تازگیا یه رفتارهایی ازم سر میزنه که اگه یه روز قبلش هم بهم بگن قراره همچین کاری کنی، میگم: نه بابا دیگه انقدرم کصخل نیستم
مودم اینجوریه که یهو به خودم میام میبینم باز دارم برای چیزی که قبلا چند بار کامل پذیرفتم و کنار اومدم باهاش غصه میخورم.
تو این مملکت اگه کسیو دوست نداشته باشی، دیگه هیچ انگیزه ای، هیچ دلخوشی، هیچ لبخندی نداری.
یه وقتایی اونقد از آدما بدم میاد که دلم میخواد وقتی اونا چپ میرن من راست برم، آهنگ گوش ندم، کتاب نخونم، فیلم باز نباشم، فاز فلسفی برندارم، قهوه نخورم، دارک بازی در نیارم، از بوی نم خاک حالم بهم بخوره، پاهامو بذارم روی خط های کاشی، خلاصه هرکاری کنم که مطمئن بشم شبیه اونا نیستم.
فقط کافیه یه مشکلی برات پیش بیاد که بفهمی رفیق دبیرستان و بچگی و دانشگاه و مجازی و هیچکدوم به دادت نمیرسن.
فقط خانوادهته که وقتی مشکل داری اتفاقا اونا هم به دادت نمیرسن و مثل سگ با تنهاییت روبرو میشی بدبخت.
فقط خانوادهته که وقتی مشکل داری اتفاقا اونا هم به دادت نمیرسن و مثل سگ با تنهاییت روبرو میشی بدبخت.
وقتی عصبانی میشم، یه آدم دیگهام و راستش خودم از اون آدم میترسم.
اصلا عاقل نیست.
اصلا عاقل نیست.
من نه تنها تورو گردن میگیرم بلکه وقتی حواست نیست ازت عکس فیلم میگیرم استوری میکنم
این اصطلاح تازه به زبان افتادهی «فشار میخوری؟» و «فشار بخور» هم خیلی تون کون نرو ئه دوستان