- اینجا رو چه جوری پیدا کردی ؟!
= آسون بود ...
- غیر ممکنه ...
= چشمامو نبسته بودی ...
- خوشحالم ، پس می بینی ...
= همیشه می دیدم ...
- پونزده سال ؟!
= ی روزی صورت زنمو سوزوندی ، خیلی رنج کشید ، رنج می کشید چون دوست نداشت من او صورتو ببینم ، منم تصمیم گرفتم که نبینم ...
#ارمغان_تاریکی
#دیالوگ_های_ماندگار
@TwoSomeChat
http://media.iranmatlab.ir/files/fa/news/1392/12/3/83554_228.jpg
= آسون بود ...
- غیر ممکنه ...
= چشمامو نبسته بودی ...
- خوشحالم ، پس می بینی ...
= همیشه می دیدم ...
- پونزده سال ؟!
= ی روزی صورت زنمو سوزوندی ، خیلی رنج کشید ، رنج می کشید چون دوست نداشت من او صورتو ببینم ، منم تصمیم گرفتم که نبینم ...
#ارمغان_تاریکی
#دیالوگ_های_ماندگار
@TwoSomeChat
http://media.iranmatlab.ir/files/fa/news/1392/12/3/83554_228.jpg
دوستانم به حرف معتادند
با سکوت انتقام می گیرم
بس که در خانه خودخوری کردم
ذره ذره جذام می گیرم
#آنا_لمسو
@TwoSomeChat
با سکوت انتقام می گیرم
بس که در خانه خودخوری کردم
ذره ذره جذام می گیرم
#آنا_لمسو
@TwoSomeChat
عاشقم
اهل همین کوچهی بنبست کـناری
که تو از پنجرهاش پای به قلب من ِ دیوانه نهادی
تو کجا؟ کوچه کجا؟ پنجرهی باز کجا؟
من کجا؟ عشق کجا؟ طاقتِ آغاز کجا؟
تو به لبخند و نگاهی
منِ دلداده به آهی
بنشستیم
تو در قلب و
منِ خسته به چاهی
گُنه از کیست؟
از آن پنجرهی باز؟
از آن لحظهی آغاز؟
از آن چشم ِ گنه کار؟
از آن لحظهی دیدار؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت،
همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب
تو را تنگ در آغوش بگیرم
#رحمان_نصر_اصفهانی
@TwoSomeChat
اهل همین کوچهی بنبست کـناری
که تو از پنجرهاش پای به قلب من ِ دیوانه نهادی
تو کجا؟ کوچه کجا؟ پنجرهی باز کجا؟
من کجا؟ عشق کجا؟ طاقتِ آغاز کجا؟
تو به لبخند و نگاهی
منِ دلداده به آهی
بنشستیم
تو در قلب و
منِ خسته به چاهی
گُنه از کیست؟
از آن پنجرهی باز؟
از آن لحظهی آغاز؟
از آن چشم ِ گنه کار؟
از آن لحظهی دیدار؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت،
همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب
تو را تنگ در آغوش بگیرم
#رحمان_نصر_اصفهانی
@TwoSomeChat
یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانهی دل، بتکانم از غم
و به دستمالی از جنس گذشت
بزدایم دیگر، تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم
#فریدون_مشیری
@TwoSomeChat
http://uupload.ir/files/ytzt_img_20161113_220657.jpg
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانهی دل، بتکانم از غم
و به دستمالی از جنس گذشت
بزدایم دیگر، تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم
#فریدون_مشیری
@TwoSomeChat
http://uupload.ir/files/ytzt_img_20161113_220657.jpg
انگار دوباره روزِ دلخواه رسید
نور از پس تاری شبانگاه رسید
برخیز و بخند و زندگی کن با عشق
صبح دگری دوباره از راه رسید
#صبح_بخیر
@TwoSomeChat
نور از پس تاری شبانگاه رسید
برخیز و بخند و زندگی کن با عشق
صبح دگری دوباره از راه رسید
#صبح_بخیر
@TwoSomeChat
من مشکلات زیادی در زندگی دارم
ولی لب های من از آن ها خبر ندارند
آن ها همیشه می خندند.
#چارلی_چاپلین
@TwoSomeChat
ولی لب های من از آن ها خبر ندارند
آن ها همیشه می خندند.
#چارلی_چاپلین
@TwoSomeChat
دلتنگى هاى آخرِ شبِ هر كس،
هيچ شعبه ى ديگرى ندارد!
يكى عكس ميبيند...
يكى آهنگ گوش ميدهد...
ديگرى پيغامها را مرور ميكند...
يكى...
انتخاب با شماست!
#علي_قاضي_نظام
@TwoSomeChat
هيچ شعبه ى ديگرى ندارد!
يكى عكس ميبيند...
يكى آهنگ گوش ميدهد...
ديگرى پيغامها را مرور ميكند...
يكى...
انتخاب با شماست!
#علي_قاضي_نظام
@TwoSomeChat
سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ ۚ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ ...
چه برای آنان آمرزش بخواهی چه نخواهی برای آنان یکسان است ، [ چون سودی به حالشان ندارد ، ] خدا هرگز آنان را نمی آمرزد ، مسلّماً خداوند مردم منحرف و نافرمان را نمی آمرزد ...
#قرآن
سوره منافقون ، آیه 6 ...
@TwoSomeChat
http://www.nimnegah.org/farsi/wp-content/uploads/2015/04/25.jpg
چه برای آنان آمرزش بخواهی چه نخواهی برای آنان یکسان است ، [ چون سودی به حالشان ندارد ، ] خدا هرگز آنان را نمی آمرزد ، مسلّماً خداوند مردم منحرف و نافرمان را نمی آمرزد ...
#قرآن
سوره منافقون ، آیه 6 ...
@TwoSomeChat
http://www.nimnegah.org/farsi/wp-content/uploads/2015/04/25.jpg
درد تاریکیست درد #خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینهها
سینه آلودن به چرک کینهها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
#فروغ_فرخزاد
@TwoSomeChat
http://uupload.ir/files/hx8_photo_2016-11-14_10-18-01.jpg
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینهها
سینه آلودن به چرک کینهها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
#فروغ_فرخزاد
@TwoSomeChat
http://uupload.ir/files/hx8_photo_2016-11-14_10-18-01.jpg
با ديدن روى تو قلم شاعر شد
آمد سر كوى تو قلم شاعرشد
گيسوى رها بر سر آن شانه وبعد
از پيچش موى تو قلم شاعر شد
#طاهره_داورى
@TwoSomeChat
آمد سر كوى تو قلم شاعرشد
گيسوى رها بر سر آن شانه وبعد
از پيچش موى تو قلم شاعر شد
#طاهره_داورى
@TwoSomeChat
📗📘📔
#داستان_بخوانیم👇
فک کن به چند سال بعد که گوشه دفترت داری سیگار میکشی.....!!!
میدونم تو هیچ وقت سیگاری نبودی ولی شدی ...
همین طور که داری پُک آخرو میزنی قاب ِ عکس ِ پسرتو رو میز ِ کارت میبینی ...یه لبخند ِ پَت و پهن میشینه رو لبت ...
میخوای بهش زنگ بزنیو بگی که بیاد دفتر تا باهم برید خونه که یهو یاد ِ دعوا و بحث ِ دیشب میوفتی که بهش گفتی باید قید ِ دختری که دوسش داره رو بزنه ...چون اون با اون دختر آینده ای نداره ....
اونم بهت جواب میده ...که یه بار قرار ِ زندگی کنه ...پس میخواد کنار ِ اونی باشه که انتخابشه نه منفعتش!!!!
حرفش مثه سیلی میخوره تو صورتت ...
یاد ِ خودت می افتی که کسی که دوسش داشتی و سی سال ِ پیش رها کردی به خاطر ِاینکه فکر میکردی وقتش نیست ....یا شاید بهترین نیست ...یا به قول ِ پسرت منفعتت نیست ...
اما حالا بعد ِ این همه سال کافیه زورش بهت چربید و اومد ِ سراغت ....مثه وقتایی که یه کسی هم اسم ِ اونو میدیدی حالت یه جوری میشد ...که بعدا شنیدی سهم ِ یکی غیر ِتو شده ...
تو دلت به پسرت یه آفرین میگی....
که فکر ِ منفعتش نیست فکر ِ اینه که انتخابش سهم ِ خودش ِ....
بعدشم یه سیگار دیگه دود میکنی و به این فکر میکنی که
اگه برگردی به سی سال ِ پیش
...انتخابتو دو دستی میچسبی ...
ولی دیگه خیلی دیر ِ.....میفهمی خیلی...
مواظب آدمایی که دوستمون دارن باشیم ...
#شهرزادپاییزی
@TwoSomeChat
#داستان_بخوانیم👇
فک کن به چند سال بعد که گوشه دفترت داری سیگار میکشی.....!!!
میدونم تو هیچ وقت سیگاری نبودی ولی شدی ...
همین طور که داری پُک آخرو میزنی قاب ِ عکس ِ پسرتو رو میز ِ کارت میبینی ...یه لبخند ِ پَت و پهن میشینه رو لبت ...
میخوای بهش زنگ بزنیو بگی که بیاد دفتر تا باهم برید خونه که یهو یاد ِ دعوا و بحث ِ دیشب میوفتی که بهش گفتی باید قید ِ دختری که دوسش داره رو بزنه ...چون اون با اون دختر آینده ای نداره ....
اونم بهت جواب میده ...که یه بار قرار ِ زندگی کنه ...پس میخواد کنار ِ اونی باشه که انتخابشه نه منفعتش!!!!
حرفش مثه سیلی میخوره تو صورتت ...
یاد ِ خودت می افتی که کسی که دوسش داشتی و سی سال ِ پیش رها کردی به خاطر ِاینکه فکر میکردی وقتش نیست ....یا شاید بهترین نیست ...یا به قول ِ پسرت منفعتت نیست ...
اما حالا بعد ِ این همه سال کافیه زورش بهت چربید و اومد ِ سراغت ....مثه وقتایی که یه کسی هم اسم ِ اونو میدیدی حالت یه جوری میشد ...که بعدا شنیدی سهم ِ یکی غیر ِتو شده ...
تو دلت به پسرت یه آفرین میگی....
که فکر ِ منفعتش نیست فکر ِ اینه که انتخابش سهم ِ خودش ِ....
بعدشم یه سیگار دیگه دود میکنی و به این فکر میکنی که
اگه برگردی به سی سال ِ پیش
...انتخابتو دو دستی میچسبی ...
ولی دیگه خیلی دیر ِ.....میفهمی خیلی...
مواظب آدمایی که دوستمون دارن باشیم ...
#شهرزادپاییزی
@TwoSomeChat