یه روز دخترم میشینه پیشم و میگه امروز معلمه ادبیات از همون آقا ریشوعه که هی میگه ماریان و گوشش میدی برامون گفت.
یک تفریحی که با آخوند میشه ایجاد کرد اینه که هی عمامهشو پرت کنی هی اون با دندون بگیره بیاد تحویلت بده.
باز خوش به حال اونایی که این روزا رو دوتایی تحمل میکنن، دلشون به بودن یکی خوشه که ته روز وقتی از همه چی بریدن بهش پناه ببرن، من حس میکنم دارم مچاله میشم.
نوشته بود:
«هرچقدر بیشتر بخشیدمت، از اون به بعد همونقدر کمتر دوستت داشتم.»
من این جمله رو زندگی کردم.
«هرچقدر بیشتر بخشیدمت، از اون به بعد همونقدر کمتر دوستت داشتم.»
من این جمله رو زندگی کردم.
هیچی سرجاش نیست
ده ساله ها از پنجا ساله ها بیشتر میفهمن
نخبه ها تو خیابونن لاتا تو خونه میشینن
حصین خایه کرده پارسا لیپ اعتراض میکنه
سیجل ورس مینویسه بهرام سکوت کرده
پر پارادوکس ترین کتاب تاریخ قرن داره رقم میخوره
ده ساله ها از پنجا ساله ها بیشتر میفهمن
نخبه ها تو خیابونن لاتا تو خونه میشینن
حصین خایه کرده پارسا لیپ اعتراض میکنه
سیجل ورس مینویسه بهرام سکوت کرده
پر پارادوکس ترین کتاب تاریخ قرن داره رقم میخوره
خوشبختانه کنار من میتونی اونقدر راحت باشی که انگار اصلا وجود ندارم، با خودت تنهایی.
بیا بهم قول بده که وقتی ناراحتی خودتو، قایم و گم و گور نکنی، خیلی بی انصافیه که ما باهم خندیدیم اما تو تنهایی گریه کنی.