برايشان نمايانــده شود !
روز عاشورا فرا رسيــد و مرحوم بهاء الدينــي بعد از وضــو و نيايش مختصــري به کنجي رفتــن و به سمت قبله خيــره ماندنــد.
از قبل به خانواده نيــز سپرده بودنــد که تحت هيچ شرايطي به ايشان کاري نداشتــه باشنــد.
همسر يا فرزنــد ايشان که از موضوع اطلاع داشتـه مدام به اتاق ايشان سر ميزدنــد و نقل ميکننــد که هرچه بــه ظهر نزديکتر ميشد چهره ايشان ملتهب تر و نگران تــر ميشد ، تا اينــکه صـداي اذان برخواست ايشان برخواستنــد و نماز اقامـه کردنــد و دوباره به همان حالت رو به قبله رفتنـد گويي که نه چيــزي مي بينند و نه می شنونــد .
بعد از نماز هر بار که مي آمديــم چهره ايشان پــر از اشک بــود و گريان تا اينــکه کم کم صداي گريــه و ناله از اتاق ايشان برخواست گاها صداهاي ايشان کم و گاها زياد ميشد تا جايي که به ناگاه نعــره اي کشيدنــد و از حال رفتنــد.
به صــداي نعره به اتاق ايشان رفتيم و سعي در بهوش آوردن کرديم اما تا ايشان به هوش مي آمدنــد بقدري مي گريستنــد و دوباره نعره و بيهوشي تا 5 بار ايــن اتفاق تکرار شد. بار ششم وقتي بهوش آمدنــد فقط مي گريستن و اين بار گريه ايشان تا شب ادامه داشت و ياراي سخن گفتن نبودنــد. شب هنگام بعد از نماز عشاء گريــه ايشان قطع شد وليکن همچنان با کسي حرف نمیزدنــد. يــکي از نزديکان سعي در تکلم کردنـد و عرض کردنــد که ايشان از کدام صحنــه کربـلا اينگونه برآشفتنــد.
مرحوم بهاء الدينـي مجددا به گريه افتادنــد و از ميان بغض گلو فقط گفتنــد:
چشمـان عبــاس ، وقتــي که مشک پــاره شد ...
@TwoSomeChat