احتياج به يه شاملو دارم كه بياد بهم بگه :"حرفت را به من بگو،قلبت را به من بده"
من به تنهایی معتاد بودم. اگه هرروز کمی با خودم خلوت نمیکردم مثل این بود که ضعیفتر میشدم. چیزی نبود که به آن افتخار کنم اما وابستهاش شده بودم، تاریکی داخل اتاق، برایم مثل نور آفتاب بود.
دیگه حوصله بحث کردن ندارم از بین دو گزینه ی حق با شماست و کون لقت بسته به شرایط یکی رو انتخاب میکنم
هر شب مثه روانیا میکردیم برا چی خط میرفتن ده تایی راست میپیچیدم تنهایی چپ میخواستم بکنم با بقیه من برا چی فرق ها
بکنم برا چی فرق؟
بکنم برا چی فرق؟
در حالی که طالبان داره افغانستان رو وجب به وجب شخم میزنه، یه دختر ۱۹ ساله از نیاوران استوری میکنه "هیچ چیز از دختری که موهاش رو کوتاه کرده ترسناک تر نیست".
حس میکنم اکثر ادما نیاز دارن همهی حرفاشونو به یه ادمِ کاملاً غریبه بزنن و خودشونو خالی کنن
و دیگه هیچ وقت با طرف حرف نزنن.
و دیگه هیچ وقت با طرف حرف نزنن.
به بچم چی بگم درحالی که کلِ زندگیم علنی دوده
اونم باید گُلی بشه که نگه بابام عملی بوده
اونم باید گُلی بشه که نگه بابام عملی بوده
وقتایی که خوشحالم حواسم به کف زمینه که پام رو خط کاشیا نره. وقتایی که ناراحتمم همینه فقط دیگه درختو نمیبینم.
به امید شبی که چند ساعت قبل پروازم بهت تکست بدم بگم دارم میرم ولی قلبمو پیشت جا گذاشتم، توام طبق معمول هیچی نگی.