همیشه فقدان یک اکیپ و یک جمع دوستانه رو داشتم. کتمان نمیکنم که عضوشون نبودم ولی یا کنار گذاشته شدم یا خودم کنار رفتم. یه اکیپی که برات تولد بگیرن، یه اکیپی که باهاشون گروه چت داشته باشی، یه اکیپی که وقتی میخوان مست کنن خبرت کنن و وقتی ناراحتی میان دنبالت. یه جمعی که مهم باشی براشون.
💔2
آدما میان و میرن. دوستا دشمن میشن. متنهای عاشقانه پاراگرافهای توهین میشن. تو قلبها میری و بعد بیرون رونده میشی. لبخند ها اخم میشن. آشناها غریبه میشن؛ با عدهای تازه آشنا میشی و اونا هم غریبه میشن. آخرش، فقط خودت میمونی، یه آیینه و موجود بیگانهای که تو تلقی میشه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی میگه روم حساب کن :
مارک تواین یهجا میگه هرچقدر بیشتر در مورد مردم میفهمم و بیشتر میشناسمشون، بیشتر به سگم علاقهمند میشم. آره دیگه همین.
به طرز عجیبی نسبت به انسانهای مهربون پارانویدم. انسان نامهربون تکلیفش روشنه، انسان مهربون زیادی مرموزه و مشخص نیست چی میخواد که مهربونه. کمبود داره و دنبال تاییدته؟ میخواد تو قلبت جایی پیدا کنه و وارد زندگیت بشه؟ میخواد کونت بذاره؟ سایکوپته و میخواد جیگرت رو در بیاره بخوره؟