بهنظرم هیچ حسی قشنگتر از بیتفاوت شدن نسبت به اون مادرجندهای که یه روزی دوستش داشتی و بهت آسیب زده نیست.
عزیزم من اسکل نیستم، الکی خودمو خنگ نشون میدم که ببینم تا کجا پیش میری و میخوای چجوری گولم بزنی بعد با رفیقم مسخرت میکنم.
از خودم طلاق عاطفی گرفتم. تو یه خونه و یه بدن با همدیگه هستیما ولی دیگه باهم حرف نمیزنیم و شوخی نمیکنیم، شب هم که میشه اون میره رو تخت من میرم رو مبل میخوابم صبح زود صبحونه نخورده بیدار میشم میرم سرکار.
یه چیت کد بدم بهتون که بعضی وقتا تنها راه مووآن کردن اینه که یبار دیگه باهاش صحبت کنید.
بعد از موو آن برمیگردی طرفو نگاه میکنی؛ میبینی ماشالله خیلی خوب کصخل بودی.
باز خداروشکر بهخاطر کلمهی “دقیقا” . وگرنه من جواب این انسانهایی که ازم انتظار ادامه مکالمه دارن رو چی میدادم؟
کاش میشد به یه رهگذر رندوم گفت: ببخشید میشه یه لحظه این زندگی من رو بگیرید، بند کفشم رو ببندم؟
بعد فرار کنم.
بعد فرار کنم.