بنظرتون این خیلی رمانتیک نیست که یهسری از ماها سال هاست که همو فالو کردیم و رسما بزرگ شدن هم دیگه رو دیدیم؟
:(((
:(((
دیروز چترمو قرض دادم به یه دختره و تعداد دخترایی که امسال خیسشون کردم به ۱- رسید.
دوستان از آدمای بیخایه دوری کنین؛ از آدمایی که واسه بیخایگیشون دلیل کصشر میارن، بیشتر دور شین.
بعضی وقتا برا انجام یه کاری هم مغزم گفته نه، هم قلبم؛ ولی باز اون کار رو انجام دادم. نمیدونم کدوم زبون نفهمی داره توم تصمیم میگیره.
این حقیقت که بنده قانونا، اساسا و حقیقتا یک بزرگسال محسوب میشم و بزرگسال خواهم ماند بنده را آزرده خاطر میکنه.
اگه ولم کنن ساعتها میتونم بشینم و سیگار بکشم، یه ارتباط بامزهای باهاش پیدا کردم، سیگار و کتابخوندن، سیگار و رقصیدن، سیگار و کارهای روزمره. میذاریش گوشهی لبت و به کارهات میرسی، آروم و باحوصله.
واقعا دیگه حوصلهی روابط اجتماعی رو ندارم، انواع و اقسامِ دوستیها و فلان، من فقط زن خوشگل خودم رو میخوام باهاش سرگرم شم.
فرایند سیکتیر شدن تو مغز من یهویی اتفاق میوفته؛ یهو احساس میکنم چرا این آدم باید اینجوری با من رفتار کنه؟ پس سیکتیر.