مغز من اینجوریه که از بین تمام گزینه های پیش رو برای ناراحت شدن، میره میگرده کوچکترین و بی ارزشترین رو پیدا میکنه و ساعت ها خودشو با اون مسئله سرویس میکنه
فک نمیکنم دیگه هیچوقت بتونم ردیف باشم فک نمیکنم دیگه بتونم مث آدم رفتار کنم فک نمیکنم دیگه بتونم با آدمی ارتباط خاصی داشته باشم فک نمیکنم دیگه بتونم کسی رو واس خودم مهم بدونم فک نمیکنم دیگه بتونم آدم گذشته بشم فک نمیکنم دیگه بشه ادامه بدم فک نمیکنم دیگه هیچوقت خوب باشم اصلا اصلا.
یکی بیاد زندگیِ ما رو از این یکنواخت بودنِ تخمی نجات بده. صبح تا شب تکراری و کسشر، شب تا صبح کسشر و تکراری.