حالا من نشد بهت بگم دوست دارم ولی تو با خودت نگفتی این یارو چرا انقد میگه مراقب خودم باشم؟
یاد تکست داریوش تبهکار افتادم که میگه
در کمال صلح میخ، درجوار تخته بود تو
چرا این وسط چَکُش شدی؟
در کمال صلح میخ، درجوار تخته بود تو
چرا این وسط چَکُش شدی؟
عکس رو میبینی و میگی بمیرم برات. بعد میبینی واقعا داری از ته دلت میگی. یعنی حاضر بودی میمردی ولی این آدمی که تا چند دقیقه پیش نمیشناختی، تو اون حالت نبود که هست. نمرده بود، عزادار نبود.
نمیشه که نه هشتگ بزنید نه برید اعتراضات نه میهن و پگاهو تحریم کنید استوری روزمرتونو هم بزارید بعد آزادی هم بخواید.
پسر واقعا خستهم، به معنی واقعی خستهم. از صبح پا شدن، شب خوابیدن، ناهار خوردن، مکالمه های سطحی، مکالمه های عمیق، پوشیدن جین و تیشرت، فشار دادن دکمهی لامپ، بستن در ماشین، دیدن چهره های مختلف، به زبون آوردن کلمات، از همش خستهم.
نشده من یهبار به گذشتهام فکر کنم و این دیالوگ «آخه مگه چقد یه انسان میتونه کــصخل و جوگیر باشه» رو به کار نبرم.
یه روز دخترم میشینه پیشم و میگه امروز معلمه ادبیات از همون آقا ریشوعه که هی میگه ماریان و گوشش میدی برامون گفت.
یک تفریحی که با آخوند میشه ایجاد کرد اینه که هی عمامهشو پرت کنی هی اون با دندون بگیره بیاد تحویلت بده.
باز خوش به حال اونایی که این روزا رو دوتایی تحمل میکنن، دلشون به بودن یکی خوشه که ته روز وقتی از همه چی بریدن بهش پناه ببرن، من حس میکنم دارم مچاله میشم.
نوشته بود:
«هرچقدر بیشتر بخشیدمت، از اون به بعد همونقدر کمتر دوستت داشتم.»
من این جمله رو زندگی کردم.
«هرچقدر بیشتر بخشیدمت، از اون به بعد همونقدر کمتر دوستت داشتم.»
من این جمله رو زندگی کردم.