تونل|TuNNeL
437 subscribers
4 videos
Download Telegram
غمگینم و مرگ هیچکاری نمیکند!
دیشب که نمی‌دانستم برای کدام یک
از دردهایم گریه کنم،کلی خندیدم.
در نامه‌ای که پس از مرگ بر بالینش یافتند، نوشته بود:
«نتوانستم اندوه را به پایان برسانم، خودم را به پایان رساندم!»
این روزا خیلی رفتم یه گوشه نشستم که هیچ آدمی نبوده، باد خورده به صورتم‌ و اشک‌هام‌ رو با خودش برده. یه جایی که کسی ندیده، یا حتی کسی نمی‌دونسته تو اون ساعت‌ها بهم چی گذشته. من تمام این روزا یه گوشه نشستم و یه بخشی از خودم‌ رو کشتم. بخشی که آدم‌ها ازش مراقبت نکردن رو کشتم. شاید وقتی یه زخم خوب نمی‌شه، باید از بیخ اون بخشی از روحت که زخمی هست رو قطع کنی. دارم می‌کنم. حالا من‌ رو از چی می‌ترسونی؟ من دارم خالی‌ می‌شم.
‏میپرسی خوبی؟ اره عزیزم خوبم، همین الان خودم‌رو از لبه‌ی پنجره کشیدم کنار، جواب تکست‌رو بدم بعد میپرم پایین.
اگر صادقانه به جهان نگاه کنیم به این حقیقت اذعان خواهیم کرد که بهتر بود اصلا به دنیا نمی‌آمدیم
‏حالم از اون حالاست که میگه ؛
بسیار سخن بود و نگفتیم و گذشتیم
‏اما عزیزم من قوی تر نشدم، هنوز کابوس اون روز هارو میبینم و از خواب میپرم، قلبم شکسته و مثل یک کودک شیرخواره اشکم دم مشکمه حتی نمیدونم تو کی هستی که عزیزم خطابت میکنم فقط دارم با یک شخص مهربون خیالی درد و دل میکنم
هر لحظه بیشتر به این پی می‌برم که دارم به سمت تاریکی‌ای می‌رم که یه زمانی کلی تلاش کردم ازش دور بشم.
می‌دونی، یه وقتایی با خودم فکر می‌کنم شاید قراره تا همیشه ‌همینطوری باشم. شاید این تاریکی بخش جدا ناپذیر منه. شاید کلا آدم تاریکی‌ام.
احتمالا قراره تا همیشه در مقابل هر اتفاقی فقط درد و رنجش رو با پوست و جونم حس کنم.
تصورم راجع به زندگی کلا منفی شده. احساس می‌کنم هیچ راه نجاتی در کار نیست، و فقط باید تحمل کرد.
تو از سمتی سقوط میکنی که بهش تکیه کرده بودی.
منو از چیزی نترسونید، من یه کارایی با خودم کردم که دشمنم باهام نکرده.
برای آنکه نور وجود خود را باور نمایید مجبورید به داخل تاریکی قدم گذارید.
نصف عصبانیتم سر اینه که آدم مورد علاقم باهام حرف نمیزنه.
واقعا تحملم کم شده. یعنی به پنجاه که می‌رسم جوش میارم و دلم می‌خواد خودم رو از زندگی خلاص کنم. همش بخاطر تحمل‌های کوچولو کوچولو و بی‌جا بوده. بعد از طرفی می‌گم حیفِ تا اینجا اومدی و بذار یکم بیشتر زندگی کنی شاید همه چیز درست شد.
من همه چیزو میتونم تحمل کنم فقط بهم اجازه بدین گریه کنم.
یه وقتایی واقعا واقعا به مویی بندم.
اگه این دفعه این چیزی که به مو رسیده پاره بشه، دیگه فکر نکنم تمایلی به گره زدن داشته باشم.
من نمی‌دونم برای نجات باید چیکار کنم.انقدر همه چیز ازم دوره که هیچ‌چیز رو نمی‌بینم و انقدر خودم از خودم دورم که حتی خودم رو هم نمی‌بینم.انقدر با خودم غریبه شدم که وقتی جلوی آینه می‌ایستم انگار دارم یه رهگذر رو تماشا می‌کنم توی یه مکان ناشناخته.انگار توی این کالبد دیگه "من" وجود نداره.انگار که من خیلی وقته دیگه مرده و فقط پوستش مونده و حالا این پوست هم باید از بین بره ولی نمی‌ره.مثل بطری آبی که گیر می‌کنه بین خارا و تا سال‌ها تجزیه نمی‌شه،کالبد منم مونده و گیر کرده ولی خودم نموندم،نیستم.یکی باید بیرون آب ایستاده باشه تا بتونه اونی که داره غرق می‌شه رو نجات بده اما وقتی دارم غرق می‌شم،چطوری خودم رو نجات بدم؟
هیچ‌چیز نجات‌دهنده و شگفت‌انگیزی وجود نداره و اگر داشته باشه،من توی یه جزیره‌ی دور افتاده از همه‌چیز و همه‌کس گیر افتادم و دیگه نمی‌خوام که نجات پیدا کنم.می‌خوام بشینم و تموم شدنم رو تماشا کنم.
‏کلمه باشه واقعا کاربردیه.
این کلمه زیباست، از بحث کردن می‌گذره، از تلاش اضافی می‌گذره، توضیحی نمیده، میگه بیا این حق مال تو، برو باهاش هرکاری می‌خوای بکن
من حوصله ندارم.