همیشه یه دلشوره عجیبی دارم. انگار بهم گفتن خودتو برسون بیمارستان. انگار رفیق صمیمیم میخواد مهاجرت کنه. انگار ابلاغیه دادگاه برام اومده. انگار برگه امتحان جلومه و همه چی یادم رفته. انگار بچهم وسط بازار گم شده. نمیدونم این دلشوره از کِی یقهمو گرفت. ولی فکر کنم دیگه ولم نکنه.
حیوون موردعلاقهم خودمم وقتی باید کاری که دو ماه عقب انداختمو تو دو ساعت انجام بدم.
خیلی همهچیم به هم ریختهست. انگار هشت تا Tab بازه تو دوتاش داره یه صدایی پلی میشه، صداها رفته تو هم نمیفهمم چی میگن سیستم هم ارور داده، درست هم نمیشه فقط میتونم در لپتاپ رو ببندم.
دیگه قرص و تراپی و مدیتیشن روم اثری نداره. باید شبا برم تو خیابون و مردم رو کتک بزنم و کتک بخورم.
حالا چه اصراری به درست کردن دنیا داری؟ اگه میتونی یه فکری بابت لباسات که ریختی روی دستهی صندلیت بکن.
کاش تا آخر امسال زندگیم درست شه اصلا حوصله ندارم سال بعدی هم بخوام این گوهو جمعش کنم.