یه سری آهنگارو گوش میدم که هیچ ربطی به موقعیتی که الان توشم ندارن ولی میگم آخ آخ اینو دوسال دیگه که فلان بلا سرم اومد قراره درک کنم و سیوش میکنم و کم کم برای اون بلا هه پلیلیست درست میکنم و زندگیم بعد اون اتفاقو تو ذهنم زندگی میکنم خیلی خوش میگذره.
یکی از مهم ترین عواملی که نمیذاره کمالگراها برن تراپی، اینه که اول باید مطمئن بشن بهترین تراپیسترو انتخاب کردن :>>>
وضعیت زندگیم یجوریه که انگار ۲۵تا موقعیت پنالتی داشتم و هیچکدومشو برام نگرفتن.
کصکشا فکر میکنن تراپی تعمیرگاه ماشینه تقشون دربره برن بگن داریم درست میشیم.
من واقعا خونه و تنهایی رو دوست دارم؛ برای خودت کتاب میخونی، فیلم میبینی، قهوه درست میکنی، غذا میخوری، تمیزکاری میکنی، کسی کاری به کارت نداره، تا تلفن رو هم برنداری نمیفهمی تو دنیا چهخبره که گور باباش.
باید خودمو توی یکی از اون پنجشنبه های سرد و ابری که ظهر از مدرسه میرسیدم خونه و بابت تعطیلی فردا خیالم راحت بود جا میذاشتم. اشتباه کردم.
دوره نوجوانی هم جالب بود با یکی تازه آشنا میشدی تا ۴ صبح باهاش لاس میزدی، بزرگسالی اینجوریه که وسط صحبت میگی عزیزم من خوابم میاد برم شببخیر.