این حجم از فکر کردن ناشی از بالا رفتن سن عجیبه زیر دوش گذاشتن غذای سرد تو ماکروویو تو خواب بی حرکت وسط پذیرایی تاریک وسط فیلم دیدن کاهو خورد کردن لیست کارای فردا آب گوش دادن به موسیقی سر و ته همه اینا میشه یه مشت فکر و خیال آینده حال مغزم درد میکنه شایدم دارم چرند میگم؛
| چیلکس |
کشتن اینجا کشتن فانی فیزیکی نیست.
با یه حرف با یه نگاه با یه قضاوت اشتباه؛
هر چیزی میتواند حالا اشک من را در بیاورد فکر کردن به همه چیز من دارم پر میشوم از گره و پیچیدگی های بسیار و چندان توان گره گشایی ندارم حتی اشک هم ندارم و صرفا دلم میخواهد اشک بریزم ولی نمی آید روی تخت میوفتم و غم زده تر از غرب میشوم و نمیدانم چگونه از پیچ های چالوس گونه جان سالم به در برم همه چیز در من بیشتر شده است از گرسنگی تا تشنگی تا خستگی تا بهانه گیری و غر زدن های وقت و بی وقت و بزرگ کردن مسائل ریز و درشت کارهایم روی هم تلنبار شده و ترسیده ام مثلا همین الان مادر برنج را سپرد به من که نسوزد و از خانه بیرون رفت و رنج احساس میکنم کنسلی سالن جمعه باشگاه درام نویسی عرفان نرسیدن بسته خمیر و کاتر و نداشتن دوستی و آدم های مزخرف دانشکده هنر افسردگی دختر طلا گربه زیبا پروژه های بسیار و وقت کم تعطیلی های رسمی مضحک به هم ریختگی اتاق صفحه اینستاگرام ذهن درآمد ناچیز گرانی روز های طولانی که این آخری خیلی هم بد نیست بوی سوختگی وای از بوی سوختگی؛
تراژدی
هزار و چهارصد و دو اکران فیلم زارا؛
تئاتری ترین حالت ممکنم الان، همینقدر غیر قابل پیش بینی؛
درد سمت راست شکم قطار شلوغ آب سرد خواب موندم کم حوصلم و بی قرار و مضطرب آقا کنار گوشم خودکار فانتزی میفروشه قیافه ها یه شکل کاربن انداخته در و دیوار قطار چرک درد بیشتر میشه میزنه به قفسه سینم دارم میرم پرده برداری از مجسمه نویسنده ای نامدار خیلی ناجوره وقتی اون همه آدم دورش حلقه زدن همسرش تو قطار باشه پنجره سمت راست کوه پنجره سمت چپ کوه درد اجازه تخیل نمیده؛
زندگی همین قدر متناقضه صبح با کلافگی میری سر تمرین تئاتر دو ساعت تو بلک باکس تنها یه آدم میاد دستتو میگیره میبره واست دمنوش چای ترش به لیمو میخره کل فلسطین راجع به کار بحث میکنید میرسید قندریز و تو چهره های آشنا میبینی و یادت میاد بیست سالی هست که زنده ای که اون آدم زندگی رو برات زنده تر و واقعیت رو واقعی تر میکنه گربه ها شیشه عطری که روش چاپ شده برای زارا لوزی آجری و اردک قرمز یواش یواش قوی تر حس میکنی شلوغی تئاترشهر نوازنده هارمونیکا کافه های خالی خلوت اره فقط هنر از تناقض آزاده؛
تراژدی
دوازده خرداد صفر یک، الان، این ساعت هیچ وجه اشتراکی با زارای اون روز ندارم، هر چقدر عمیق فکر میکنم، نه هیچ جوره شبیهش نیستم، نه تو آینه نه تو مغزم نه بین آدما، لا به لای جمعیت، شلوغی شهر، وسط کهکشان راه شیری، الان که این نامه رو مینویسم نمیدونم چقدر با خودم…
سکوی ایستگاه خالیه، منم و چترمو کوله پشتی سبزم، قطار داره نزدیک میشه، سوار شدم، کنار پنجره، یه نور نرم افتاده رو کوله و چترم، صدای ضعیف سنتور، کولر قطار روشنه، سنتور اوج میگیره، قطار از همیشه خلوت تره، دارم میرم سالن، عصر اجرا دارم، آخرای ترم دو، پیام دریافت شد، اره حالم آرومه، چشمام میخنده، سنتور اوج میگیره، تنها شباهت من صفر دو، با زارای صفر یک چشمامونه، چشمامون مو نمیزنه، زارای صفر سه بهم حس خوبی میدی، شاید زود باشه برای اینکه بهت بگم دیدی شد؟ اما میخوام بگم خوشحالم که زندگیت از زندگی زنده تره، نه میخوام حرف انگیزشی بزنم نه حال و حوصله جملات قصار دارم، حال ما خوبه، خوب باش، میخوام بگم فراموشم نکن، من جا موندم تو تاریخ، لا به لای تقویم کهنه، از من یه رسم میمونه، اونم نامه نوشتن برای من های بعدیه، تو بعد های مختلف زمان، مکان، نمیدونم الان کجایی، چیکار میکنی، تنهایی، نیستی، موهات چه رنگیه، هنوز چتری داری یا نه، هنوز از قدم زدن تو ولیعصر به هیجان میای یا نه، هنوز عطر هزار و سیصد و هفتاد و دو میخوره به مشامت غرق میشی یا نه، نمیدونم حتی تو این خاکی یا نه، اگه این نامه رو میخونی، لبخند بزن، چون من یک ساله تو فکرتم، این خالص ترین حسیه که میتونم بهت داشته باشم، فقط بدون میگذره، تو پاکت نامه یه صفحه موسیقیه، گوش بده، روح بده، این یه پیام از گذشتس؛
دوازده خرداد صفر دو
زارا بیست ساله شد.
دوازده خرداد صفر دو
زارا بیست ساله شد.