تراژدی
600 subscribers
328 photos
4 videos
17 links
پایان باز؟!
Download Telegram
دو دو دو؛
و اما خورشید یه نور زردآلویی یخ زدست؛
از رنج نباید فرار کرد؛
تراژدی
هزار و چهارصد و دو اکران فیلم زارا؛
تئاتری ترین حالت ممکنم الان، همینقدر غیر قابل پیش بینی؛
قبلا راحت می‌نوشتم از هر لحظه حالا چی؟
درد سمت راست شکم قطار شلوغ آب سرد خواب موندم کم حوصلم و بی قرار و مضطرب آقا کنار گوشم خودکار فانتزی میفروشه قیافه ها یه شکل کاربن انداخته در و دیوار قطار چرک درد بیشتر میشه میزنه به قفسه سینم دارم میرم پرده برداری از مجسمه نویسنده ای نامدار خیلی ناجوره وقتی اون همه آدم دورش حلقه زدن همسرش تو قطار باشه پنجره سمت راست کوه پنجره سمت چپ کوه درد اجازه تخیل نمیده؛
زندگی همین قدر متناقضه صبح با کلافگی میری سر تمرین تئاتر دو ساعت تو بلک باکس تنها یه آدم میاد دستتو میگیره میبره واست دمنوش چای ترش به لیمو میخره کل فلسطین راجع به کار بحث میکنید میرسید قندریز و تو چهره های آشنا میبینی و یادت میاد بیست سالی هست که زنده ای که اون آدم زندگی رو برات زنده تر و واقعیت رو واقعی تر میکنه گربه ها شیشه عطری که روش چاپ شده برای زارا لوزی آجری و اردک قرمز یواش یواش قوی تر حس میکنی شلوغی تئاترشهر نوازنده هارمونیکا کافه های خالی خلوت اره فقط هنر از تناقض آزاده؛
تراژدی
دوازده خرداد صفر یک، الان، این ساعت هیچ وجه اشتراکی با زارای اون روز ندارم، هر چقدر عمیق فکر میکنم، نه هیچ جوره شبیهش نیستم، نه تو آینه نه تو مغزم نه بین آدما، لا به لای جمعیت، شلوغی شهر، وسط کهکشان راه شیری، الان که این نامه رو مینویسم نمیدونم چقدر با خودم…
سکوی ایستگاه خالیه، منم و چترمو کوله پشتی سبزم، قطار داره نزدیک میشه، سوار شدم، کنار پنجره، یه نور نرم افتاده رو کوله و چترم، صدای ضعیف سنتور، کولر قطار روشنه، سنتور اوج میگیره، قطار از همیشه خلوت تره، دارم میرم سالن، عصر اجرا دارم، آخرای ترم دو، پیام دریافت شد، اره حالم آرومه، چشمام میخنده، سنتور اوج میگیره، تنها شباهت من صفر دو، با زارای صفر یک چشمامونه، چشمامون مو نمیزنه، زارای صفر سه بهم حس خوبی میدی، شاید زود باشه برای اینکه بهت بگم دیدی شد؟ اما میخوام بگم خوشحالم که زندگیت از زندگی زنده تره، نه میخوام حرف انگیزشی بزنم نه حال و حوصله جملات قصار دارم، حال ما خوبه، خوب باش، میخوام بگم فراموشم نکن، من جا موندم تو تاریخ، لا به لای تقویم کهنه، از من یه رسم میمونه، اونم نامه نوشتن برای من های بعدیه، تو بعد های مختلف زمان، مکان، نمیدونم الان کجایی، چیکار میکنی، تنهایی، نیستی، موهات چه رنگیه، هنوز چتری داری یا نه، هنوز از قدم زدن تو ولیعصر به هیجان میای یا نه، هنوز عطر هزار و سیصد و هفتاد و دو میخوره به مشامت غرق میشی یا نه، نمیدونم حتی تو این خاکی یا نه، اگه این نامه رو میخونی، لبخند بزن، چون من یک ساله تو فکرتم، این خالص ترین حسیه که میتونم بهت داشته باشم، فقط بدون میگذره، تو پاکت نامه یه صفحه موسیقیه، گوش بده، روح بده، این یه پیام از گذشتس؛


دوازده خرداد صفر دو
زارا بیست ساله شد.
این غم غریب چیه دلیلش؟ ماه که کامله؛
Forwarded from KGO!? (atefeh)
تراژدی
Perry Como[@AhnGamuN] – My Days Of Loving You
حس میکنم زارا از این اهنگ خوشش بیاد
عمیقا نیاز دارم الان همین لحظه از زمان تو یه کافه وسط پاریس باشیم گیلاسمو پر کنه و تا شف واسمون اسپشیال دینرشو سرو میکنه سر میز برقصیم؛
یجوری دویدم برسم به قطار که حس میکنم آدمام میتونن پرواز کنن فقط باید استرس دیر رسیدن به سالن تئاترو داشته باشن؛
وقتی میوفتی تو سیاهچاله غم و به زور میپذیری که مغموم ترین و خسته ترین نسخه خودتی و به اندازه تمام روزایی که حتی جلوی خودت هم نقش بازی کردی اشک ریختی تازه وارد بعد جدیدی از خودت میشی تازه لایه های درونت میره کنار اون وقته که انگار از یه پرتگاه وحشتناک میوفتی تو آب لطیف دریاچه اینکه همیشه تو بهترین حالت بمونی ترسناکه وگرنه این غمه که ریشه های آدمو محکم تر میکنه ازش فرار نکن؛
امروز چقدر حرف نزدم، نه زدم، خیلی کم، در حد چند تا جمله، که مثلا میبینمت، آره خوبم، نمایشنامه بدی نیست، یا در حد چند کلمه حتی، تعداد آدمای نزدیک بهم یا بهتره بگم تعداد آدمایی که میتونم باهاشون کنار بیام به ده نفر هم نمیرسه، دارن دونه دونه تیر میخورن و از روی میله میوفتن پایین، شاید باید بنویسمش، اینطوری دیگه حتی صدای خودمم نمیشنوم، بین ساختمون گرافیک و عروسک سازی نشستم و با خودم حرف میزنم، امروز چقدر حرف نزدم، به زور لبخند میزنم و زیرلب کلمه بی ربط میگم، کاش یکم کمتر آدم میشناختم، این حجم از ارتباطو نمیتونم، اره متناقضم، یکم دیگه بنویسم گوشیم خاموش میشه و تا دو ساعت دیگه نمیتونم شارژش کنم، بهتره برم، بی حرف، بی صدا، نمیدونم شاید زیادی کتاب خوندم؛
تنهایی میشه همین یه لیوان چای کیسه ای و ذهن شلوغ و ساعتایی که قرار نیست اتفاقی بیوفته نهایتا لیوان چایی از رو میز اتفاقی بیوفته چقدر اینجا داره شلوغ میشه آدمای مزخرف سرو صدای بیخود حتی سینمای رو به رو تعطیله نمیدونم شاید دارم خل میشم؛