بچه ها میدونستید چیزی وجود داره به اسم "سالگرد تروما" که ممکنه یه روز از خواب بیدار بشی بدون هیچ دلیلی احساس عصبانیت و پریشونی داشته باشی، چون بدنت یادشه پارسال اون روز دقیقاً چه اتفاقی افتاده، حتی اگه خودت یادت نباشه.
میام اینجا دلم میگیره، میرم بیرون دلم میگیره، میشینم بلند میشم دلم میگیره، میخوابم بیدار میشم دلم میگیره، تنها باشم دلم میگیره، تو جمع بشینم دلم میگیره. ای لعنت به این دل که همش میگیره.
یه مرحلهای هم هست که دیگه نمیتونی غم بزرگ رو به چیز بزرگ دیگهای تبدیل کنی. دیگه اون تو رو تبدیل به چیز دیگهای میکنه.
TONY
یکی باید منو از دست نجات دهنده نجات بده.
امروز مچ نجاتدهنده رو درحال مشکل درست کردن گرفتم.
من علاوه بر گرما از ظهر هم متنفرم. کصکش منظورت چیه که مثلا ساعت یکه؟ این چه ساعتیه جدی؟ خودت خجالت نمیکشی یکی؟
نقطه توقف درس خوندن من اونجاییه که یکم میخونم و متوجه میشم با آرامش میرسم تموم کنم. نقطه شروع مجدد خوندنمم اونجاییه که متوجه میشم طبق همون محاسبات قبلی دیگه نمیرسم تموم کنم.
کاش به یه جایی مهاجرت میکردم که کلا تابستون وجود نداشت، همیشه هوا سرد بود، بارون و برف میومد، تاریک و نمور بود، از افسردگی میمردم ولی گرمم نمیشد.