گاهی وقتا به خودم میگم چقدر احمقانهست نوشتن پست و ارسال کردنش به خلأ تاریک و بیانتهای اینترنت. ولی به دلایل نامعلومی ادامه میدم این کارو. انگار فقط نیاز دارم یه چیز بیهدف و بیمعنی خلق کنم و بفرستمش به اعماق هستی تا همونجا دفن و فراموش بشه.
نصف عمرمو منتظر بودم یه عنی تموم شه. مدرسه تموم شه، دانشگاه تموم شه، سربازی تموم شه، ماه رمضون تموم شه، تابستون تموم شه.
خودت تموم شو دیگه کصکش.
خودت تموم شو دیگه کصکش.
خستم. همه آدما یه ناامیدی بزرگن برام. مهم هم نیست چقدر خوب و مهربون و صادق باشم باهاشون و دوسشون داشته باشم. ناامیدم میکنن. خیلی سریع. خیلی بی رحمانه.