همهچی خوب پیش میره. میگی،میخندی، فیلم میبینی با دوستات وقت میگذرونی، و عادی داری یه گوشه زندگیتو میکنی بعد یهو انگار داری خفه میشی و دچار پوچی میشی بین بودن و نبودن میری تهش میبینی داری زندگی میکنی ولی حالت خوب نیست.
من اون شبی که داشت میرفت فرودگاه نرفتم، ولی بعدش بارها رفتم روی اون صندلی فلزی سوراخ سوراخ لعنتی نشستم و هربار دیدم داره میره
آدم "با تو" ابی رو که گوش میده شرمنده خودش و روح و روانش میشه که یکیو نداره بشینه کنارش و تو چمشاش زل بزنه و وقتی داره دست میکشه لای موهاش واسش بخونه
یه بخشی از وجودم و یه کاراکترم که سعی میکنم نذارم کسی ببینتش کسیه که شدیدا بی اعصابه و بیشعور و لاشیه. ولی جدیدا متوجه شدم متاسفانه هرچی بیشتر اینطوری باشم بیشتر بقیه منو دوست دارن.
من اگه ۴۰ سالگی هم از ایران برم، میرم از اول درس میخونم تا از اون کمدا داشته باشم