کاپیتان باربوسا : تکلیف چیه جک اسپارو ؟! قراره ما دوتا موجودِ نمردنی باشیم که تا آخرین روز دنیا مثل دوتا سوسک بیوفتیم به جون هم ؟!
جک اسپارو : یا می تونی تسلیم بشی ...
#دزدان_دریایی_کارائیب 1
#دیالوگ_های_ماندگار
SA @TwoSomeChat
https://i.jeded.com/i/pirates-of-the-caribbean-1-the-curse-of-the-black-pearl.12323.jpg
جک اسپارو : یا می تونی تسلیم بشی ...
#دزدان_دریایی_کارائیب 1
#دیالوگ_های_ماندگار
SA @TwoSomeChat
https://i.jeded.com/i/pirates-of-the-caribbean-1-the-curse-of-the-black-pearl.12323.jpg
ای که صدها بهمن و دی را بهاران میکنی
بی تو فروردین ما بوی زمستان می دهد...
#محمد_یوسف_نیا
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
بی تو فروردین ما بوی زمستان می دهد...
#محمد_یوسف_نیا
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
از همان روز اول قرار گذاشتیم که اگر رابطهمان خوب پیش نرفت، برگردیم همینجا. بنشینیم زیر همین آلاچیق. توی چشمهای هم نگاه کنیم و از لحظههای خوبمان بگوییم. بعد برای آخرین بار همدیگر را به آغوش بکشیم و بگوییم به امید دیدار.
آن روز، هیچ فکرش را نمیکردیم که وقت جداییمان، اینطور برف بیاید و برای رسیدن به آلاچیق، تمام پیچهای بام کوهسار را با ترس بالا بیاییم و ماشین چند باری سر بخورد. برای من که بد نشد. تمام مسیر، دستش را حلقه کرده بود دور بازویم و چشمهایش را بسته بود. بهش گفتم «ایکاش همیشه برف می اومد.»
چیزی نگفت. اما خودش را بیشتر بهم چسباند. به آلاچیق که رسیدیم، فلاسک چای را برداشتم و از ماشین زدم بیرون. فرشته هم آمد و همانجایی نشست که روز اول دیده بودمش. با همان چشمهای سیاه درشت و لب های سرخِ باریک و موهای کوتاه نارنجی که همیشه بیرون میگذاشت.
برایش توی لیوانِ پلاستیکی چای ریختم و کنارش نشستم. جفتمان خیره شده بودیم به تهران که سفید تر از همیشه بود و دانههای درشت برف که انگار هیچوقت نمیخواست بند بیاید. بیهوا گفت: «میدونی چی می چسبه مرتضا؟» «چسب؟» «نه خره. لبو. لبوی داغ. مثل اون دفعه تو میدون انقلاب.» سرم را تکان دادم و چای را یک نفس رفتم بالا. خوب میفهمیدم که داغیِ چای چطور از تمام سینهام رد میشود. گفت« من هیچ وقت لبو خوردنتو یادم نمیره. یاد لبات که انگار ماتیک زده بودی.»
گفتم «اما تو برای من، همه تهرانی. الانم اگه چشامو ببندم می تونم ببینمت که چطور داری تو پارک اول جنت آباد دنبال دستشویی می گردی. یا بستنی قیفیِ پارک ملتو میریزی رو لباسات. یا اون دفعه، اون دفعه که رفتیم برج میلاد. یادته چقدر از بلندی ترسیده بودی؟»
چای را نمی خورد. بیشتر داشت دست هایش را گرم میکرد. گفت: «واقعن؟ یعنی من برات این همه بودم؟» زیر لب گفتم «هنوزم هستی.» پرسید «پس اینجا چیکار میکنیم مرتضا؟» خودم را زدم به آن راه. گفتم: «من که دارم از منظره لذت میبرم. تو رو نمیدونم.»
چند دقیقهای چیزی نگفت. چایش را تا نصفه نوشید و تکیه داد به من. گفت: «پس منم از منظره لذت می برم.» دوباره خودش را جوری تکان داد که حسابی توی بغلم جا شود. آهسته گفتم «من دوستت دارم. نمی خوام ازت جدا شم.» سرش را چرخاند سمت من و با آن چشم های سیاه بی نظیرش، تماشایم کرد. گفتم «تخته اون وره ها» تهران را نشان دادم. تهران که بی او، سرد بود و سفید و بی حجم. گفت « منم هنوز دوستت دارم» «چی؟» دوستداشتم بخار صدایش، دوباره زیر گلویم بنشیند. گفت « بازم برام لبو می خری؟»
#مرتضی_برزگر
#گپ_دو_نفره👫
@TwoSomeChat
آن روز، هیچ فکرش را نمیکردیم که وقت جداییمان، اینطور برف بیاید و برای رسیدن به آلاچیق، تمام پیچهای بام کوهسار را با ترس بالا بیاییم و ماشین چند باری سر بخورد. برای من که بد نشد. تمام مسیر، دستش را حلقه کرده بود دور بازویم و چشمهایش را بسته بود. بهش گفتم «ایکاش همیشه برف می اومد.»
چیزی نگفت. اما خودش را بیشتر بهم چسباند. به آلاچیق که رسیدیم، فلاسک چای را برداشتم و از ماشین زدم بیرون. فرشته هم آمد و همانجایی نشست که روز اول دیده بودمش. با همان چشمهای سیاه درشت و لب های سرخِ باریک و موهای کوتاه نارنجی که همیشه بیرون میگذاشت.
برایش توی لیوانِ پلاستیکی چای ریختم و کنارش نشستم. جفتمان خیره شده بودیم به تهران که سفید تر از همیشه بود و دانههای درشت برف که انگار هیچوقت نمیخواست بند بیاید. بیهوا گفت: «میدونی چی می چسبه مرتضا؟» «چسب؟» «نه خره. لبو. لبوی داغ. مثل اون دفعه تو میدون انقلاب.» سرم را تکان دادم و چای را یک نفس رفتم بالا. خوب میفهمیدم که داغیِ چای چطور از تمام سینهام رد میشود. گفت« من هیچ وقت لبو خوردنتو یادم نمیره. یاد لبات که انگار ماتیک زده بودی.»
گفتم «اما تو برای من، همه تهرانی. الانم اگه چشامو ببندم می تونم ببینمت که چطور داری تو پارک اول جنت آباد دنبال دستشویی می گردی. یا بستنی قیفیِ پارک ملتو میریزی رو لباسات. یا اون دفعه، اون دفعه که رفتیم برج میلاد. یادته چقدر از بلندی ترسیده بودی؟»
چای را نمی خورد. بیشتر داشت دست هایش را گرم میکرد. گفت: «واقعن؟ یعنی من برات این همه بودم؟» زیر لب گفتم «هنوزم هستی.» پرسید «پس اینجا چیکار میکنیم مرتضا؟» خودم را زدم به آن راه. گفتم: «من که دارم از منظره لذت میبرم. تو رو نمیدونم.»
چند دقیقهای چیزی نگفت. چایش را تا نصفه نوشید و تکیه داد به من. گفت: «پس منم از منظره لذت می برم.» دوباره خودش را جوری تکان داد که حسابی توی بغلم جا شود. آهسته گفتم «من دوستت دارم. نمی خوام ازت جدا شم.» سرش را چرخاند سمت من و با آن چشم های سیاه بی نظیرش، تماشایم کرد. گفتم «تخته اون وره ها» تهران را نشان دادم. تهران که بی او، سرد بود و سفید و بی حجم. گفت « منم هنوز دوستت دارم» «چی؟» دوستداشتم بخار صدایش، دوباره زیر گلویم بنشیند. گفت « بازم برام لبو می خری؟»
#مرتضی_برزگر
#گپ_دو_نفره👫
@TwoSomeChat
ای ناب ترین سوژه اشعار سیاسی
وقتش شده محکوم دلت را بشناسی
#فاطمه_صالحی
طرح:#رومینا_صمدی
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
@fatemehsalehi71
وقتش شده محکوم دلت را بشناسی
#فاطمه_صالحی
طرح:#رومینا_صمدی
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
@fatemehsalehi71
دعا کردم بهار آورده باشی
برای دل قرار آورده باشی
دلم می خواهد ای صبح دل انگیز!
نسیم از زلف یار آورده باشی
#مجتبی_رافعی
#صبح_بخیر
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
برای دل قرار آورده باشی
دلم می خواهد ای صبح دل انگیز!
نسیم از زلف یار آورده باشی
#مجتبی_رافعی
#صبح_بخیر
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
Forwarded from گپ دو نفره
آسمان اشک بریز
که سپید شعرهایم
به عزای شب نشسته اند
تو بجای من ببار
که در قدغن گریه ها
زمین تشنه ی کفریست
که بر آن میباری
من به تو ایمان دارم
آسمان اشک بریز
#غزاله_علوی
@TwoSomeChat
که سپید شعرهایم
به عزای شب نشسته اند
تو بجای من ببار
که در قدغن گریه ها
زمین تشنه ی کفریست
که بر آن میباری
من به تو ایمان دارم
آسمان اشک بریز
#غزاله_علوی
@TwoSomeChat
ورود به حریم خصوصی افراد ممنوع!⛔️⛔️⛔️
یاد بگیریم از یکدیگر نپرسیم که؛
چرا ازدواج نمی کنی؟
چرا چاق شدی؟
چقدر لاغر شدی؟
چقدر شکسته شدی؟
چقدر خوب موندی؟!
هنوز دانشگاهت تموم نشده؟!
پس کی می خواید بچه دار شید؟!
چند خریدی؟!
چرا اینقدر موهات ریخته؟!
یادمان باشد این پرسش های بی دلیل،
باعث آزار یکدیگر،
و وارد شدن به حریم خصوصی
افراد است...
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
یاد بگیریم از یکدیگر نپرسیم که؛
چرا ازدواج نمی کنی؟
چرا چاق شدی؟
چقدر لاغر شدی؟
چقدر شکسته شدی؟
چقدر خوب موندی؟!
هنوز دانشگاهت تموم نشده؟!
پس کی می خواید بچه دار شید؟!
چند خریدی؟!
چرا اینقدر موهات ریخته؟!
یادمان باشد این پرسش های بی دلیل،
باعث آزار یکدیگر،
و وارد شدن به حریم خصوصی
افراد است...
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
روزها فکر کردن فایده نداره.صدا و نور و شلوغی مزاحم خیالبافی آدمه.
باید صبر کرد تا شب بشه...
#دیالوگ_ماندگار
📽 شب های روشن
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
باید صبر کرد تا شب بشه...
#دیالوگ_ماندگار
📽 شب های روشن
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
چون به ترازوی عشق
هر دو برابر شدیم،
مهر تو کم می شود!
عشق من افزون چراست؟
#نظامی
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
هر دو برابر شدیم،
مهر تو کم می شود!
عشق من افزون چراست؟
#نظامی
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
بيش از اندازه دوست داشتن بيماریست...
نبايد بيش از اندازه دوست داشت
مردم به آن احتياج ندارند
مزاحم شان می شود!
#رومن_پولانسكی
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
نبايد بيش از اندازه دوست داشت
مردم به آن احتياج ندارند
مزاحم شان می شود!
#رومن_پولانسكی
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
مـتاسـفم که تو فرهنگی بزرگ شدم
که مـردمش تصور میکنند ...
با اندوه به خدا نزدیکترند .!
#فریدون_فرخزاد
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
که مـردمش تصور میکنند ...
با اندوه به خدا نزدیکترند .!
#فریدون_فرخزاد
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
دیروز زنی را دیدم که مُرده بود
و مثل ما نفس میکشید،
راستی یک زن چطور میمیرد
مرگش چگونه است؟
یا لبخند به لب ندارد
یا آرایش نمیکند
یا دست کسی را نمیفشارد
یا منتظر آغوشی نیست
یا حرف عشق که میشود پوزخند میزند...
آری زنها اینگونه میمیرند...
#گابریل_گارسیا_مارکز
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
و مثل ما نفس میکشید،
راستی یک زن چطور میمیرد
مرگش چگونه است؟
یا لبخند به لب ندارد
یا آرایش نمیکند
یا دست کسی را نمیفشارد
یا منتظر آغوشی نیست
یا حرف عشق که میشود پوزخند میزند...
آری زنها اینگونه میمیرند...
#گابریل_گارسیا_مارکز
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat