به طرز عجیبی نسبت به انسانهای مهربون پارانویدم. انسان نامهربون تکلیفش روشنه، انسان مهربون زیادی مرموزه و مشخص نیست چی میخواد که مهربونه. کمبود داره و دنبال تاییدته؟ میخواد تو قلبت جایی پیدا کنه و وارد زندگیت بشه؟ میخواد کونت بذاره؟ سایکوپته و میخواد جیگرت رو در بیاره بخوره؟
در حال حاضر بیشتر از عشق ورزیدن نیاز دارم به یکی تنفر بورزم و طرف هم وایسه و هیچی نگه. ساعتها برینم بهش و فقط لبخند بزنه بهم و بگه "درکت میکنم عزیزم". نه لبخند نزنه و درکمم نکنه. وایسه هیچ کاری نکنه. فقط عاشقانه نگام کنه. نه اینجوری گریهم در میاد. از من دوری کنید دوستان.
من اصن دوس ندارم بمیرم و وسایل هام بمونه یکی دیگه ازشون استفاده کنه و خرابشون کنه. کاش با خودم یجا بگا برن. مثل حمله اتمی ای سونامیای زلزلهای چیزی بیاد.
عزیزم من فقط حضورت تو زندگیم رو میخوام، میخوام فقط تو زندگی من وجود داشته باشی و برای خودت زندگی نداشته باشی و تمام ارتباطات انسانیتو قطع کنی و اجازه بدی ببندمت بندازمت زیر تختم شبا که کارم تموم شد درت بیارم تمیزت کنم دو تایی چایی بخوریم و بوست کنم.
یک بار قلبمو شکوندی ملخک، دوبار قلبمو شکوندی ملخک، آخر منم و کص مادرت ملخک.
در این دنیا تنها یک کار درست وجود دارد و آن هم این است که انسان خایهمالی هیچ چیز را نکند
آقا من دیگه نمیخوام پولدار بشم، فقط میخوام از اینی که هستم بیپولتر نشم. شب بخیر.