من اون شبی که داشت میرفت فرودگاه نرفتم، ولی بعدش بارها رفتم روی اون صندلی فلزی سوراخ سوراخ لعنتی نشستم و هربار دیدم داره میره
آدم "با تو" ابی رو که گوش میده شرمنده خودش و روح و روانش میشه که یکیو نداره بشینه کنارش و تو چمشاش زل بزنه و وقتی داره دست میکشه لای موهاش واسش بخونه
یه بخشی از وجودم و یه کاراکترم که سعی میکنم نذارم کسی ببینتش کسیه که شدیدا بی اعصابه و بیشعور و لاشیه. ولی جدیدا متوجه شدم متاسفانه هرچی بیشتر اینطوری باشم بیشتر بقیه منو دوست دارن.
من اگه ۴۰ سالگی هم از ایران برم، میرم از اول درس میخونم تا از اون کمدا داشته باشم
همیشه میترسیدم از اینکه آدمایی که دوستشون دارم رو از دست بدم، بعد ها فهمیدم که برای هیچکدومشون مهم نبود که منو از دست بدن.