بیشتر مردم در سن بیست یا سی سالگی میمیرند، از این حد که بگذرند دیگر چیزی جز سایه خود نیستند ، باقی زندگی شان صرف آن می شود که ادای خود را در آورند و روز به روز به صورتی ماشینی تر و با شکلی زننده تر آنچه را که پیش از این در زمانی که زنده بوده اند گفته و کرده اند و اندیشیده و دوست داشته اند تکرار کنند.
#ژان_کریستف / #رومن_رولان / ترجمه به آذین / #ادبیات
🌐 جامعه شناسی
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
#ژان_کریستف / #رومن_رولان / ترجمه به آذین / #ادبیات
🌐 جامعه شناسی
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
من یاد تو را سجده کنم ای صنم اکنون
برخیز و بیا خود بت بتخانه من باش..
دانی که شدم خانه خراب تو حبیبا
اکنون دگر آبادی ویرانه ی من باش..
#مهدی_اخوان_ثالث
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
برخیز و بیا خود بت بتخانه من باش..
دانی که شدم خانه خراب تو حبیبا
اکنون دگر آبادی ویرانه ی من باش..
#مهدی_اخوان_ثالث
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
اصلا کجا نوشته اند
که بوسه شیرین است؟ .... نه !
بوسه شور است
نمک دارد
آدم را نمک گیر میکند
#علیرضا_مواساتی
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
که بوسه شیرین است؟ .... نه !
بوسه شور است
نمک دارد
آدم را نمک گیر میکند
#علیرضا_مواساتی
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
رابطهای که خیلی زود بعد از تمام شدن یک رابطه دیگر شروع میشود. کمتر براساس عشق هست و افراد برای از بین بردن حس تنهایی بعد از تمام شدن رابطه قبلی به سراغ آن میروند.
ما به این روابط میگویيم؛ روابط برگشتی!
فردی که رابطه برگشتی را تجربه میکند، دوست دارد عاشق باشد. آنها به امن بودن در یک رابطه عاشقانه عادت کردهاند و دوست دارند دوباره آن امنیت را احساس کنند. خودشان را متقاعد میکنند که عاشق هستند درحالیکه در واقعیت امنیت و راحتی رابطه قبلی را از دست دادهاند.
اگر یک رابطه قدیمی مدام جلو پیشرفت یک رابطه جدید را میگیرد میتواند به این معنا باشد که آن رابطه درحال برگشتن است. وقتی کسی درگیر برگشت رابطه شده است، به طور کامل رابطه قبلی را تمام نکرده است. هنوز هم سعی در حل مسائل و مشکلات حلنشده رابطه قبلی دارد. روابط برگشتی حسی شبیه به عشق دارند اما هنوز تحتتاثیر احساسات ناراحتکننده رابطه قبلی است.
#امیر_علی_ق
@TwoSomeChat
#گپ_دو_نفره👫
ما به این روابط میگویيم؛ روابط برگشتی!
فردی که رابطه برگشتی را تجربه میکند، دوست دارد عاشق باشد. آنها به امن بودن در یک رابطه عاشقانه عادت کردهاند و دوست دارند دوباره آن امنیت را احساس کنند. خودشان را متقاعد میکنند که عاشق هستند درحالیکه در واقعیت امنیت و راحتی رابطه قبلی را از دست دادهاند.
اگر یک رابطه قدیمی مدام جلو پیشرفت یک رابطه جدید را میگیرد میتواند به این معنا باشد که آن رابطه درحال برگشتن است. وقتی کسی درگیر برگشت رابطه شده است، به طور کامل رابطه قبلی را تمام نکرده است. هنوز هم سعی در حل مسائل و مشکلات حلنشده رابطه قبلی دارد. روابط برگشتی حسی شبیه به عشق دارند اما هنوز تحتتاثیر احساسات ناراحتکننده رابطه قبلی است.
#امیر_علی_ق
@TwoSomeChat
#گپ_دو_نفره👫
ما اسیر غم و
اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود،
رحم چرا نیست تو را
#وحشی_بافقی
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود،
رحم چرا نیست تو را
#وحشی_بافقی
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
مَلَکا ، مَهَا ، نِگارا
صَنَما ، بُتا ، بَهارا
متحیرم ندانم !
که تو خود چه نام داری ...
#سعدی
SA https://t.me/TwoSomeChat
صَنَما ، بُتا ، بَهارا
متحیرم ندانم !
که تو خود چه نام داری ...
#سعدی
SA https://t.me/TwoSomeChat
سال تحویل شد و دوری تو با اصرار
بوسه بر گونه ی این دخترکِ تنها زد
#یکتا_رفیعی
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
@YektaRafiei
بوسه بر گونه ی این دخترکِ تنها زد
#یکتا_رفیعی
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
@YektaRafiei
Forwarded from 👑 کانون شعر و ترانه پارس 💜
فکرم گرفته
دلم خسته است
جابجایی های مرا ببین
#ناهید_گرجی
طرح: #محسن_پیرزاده
کانون #شعر_ترانه_پارس
@Sher_Taraneh_Pars 👑
سال نو خجسته 💜
دلم خسته است
جابجایی های مرا ببین
#ناهید_گرجی
طرح: #محسن_پیرزاده
کانون #شعر_ترانه_پارس
@Sher_Taraneh_Pars 👑
سال نو خجسته 💜
خواب
می آید
و
در
چشم نمی یابد راه
یک
طرف
اشک
رَهش
بسته
و یک سوی خیال
#هوشنگ_ابتهاج
#شب_بخیر
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
می آید
و
در
چشم نمی یابد راه
یک
طرف
اشک
رَهش
بسته
و یک سوی خیال
#هوشنگ_ابتهاج
#شب_بخیر
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
کاپیتان باربوسا : تکلیف چیه جک اسپارو ؟! قراره ما دوتا موجودِ نمردنی باشیم که تا آخرین روز دنیا مثل دوتا سوسک بیوفتیم به جون هم ؟!
جک اسپارو : یا می تونی تسلیم بشی ...
#دزدان_دریایی_کارائیب 1
#دیالوگ_های_ماندگار
SA @TwoSomeChat
https://i.jeded.com/i/pirates-of-the-caribbean-1-the-curse-of-the-black-pearl.12323.jpg
جک اسپارو : یا می تونی تسلیم بشی ...
#دزدان_دریایی_کارائیب 1
#دیالوگ_های_ماندگار
SA @TwoSomeChat
https://i.jeded.com/i/pirates-of-the-caribbean-1-the-curse-of-the-black-pearl.12323.jpg
ای که صدها بهمن و دی را بهاران میکنی
بی تو فروردین ما بوی زمستان می دهد...
#محمد_یوسف_نیا
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
بی تو فروردین ما بوی زمستان می دهد...
#محمد_یوسف_نیا
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
از همان روز اول قرار گذاشتیم که اگر رابطهمان خوب پیش نرفت، برگردیم همینجا. بنشینیم زیر همین آلاچیق. توی چشمهای هم نگاه کنیم و از لحظههای خوبمان بگوییم. بعد برای آخرین بار همدیگر را به آغوش بکشیم و بگوییم به امید دیدار.
آن روز، هیچ فکرش را نمیکردیم که وقت جداییمان، اینطور برف بیاید و برای رسیدن به آلاچیق، تمام پیچهای بام کوهسار را با ترس بالا بیاییم و ماشین چند باری سر بخورد. برای من که بد نشد. تمام مسیر، دستش را حلقه کرده بود دور بازویم و چشمهایش را بسته بود. بهش گفتم «ایکاش همیشه برف می اومد.»
چیزی نگفت. اما خودش را بیشتر بهم چسباند. به آلاچیق که رسیدیم، فلاسک چای را برداشتم و از ماشین زدم بیرون. فرشته هم آمد و همانجایی نشست که روز اول دیده بودمش. با همان چشمهای سیاه درشت و لب های سرخِ باریک و موهای کوتاه نارنجی که همیشه بیرون میگذاشت.
برایش توی لیوانِ پلاستیکی چای ریختم و کنارش نشستم. جفتمان خیره شده بودیم به تهران که سفید تر از همیشه بود و دانههای درشت برف که انگار هیچوقت نمیخواست بند بیاید. بیهوا گفت: «میدونی چی می چسبه مرتضا؟» «چسب؟» «نه خره. لبو. لبوی داغ. مثل اون دفعه تو میدون انقلاب.» سرم را تکان دادم و چای را یک نفس رفتم بالا. خوب میفهمیدم که داغیِ چای چطور از تمام سینهام رد میشود. گفت« من هیچ وقت لبو خوردنتو یادم نمیره. یاد لبات که انگار ماتیک زده بودی.»
گفتم «اما تو برای من، همه تهرانی. الانم اگه چشامو ببندم می تونم ببینمت که چطور داری تو پارک اول جنت آباد دنبال دستشویی می گردی. یا بستنی قیفیِ پارک ملتو میریزی رو لباسات. یا اون دفعه، اون دفعه که رفتیم برج میلاد. یادته چقدر از بلندی ترسیده بودی؟»
چای را نمی خورد. بیشتر داشت دست هایش را گرم میکرد. گفت: «واقعن؟ یعنی من برات این همه بودم؟» زیر لب گفتم «هنوزم هستی.» پرسید «پس اینجا چیکار میکنیم مرتضا؟» خودم را زدم به آن راه. گفتم: «من که دارم از منظره لذت میبرم. تو رو نمیدونم.»
چند دقیقهای چیزی نگفت. چایش را تا نصفه نوشید و تکیه داد به من. گفت: «پس منم از منظره لذت می برم.» دوباره خودش را جوری تکان داد که حسابی توی بغلم جا شود. آهسته گفتم «من دوستت دارم. نمی خوام ازت جدا شم.» سرش را چرخاند سمت من و با آن چشم های سیاه بی نظیرش، تماشایم کرد. گفتم «تخته اون وره ها» تهران را نشان دادم. تهران که بی او، سرد بود و سفید و بی حجم. گفت « منم هنوز دوستت دارم» «چی؟» دوستداشتم بخار صدایش، دوباره زیر گلویم بنشیند. گفت « بازم برام لبو می خری؟»
#مرتضی_برزگر
#گپ_دو_نفره👫
@TwoSomeChat
آن روز، هیچ فکرش را نمیکردیم که وقت جداییمان، اینطور برف بیاید و برای رسیدن به آلاچیق، تمام پیچهای بام کوهسار را با ترس بالا بیاییم و ماشین چند باری سر بخورد. برای من که بد نشد. تمام مسیر، دستش را حلقه کرده بود دور بازویم و چشمهایش را بسته بود. بهش گفتم «ایکاش همیشه برف می اومد.»
چیزی نگفت. اما خودش را بیشتر بهم چسباند. به آلاچیق که رسیدیم، فلاسک چای را برداشتم و از ماشین زدم بیرون. فرشته هم آمد و همانجایی نشست که روز اول دیده بودمش. با همان چشمهای سیاه درشت و لب های سرخِ باریک و موهای کوتاه نارنجی که همیشه بیرون میگذاشت.
برایش توی لیوانِ پلاستیکی چای ریختم و کنارش نشستم. جفتمان خیره شده بودیم به تهران که سفید تر از همیشه بود و دانههای درشت برف که انگار هیچوقت نمیخواست بند بیاید. بیهوا گفت: «میدونی چی می چسبه مرتضا؟» «چسب؟» «نه خره. لبو. لبوی داغ. مثل اون دفعه تو میدون انقلاب.» سرم را تکان دادم و چای را یک نفس رفتم بالا. خوب میفهمیدم که داغیِ چای چطور از تمام سینهام رد میشود. گفت« من هیچ وقت لبو خوردنتو یادم نمیره. یاد لبات که انگار ماتیک زده بودی.»
گفتم «اما تو برای من، همه تهرانی. الانم اگه چشامو ببندم می تونم ببینمت که چطور داری تو پارک اول جنت آباد دنبال دستشویی می گردی. یا بستنی قیفیِ پارک ملتو میریزی رو لباسات. یا اون دفعه، اون دفعه که رفتیم برج میلاد. یادته چقدر از بلندی ترسیده بودی؟»
چای را نمی خورد. بیشتر داشت دست هایش را گرم میکرد. گفت: «واقعن؟ یعنی من برات این همه بودم؟» زیر لب گفتم «هنوزم هستی.» پرسید «پس اینجا چیکار میکنیم مرتضا؟» خودم را زدم به آن راه. گفتم: «من که دارم از منظره لذت میبرم. تو رو نمیدونم.»
چند دقیقهای چیزی نگفت. چایش را تا نصفه نوشید و تکیه داد به من. گفت: «پس منم از منظره لذت می برم.» دوباره خودش را جوری تکان داد که حسابی توی بغلم جا شود. آهسته گفتم «من دوستت دارم. نمی خوام ازت جدا شم.» سرش را چرخاند سمت من و با آن چشم های سیاه بی نظیرش، تماشایم کرد. گفتم «تخته اون وره ها» تهران را نشان دادم. تهران که بی او، سرد بود و سفید و بی حجم. گفت « منم هنوز دوستت دارم» «چی؟» دوستداشتم بخار صدایش، دوباره زیر گلویم بنشیند. گفت « بازم برام لبو می خری؟»
#مرتضی_برزگر
#گپ_دو_نفره👫
@TwoSomeChat
ای ناب ترین سوژه اشعار سیاسی
وقتش شده محکوم دلت را بشناسی
#فاطمه_صالحی
طرح:#رومینا_صمدی
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
@fatemehsalehi71
وقتش شده محکوم دلت را بشناسی
#فاطمه_صالحی
طرح:#رومینا_صمدی
#گپ_دو_نفره 👫
@TwoSomeChat
@fatemehsalehi71