یه مرحلهای هم هست که دیگه نمیتونی غم بزرگ رو به چیز بزرگ دیگهای تبدیل کنی. دیگه اون تو رو تبدیل به چیز دیگهای میکنه.
TONY
یکی باید منو از دست نجات دهنده نجات بده.
امروز مچ نجاتدهنده رو درحال مشکل درست کردن گرفتم.
من علاوه بر گرما از ظهر هم متنفرم. کصکش منظورت چیه که مثلا ساعت یکه؟ این چه ساعتیه جدی؟ خودت خجالت نمیکشی یکی؟
نقطه توقف درس خوندن من اونجاییه که یکم میخونم و متوجه میشم با آرامش میرسم تموم کنم. نقطه شروع مجدد خوندنمم اونجاییه که متوجه میشم طبق همون محاسبات قبلی دیگه نمیرسم تموم کنم.
کاش به یه جایی مهاجرت میکردم که کلا تابستون وجود نداشت، همیشه هوا سرد بود، بارون و برف میومد، تاریک و نمور بود، از افسردگی میمردم ولی گرمم نمیشد.
وضعیت یه جوری شده که هرکی میاد تو زندگیم باید قبلش بهش بگم توروخدا تو یکی مادرجنده نباش.
TONY
یکی باید منو از دست نجات دهنده نجات بده.
همین الان نجاتدهنده رو دیدم، بسیار زشت و غمگین بود.
اگه واقعا "اتفاقا اونروز داشتم بهت فکر میکردم" گفتنت راست بود الان اول تو تکست داده بودی نه من.