عمیقا هوس دیت شب تا صبحی کردم. هوای خنک، رانندگی توی خلوتی مطلق، میکاوت بدون استرس و در نهایت صبونه روی بلندی موقع طلوع.
به درجه ای از اعتماد به نفس رسیدم که میدونم زشتم، ولی زشت بودنمو هم دوست دارم.
آقای داریوش میفرمایند که «من که باور ندارم اون همه خاطره مرد» باید عرض کنم که ما هم آقای داریوش، ما هم.
با خودم سه تایی درحال صحبت کردنیم. یکیمون موافقه و اون یکی مخالف. منم فقط گوش میدم.