يه روز بر میگرده به گذشته ش یه نگاهی میندازه و به تو فکر میکنه. به این که شاید اگر با تو بود بهتر بود. ولی خب همیشه دیر میشه.
اگه بودی الان می رفتیم از ایستگاه صلواتی چایی میگرفتیم میشستیم لب جدول میخوردیم، احتمالا میگفتی قنداش کثیفه نمیخورم، بعد من از جیبم یدونه از همون تافیها که دوست داشتی بهت میدادم
احتياج به يه شاملو دارم كه بياد بهم بگه :"حرفت را به من بگو،قلبت را به من بده"
من به تنهایی معتاد بودم. اگه هرروز کمی با خودم خلوت نمیکردم مثل این بود که ضعیفتر میشدم. چیزی نبود که به آن افتخار کنم اما وابستهاش شده بودم، تاریکی داخل اتاق، برایم مثل نور آفتاب بود.
دیگه حوصله بحث کردن ندارم از بین دو گزینه ی حق با شماست و کون لقت بسته به شرایط یکی رو انتخاب میکنم
هر شب مثه روانیا میکردیم برا چی خط میرفتن ده تایی راست میپیچیدم تنهایی چپ میخواستم بکنم با بقیه من برا چی فرق ها
بکنم برا چی فرق؟
بکنم برا چی فرق؟