‌‌ ‌贰𝖢𝗋𝖺𝗓𝗒𝖡𝗂𝗍𝖼𝗁𝖾𝗌
6.66K subscribers
3 photos
1 video
3 links
نه روز اینجاست، نه شب
نه راستی در آن راه دارد، نه دروغ
میان‌هیچ‌کجاست، جایی که همه‌ چیز در ابهام غرق است
و تنها ما می‌دانیم که پایانش به کجا ختم می‌شود.
𝐂𝐫: 𝐋𝐚𝐝𝐲 𝐁𝐞𝐢𝐤 & 𝐋𝐚𝐝𝐲 𝐒𝐡𝐞𝐢𝐤𝐡

𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝗆𝖾; @LadyShahbot⋆࿐໋₊
Download Telegram
‌‌ ‌贰𝖢𝗋𝖺𝗓𝗒𝖡𝗂𝗍𝖼𝗁𝖾𝗌
Video
‌ ‌ ‌🌿 𝖦𝗋𝖾𝖾𝗇 𝖾𝗏𝖾𝗋𝗒𝗐𝗁𝖾𝗋𝖾, 𝗋𝖺𝗂𝗇 𝖿𝖺𝗅𝗅𝗂𝗇𝗀... 𝖺 𝗆𝗈𝗆𝖾𝗇𝗍 𝗆𝖺𝖽𝖾 𝗍𝗈 𝗉𝖺𝗎𝗌𝖾 𝖿𝗈𝗋.
🕊6👀1
💬واقعا متاسفم، و امیدوارم درک کنید، لیمیت شدم و مجبورم مجدد پاکسازی بزارم، جدی ممکنه این‌‌ آخرین، پاکسازی باشه، پس فقط کافیه این پیام رو فوروارد کنید، و آیدی @ خودتون رو مشخص کنید، تا از چنلایی که فوروارد نکردن، لف بدم و چنلای جدید جایگزین کنم، حتما جوین باشید .
فولدر جدید بر اساس فوروارد ها، آپدیت میشه .


𝖨𝖣 : @Qojk1 .
و آیدی بالا بن، نشه .
Forwarded from 𝘔𝘰𝘤𝘩𝘪 𝘣𝘰𝘺 پاکسازی (‌ ‌ ‌ ‌ ᴇʀɪᴄ)
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‡پاکسازی‌
اگر اینجا رو چک می‌کنید این پیام رو فوروارد کنید.
فقط جوین چنل هایی می‌مونم که این پیام رو فوروارد بکنن و از بقیه لفت میدم.
اگه حمایتم میکنید فور کنید
همون تعدادی که فور کردنو فقط چک میکنم چون وقتشو ندارم زیاد...
نفس کشیدن بی‌تو شبیه جان دادنِ آرام زیرِ آوارِ سکوت است؛ انگار غمی عظیم، مثل سنگ قبری سرد، روی سینه‌ام افتاده و پنجه‌های نامرئیِ شب، گلوی مرا میان انگشتان یخ‌زده‌شان فشار می‌دهند. بی‌تو جهان بوی فراموشی گرفته؛ خیابان‌ها سردترند، ساعت‌ها کندتر می‌گذرند و ثانیه‌ها مثل قطره‌های خون از رگِ زمان چکه می‌کنند. در نبودنت، پوچی مثل مهی خاکستری درونِ ذهنم خزیده و تمام پنجره‌های روشنِ روحم را بلعیده است. حس گم‌شدن دارم؛ شبیه مسافری که در ایستگاهی متروک، میان مه و باران، سال‌ها منتظر قطاری مانده که هرگز نمی‌رسد. دیگر نمی‌توانم منطقی باشم؛ عقل، گوشه‌ای تاریک از ذهنم زانو زده و احساس، مثل دریایی طوفانی، تمام وجودم را غرق کرده است. انگار تکه‌ای از من، همان بخش زنده و آرامِ روحم، سال‌ها پیش در هزارتوی افکار ترسناک جا مانده؛ روحی زنجیرشده به ستونی پوسیده در اعماقِ شب، که نه توانِ فرار دارد و نه راهی برای بازگشت. زندگی وقتی او درونم نفس می‌کشید، قابل تحمل بود؛ اما حالا هر صبح، مرثیه‌ای برای نبودنش است و هر شب، مجلس عزای آدمی‌ست که هنوز نفس می‌کشد اما مدت‌هاست مرده است. من نه عشق می‌خواهم، نه محبت، نه آغوشی برای تسکین؛ من خودم را می‌خواهم، همان آدمی که سال‌ها پیش میان سایه‌های هولناکِ ذهنش گم شد، در سیاه‌چالِ افکارش زندانی شد

و دیگر هیچ‌وقت راهِ بازگشت به این جسمِ خسته را پیدا نکرد.